تحقیق ما للهند من مقولة مرذولة فی العقل او مقبولةکه این کتاب امروز یکی از منابع بسیار باارزش هندشناسان دنیاست.
در وقتی که این آدم در مرض موت و در حال احتضار بود، یکی از فقها- که همسایهاش بود- اطلاع پیدا کرد که ابوریحان در چنین حالی است. رفت به عیادتش. هوشش بجا بود. تا چشمش به فقیه افتاد یک مسئله فقهی[1]از باب ارث یا جای دیگری از او سؤال کرد. فقیه تعجب کرد و اعتراض نمود که تو در این وقت که داری میمیری، از من مسئله میپرسی؟! ابوریحان جواب داد من از تو سؤالی میکنم: آیا اگر من بمیرم و بدانم بهتر است یا بمیرم و ندانم؟[2]همت بزرگ در جمع کردن ثروت
دیگری بزرگ است مثلًا در جمع کردن ثروت. مگر همتها در گردآوردن ثروت متساوی است؟ بعضی اساساً هیچ همتی در جمع کردن ثروت ندارند؛ هدفشان فقط این است که شکمشان سیر بشود، نانی به دست بیاورند ولو از راه نوکری باشد، ولو از راه دریوزگی باشد، ولو از راه تن به ذلت دادن باشد. ولی یکی میخواهد داشته باشد، میخواهد گرد بیاورد. حال آنهایی که همت جمع کردن ثروت را دارند، با هم مساوی هستند؟ ابداً.
برخی اساساً یک داعیه جمع کردن ثروت در وجودشان هست که به کم قانع نیستند. این نکته را هم عرض کنم که گاهی بعضی از افراد بیهمت به دلیل اینکه عرضه و همّ ندارند، به دلیل اینکه مرد نیستند، وقتی آدمی را میبینند که دنبال جمع کردن ثروت میرود، تحقیرش میکنند، به او میخندند، آیات زهد را میخوانند، دم
[1]ابوریحان آثارش نشان میدهد و در شرح حالش هم که محققین نوشتهاند آمده است که یک مسلمان بسیار بسیار مؤمن و معتقدی بوده است. در کتابهایی که در فنون دینی هم ننوشته مثل الآثار الباقیة، مانند بوعلی سینا هر جا که اسمی از اسلام، قرآن و مقررات اسلامی میآید به قدری خاضعانه و مؤمنانه و از روی اعتقاد اظهارنظر میکند که انسان در اخلاص او شک نمیکند.
[2]نه اینکه من خودم میدانم عن قریب میمیرم، [پس چرا سؤال کنم؟]
همت بلند در مسیر جاه طلبی و مقام
یکی دیگر در مسیر جاه طلبی و بزرگی و مقام میرود. مگر در این جهت مردم متساوی هستند؟ نه. در اینکه اسکندر مرد بلندهمتی بوده است نمیشود شک کرد.
مردی بود که این داعیه در سرش پیدا شد که تمام دنیا را در زیر مهمیز و فرمان خودش قرار بدهد. اسکندر از یک آدم نوکرصفتی که اساساً حس سیادت و آقایی در او وجود ندارد، حس برتری طلبی در او وجود ندارد، همتش در وجودش نیست، خیلی بالاتر است. نادرشاه و امثال او هم همینطور. اینها را باید گفت روحهای بزرگ، ولی نمیشود گفت روحهای بزرگوار. اسکندر یک جاه طلبی بزرگ است، یک روح بزرگ است اما روح بزرگی که در او چه چیز رشد کرده است؟ شاخهای که در این روح رشد کرده چیست؟ وقتی میرویم در وجودش، میبینیم این روح، بزرگ شده است اما آن شاخهای که در او بزرگ شده است جاه طلبی است، شهرت است، نفوذ است؛ میخواهد بزرگترین قدرتهای جهان باشد، میخواهد مشهورترین کشورگشایان جهان باشد، میخواهد مسلطترین مرد جهان باشد. چنین روحی که
بزرگ است ولی در ناحیه جاه طلبی، تن او هم راحتی نمیبیند. مگر تن اسکندر در دنیا راحتی دید؟ مگر اسکندر میتوانست اسکندر باشد و تنش راحتی ببیند؟ مگر نادر، همان نادر ستمگر، همان نادری که از کلّهها منارها میساخت، همان نادری که چشمها را درمیآورد، همان نادری که یک جاه طلبی دیوانه بزرگ بود، میتوانست نادر باشد و تنش آسایش داشته باشد؟ گاهی کفشش ده روز از پایش درنمی آمد، اصلًا فرصت درآوردن نمیکرد.
