آن چشم پوشيده است و آن اين كه جمله(وَما أَنْتَ بِمُسْمِع مَن فِى القُبُور)بيش ازاين نمى رساند كه مردگان نهفته در قبور، قابل اسماع نمى باشند و هرگز نمى توان آنها را تفهيم كرد، چون مشركان لجوج بسان نهفتگان در دل خاك هستند، پس نمى توان آنها را هدايت كرد و تفهيم و اسماع نمود.در اين صورت نتيجه جز اين نمى شود كه اجساد نهفته در دل خاك چنين شأن و شايستگى را ندارند و هرجسدى كه روح از آن جدا شد، از قلمرو درك و فهم بيرون مى رود و به صورت جمادى در مى آيد، و ديگر نمى توان با آن سخن گفت ولى بايد توجه نمود كه طرف خطاب ما، اجساد نهفته در دل خاك نيستند، بلكه ما با آن ارواح پاك و زنده اى كه با اجساد برزخى در جهان برزخ به سر مى برند و به تصريح قرآن زنده اند، سخن مى گوييم نه با بدن هاى نهفته در خاك.
اگر مردگان و اجساد پنهان شده در دل خاك از قلمرو تفهيم دور و كنار روند، دليل بر آن نيست كه ارواح و نفوس طيب و پاكيزه آنان كه به نص قرآن در جهان ديگر زنده اند و روزى مى خورند، قابل تفهيم نمى باشند.
اگر ما سلام مى گوييم ويا طلب شفاعت مى كنيم و يا سخن مى گوييم سر و كار ما با آن ارواح پاك و زنده است، نه با اجساد نهفته در دل خاك. اگر ما به زيارت قبر و خاك و خانه و كاشانه آنان مى رويم به خاطر اين است كه از اين راه مى خواهيم در خود آمادگى ايجاد نماييم تا با آنان ارتباط برقرار نماييم، حتى اگر بدانيم كه جسد آنان مبدل به خاك شده(هرچند روايات اسلامى بر خلاف اين گواهى مى دهند) باز اين نوع صحنه ها را به وجود مى آوريم تا از اين راه آمادگى براى ارتباط با آن ارواح پاك پيدا كنيم.
زيارت قبور اولياى خدا و صالحان و پاكان، علاوه بر ايجاد آمادگى در انسانها براى سخن گفتن با ارواح پاك و مقدس آنان، خود فوايدى تربيتى و اجتماعى دارد.
همه خردمندان جهان به زيارت قبور رهبران بزرگ ملت و كشور خود مى روند و دسته گلهايى را نثار مى كنند، هرچند به خدا و سراى ديگر معتقد نباشند. ولى از نظر افراد معتقد به حيات و زندگى اوليا و صالحان در جهان ديگر، يكى از فوايد حضور در برابر قبور آنان ايجاد آمادگى براى ارتباط با ارواح و روان آنان است البته زيارت قبور بزرگان فوايد ديگرى دارد كه فعلاً درباره آنان سخن نمى گوييم و آن را به وقت ديگرى موكول مى كنيم.
ابن قيم جوزى در مورد اين آيات و آنچه كه بعداً مى آيد، پاسخ سومى دارد كه در نقد دليل پنجم منكران ارتباط از نظرخوانندگان مى گذرد.
درون آنها ايمانى اجمالى و حس تسليم در برابر خدا به وجود آمده است اينك دو فراز:
1.(إِنَّكَ لا تُسْمِعُ المَوتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ).
ظاهر اين عبارت هر چند نفى مطلق است، امّا با در نظر گرفتن فراز دوم خواهيم ديد كه مقصود نفى استقلال است و اين كه پيامبر نمى تواند هركس را بخواهد هدايت كند، بلكه آن گروه را هدايت مى كند كه مشيت الهى به هدايت آنان تعلق گرفته و توفيق خدا شامل حال آنان شده باشد به نشانه اين كه در خود آمادگى هدايت پيدا كرده اند.
2.(إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مَنْ يُؤْمِنُ ب آياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ)به طور مسلّم مقصود از(من يؤمن)آن فردى است كه در درون خود به طور اجمال ايمان قلبى به صحت گفتار پيامبر احساس كند و تسليم حق گردد. يك چنين فردى با داشتن چنين حالت، شايسته آن است كه از هدايت پيامبر بهرمند گردد.با مقابله اين دو فراز هدف آيه روشن مى گردد.
سومى دارد كه از نظر خوانندگان عزيز مى گذرانيم.
