مَكين).
«انسان را از مايه اى از گل آفريديم، آنگاه آن را به صورت نطفه، در جايگاه استوارى قرار داديم».
(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا العَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَونَا العِظامَ لَحْماًْ...).
«سپس نطفه را علقه(خونى بسته) و علقه را مضغه (گوشت پاره) و مضغه را استخوان كرده و استخوانها را با گوشت پوشانديم».
(...ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقين).(مؤمنون/13ـ14)
«سپس به او آفرينش ديگرى داديم، بزرگ است خدايى كه بهترين آفريدگار است».
نكات آيه به قرار زير است:
الف.قرآن ريشه آفرينش انسان را گل مى داند، و به اين حقيقت در آيه ديگر نيز تصريح كرده است، آنجا كه مى فرمايد:
(...وَ بَدَأ خَلقَ الإِنْسانِ مِنْ طِين * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَة مِنْ ماءمَهين). (سجده/7ـ 8)
«آفرينش انسان را از گل آغاز كرد، سپس نسل آن را در مايه اى از آب پست، قرار داد».
اين قسمت از ريشه آفرينش، مربوط به آدم است كه ريشه انسانهاى كنونى به شمار مى رود، و مقصود از كلمه(الإِنْسان)در آيه(وَ بَدَأ خَلْقَ الإِنْسانِ مِنْ طين)نوع انسان است كه آدم و فرزندان او را شامل مى گردد چيزى كه هست، آدم بلا واسطه از مايه گلى آفريده شده است، و نژاد ديگران، به اين مايه از طريق آدم مى رسد.
ب. در آيات گذشته ميان مراتب آفرينش انسان، گاهى لفظ«ثُمّ»و گاهى لفظ«فاء»به كار برده است، و نكته آن اين است كه هر مرتبه اى كه
فاصله آن نسبت به مرتبه ديگر زياد باشد در آن موارد لفظ«ثمّ»را به كار برده است، مانند مراتب طين نسبت به نطفه، و نطفه نسبت به علقه، زيرا گل و منى و خون بسته، سه نوع موجود مختلف شمرده مى شوند و در انظار اختلاف جوهرى دارد ولى در مواردى كه اختلاف مراتب تنها از نظر صفات باشد مانند اختلاف علقه با مضغه و مضغه با عظام، در آنها لفظ«فاء»كه حاكى از كمى فاصله زمانى در آفرينش و يا حاكى از كمى فاصله جوهرى مى باشد، به كار رفته است.
از اين بيان روشن مى گردد كه چرا قرآن، در بيان آخرين مرحله آفرينش انسان، لفظ«ثمّ»به كار برده و مى گويد:(ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ)زيرا فاصله جوهرى اين مرتبه با مرتبه پيش بسيار عميق است و انسان در مرتبه ماقبل جز يك پارچه گوشت آميخته به استخوان، چيز ديگرى نيست، نه آگاهى دارد و نه توانايى ولى در اين مرحله گام به مرحله بس بلند و والايى مى گذارد، ديگر آن موجود به ظاهر مرده نيست كه از حيات جز حيات حيوانى چيزى نداشت بلكه حياتى عالى دارد و در رديف بهترين مخلوق جهان قرار مى گيرد.
ج. آخرين مرحله آفرينش انسان، با جمله(ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ)بيان گرديده است نه با جمله«خلقناه»و«انشاء»در لغت عرب«احداث و ايجاد بى سابقه»را مى گويند. مثلاً هنگامى كه انسان شعر كسى را بخواند، مى گويند:«انشد»ولى وقتى خود شعرى را بسازد، مى گويند«انشأ».
اگر قرآن مى گفت:«ثمّ خلقناه»چنين استفاده مى شد كه مراحل قبلى ولو بالقوه حامل و دربردارنده يك چنين خلقت بود، ولى به خاطر تفهيم خلاف آن واينكه برساند كه اين مرحله از آفرينش صد در صد يك چيز نو و تازه است و هرگز مماثل و شبيه آفرينش هاى پيشين نيست لفظ«انشاء»بكار برده است.
به عبارت روشن تر: سنخيت و تشابهى كه ميان نطفه و علقه و مضغه و
مراحل بعدى وجود دارد، هرگز ميان اين مراحل و مرحله اخير موجود نيست، در مراحل پيشين، اثر خلقت جز اين نبود كه رنگى جاى رنگى را مى گرفت و سلول سفيد انسانى، به صورت خون قرمز در مى آمد، و يا خون قرمز، شديدتر و سفت تر شده و صورت گوشت به خود مى گرفت، ولى هرگز هيچ يك از اين مراحل، داراى حيات و شعور و قدرت و توانايى نبود، تنها در اين مرحله از آفرينش است كه قيافه خلقت به كلى دگرگون گرديده و آفرينشِ جداگانه اى پيدا مى كند.