نقل میکنند که یک شب نادر از همین دهنه زیدر از جلوی یک کاروانسرا عبور میکرد. زمستان سختی بود. آن کاروانسرادار میگوید نیمههای شب بود که یک وقت دیدم درِ کاروانسرا را محکم میزنند. تا در را باز کردم، یک آدم قوی هیکل سوار بر اسب بسیار قوی هیکلی آمد تو. فوراً گفت: غذا چه داری؟ من چیزی غیر از تخم مرغ نداشتم. گفت: مقدار زیادی تخم مرغ آماده کن. من برایش آماده کردم، پختم. گفت: نان بیاور، برای اسبم هم جو بیاور. همه اینها را به او دادم.
بعد اسبش را تیمار کرد، دست به دستها و پاها و تن او کشید. دو ساعتی آنجا بود و یک چرتی هم زد. وقتی خواست برود، دست به جیبش برد و یک مشت اشرفی بیرون آورد. گفت: دامنت را بگیر. دامنم را گرفتم. آنها را ریخت در دامنم. بعد گفت:
الآن طولی نمیکشد که یک فوج پشت سر من میآید. وقتی آمد، بگو نادر گفت من رفتم فلان جا، فوراً پشت سر من بیایید. میگوید تا شنیدم «نادر»، دستم تکان خورد، دامن از دستم افتاد. گفت: میروی بالای پشت بام میایستی، وقتی آمدند بگو توقف نکنند، پشت سر من بیایند. (خودش در آن دل شب، دو ساعت قبل از فوجش حرکت میکرد.) فوج شاه آمدند، من از بالا فریاد کردم: نادر فرمان داد که اطراق باید در فلان نقطه باشد. آنها غرغر میکردند ولی یک نفر جرأت نکرد نرود، همه رفتند.
آدم بخواهد نادر باشد دیگر نمیتواند در رختخواب پر قو هم بخوابد، نمیتواند عالیترین غذاها را بخورد؛ بخواهد یک سیادت طلب، یک جاه طلب، یک ریاست طلب بزرگ ولو یک ستمگر بزرگ هم باشد، تنش نمیتواند آسایش ببیند، بالأخره هم کشته میشود. و هرکس در هر رشتهای بخواهد همت بزرگ داشته باشد، روح بزرگ داشته باشد، بالأخره آسایش تن ندارد. اما هیچ یک از افرادی که عرض کردم، بزرگواری روح نداشتند؛ روحشان بزرگ بود ولی بزرگوار نبودند.
بزرگواری
مسئلهای است که از جنبه روانی و فلسفی بسیار قابل توجه است و آن اینکه انسان در ضمیر و روح و روان خودش و به تعبیر قرآن در فطرت خودش غیر از این گونه بزرگیها- که بازگشتش به خودپرستیهای بزرگ است- یک نوع احساس بزرگی دیگری در وجود خود میکند که از این نوعها نیست؛ آن را باید گفت انسانیت بزرگ. و من هنوز نتوانستهام بفهمم که این آقایان مادیین، ماتریالیستها، اینها را چگونه میتوانند توجیه کنند؟ آخر این چه احساسی است در بشر یا لااقل در بعضی از افراد بشر (البته در عموم افراد بشر هست ولی در بعضی این چراغ یا خاموش است یا خیلی ضعیف و در بعضی دیگر کاملًا روشن است) که گاهی در روح خودش احساس شرافت میکند یعنی بزرگی را به صورت شرافت احساس میکند؟
این یک انسان بزرگ است نه یک خودپرست بزرگ. بالاتر از خودپرستی است. به خاطر احساس یک شرافت و بزرگواری پا روی خودپرستی میگذارد، چطور؟ این آدم میخواهد بزرگ باشد اما دنبال این نیست که بزرگتر از فلان آدم باشم؛ فلان آدم فلان مقدار ثروت دارد من از او بیشتر داشته باشم، فلان آدم فقط محکوم حکم من باشد، من امر کنم و او اطاعت کند، من باید آمر باشم و او مطیع. در مقابل پلیدیها، برای نفس و روح خودش احساس بزرگی میکند. مثلًا انسانی اساساً روحش به او اجازه نمیدهد که دروغ بگوید، اصلًا دروغ را پستی میداند، در روح خودش احساس علوّ میکند.
