بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 63

طهارت و نجاست، واجب و حرام، معاد و .... 3- رساندن انسانها به مراحل كمال انسانى در جنبه علمى و اخلاقى، اجتماعى، سياسى: «يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» «1» «آنان را پاك كرده و كتاب و حكمت بياموزند.» 4- بشارت ثواب و پاداش به انسانهاى مطيع و فرمانبر و عده عذاب به انسانهاى عصيانگر. «2» بنابراين در نياز به بعثت جاى هيچگونه بحثى نيست و عقل علاوه برناتوانى در درك همه حقايق، داراى موانع گوناگونى است كه تحت تأثير آنها به خطا مى‌رود؛ از قبيل: حبّ و بغضها، هوى و هوسهاى نفسانى، محيط زندگى و .... بحثى كه بين اشاعره و معتزله در لزوم بعثت واقع شده اين است كه معتزله مى‌گويند. بعثت بر خداوند واجب است ولى اشاعره معتقدند كه بعثت امرى است جايز. درشرح مقاصد مى‌نويسد: حق اين است كه بعثت لطف و رحمتى است از جانب خداوند كه انجام آن نيكو مى‌باشد ولى ترك بعثت بنابر مذهب و روشى كه در ساير لطفها اختيار شده است، قبح و زشتى ندارد. «3» حصون الحميديه نيز ارسال پيامبران را تفضّل از جانب خدا مى داند. «4» مقصود اين است كه اگر خداوند پيامبرى را براى هدايت جامعه مبعوث نفرمايد، كار قبيحى انجام نداده است، امّا جمعى از متكلمان و علماى عقايد، بويژه حكماى اسلامى، مى‌گويند: لازمه و مقتضاى حكمت بارى تعالى اين است كه انبيا را مبعوث فرمايد. در شرح عقايد نسفى مى‌نويسد: فرستادن پيامبران واجب است ليكن نه به معناى لزوم بر خداوند متعال (كه انجام ندادنش‌


صفحه 64

ظلم مى‌باشد) بلكه به معناى اين است كه چون در فرستادن ايشان حكمتها و مصالحى موجود است حكمت خداوندى آن را اقتضا مى‌كند و ممتنع نيست آن گونه كه براهمه گمان كرده‌اند. «1» * ديدگاه شيعه در باره لزوم بعثت آن است كه حكمت خداوند اقتضا مى‌كند كه پيامبرانى جهت هدايت بشر مبعوث فرمايد، علاوه بر آن «لطف» از نظر شيعه واجب است و مقتضاى لطف، وجوب بعثت است وگرنه نقض غرض لازم مى‌آيد. «2» ويژگيهاى پيامبران‌ 1- وحى‌ «وحى»، از مسائل دقيق و ارزشمندى است كه لازم است پيرامون آن تحقيق و بررسى بيشترى انجام گيرد؛ زيرا تمام احكام وبرنامه‌هاى انبيا از «وحى» سرچشمه گرفته است. علاوه بر اين ادراك از راه وحى از نوع ادراكهاى بشرى نيست كه با حواس ظاهرى و دريافت‌هاى ذهنى به دست آيد بلكه ادراكى است غير عادى و غير اكتسابى كه از جانب خدا، به پيامبران بخشيده مى‌شود. واژه وحى در قرآن بطور مكرر به كار رفته است و از برخى موارد استفاده مى‌شود كه وحى منحصر به انسان نيست بلكه در ساير موجودات نيز جارى است؛ مانند وحى به زنبور عسل. ولكن درجات وحى بر حسب تكامل موجودات متفاوت است كه عاليترين درجه آن همان وحى تشريعى است كه مخصوص پيامبران است. البته در باره غير پيامبران نيز وحى به كار رفته است. چنانكه در باره مادر حضرت موسى و عيسى آمده است. وحى در لغت: راغب در مفردات مى‌نويسد: وحى به معناى اشاره سريع است و اين معنى به وسيله كلام و به صورت رمز و اشاره تحقّق پيدا مى‌كند وگاهى همراه صدا ولى بدون تركيب و به‌


