به خود مشغول داشته است، بحث افعال انسان است و اينكه آيا انسان در افعال و اعمال خود مختار و آزاد است يا هيچ گونه اختيارى ندارد؟ در اينجا چند ديدگاه وجود دارد: 1- جبريّه مىگويند: مؤثر و آفريننده اعمال انسان، خداوند است نه قدرت خود او. 2- اشاعره معتقدند: مؤثر و آفريننده اعمال، خداست، انسانها فقط كسب «1» مىكنند. 3- معتزله مىگويند: آفريننده و پديد آورنده افعال، انسان است نه خداوند. 4- ماتريديه و اسفراينى معتقدند: مجموع قدرت خداو انسان (مشتركاً) در به وجود آمدن افعال مؤثرند «2» از بين ديدگاههاى فوق، دو ديدگاه معتزله و اشاعره بيشتر مورد توجه واقع شدهاند. معتزله معتقدند انسان خود پديد آورنده افعال و اعمال خويش است چنان كه از ستايش كردن عمل خوب و ناپسند داشتن عمل ناشايست، بخوبى استفاده مىشود كه اعمال به ما بستگى دارد؛ بطور مثال اگر كسى راست بگويد ويا عدالت را به پا دارد او را مورد ستايش قرار مىدهيم و كسى كه دروغ بگويد و يا ظلم كند او را مورد مذمت قرار مىدهيم، به او گفته مىشود كه چرا اين عمل را مرتكب شدى؟ چراخيانت كردى و دروغ گفتى؟ امّا اگر كسى قامتش بلند يا كوتاه باشد گفته نمىشود كه چرا قامت شما بلند يا كوتاه است؟ زيرا مورد اوّل به اراده ما بستگى دارد ولى مورد دوّم، كار و عمل ما نيست. «3» و به ما مربوط نمىباشد و بدين جهت قرآن همواره مؤمنان را وعده بهشت و كافران را وعده دوزخ و عذاب مىدهد و از گروه اوّل ستايش و از گروه دوّم مذمت مىكند. اينها حاكى است كه بشر در اعمال خود آزاد آفريده شده است. اشاعره معتقدند پديد آورنده تمام اعمال و كردار انسان اعم از كفر، ايمان، طاعت، عصيان و ...، خداوند متعال است و انسان فقط كسب مى كند و كسب عبارت است از تعلّق قدرت و اراده انسان به عمل و كارى كه مقدور اوست و از جانب خداوند آفريده و خلق شده است. بر اين اساس هرگاه انسان انجام كارى را اراده نمايد، خداوندآن را
مىآفريند و انسان كسب مىكند. «1» براين اساس خواستهاند خود را از شبهه جبر برهانند؛ زيرا گرچه انسان در آفريدن افعال خود نقش ندارد وليكن در كسب آنچه خداوند پديد آورده قدرت دارد. پس فعل و عمل هم مقدور خدا مىباشد و هم مقدور انسان. قاضى عبدالجبار اشكال مىكند كه شما مىگوييد كسب بوسيله قدرت حاصل مىشود و اين مطلب فرع بر قدرت و توان انسان است، و اثبات قدرت دليل توانايى او مىباشد. پس با تعريفى كه از كسب نموديد مدعاى شما باطل شد؛ زيرا ثابت گرديد كه ما توانايى داريم پس فاعل و انجام دهنده كارهاى خود هستيم. «2» شايد به همين جهت نظريه كسب به مرور زمان توسط دانشمندان اشعرى مذهب، تحول و دگر گونى پيدا كرده است. شهرستانى مىگويد: ممكن نيست كه نظر اشعرى را بپذيريم مگر تعديل شود. «3» از علمايى كه نظر اشعرى را تعديل كرده، ابوبكر باقلانى و امام جوينى مىباشند كه مى گويند، فعل و عمل انسان از لحاظ وجودى متكى به قدرت است و قدرت نيز از جهت وجودى نياز به سبب دارد، بگونه اى كه نسبت قدرت به سبب مانند نسبت فعل به قدرت است (يعنى چنانكه عمل بوسيله قدرت پديد مىآيد قدرت نيز به وسيله سببى حاصل مىگردد) و همچنين آن سبب به سبب ديگر نيازمند است. تا منتهى شود به مسبب الاسباب كه نيازى به سبب ندارد و او بى نياز مطلق است و شايد نظر ماتريدى و اسفرا اصول اعتقادات اهل سنت 62 عقيده به پيامبران ..... ص : 60 ينى كه مجموع قدرت خدا و بشر را در پديد آمدن اعمال دخيل مىدانند در راستاى تعديل نظر اشعرى باشد. طبق بيان جوينى و ماتريدى فعل و عمل به خدا و انسان هر دو نسبت دارد. امام ابوحنيفه در اين باره چنين مىگويد: «آفريدن كار خداست كه همان ايجاد قدرت و نيرو در انسان مىباشد و بكار گرفتن قدرت توسط انسان فعل حقيقى است نه مجازى.» يعنى انسان با استفاده از قدرت و نيروى خودش كار را انجام مىدهد.