سخن پیامبر صلی الله علیه و آله
جملهای است از پیغمبر اکرم، فرمود:انّی بُعِثْتُ لِاتَمِّمَ مَکارِمَ الْاخْلاقِ[1]. مکرر گفتهام گاهی این جمله را غلط ترجمه میکنند، میگویند پیغمبر فرمود که من مبعوث شدم که اخلاق نیک را تکمیل کنم. این ترجمه رسایی نیست؛ پیغمبر بیشتر از این گفت.
[1]المحجّة البیضاء، ج 5/ ص 89.
اگر پیغمبر گفته باشد من مبعوث شدم که اخلاق نیک را تکمیل کنم، چیز تازهای نیست. هر صاحب مکتبی هر نوع اخلاقی آورده باشد، عقیدهاش این است که اخلاق نیک همین است که من میگویم. آن اخلاقی که اساساً دستور تَدَنّی و پستی میدهد هم معتقد است که اخلاق نیک همین است. آن دیگری مثل نیچه هم که اساساً میگوید بشر باید تکیهاش به زور باشد، گناهی بالاتر از ضعف نیست، به ضعیف ترحم نکنید و زیر بالش را نگیرید، میگوید اخلاق نیک همین است که من میگویم. پیغمبر نه تنها فرمود اخلاق نیک، بلکه نیکی را هم در مکتب خود تفسیر کرد: من تنها نمیگویم نیک (نیک را همه میگویند، این که چیز تازهای نیست)بُعِثْتُ لِاتَمِّمَ مَکارِمَ الْاخْلاقِسخنان علی علیه السلام
علی علیه السلام به فرزندش امام مجتبی علیه السلام میفرماید:اکرِمْ نَفْسَک عَنْ کلِّ دَنِیةٍ وَ انْ ساقَتْک الَی الرَّغائِبِ، فَانَّک لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِک عِوَضاً[1]پسر جانم! روح خودت را گرامی بدار، بزرگوار بدار، برتر بدار از هر کار پستی. در مقابل هر پستی فکر کن که روح من بالاتر از این است که به این پستی آلوده بشود. درست مثل آدمی که یک تابلوی نقاشی خیلی عالی دارد که وقتی لکه سیاهی در آن پیدا میشود، گردی، غباری روی آن میبیند، خودبه خود فوراً دستمال را برمیدارد و آن را تمیز میکند. اگر به او بگویی چرا این کار را میکنی، میگوید حیفِ چنین تابلوی نقاشی نیست که چنین لکه سیاهی در آن باشد؟! حس میکند که این تابلوی نقاشی آنقدر زیبا و عالی است که حیف است یک لکه سیاه در آن باشد. علی علیه السلام میگوید در روح خودت این گونه احساس زیبایی کن، احساس عظمت کن،
(1) نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 31.
احساس شخصیت کن که قطع نظر از هر مطمعی، قطع نظر از هر خیالی، قطع نظر از هر حاجت مادی، اصلًا خودت را بزرگتر از این بدانی که تن به پستی بدهی. دروغ پیش میآید؟ دروغ پستی است، دئانت است. تو کریمی، تو بزرگواری، تو عالی هستی، تو زیبا هستی. خودت را برتر از این بدان که با دروغ خود را پست و کوچک کنی. از مردم چیزی مخواه. خواستن از مردم دنائت است؛ تو بزرگی، بزرگواری، زیبایی. تو انسانی؛ مقام انسانیت بالاتر از این است که انسان حاجت خودش را از دیگری به صورت التماس بخواهد. فرمود:التَّقَلُّلُ وَ لَاالتَّوَسُّلُ[1]به کم بساز و دست پیش دیگری دراز مکن.
مخصوصاً در کلمات علی علیه السلام در این زمینه زیاد است. علی علیه السلام جمله عجیبی دارد، میگوید:ما زَنیغَیورٌ قَطُّ[2]یعنی هرگز یک آدم با شرف و غیرتمند زنا نمیکند؛ این امر قطع نظر از این است که زنا شرعاً حرام است یا حرام نیست، قطع نظر از این است که آیا خدا در قیامت یک آدم زناکار را معاقب میکند یا نمیکند.
میفرماید یک آدم شریف، یک آدم غیور، آدمی که احساس عظمت میکند، احساس شرافت در روح خودش میکند، هرگز زنا نمیکند.