صفحه 65

اشاره با بعضى از جوارح و با كتابت و نوشتن نيز محقق مى‌شود. وحى در لغت به معناى، سخن سرّى و پنهان نيز آمده است و لذا به آهسته سخن گفتن، وحى گويند؛ زيرا گوينده، بطور پنهانى مخاطب را از مقصد خود آگاه مى‌سازد تا ديگرى متوجه نشود. «1» واژه وحى در قرآن به همه معانى فوق به كار رفته است [اما در مجموع‌] به مفاهيمى كه از جانب خداوند به پيامبران القا مى‌شود وحى گفته مى‌شود. «2» غزالى مى‌گويد: وحى يك احساس عرفانى است كه شخص پيامبر آن را در نفس خود مى‌يابد و يقين دارد كه از جانب خداوند است، خواه با واسطه باشد و يا بدون واسطه. «3» اقسام وحى‌ وحى داراى اقسام و صورتهاى گوناگونى است. قرآن كريم مى‌فرمايد: «ما كانَ لِبَشَرٍ انْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ الَّا وَحْياً اوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ اوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِىَ بِاذْنِهِ ما يَشاءُ» «4» براى هيچ بشرى توان سخن گفتن با خدا نيست مگر با وحى و يا از پس پرده و يا فرشته‌اى مى‌فرستد تا به فرمان او هر چه بخواهد به او وحى كند. از آيه مباركه سه نوع وحى استفاده مى شود: 1- وحى بصورت مستقيم؛ چنانكه گاهى پيامبر اسلام (ص) بطور مستقيم وحى را از جانب خداوند متعال دريافت مى‌كرد. 2- وحى از پس پرده و حجاب؛ در اين نوع وحى نيز فرستاده اى واسطه نيست بلكه خداوند با ايجاد صدا در يك موجود، آنچه بخواهد به پيامبر مى‌رساند آنطور كه در باره حضرت موسى اتفاق افتاد كه حضرت حق از راه درخت با موسى تكلم كرد.


صفحه 66

3- نزول فرشته وحى؛ در اين نوع وحى، فرشته اى واسطه بين خدا و رسول است و پيام حق را به رسول مى رساند؛ مثل جبرئيل (ع) كه واسطه وحى بود. راغب در مورد نوع سوم مى‌نويسد: وحى الهى يا به وسيله فرستاده‌اى از جانب خدا است كه مشاهده و ديده مى‌شود، مانند تبليغ جبرئيل (ع) كه به صورت معين و مشخص تمثل پيدا مى‌كرده است يا به صورت شنيدن كلام فرشته بدون مشاهده او است يا به صورت القاء فرشته است در قلب؛ چنانكه پيامبر (ص) فرمود: «انَّ رُوحَ الْقُدُسِ نَفَثَ‌فى‌ رَوْعى‌» همانا روح القدس در قلبم دميد. فرق وحى و الهام‌ كلمه الهام به معناى دردل افكندن است و در قرآن نيز مى‌فرمايد: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّيها فَالْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها» «1» قسم به نفس و آنكه او را كامل و موزون آفريد و نيك و بدش را به وى الهام كرد. بنابراين فرق وحى و الهام اين است كه: 1- وحى تنها بر پيامبران نازل مى‌شود در حالى كه‌الهام بردل هر انسانى‌ممكن‌است فرود آيد. 2- محتواى وحى، دستورها و تكاليف است كه جنبه عمومى دارد؛ امّا الهام بيشتر جنبه شخصى و فردى دارد. 3- وحى حجت است و محتواى آن را بدون چون و چرا بايد پذيرفت ولى الهام اين طور نيست و تنها براى خود فرد يقين آور است. 4- در الهام، تبليغ نيست ولى پيامبر مكلف به ابلاغ وحى است. «2» * ديدگاه اصول اعتقادات اهل سنت 71 راههاى شناخت پيامبران ..... ص : 70 شيعه در باره وحى و اقسام آن و الهام، همان است كه در متن بيان شده است. «3» 2- عصمت‌ دومين ويژگى پيامبران عصمت است.


