بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 49

ووجود خاصى قائل بوده كه هرگز با مرگ بدن، روح و روان او فانى و نابود نمى گردد، بلكه از حيات خاصى برخوردار مى باشد. اين شخصيت ها عبارتند از:

1. ثاليس ملطى كه يكى از حكماى بزرگ و اساطين فلسفه است.

2. انكسيمايس كه از فلاسفه ملطيها است.

3. انباذ قلس، از حكماى دوره حضرت داوود كه به نقلى حكمت را از او و لقمان فرا گرفته است.

4. فيثاغورث، فيلسوف دوران حضرت سليمان كه آراء فلسفى را به صورت مسائل رياضى بيان نموده است.

5. سقراط استاد بزرگ فلسفه يونان كه در مبارزه با بت پرستى و شرك، سهم به سزايى دارد.

6. افلاطون الهى، كه نظريات خاصى در الهيات دارد.

7. ارسطو، فيلسوف بزرگ معروف به معلم اوّل.

اين شخصيت هاى بزرگ، از استادان فلسفه و از مشاهير دانشمندان عصر خود و پى افكنان معارف كلى الهى مى باشند و همگى با تعبيراتى شيوا، به بقاى روح پس از مرگ تصريح نموده و مرگ را پايان زندگى انسان ندانسته اند، و مرگ از نظر آنان جز عبور از يك گذرگاه به منطقه وسيع تر، چيزى نيست.

مسئله بقاى روح پس از مرگ در فلسفه اسلامى به صورت يك مسئله قطعى درآمده و فلاسفه بزرگ اسلام مانند شيخ الرئيس و شيخ الاشراق و صدر المتألهين، هركدام پيرامون اين موضوع بحث هاى عميق دارند و بر اساس بقاى


صفحه 50

روح انسان پس از مرگ، مسائلى را پايه گذارى كرده اند.[1]

در نهضت اخير غرب، تب ماديگرى بالا رفت و مسائل ماوراى طبيعت، مانند خدا، فرشته، بقاى روح و ديگر عوالم غيبى، مورد شك و ترديد قرار گرفت. از نيمه دوم قرن نوزدهم ورق كاملاً برگشت و با پيدايش علم«اسپريتيسم»وارتباط با ارواح، به صورت و شكل هاى مختلف، غرور ماديگرى كاملاً كاهش يافت، و در آغاز قرن بيستم مسئله بقاى ارواح و ارتباط با آن، به صورت مسئله حسّى درآمد و روحيون با تجارب فراوان در حضور جمعى از شخصيت هاى بزرگ علمى آن زمان، مسئله اصالت روح را در عداد حقايق درآوردند و گروههاى بى شمارى از آراى ديرينه خود، برگشتند و به صفوف روحيون پيوستند، خوشبختانه در اين موضوع كتابهاى فراوانى نوشته شده است وعلاقمندان مى توانند به كتابهاى مربوط به اسپريتيسم، يا احضار ويا به عبارت صحيح تر ارتباط با ارواح مراجعه نمايند.

در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم. و آن اين كه: مقصود از پيش كشيدن علم«اسپريتيسم»و يا ارتباط با ارواح، اين نيست كه همه نتايج آن را قطعى اعلام نماييم، بلكه هدف اين است كه مجموع اين تجارب آن هم در سطوح بين المللى، در حضور رجال علمى انگلستان و فرانسه و امريكا و آلمان وايتاليا،مسئله اى را قطعى و ملموس ساخته است و آن اصالت روح و بقاى ارواح پس از مرگ است و بس. هدف ما از اين بحث و بررسى، اثبات بقاى روح از نظر قرآن است، از اين جهت آياتى را كه به بقاى روح پس از مرگ گواهى مى دهند در اين جا مى آوريم.

آياتى كه بر اين قسمت دلالت دارد، بر دو دسته اند:

[1]شما مى3توانيد با مراجعه به كتابهاى كلامى و فلسفى مخصوصاً ملل و نحل شهرستانى واسفار صدر المتألهين از نظريات آنان به خوبى آگاه گرديد.