او مى گويد: سياق آيه(وَ ما أَنْتَ بمُسْمع مَنْ فى القبُور)مى رساند كه مقصود اسماع سودبخش است نه مطلق اسماع، يعنى سخنان تو درباره مردگان و مرده ها مؤثر و سودمند نيست، نه اينكه پيامبر نمى تواند آنان را مطلقاً اسماع كند، به گواه اينكه آورنده قرآن (پيامبر) گزارش داده كه ميت صداى كفش مشايعت كنندگان را مى شنود و باز گزارش داده كه مشركان قريش در چاه، صداى سخنان پيامبر را شنيدند، ونيز فرموده هركس به برادر مؤمن خود سلام كند، سلام او را پاسخ مى گويد.[1]
11توان روحى انسانياولايت تكوينى
از دير باز، انسان هاى دل آگاه به وجود نيروى مرموزى در روان انسان پى برده اند، كه اگر انسان به آن راه پيدا كند مى تواند مبدأ يك رشته كارهاى حيرت انگيز و خارق العاده اى گردد كه به هيچوجه نمى توان آنها را با علوم و دانش هاى بشرى تفسير و توجيه كرد. بشر براى دست يابى به اين نيرو، از رياضت هاى سنگين و توان فرسا، و يا حلقه هاى درويشى كه اعضاى حلقه تحت شرايطى در خلسه فرو مى روند، و شور و وجد، به اوج مى رسد، استفاده مى كنند. و هم اكنون مرتاضان هند و برخى از دروايش خانقاه ها، مبدأ يك رشته اعمال خارق العاده مى باشند.
جاى دور نرويم در همين ايران دراويش قادريه، در جلسات وجد و سماع در برابر صدها تماشاگر، سيخ نوك تيزى در چشم خود فرو مى كنند، با خنجر، زير بينى شان را مى برند، با سوزن بزرگى يك دست لب هايشان را مى دوزند، و با شمشير، پهلوى خود را مى شكافند، يك مشت سنگ و كلوخ مى خورند، بطرى را مى شكنند، و شيشه اى را مى بلعند و سيم مثبت و منفى برق را در دست مى گيرند.
گروهى كه با حقيقت عمل آنان آگاهى ندارند. آنان را ساحر، جادوگر،
شعبده باز، تردست، حقه باز، ماجراجو، اعجوبه، ديوانه، مؤمن و بنده خاص مى نامند. در حالى كه آنان از هيچ يك از اين تيره ها نيستند، گواه بر اين مطلب اين است كه آنان در هر حال و شرايطى به انجام چنين كارها قادر نيستند، بلكه پس از يك رشته عمليات كه مايه انقطاع و يا بى توجهى روح به جهان طبيعت است، مى توانند چنين كارهايى را انجام دهند.
آنان انسانهايى هستند كه تحت شرايطى بر چنين نيروى مرموز روح، دست يافته، و از آن نيرو، بر انجام چنين كارهايى كمك مى گيرند، و وقتى شرايط دگرگون گرديد، پيوند آنان با اين نيرو قطع گرديده، ديگر به انجام نمونه كوچكى از اين كارها قادر نمى باشند.
حالا اين شرايط و اوضاع چيست كه به آنان چنين قدرت و توانايى مى بخشد و آنان را با مركز اين قدرت مرتبط مى سازد، فعلاً وارد آن نمى شويم ولى اگر آنان را از نزديك ببينيد و ارتباطى با آنها داشته باشيد، مى توانيد از عواملى كه استفاده از اين نيرو را ممكن مى سازد، آگاهى به دست آوريد. امّا هرچه هست، هر دو گروه(مرتاضان و دراويش) از يك رشته رياضات و يا عملياتى از قبيل فرو رفتگى در خويش و انديشه ارتباط با خدا،و قطع ارتباط با جهان طبيعت، و تحريك انديشه انقطاع از بدن، از طريق آهنگهاى تند و ديگر نواهاى رقص آور بهره مى گيرند و به گونه اى پيوند خود را با جهان ماده قطع مى كنند.در اين موقع است كه نيروى مرموز روانى، ميدانى براى عمليات خارق العاده خود پيدا مى كند و كارهايى انجام مى دهد كه درموارد ديگر قادر به انجام آنها نيست.
