* ديدگاه شيعه به پيروى از امامان معصوم (ع) اين است كه «لاجبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» نه مانند جبريها كه نقش انسان را بطور كلى نفى مىكنند و نه مانند تفويضى ها كه نقش خدا را انكار كردهاند، بلكه راه سومى است؛ بدين معنى كه هر دو در پديد آمدن عمل دخالت دارند. توضيح مطلب اين كه انسان مانند ساير مخلوقات، تمام هستى و از جمله شان فاعليت آن، قيام بذات حق تعالى دارد و همواره از مشيت و عنايت خداوند كمك و امداد مىشود. اراده و قدرت خدا بطور مستقيم به افعال بشر تعلّق نمى گيرد (مانند افعال تكوينى) تا جبر لازم بيايد بلكه به قدرت و اراده انسان تعلق مى گيرد و از طرفى خداوند انسان را در بكار بردن و استفاده از قدرت و اراده خود در جهت انتخاب اعمال مختار و آزاد آفريده است. پس طبق اين بيان، نه جبر لازم مىآيد نه اختيار. على (ع) در پاسخ فردى كه از توحيد و عدل پرسش نمود فرمود: توحيد اين است كه خدا را به وهم و پندار نياورى و عدل اين است كه خدا را متهم نكنى بر اعمال بندگانش و كسى كه بگويد كه خدا قدرت ندارد و تمامى اعمال به اراده خودشان مىباشد، خدا را به ناتوانى و عجز متهم كرده است. از آنچه بيان شد نزديكى نظر متأخرين اهل سنت به ديدگاه شيعه نيز روشن گرديد. «1»
فصل هفتم نبوت مسأله «نبوت» مانند «توحيد»، از اصولى است كه تمامى اديان الهى به آن، معترف و معتقدند ويكى از مبانى اعتقادى آنها به حساب مىآيد. علماى كلام و عقايد، مباحث نبوت را در دو مرحله مورد تحقيق و بررسى قرار داده اند: نبوت عامّه، نبوت خاصه. مقصود از نبوّت عامه اين است كه خداوند براى هدايت بشر پيامبرانى فرستاده است. در مبحث نبوت عامه، اصل مسأله بعثت ونبوت مطرح مىشود؛ بر خلاف نبوت خاصه كه مباحث آن به شخص پيامبر اسلام (ص) مربوط مىباشد و در مورد اثبات نبوت، معجزه و كتاب آسمانى ايشان بحث مىشود. مانيز بحث را از نبوت عامه آغاز مىكنيم: الف- نبوت عامّه براى واژه «نبى» دو معنى در لغت بيان شده است: يكى «بلند مرتبه و والا مقام» كه ريشه آن «نباوة» است. و ديگرى «خبر دهنده از جانب خدا» كه ريشه آن «نَبَأ» است. «1» معناى اصطلاحى «نبى»: شريف جرجانى چنين گويد: نبى كسى است كه به وسيله ملك، يا الهام قلبى، يا رؤياى صالحه وحى الهى را دريافت مىكند. «2» فرق «رسول» و «نبى»: در قرآن كريم هر دو واژه آمده است، چنانكه مىفرمايد:
«ما ارْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِىٍّ ....» «1» اما آيا اين دو واژه با هم فرق دارند يا خير؟ واضح است كه اين دو از نظر مفهوم و معناى لفظى با يكديگر فرق دارند، امّا از نظر مصداق واينكه شخص «نبى» همان «رسول» است يا خير، اختلاف نظر وجود دارد برخى گويند فرقى نيست و برخى ديگر مىگويند فرق دارند. قاضى عبدالجبار مىنويسد: «هيچ فرقى بين رسول و نبى از جهت اصطلاح وجود ندارد.» «2» نسفى نيز معتقد است كه فرقى بين «رسول» و «نبى» نيست و لى بيشتر علماى عقايد معتقدند كه بين اين دو فرق وجود دارد؛ زيرا دايره معناى «نبى» وسيع تر از «رسول» است. هر رسولى، نبى هست امّا