از اين جهت قرآن مجيد در بيان چنين مرحله اى (كه در آيات ديگر از آن به«نفخ روح»به معنى«دميدن روح»تعبير مى كند)، لفظ(أنشأْناهُ خَلقاً آخَرَ)بكار برده است، تا روشن شود كه چنين خلقتى كاملاً بى سابقه بوده است و آفرينش او در اين مرحله غير از آفرينش هاى پيشين است.
اين آيات به روشنى موقعيت روح را نسبت به انسان روشن مى سازد و معلوم مى كند كه واقعيت انسان همان روح است و نظر ارسطو كه انسان را تركيبى از روح و جسم مى داند، با ظواهر اين آيات تطبيق نمى كند.
ممكن است گفته شود: اگر تمام شخصيت و حقيقت انسان همان روح است و انديشه تركيب دور از حقيقت است، پس چرا قرآن در بيان آفرينش او لفظ«مِنْ»كه حاكى از جزئيت است به كار برده و مى فرمايد:
(وَ لَقَدْخَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين).
آيا اين آيه نمى رساند كه گل، بعضى از حقيقت او را تشكيل مى دهد.
پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا لفظ«مِنْ»در اين موارد براى تفهيم معنى ابتدا است نه براى تبعيض، يعنى ما آفرينش انسان را از مايه طينى و گلى آغاز كرديم و بس.
3. از آياتى كه اين حقيقت را روشن مى سازد، و مى رساند كه واقعيت انسان در روح و روان خلاصه مى گردد، و بدن، لباسى است كه براى او پوشانيده شده، و يا ابزارى است كه از طريق آنها كارهايى انجام مى دهد. آيه زير است:
(هَلْ أَتى عَلَى الإِنْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً). (انسان/1)
«مدّتى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود».
در جمله(لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً)دقت كنيم، آيه نمى گويد كه انسان در آن مدت اصلاً چيزى نبود بلكه مى گويد چيز قابل توجهى نبود به عبارت ديگر، نمى گويد:«لم يكن شيئاً»تا بودن انسان را در زمانهاى پيشين به طور مطلق نفى كند بلكه مى گويد:(لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً): چيز قابل توجه و ذكرى نبود. جاى گفتگو نيست كه هر فردى پيش از آنكه به صورت انسان درآيد، در مرحله نخست، خاك و گل و در مراحل بعدى نطفه وعلقه بود، ولى اين نوع تحقّق ها ازنظر قرآن، چيز قابل ذكرى نيست، آنچه قابل توجه است همان حالت انسانى او است كه داراى علم و قدرت مى گردد و مى تواند بار تكليف را به دوش بكشد چنانكه مى فرمايد:
(إِنّا خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ نُطْفَة أَمْشاج نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً)(انسان/2).
«ما انسان را از نطفه آميخته آفريديم كه با تكليف او را بيازماييم و او را شنوا و بينا كرده ايم».
اين آيات و آياتى كه در همين رديف است، موقعيت روح را نسبت به انسان روشن و آشكار مى سازد و مى رساند كه حقيقت و واقعيت او همان روح و روان او است.
4آيا روح مولود تكامل ماده است؟
آيا روح از نظر قرآن، مولود و زاييده تحول ماده است و به اصطلاح:«جسمانية الحدوث»مى باشد؟
براى آگاهى از نظر قرآن در اين باره كافى است كه در آيه مربوط به بيان نحوه خلقت انسان، در رحم، دقت كافى به عمل آوريم، آنجا كه مى فرمايد:
(... فَخَلَقْنَا العَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَونَا العِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقين).(مؤمنون/14)
«خون بسته را تبديل به گوشت و آن را تبديل به استخوان نموديم و سپس استخوان ها را با گوشت پوشانيديم سپس به او آفرينش ديگرى داديم، بزرگ است خدايى كه بهترين آفريدگاران است».
موضوع بحث در آيه، آفرينش انسان است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَ لَقَدْخَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين)
«ما انسان را از گل آفريديم».
بنابر اين، انسان، روز نخست، گل، نطفه، علقه، مضغه ، لحم و... بود، سپس همين موجود كه يك نوع تكامل پيدا كرد و به موجود ديگرى كه قرآن از آن به جمله(خَلقاً آخَرَ)تعبير مى كند، تبديل گرديد و به حكم اين كه ضمير(أَنْشأْناهُ)به انسان بر مى گردد مقصود اين است كه به همان انسان گلى و
نطفه اى و مضغه اى و... آفرينش ديگرى داديم و همان ماده بى روح و بى كمال را به صورت يك موجود مدرِك و آگاه، قادر و توانا در آورديم، و اين همان است كه مرحوم صدر المتألهين ازآن به«جسمانية الحدوث»تعبير مى كند.