صفحه 67

معناى لغوى عصمت: عصمت در لغت به معنى منع و امساك است. «1» «لاعاصِمَ الْيَوْمَ مِنَ امْرِ اللَّهِ» يعنى چيزى نيست كه از دستور خداوند حفظ و نگهدارى نمايد. همچنين آيه «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى‌كنذ. معناى اصطلاحى عصمت: اشاعره مى گويند: منظور از عصمت انبيا آن است كه خداوند گناه را در آنان خلق نمى‌كند. در نتيجه درپى معصيت نمى‌روند؛ «2» ولى حكما و فلاسفه، عصمت را حالتى درونى و ملكه‌اى مى‌دانند كه از گناه و عصيان جلوگيرى مى‌كند و معتزله عصمت را يك نوع لطف از جانب خداوند مى‌دانند. «3» * از ديدگاه شيعه، عصمت يعنى پاكى از گناهان و معاصى صغيره و كبيره. برخى از متكلمان عصمت را توفيق لطف و اعتصام معنى كرده‌اند. در هر صورت عصمت به اين معنا نيست كه فرد قدرت، بر كارهاى ناپسند ندارد بلكه ضمن داشتن قدرت، در پى گناه نمى‌رود. مراتب عصمت: عصمت داراى جهات مختلفى است كه بطور مختصر به آن اشاره مى‌كنيم: 1- عصمت از نظر عقيده، چه قبل از بعثت يا بعد از آن. 2- عصمت در تلقى و دريافت وحى و رساندن آن؛ به عبارت ديگر، پيامبران الهى بايد وحى را بدون كم و زياد دريافت نمايند و در اختيار مردم بگذارند. 3- عصمت از نظر گفتار و كردار؛ پيامبران بايد گفتار و كردار شان مطابق حق و دور از لغزش و خطا باشد. عصمت در موارد فوق قطعى و مورد اتفاق است؛ البته تنها اختلافى كه وجود دارد در مورد عصمت در كردار است، در مواردى كه به وحى و تبليغ مربوط نباشد، به تعبير ديگر رفتار وكردارى كه مستند به وحى نباشد. امام‌ابوحنيفه مى‌گويد: «پيامبران‌از تمام گناهان، كبيره و صغيره، مصون و معصوم هستند.»


صفحه 68

برخى از اصحاب امام ابوحنيفه معتقدند كه ارتكاب صغيره پيش از بعثت جايز است. اشاعره معتقدند كه پيامبران پيش از وحى و پس از آن از ارتكاب گناهان كبيره معصومند، امّا گناهان صغيره از روى سهو و نسيان اشكالى ندارد. ابو عذبه، از نويسندگان عقايد، پس از بيان مطلب فوق چنين مى‌گويد: حق آن است كه پيامبران از گناه صغيره و از روى سهو نيز معصوم مى‌باشند. «1» بنابراين، ديدگاه علماى اهل سنت در باره عصمت يكسان نيست؛ زيرا بيشتر آنان گناه را بطور سهو در صغاير جايز مى‌دانند و برخى با جواز صغاير مخالفند. عده‌اى از محققان عقايد بر اين عقيده‌اند كه آنچه باعث نفرت شود، گرچه گناه صغيره باشد، از پيامبران جايز نيست و بدين جهت آيات و رواياتى را كه ظهور در ارتكاب گناه انبيا دارد توجيه و تأويل مى كنند و مى‌گويند: مقصود از اينگونه ظواهر، ترك اولى است نه اينكه پيامبران دروغ گفته و يا مرتكب معصيت شده‌اند. «2» از نظر شيعه پيامبران هم در تلقى و تبليغ وحى معصومند و هم در عقايد و اعمال قبل و بعداز بعثت معصومند و هيچ گناه كبيره، صغيره، عمدى يا سهوى از آنان سر نمى‌زند. دلايل عصمت‌ 1- عصمت و جذب دلها: اگر پيامبران مانند ساير مردم باشند، موقعيت خود را از دست مى دهند، و نفوذى در دلها و توفيقى در جذب مردم نخواهند داشت و در نتيجه از رسيدن به اهداف مقدس خويش ناتوان و عاجز خواهند بود. 2- اگر پيامبران معصوم نباشند، امورى لازم مى‌آيد كه هيچ كدام از آنها در باره ايشان صدق نمى‌كند. از جمله: الف- اگر آنان معصوم نبودند اطاعت از آنان جايز نبود، درصورتى كه قرآن مى فرمايد: «قُلْ انْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَّ اللَّهَ فَاْتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ» «3»