صفحه 51

1. آياتى كه صريحاً به زنده بودن شهيدان راه خدا پس از مرگ و زنده بودن افراد برتر، از اهل ايمان، و سران كفر، شهادت مى دهند و صراحت آنها به پايه اى است كه هرگز نمى توان دلالت آنها را انكار كرد.

2. آياتى كه گواهى مى دهد كه ارتباط و پيوند انسانهاى آن جهان با انسانهاى اين نشأت قطع و بريده نشده است وآنان از اوضاع اين جهان كم و بيش آگاهى دارند.

ولى چون موضوع ارتباط با ارواح بخش هشتم از بحث هاى ما را تشكيل مى دهد، از اين جهت براى فشرده گويى، آيات اين قسمت را كه بر موضوع بقاى روح نيز گواه است، در بخش هشتم مى آوريم نخست آياتى را كه با كمال صراحت بر بقاى روح دلالت دارند، مطرح مى كنيم، بعداً آياتى را كه دلالت آنها به پايه آيات صريح نيست منعكس مى سازيم.

اينك آياتى كه از قاطعيت و صراحت برخوردار است:

1. شهيدان راه خدا زنده اند

(وَ لاتَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِى سَبِيلِ اللّهِ أَمواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ)(بقره/154)

«به افرادى كه در راه خدا كشته مى شوند مرده نگوييد، بلكه آنان زنده اند ولى شما درك نمى كنيد».

اگر ذيل آيه نبود (شما درك نمى كنيد) ممكن بود تصور شود كه مقصود از زنده بودن شهيدان راه خدا، همان حيات اجتماعى آنان است، زيرا گروه فداكار، پيوسته در قلوب و افكار مردم، جاى داشته و نام و صفات آنان بر نوك قلم ها و خامه هاست و فداكاريهاى آنان خطوط طلايى صفحات تاريخ ملت ها را تشكيل مى دهد امّا ذيل آيه، اين پندار را نفى مى كند، زيرا اگر مقصود حيات


صفحه 52

اجتماعى بود، اين مطلبى نبود كه بر امت اسلامى و بالأخص افراد بيدار و روشن مخفى و پنهان بماند، تا قرآن مؤكداً در دو سوره مطرح نمايد.


صفحه 53

2. مؤمن سوره يس زنده است

حضرت مسيح(عليه السلام)سه نفر مبلّغ به اطراف اعزام كرد، مردم آن منطقه به انكار دعوت آنان پرداختند جز يك نفر كه از نقطه دور شهر آمده بود، به او ايمان آورد، در اين موقع، مردم به سوى او هجوم آورند و او را كشتند، پس از كشته شدن چنين پيام فرستاد:

(إِنِّى آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُون * قِيلَ ادْخُلِ الجَنَّـةَ قالَ يا لَيْتَ قَومِى يَعْلَمُونَ * بِما غَفَر لِى رَبِّى وَ جَعَلَنى مِنَ المُكْرَمينَ).(يس/25ـ27)

«وى گفت: من به خداى شماها(فرستاده ها) ايمان آوردم، (به خاطر همين ايمان) به او گفته شد: وارد بهشت شو، وى گفت:اى كاش قوم من مى دانستند كه خداى من، مرا بخشيد و گرامى داشت».

مقصود از بهشت كه به او گفته شد، وارد آن گردد، بهشت برزخى است نه اخروى، به گواه اين كه وى آرزو مى كند كه اى كاش قوم من مى دانستند كه خدايم مرا بخشيد وگرامى داشت، آرزوى چنين آگاهى با جهان آخرت كه حجاب و پرده ها از برابر ديدگان انسان ها برداشته مى شود، و افراد از وضع يكديگر آگاه مى باشند، مناسب نيست، بلكه چنين نا آگاهى با اين جهان مناسب است كه انسان هاى اين نشأت از وضع انسانهاى نشأت ديگر آگاهى ندارند و آيات قرآن بر اين مطلب گواهى مى دهند.

گذشته از اين، در آيات بعدى روشن مى سازد كه پس از درگذشت و بخشيده شدن و دخول او به بهشت، چراغ زندگى قوم او با يك صيحه آسمانى خاموش گشت، چنانكه مى فرمايد:

(وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْد مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنّا مُنْزِلينَ)

«بر قوم او، بعد از وى سپاهى از آسمان نفرستاديم و هرگز چنين نمى كرديم».