از آنجا كه انسان، پس از طى مراحل پيشين، خلقت ديگرى پيدا مى كند، آفرينشى كه شبيه آفرينش ها و تكاملهاى پيشين نيست، بايد گفت در اين مرحله از خلقت، وى يك نوع پيراستگى ازماده پيدا كرده و از اين جهت از آن، به آفرينش ديگر تعبير شده است.
هرگاه دلالت آيه را بر قسمت دوم (تجرّد روح از ماده) نپذيريم و بگوييم ممكن است مقصود از(خَلقاً آخَرَ)همان آفرينش انسان مادى است كه فقط از نظر تكامل با مراتب قبلى فرق دارد، و علت اين كه آن را«خلق آخر»ناميده است، اين است كه روح از نظر تكامل مادى به حدّى مى رسد كه بالاتر و برتر از تكامل هاى پيشين مى گردد، از اين جهت به چنين آفرينشى«خلقاً آخر»مى گويند، ولى دلالت آيه را بر قسمت نخست و اين كه انسان در روز نخست، مادى وجسمانى بوده و در نتيجه تحول ماده به وجود آمده است، نمى توان انكار كرد.
5تجرّد نفس از ماده[1]
بخش مهمى كه بايد از نظر قرآنى به دقت مورد بررسى قرار گيرد، و موضع گيرى اين كتاب آسمانى در برابر آن روشن شود، موضوع تجرّد روح از ماده و آثار آن است.
درست است كه معماى روح تاكنون به روشنى حل نشده است و از طرف دانشمندان نيز، نظريه هاى فراوانى درباره آن ابراز شده است ولى در ميان اين نظريه ها، يك مطلب، پيوسته نظر انسان هاى انديشمند را به خود جلب كرده است و آن اين كه آيا روح، از سنخ همين جهان ماده ملموس و محسوس است و وجود جدا از ماده و جوهر غير مادى ندارد، يا اينكه روح، در حالى كه با بدن ارتباط دارد از سنخ آن نيست؟
به عبارت ديگر: آيا روح، ماده است و چيزى كه ما نام آن را روح مى ناميم، غير از ماده چيز ديگرى نيست، و تمام آثار ماده را دارد، يا اين كه روح، جوهر جدا از ماده است و روحيات نيز، همين حالت را دارد.
اين جاست كه مكتب الهى و مادى و يا«متافيزيك»و«ماترياليسم»در برابر يك ديگر صف آرايى كرده و هر كدام، براى خود راهى در پيش مى گيرند.
[1]هدف در فصل پنجم اثبات تجرد روح از مطلق ماده است، در حالى كه هدف در فصل نخست اثبات مغايرت روح با بدن است خواه مادى باشد يا مجرّد، هرچند نتيجه برخى از دلايل آنجا، نيز تجرد روح است ولى به اين نتيجه عنايتى نبود.
ماديها براى روح، اصالتى جز ماده قائل نبوده و نحوه پيدايش و بقاى آن را معلول ارتباط مكانى و زمانى ماده مى دانند، به گواه اينكه روح در تمام حالات تابع و پيرو ماده است. مثلاً با صحت و جوانى بدن، روح نيز صحيح و جوان، و با بيمارى و پيرى آن نيز در سراشيبى ضعف و سستى قرار مى گيرد و در نتيجه با انحلال بدن، روح نيز از ميان مى رود.
روح از نظر آنان، اثر مخصوص انسجام اجزاى مادى بدن، و نتيجه فعل و انفعال اجزاى آن، در يكديگر است و از تركيب ماده بدن، خصوصاً سلسله اعصاب، با مواد خاكسترى مغز، شعور و ادراكى به نام روح تجلى كرده و موضوع روح و روحيات پديد مى آيد.
همان طور كه از كبد، صفرا و از غدد فكى، بزاق ترشح مى كند، همچنين از انسجام اجزاى بدن و ارتباط آنها با يكديگر، شعور و ادراك شادى و غم، حب و بغض و... تجلى مى نمايد.
در اين مكتب، روح اثر شيميايى ماده است، نه جوهرى است مجزا و جداگانه كه سنخ وجود آن غير از سنخ وجود بدن باشد، ماديها براى مدعاى خود دلايل و شواهد تجربى دارند كه هيچ كدام را نمى توان دليل قاطع و برهان استوار ناميد.
ماديها مى گويند: در مواقع تجلى شعور و تفكر، مغز از خود عكس العمل و فعاليت بيشترى نشان مى دهد و يا هر موقع به مغز و يا قسمتى از آن آسيب رسيد، انسان تفكر صحيح خود را از دست مى دهد اگر قسمتى از مغز انسان برداشته شود چه بسا برخى از امور مربوط به ادراك و تفكر و يا حافظه را از دست مى دهد و همچنين....
پاسخ اين نوع تجارب روشن است و گواه بر مدعاى ماديها نيست زيرا:
دلايل تجربى ماديها، بيش از اين نمى رساند كه در حيات و زندگى و