در آيين مقدس اسلام، آشنايى با اين نيروى مرموز و ايجاد ارتباط با آن، از طريق رياضت هاى حرام و ضد فطرت و با تشكيل جلسات وجد و سماع، و شور و خلسه كاملاً ممنوع، و اكيداً تحريم شده است. هرچند بسيارى از
دراويش، روى كارهاى خود، نام هاى مقدس نهاده و از نخستين مرحله شور، تا پايان آن از الفاظى مانند: مراقبه، كمال عبوديت، ذكر آزاد و... استفاده مى كنند، در حالى كه هيچ كدام از آنها، جذبه الهى و شعله معنوى نيست كه در دل آنان پديد آمده است بلكه با عوامل صناعى، توجه خويش را به بدن كم كرده و سرانجام ميدان عمليات روح وسيعتر مى گردد.
راه سالم براى تحصيل تسلط بر چنين نيرو و قدرت، همان عبوديت و بندگى خداست، بندگى حق، به نفس انسانى قدرت و توانايى عجيب بخشيده، و او را بر يك رشته كارهاى خارق العاده مسلط مى سازد و اين همان مطلبى است كه در اين بخش مورد تحقيق و بررسى قرار گرفته و تفاوت هاى اين دو نوع تسلط در بخش آينده بيان مى گردد و حاشا كه يك فرد، اين دو نوع تسلط را، از يك باب بينديشد و هدف از نقل عمليات مرتاضان، براى تقويت اذهان است.[1]
تصرف در طبيعت
فلاسفه اسلامى در بخش قواى روحى و نفسانى پيرامون امكان تصرف در طبيعت بحثهاى جالبى دارند كه گوشه اى از آن را يادآور مى گرديم:
1. شيخ الرئيس فيلسوف بزرگ اسلام مى فرمايد:«اگر از عارفى به تو خبرى رسيد كه به نيروى خود مى تواند كارى كند، يا چيزى را حركت دهد، يا خود حركتى كند كه از توانايى ديگران بيرون است، آن را انكار مكن زيرا اگر از طريق طبيعى وارد شوى به اين مقصد مى رسى».[2]
[1]روزنامه كيهان در يكى از شماره3هاى خود مقاله مبسوطى با عكس و تفصيل پيرامون كارهاى خارق العاده گروهى از دراويش چاپ كرده است لطفاً به كيهان پنج3شنبه مؤرخ 16 بهمن 1354 شماره مسلسل 9781 مراجعه بفرماييد.
[2]اشارات، نمط دهم، ج3، ص 397: إذا بلغك انّ عارفاً أطاق بقوته فعلاً أو تحريكاً أو حركة يخرج عن وسع مثله فلا تتلقّه بكلّ ذلك الاستنكار فلقد تجد إلى سببه سبيلاً فى اعتبارك مذاهب الطبيعة.
2. شيخ اشراق مى گويد:«هرگاه از جهان بالا بر نفس انسانى، به طور متوالى مدد رسيد، جهان مطيع او مى گردد و دعاى او مستجاب مى شود چنين نورى كه از جهان بالا بر نفوس انسانى مى رسد، اكسير علم و قدرت است، جهان به وسيله اى، مطيع انسان مى گردد و نفوس، قدرت خلاقيت پيدا مى كنند.[1]
مرحوم صدر المتألهين مى گويد: معجزات و كرامات پيامبران روى سه اصل استوار است كه نخستين آنها، قدرت روحى است كه جهان ماده را تحت تسخير خود در مى آورد.
هدف از نقل اين كلمات اين است كه روشن گردد كه مسئله تصرّف در تكوين كه در اصطلاح امروز به آن ولايت تكوينى مى گويند، ريشه ديرينه داشته و پيوسته مورد توجه دانشمندان بوده است و بر اساس اصول علمى استوار مى باشد.
هرچند منكرانِ امكان تصرف در طبيعت، به انظار چنين دانشمندانى اعتنا نكرده و براى فريفتن عوام، آنان را به صوفى گرى متهم مى كنند ديگر نمى دانند كه اگر در شرق، به راستى فردى و يا افرادى شايسته نام دانشمند باشند. همين پيشوايان و نظاير آنان هستند كه جهان بشريت به افكار بزرگ و علمى آنها مى بالد.
از آن جا كه اساس بحث ما را در اين مسائل، آيات قرآنى تشكيل مى دهد از اين جهت، بحث را از همين راه تعقيب مى كنيم و بحثهاى فلسفى و تجارب و مشاهدات صدها نفر را به وقت ديگر موكول مى كنيم.
[1]حكمت اشراق، مقاله 5.