صفحه 69

بگو: اگر خدا را دوست داريد، مرا پيروى كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد. ب- در صورتى كه انبيا مرتكب معصيت شوند طبق دستور خداوند بايد نسبت به آنان امر به معروف و نهى از منكر نمود و طبيعى است كه اين عمل باعث آزار و اذيت آنان مى‌شود و قرآن از اذيت انبيا نهى نموده است. «وَ ما كانَ لَكُمْ انْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ» «1» شما حق نداريد رسول خدا را آزار دهيد. ج- پيامبران با ارتكاب معصيت، مستحق عذاب، لعن و سرزنش مى‌گردند. «انّى اخافُ انْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ» «2» من اگر پروردگارم را نا فرمانى كنم از عذاب روز قيامت مى ترسم. در آيه ديگر مى‌فرمايد: «الا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمينَ» «3» آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ستمگران است. د- گناه و معصيت ظلم است، در حالى كه پيامبران از بندگان برگزيده و مخلص خدا هستند «4» و ساحتشان از ظلم بدور است. «وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ انْ يَغُلَّ» «5» و براى هيچ پيامبرى شايسته نيست كه خيانت نمايد. * عصمت پيامبران از ديدگاه شيعه: همه پيامبران، از گناهان كبيره و صغيره، پيش‌از نبوت و پس‌از آن معصوم و مصون هستند و اين ديدگاه جمهور علماى شيعه است. «6»


صفحه 70

راههاى شناخت پيامبران‌ براى شناسايى پيامبران واقعى‌از مدعيان نبوت راههاى گوناگونى وجود دارد؛ ازجمله: الف- معجزه‌ واژه معجزه، از عجز و ناتوانى گرفته شده و به معناى ناتوان كردن ديگران است. چنانكه در قرآن به اين معنا به كار برده شده «وَ ما هُمْ بِمُعْجِزينَ» «1» معناى اصطلاحى معجزه هم از معناى لغوى آن گرفته شده است به اين معنا كه معجزه كارى است بر خلاف عادت مردم كه شخص مدعى نبّوت، همراه با تحدّى و مبارزه طلبى، انجام مى دهد و ديگران از آوردن مانند آن، عاجز و ناتوانند. شرايط معجزه پس از روشن شدن معناى معجزه، اين سؤال مطرح مى‌شود كه آيا هر كار خلاف عادت معجزه است؟ علماى عقايد شرايط و معيارهايى را براى معجزه ياد آورى كرده‌اند: 1- بايد جنبه الهى داشته باشد يعنى از جانب خدا باشد. 2- بايد همراه و يا پس از ادعاى نبوت باشد نه پيش از آن. 3- بايد معجزه با آنچه ادعا شده است مطابقت داشته باشد؛ بطور مثال: اگر شفا بخشى مريضى را ادعا مى‌كند، بايد طبق آن عمل كند. 4- معجزه بايد خلاف عادت باشد و اگر پديده‌اى بصورت عادى وجود پيدا كند معجزه نخواهد بود. «2» تفاوت معجزه و كرامت: هر چند كرامت هم از امور خارق العاده است ولكن نه تنها همراه با ادعاى نبوت نيست بلكه اهل كرامت معترف به پيامبرى يكى از پيامبران الهى و پيرو آنان مى‌باشند علاوه بر آن، اولياى الهى به طور معمول كرامتى را كه خداوند نصيب آنان نموده كتمان مى‌كنند. در صورتى كه معجزه بايد همراه ادعاى نبوت بوده و مدعى نبوت آن را آشكار نمايد. «3»