هر نبيى رسول نيست. بنابر اين رسول، كسى است كه داراى شريعت و كتاب باشد و «نبى» لازم نيست داراى كتاب و شريعت باشد بلكه براى تبليغ، از كتب و شرايع پيش از خود بهره مىگيرد. گروهى از معتزله گويند: رسول كسى است كه به واسطه ملك، وحى را دريافت مىكند و «نبى» كسى است كه به وسيله كتاب، الهام يا رؤياى صادق وحى را مىگيرد. شريف جرجانى گفته است كه رسول كسى است كه بواسطه جبرئيل وحى را دريافت مىكند و داراى شريعت است و دايرهاش از نبى محدودتر مىباشد. «3» عقيده به پيامبران بر هر فرد مسلمانى واجب است كه همه پيامبران از حضرت آدم تا خاتم (عليهم السلام) را از جانب خدا و فرستادگان او بداند و به آنها ايمان داشته باشد؛ چنانكه در قرآن كريم آن را از ويژگيهاى مؤمنان معرفى كرده است. «قُولُوا آمَنّا بِاللَّهِ وَ ما انْزِلَ الَيْنا وَ ما انْزِلَ الى ابْراهيمَ وَ اسْماعيلَ وَ اسْحاقَ وَ
يَعْقُوبَ وَ اْلَاسْباطِ وَ ما أُوتِىَ مُوْسى وَ عيْسى وَ ما اوتِىَ النَّبيُّونَ لانُفَرِّقُ بَيْنَ احَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» «1» بگوييد كه ما به خدا و آنچه به سوى ما فرو فرستاده شده و آنچه به سوى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و موسى و عيسى فرستاده شده است و آنچه پيغمبران، از جانب خدا آوردند ايمان آورديم و بين هيچ كدام از پيغمبران فرق نگذاريم و ما تسليم فرمان او هستيم. در آيه ديگر مىفرمايد: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما انْزِلَ الَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُومِنُونَ كُلُّ امَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لانُفَرِّقُ بَيْنَ احَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» «2» رسول خدا به آنچه از سوى پروردگارش به نزد او فرستاده شده، ايمان آورد و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگاه و كتابها و فرستادگانش ايمان آوردهاند (و مىگويند:) ما ميان هيچ يك از پيامبران او فرق نمىگذاريم. پيامبرانى كه در قرآن از آنان ياد شده است 25 نفرند: حضرت آدم، ادريس، نوح، هود، يونس، الياس، يسع، داوود، اسحاق، ابراهيم، لوط، موسى، ذوالكفل، يحيى، زكريا، عيسى، شعيب، صالح، ايوب، هارون، يوسف، يعقوب، سليمان، اسماعيل و خاتم آنان محمد صلوات الله عليهم اجمعين. «3» لزوم بعثت از ديدگاه اسلام، انسان داراى هدف و مقصدى بسيار عالى است كه براى رسيدن به آن آفريده شده است. هدف در هر پديدهاى دست يافتن به كمال شايسته خويش است كه با بهرهگيرى از استعدادها و تواناييهاى درونى و خدادادى در جهت آن تلاش مىكند. سخن در اين است كه چگونه مى توان كمال و هدف را شناخت؟ حيوانات در پرتو الهام غريزى، كمال خود را تشخيص داده و امور زندگى خويش را