جملهای در نهج البلاغه است که حماسه است و یک مسلمان با شنیدن آن باید در روح خودش احساس حماسه کند. جریان معروف است و لابد شنیدهاید. در اولین رویارویی علی علیه السلام در صفّین با لشکر معاویه، امیرالمؤمنین در نظرش این بود که ابتدا جنگ نکند، نامهها مبادله بشود، سفیرها مبادله بشوند بلکه این اختلاف حل بشود و مسلمین به روی یکدیگر شمشیر نکشند. معاویه و اصحابش وقتی که آمدند، به خیال خودشان پیشدستی کردند، محل برداشتن آب از کنار فرات را اشغال نمودند تا لشکر امیرالمؤمنین که میرسد دسترسی به آب نداشته باشد و در مضیقه بیآبی قرار بگیرد و از این راه شکست بخورد. امیرالمؤمنین وقتی وارد شد دید اینها دست به چنین کاری زدهاند. نامهای نوشت، کسی را فرستاد که این کار را نکنید؛ ما که هنوز با یکدیگر جنگ نداریم، ما آمدهایم با هم صحبت کنیم، سفیر بفرستیم، ملاقات کنیم بلکه خداوند میان مسلمین اصلاح کند و جنگ صورت
[1]همان، حکمت 390.
[2]همان، حکمت 297.
نگیرد. معاویه به هیچ شکل حاضر نشد، گفت ما این فرصتی را که داریم هرگز از دست نمیدهیم. چند بار حضرت این کار را کردند. هرچه گفتند که- به اصطلاح ما- از خر شیطان پایین بیا، ما که نمیتوانیم با بیآبی صبر کنیم، اگر یک یا دو روز طول بکشد و آبمان تمام بشود مجبور خواهیم شد شمشیر بکشیم ولی من میخواهم فرصتی باشد تا مذاکره کنیم، گفت نمیشود که نمیشود. علی علیه السلام دید که چارهای جز جنگ نیست. آمد برای اصحاب خودش خطابه مختصری خواند. ببینید این علی زاهد، این علی عابد، این علی متّقی و پرهیزکار، این علی اهل آخرت، در روحش چقدر حماسه و عظمت وجود دارد و چقدر شرافت انسانیت را حفظ میکند! (برخلاف زاهدمآبان ما). فرمود:قَدِ اسْتَطْعَموکمُ الْقِتالَ(خطابه حماسی است) لشکریانم، سپاهیانم! اینها جنگ را مانند یک خوراک از شما میخواهند، شمشیرها را مثل یک خوراک از شما میخواهند، جنگ طلب شدهاند. بعد فرمود:رَوُّوا السُّیوفَ مِنَ الدِّماءِ، تَرْوَوْا مِنَ الْماءِحالا که اینها چنین کردند، میدانید چه باید کرد؟ لشکریان من! تشنه ماندهاید؟ یک راه بیشتر وجود ندارد: این شمشیرهای خودتان را از خون این پلیدها سیراب کنید تا خودتان سیراب شوید. بعد فرمود:فَالْمَوْتُ فی حَیاتِکمْ مَقْهورینَ وَ الْحَیاةُ فی مَوْتِکمْ قاهِرینَ[1](من خیال نمیکنم در همه خطابههای حماسی، جملهای کوتاه به این رسایی و مهیجی وجود داشته باشد.) معنی زندگی چیست؟ زندگی که نان خوردن و آب نوشیدن نیست، زندگی که خوابیدن نیست، زندگی که راه رفتن نیست. اگر بمیرید و پیروز باشید، آن وقت زنده هستید ولی اگر مغلوب دشمن باشید و زنده باشید، بدانید که مردهاید.
اینطور علی علیه السلام روح عزّت و کرامت را در اصحاب خود دمید.
در این زمینهها جملههای دیگری از امیرالمؤمنین هست که قسمتهایی از آنها را برای شما عرض میکنم. به طورکلی امیرالمؤمنین تمام اخلاق دنیه را به حساب پستی نفس میگذارد، یعنی ریشه همه اخلاق رذیله را دنائت میداند. مثلًا در باب غیبت میگوید:الْغیبَةُ جُهْدُ الْعاجِزِ[2]بیچارهها، ناتوانها، ضعیف همتها، پستها غیبت میکنند. یک مرد، یک شجاع، یک آدمی که احساس کرامت و شرافت در روح
[1]همان، خطبه 51.
[2]همان، حکمت 453.