صفحه 54

(إِنْ كانَتْ إِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذاهُمْ خامِدُونَ)(يس/28ـ29)

«چيزى نبود، جز يك صيحه ناگهانى كه همگى به خاموشى گراييدند».

از اين دو آيه استفاده مى شود كه پس از ورود او به بهشت، قوم وى در اين جهان مى زيستند كه ناگهان مرگ، آنان را فرا گرفت و چنين بهشتى، جز بهشت برزخى چيزى نمى تواند باشد.


صفحه 55

4.امت نوح پس از غرق، وارد آتش شدند

(مِمّا خطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فأُدْخِلُوا ناراً فَلَم يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْصاراً). (نوح/25)

«به خاطر خطاهايى كه مرتكب شده بودند، غرق شدند و در نتيجه وارد آتش گشتند، وجز خدا،براى خود كمك و ياورى نديدند».

ممكن است تصور شود كه، ورود آنان به آتش چون قطعى بود از اين جهت به لفظ ماضى آورده شد(فأُدْخِلُوا ناراً)، ولى يك چنين تأويل، علاوه بر اينكه بدون شاهد صحيح نيست، بر خلاف ظاهر آيه مى باشد.

اگر مقصود اين بود، لازم بود به جاى(فَأُدخِلوا)«ثمّ ادخلوا»بگويد زيرا بنابر اين احتمال، ميان غرق و ورود به آتش ساليان درازى فاصله وجود دارد.

بنابر اين تأويل، باز ناچاريم جمله(فَلَمْ يَجِدُوا)را كه حاكى از گذشته است، نيز تأويل كرده و از طريق محقق الوقوع بودن تفسير كنيم و بگوييم چون محقق الوقوع بود از اين جهت جمله«لم يجدوا»كه بر گذشته دلالت مى كند آورده است اين همه تأويل بدون شاهد، صحيح نيست.


صفحه 56

(مؤمنون/99ـ100)

«هنگامى كه مرگ يكى از آنان فرا رسيد مى گويد: پروردگارا ! مرا باز گردانيد، شايد در مورد آنچه ترك كرده ام عمل شايسته اى انجام دهم، نه هرگز بازگشت ممكن نيست، اين كلمه اى است كه وى گوينده آن مى باشد، پيش روى آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند».

لفظ«وراء»در لغت و قرآن به معنى پيش رو استعمال شده است مانند:

(...وَ كانَ وراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَة غَصْباً).(كهف/79)

«پيش روى مستمندانى كه در دريا كار مى كردند، فرمانروايى بود كه كشتى ها را به زور مى گرفت».

و در آيه مورد بحث نيز، به معنى پيش رو است.

«برزخ»به معنى فاصله ميان دو چيز است مانند:

(بَيْنَـهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيان).(الرحمن/20)

«ميان دو دريا فاصله است كه از به هم آميخته شدن آبهاى دو دريا، جلوگيرى مى كند».

اگر تنها به لفظ«برزخ»توجه كنيم آيه گواه بر وجود حيات در برزخ نيست.

ولى اگر مجموع آيه را در نظر بگيريم دلالت آيه بر جاودانگى روح كاملاً روشن است زيرا فرد گنهكار از يك طرف خواستار بازگشت به اين جهان است، و جهتى براى ا ين تمنا جز مشاهده آثار وحشت انگيز اعمال خود در اين فاصله نيست، و از طرف ديگر، ظاهر آيه مى رساند كه اين گروه در اين فاصله بازداشت مى شوند، تا روزى كه مبعوث مى گردند. مقصود از اين بازداشت چيست آيا بدن آنها بازداشت مى گردد؟ يا روح آنها زندگى ديگرى پيدا مى كند؟ بازداشت كردن بدن بى معنى است، زيرا بدن مى پوسد و در اطراف جهان متفرق مى گردد، طبعاً مقصود همان دومى است يعنى زندگى ديگرى پيدا كرده و در آن فاصله بازداشت مى گردد. با توجه به اين دو مطلب دلالت آيه