سپس مىگويد: انسان مى تواند اين قدرت را در جهت عصيان و نافرمانى به كار بگيرد و مىتواند در جهت طاعت و فرمانبرى و لذا عقاب و ثواب بر قدرت و نيرويى است كه خداوند ايجاد كرده و دستور داده است كه اين قدرت را در طاعت به كارگيرد نه در معصيت. «1» همچنين از امام ابوحنيفه روايت شده است كه از امام صادق پرسيد: اى فرزند رسول خدا، آيا خداوند امور را به انسان واگذار كرده است؟ فرمود: خدا بزرگتر از اين است كه تدبير امور را به بندگان واگذارد. پس پرسيد: آيا مجبور كرده است؟ امام فرمود: خداوند عادلتر از آن است كه مجبور كند سپس آنان را عذاب دهد. پرسيد: پساين مساله چگونه است؟ امام فرمود: نه جبر است و نه اختيار و نه اكراه و زور، بلكه بين اين دو مىباشد. «2» به همين جهت علامه سعدالدين تفتازانى گفته است: «حق آن است كه بعضى از پيشوايان دين فرموده اند: نه جبر است و نه اختيار بلكه امرى است بين اين دو.» «3» علامه آلوسى نيز چنين گفته است: «آنچه از كتاب و سنت استفاده مىشود اين است كه انسان نه مجبور است و نه مختار؛ چنانكه اميرالمؤمنين على «كرم الله وجهه» در پاسخ درخواست كنندهاى فرمود: لاجبر ولا تفويض» «4» از آنچه گذشت روشن گرديد كه ديدگاه امام ابوحنيفه و برخى ديگر از متكلمان مكتب اشاعره با استفاده از مكتب امام صادق (ع)، نه جبر است و نه اختيار، البته مذهب ماتريدى و اسفراينى و ابن همام نيز بازگشت به اين مطلب مىكند و چنانكه بيان خواهيم نمود ديدگاه شيعه نيز همين است.
* ديدگاه شيعه به پيروى از امامان معصوم (ع) اين است كه «لاجبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» نه مانند جبريها كه نقش انسان را بطور كلى نفى مىكنند و نه مانند تفويضى ها كه نقش خدا را انكار كردهاند، بلكه راه سومى است؛ بدين معنى كه هر دو در پديد آمدن عمل دخالت دارند. توضيح مطلب اين كه انسان مانند ساير مخلوقات، تمام هستى و از جمله شان فاعليت آن، قيام بذات حق تعالى دارد و همواره از مشيت و عنايت خداوند كمك و امداد مىشود. اراده و قدرت خدا بطور مستقيم به افعال بشر تعلّق نمى گيرد (مانند افعال تكوينى) تا جبر لازم بيايد بلكه به قدرت و اراده انسان تعلق مى گيرد و از طرفى خداوند انسان را در بكار بردن و استفاده از قدرت و اراده خود در جهت انتخاب اعمال مختار و آزاد آفريده است. پس طبق اين بيان، نه جبر لازم مىآيد نه اختيار. على (ع) در پاسخ فردى كه از توحيد و عدل پرسش نمود فرمود: توحيد اين است كه خدا را به وهم و پندار نياورى و عدل اين است كه خدا را متهم نكنى بر اعمال بندگانش و كسى كه بگويد كه خدا قدرت ندارد و تمامى اعمال به اراده خودشان مىباشد، خدا را به ناتوانى و عجز متهم كرده است. از آنچه بيان شد نزديكى نظر متأخرين اهل سنت به ديدگاه شيعه نيز روشن گرديد. «1»