اداره مىكنند امّا آدمى علاوه بر غريزه، از منبع شناخت ديگرى به نام عقل نيز برخوردار است. مشعل فروزان عقل، هرچند بخشى از نيازها و كمبودها را مى تواند بر طرف سازد ولى هرگز نمى تواند وسيلهاى كامل و تمام عيار باشد، زيرا نمى اصول اعتقادات اهل سنت 66 ويژگيهاى پيامبران ..... ص : 64 تواند همه نيازها و كمبودها را جبران كند علاوه بر اينكه در بسيارى از مسائل خطا و لغزش دارد، لذا بايد در جستجوى راهى بود كه از هر جهت مورد اطمينان و مصون از خطا و لغزش باشد و عقل را در مسير كمال يارى و مدد رساند. و آن راه «بعثت پيامبران» است. شبهات براهمه و نقد آن در طول تاريخ افراد و گروههايى همچون براهمه بوده و هستند كه عقل را براى هدايت جامعه بشريت كافى دانسته و مىگويند نيازى به پيامبران نداريم؛ زيرا آنچه آنان براى هدايت انسان مىآورند از دو حال خارج نيست يا عقل توانايى درك آن را دارد يا خير، اگر عقل توان فهم ودريافت آن را داشته باشد، بعثت كارى عبث و بىفايده است و اگر عقل آن را درك نمىكند و نمى فهمد قابل قبول نيست؛ زيرا آنچه مورد فهم عقل نباشد، نمىتوان پذيرفت. علماى كلام و عقايد در پاسخ اين شبهه گفتهاند: بعثت انبيا لطف و عنايتى است از جانب خدا و داراى حكمتها و مصالح گوناگونى مىباشد كه عقل راهى بدانها ندارد. از آن جمله مىتوان به مصالح زيراشاره كرد: 1- يارى كردن عقل در فهم معارفى مانند: وجود خدا، صفات معاد و ... در قرآن مىفرمايد: «لِئَلَّا يَكُونَ لِلْنَّاسِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» «1» بعثت براى اين است كه اتمام حجت شود و براى كسى عذر و بهانهاى باقى نماند كه بگويد ما توان و درك آن را نداشتيم. 2- استفاده و بهره گيرى از دستورهاى انبياء در امورى كه از محدوده درك عقل بيرون است و به هيچ وجه عقل را در شناخت آنها راهى نيست، مانند دانستن حلال و حرام،
طهارت و نجاست، واجب و حرام، معاد و .... 3- رساندن انسانها به مراحل كمال انسانى در جنبه علمى و اخلاقى، اجتماعى، سياسى: «يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» «1» «آنان را پاك كرده و كتاب و حكمت بياموزند.» 4- بشارت ثواب و پاداش به انسانهاى مطيع و فرمانبر و عده عذاب به انسانهاى عصيانگر. «2» بنابراين در نياز به بعثت جاى هيچگونه بحثى نيست و عقل علاوه برناتوانى در درك همه حقايق، داراى موانع گوناگونى است كه تحت تأثير آنها به خطا مىرود؛ از قبيل: حبّ و بغضها، هوى و هوسهاى نفسانى، محيط زندگى و .... بحثى كه بين اشاعره و معتزله در لزوم بعثت واقع شده اين است كه معتزله مىگويند. بعثت بر خداوند واجب است ولى اشاعره معتقدند كه بعثت امرى است جايز. درشرح مقاصد مىنويسد: حق اين است كه بعثت لطف و رحمتى است از جانب خداوند كه انجام آن نيكو مىباشد ولى ترك بعثت بنابر مذهب و روشى كه در ساير لطفها اختيار شده است، قبح و زشتى ندارد. «3» حصون الحميديه نيز ارسال پيامبران را تفضّل از جانب خدا مى داند. «4» مقصود اين است كه اگر خداوند پيامبرى را براى هدايت جامعه مبعوث نفرمايد، كار قبيحى انجام نداده است، امّا جمعى از متكلمان و علماى عقايد، بويژه حكماى اسلامى، مىگويند: لازمه و مقتضاى حكمت بارى تعالى اين است كه انبيا را مبعوث فرمايد. در شرح عقايد نسفى مىنويسد: فرستادن پيامبران واجب است ليكن نه به معناى لزوم بر خداوند متعال (كه انجام ندادنش
ظلم مىباشد) بلكه به معناى اين است كه چون در فرستادن ايشان حكمتها و مصالحى موجود است حكمت خداوندى آن را اقتضا مىكند و ممتنع نيست آن گونه كه براهمه گمان كردهاند. «1» * ديدگاه شيعه در باره لزوم بعثت آن است كه حكمت خداوند اقتضا مىكند كه پيامبرانى جهت هدايت بشر مبعوث فرمايد، علاوه بر آن «لطف» از نظر شيعه واجب است و مقتضاى لطف، وجوب بعثت است وگرنه نقض غرض لازم مىآيد. «2» ويژگيهاى پيامبران 1- وحى «وحى»، از مسائل دقيق و ارزشمندى است كه لازم است پيرامون آن تحقيق و بررسى بيشترى انجام گيرد؛ زيرا تمام احكام وبرنامههاى انبيا از «وحى» سرچشمه گرفته است. علاوه بر اين ادراك از راه وحى از نوع ادراكهاى بشرى نيست كه با حواس ظاهرى و دريافتهاى ذهنى به دست آيد بلكه ادراكى است غير عادى و غير اكتسابى كه از جانب خدا، به پيامبران بخشيده مىشود. واژه وحى در قرآن بطور مكرر به كار رفته است و از برخى موارد استفاده مىشود كه وحى منحصر به انسان نيست بلكه در ساير موجودات نيز جارى است؛ مانند وحى به زنبور عسل. ولكن درجات وحى بر حسب تكامل موجودات متفاوت است كه عاليترين درجه آن همان وحى تشريعى است كه مخصوص پيامبران است. البته در باره غير پيامبران نيز وحى به كار رفته است. چنانكه در باره مادر حضرت موسى و عيسى آمده است. وحى در لغت: راغب در مفردات مىنويسد: وحى به معناى اشاره سريع است و اين معنى به وسيله كلام و به صورت رمز و اشاره تحقّق پيدا مىكند وگاهى همراه صدا ولى بدون تركيب و به
اشاره با بعضى از جوارح و با كتابت و نوشتن نيز محقق مىشود. وحى در لغت به معناى، سخن سرّى و پنهان نيز آمده است و لذا به آهسته سخن گفتن، وحى گويند؛ زيرا گوينده، بطور پنهانى مخاطب را از مقصد خود آگاه مىسازد تا ديگرى متوجه نشود. «1» واژه وحى در قرآن به همه معانى فوق به كار رفته است [اما در مجموع] به مفاهيمى كه از جانب خداوند به پيامبران القا مىشود وحى گفته مىشود. «2» غزالى مىگويد: وحى يك احساس عرفانى است كه شخص پيامبر آن را در نفس خود مىيابد و يقين دارد كه از جانب خداوند است، خواه با واسطه باشد و يا بدون واسطه. «3» اقسام وحى وحى داراى اقسام و صورتهاى گوناگونى است. قرآن كريم مىفرمايد: «ما كانَ لِبَشَرٍ انْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ الَّا وَحْياً اوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ اوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِىَ بِاذْنِهِ ما يَشاءُ» «4» براى هيچ بشرى توان سخن گفتن با خدا نيست مگر با وحى و يا از پس پرده و يا فرشتهاى مىفرستد تا به فرمان او هر چه بخواهد به او وحى كند. از آيه مباركه سه نوع وحى استفاده مى شود: 1- وحى بصورت مستقيم؛ چنانكه گاهى پيامبر اسلام (ص) بطور مستقيم وحى را از جانب خداوند متعال دريافت مىكرد. 2- وحى از پس پرده و حجاب؛ در اين نوع وحى نيز فرستاده اى واسطه نيست بلكه خداوند با ايجاد صدا در يك موجود، آنچه بخواهد به پيامبر مىرساند آنطور كه در باره حضرت موسى اتفاق افتاد كه حضرت حق از راه درخت با موسى تكلم كرد.