فصل هفتم نبوت مسأله «نبوت» مانند «توحيد»، از اصولى است كه تمامى اديان الهى به آن، معترف و معتقدند ويكى از مبانى اعتقادى آنها به حساب مىآيد. علماى كلام و عقايد، مباحث نبوت را در دو مرحله مورد تحقيق و بررسى قرار داده اند: نبوت عامّه، نبوت خاصه. مقصود از نبوّت عامه اين است كه خداوند براى هدايت بشر پيامبرانى فرستاده است. در مبحث نبوت عامه، اصل مسأله بعثت ونبوت مطرح مىشود؛ بر خلاف نبوت خاصه كه مباحث آن به شخص پيامبر اسلام (ص) مربوط مىباشد و در مورد اثبات نبوت، معجزه و كتاب آسمانى ايشان بحث مىشود. مانيز بحث را از نبوت عامه آغاز مىكنيم: الف- نبوت عامّه براى واژه «نبى» دو معنى در لغت بيان شده است: يكى «بلند مرتبه و والا مقام» كه ريشه آن «نباوة» است. و ديگرى «خبر دهنده از جانب خدا» كه ريشه آن «نَبَأ» است. «1» معناى اصطلاحى «نبى»: شريف جرجانى چنين گويد: نبى كسى است كه به وسيله ملك، يا الهام قلبى، يا رؤياى صالحه وحى الهى را دريافت مىكند. «2» فرق «رسول» و «نبى»: در قرآن كريم هر دو واژه آمده است، چنانكه مىفرمايد:
«ما ارْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِىٍّ ....» «1» اما آيا اين دو واژه با هم فرق دارند يا خير؟ واضح است كه اين دو از نظر مفهوم و معناى لفظى با يكديگر فرق دارند، امّا از نظر مصداق واينكه شخص «نبى» همان «رسول» است يا خير، اختلاف نظر وجود دارد برخى گويند فرقى نيست و برخى ديگر مىگويند فرق دارند. قاضى عبدالجبار مىنويسد: «هيچ فرقى بين رسول و نبى از جهت اصطلاح وجود ندارد.» «2» نسفى نيز معتقد است كه فرقى بين «رسول» و «نبى» نيست و لى بيشتر علماى عقايد معتقدند كه بين اين دو فرق وجود دارد؛ زيرا دايره معناى «نبى» وسيع تر از «رسول» است. هر رسولى، نبى هست امّا هر نبيى رسول نيست. بنابر اين رسول، كسى است كه داراى شريعت و كتاب باشد و «نبى» لازم نيست داراى كتاب و شريعت باشد بلكه براى تبليغ، از كتب و شرايع پيش از خود بهره مىگيرد. گروهى از معتزله گويند: رسول كسى است كه به واسطه ملك، وحى را دريافت مىكند و «نبى» كسى است كه به وسيله كتاب، الهام يا رؤياى صادق وحى را مىگيرد. شريف جرجانى گفته است كه رسول كسى است كه بواسطه جبرئيل وحى را دريافت مىكند و داراى شريعت است و دايرهاش از نبى محدودتر مىباشد. «3» عقيده به پيامبران بر هر فرد مسلمانى واجب است كه همه پيامبران از حضرت آدم تا خاتم (عليهم السلام) را از جانب خدا و فرستادگان او بداند و به آنها ايمان داشته باشد؛ چنانكه در قرآن كريم آن را از ويژگيهاى مؤمنان معرفى كرده است. «قُولُوا آمَنّا بِاللَّهِ وَ ما انْزِلَ الَيْنا وَ ما انْزِلَ الى ابْراهيمَ وَ اسْماعيلَ وَ اسْحاقَ وَ
يَعْقُوبَ وَ اْلَاسْباطِ وَ ما أُوتِىَ مُوْسى وَ عيْسى وَ ما اوتِىَ النَّبيُّونَ لانُفَرِّقُ بَيْنَ احَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» «1» بگوييد كه ما به خدا و آنچه به سوى ما فرو فرستاده شده و آنچه به سوى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و موسى و عيسى فرستاده شده است و آنچه پيغمبران، از جانب خدا آوردند ايمان آورديم و بين هيچ كدام از پيغمبران فرق نگذاريم و ما تسليم فرمان او هستيم. در آيه ديگر مىفرمايد: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما انْزِلَ الَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُومِنُونَ كُلُّ امَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لانُفَرِّقُ بَيْنَ احَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» «2» رسول خدا به آنچه از سوى پروردگارش به نزد او فرستاده شده، ايمان آورد و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگاه و كتابها و فرستادگانش ايمان آوردهاند (و مىگويند:) ما ميان هيچ يك از پيامبران او فرق نمىگذاريم. پيامبرانى كه در قرآن از آنان ياد شده است 25 نفرند: حضرت آدم، ادريس، نوح، هود، يونس، الياس، يسع، داوود، اسحاق، ابراهيم، لوط، موسى، ذوالكفل، يحيى، زكريا، عيسى، شعيب، صالح، ايوب، هارون، يوسف، يعقوب، سليمان، اسماعيل و خاتم آنان محمد صلوات الله عليهم اجمعين. «3» لزوم بعثت از ديدگاه اسلام، انسان داراى هدف و مقصدى بسيار عالى است كه براى رسيدن به آن آفريده شده است. هدف در هر پديدهاى دست يافتن به كمال شايسته خويش است كه با بهرهگيرى از استعدادها و تواناييهاى درونى و خدادادى در جهت آن تلاش مىكند. سخن در اين است كه چگونه مى توان كمال و هدف را شناخت؟ حيوانات در پرتو الهام غريزى، كمال خود را تشخيص داده و امور زندگى خويش را
اداره مىكنند امّا آدمى علاوه بر غريزه، از منبع شناخت ديگرى به نام عقل نيز برخوردار است. مشعل فروزان عقل، هرچند بخشى از نيازها و كمبودها را مى تواند بر طرف سازد ولى هرگز نمى تواند وسيلهاى كامل و تمام عيار باشد، زيرا نمى اصول اعتقادات اهل سنت 66 ويژگيهاى پيامبران ..... ص : 64 تواند همه نيازها و كمبودها را جبران كند علاوه بر اينكه در بسيارى از مسائل خطا و لغزش دارد، لذا بايد در جستجوى راهى بود كه از هر جهت مورد اطمينان و مصون از خطا و لغزش باشد و عقل را در مسير كمال يارى و مدد رساند. و آن راه «بعثت پيامبران» است. شبهات براهمه و نقد آن در طول تاريخ افراد و گروههايى همچون براهمه بوده و هستند كه عقل را براى هدايت جامعه بشريت كافى دانسته و مىگويند نيازى به پيامبران نداريم؛ زيرا آنچه آنان براى هدايت انسان مىآورند از دو حال خارج نيست يا عقل توانايى درك آن را دارد يا خير، اگر عقل توان فهم ودريافت آن را داشته باشد، بعثت كارى عبث و بىفايده است و اگر عقل آن را درك نمىكند و نمى فهمد قابل قبول نيست؛ زيرا آنچه مورد فهم عقل نباشد، نمىتوان پذيرفت. علماى كلام و عقايد در پاسخ اين شبهه گفتهاند: بعثت انبيا لطف و عنايتى است از جانب خدا و داراى حكمتها و مصالح گوناگونى مىباشد كه عقل راهى بدانها ندارد. از آن جمله مىتوان به مصالح زيراشاره كرد: 1- يارى كردن عقل در فهم معارفى مانند: وجود خدا، صفات معاد و ... در قرآن مىفرمايد: «لِئَلَّا يَكُونَ لِلْنَّاسِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» «1» بعثت براى اين است كه اتمام حجت شود و براى كسى عذر و بهانهاى باقى نماند كه بگويد ما توان و درك آن را نداشتيم. 2- استفاده و بهره گيرى از دستورهاى انبياء در امورى كه از محدوده درك عقل بيرون است و به هيچ وجه عقل را در شناخت آنها راهى نيست، مانند دانستن حلال و حرام،