خدای خودش زنده باشد:وَ اقِمِ الصَّلوةَ لِذِکری[1]. قرآن میگوید نماز را بپا بدار، برای چه؟ برای اینکه به یاد من باشی. و در جای دیگر قرآن کریم میفرماید:انَّ الصَّلوةَ تَنْهیعَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْکرِ وَ لَذِکرُ اللَّهِ اکبَرُ[2]. در این آیه خاصیت نماز ذکر میشود، البته نماز حقیقی، نماز واقعی، نمازی که با شرایط و آداب صحیح صورت گرفته باشد. میفرماید اگر واقعاً انسان نمازخوان باشد و نمازِ درست بخواند خود نماز جلو انسان را از کار زشت و منکرات میگیرد. محال است که انسان نماز درست و مقبول بخواند و دروغگو باشد. محال است که انسان نماز صحیح و درست بخواند و دلش به طرف غیبت کردن برود. محال است که انسان نمازخوان درست و صحیح باشد و شرافتش به او اجازه بدهد که دنبال شراب برود، دنبال فحشاء برود، دنبال هر کار زشت دیگری برود. این، خاصیت نماز است که انسان را به سوی عالم نورانیت میکشاند.
روایتی است از امام صادق علیه السلام که در کتاب معروف مصباح الشریعه نقل شده است. ما کتابی داریم به نام «مصباح الشریعه» که بسیاری از علمای بزرگ این کتاب را معتبر میدانندگو اینکه بعضی از علما مثل مرحوم مجلسی چندان معتبر نمیدانند به اعتبار اینکه مضامین آن یک سلسله مضامین عرفانی است. ولی کتاب معروفی است. مثل حاجی نوری، سید بن طاووس و دیگران از این کتاب نقل میکنند. در این کتاب احادیث زیادی هست. مردی است به نام فضیل بن عیاض، معاصر با امام صادق علیه السلام. او ازمعاریف است. یکی از مردانی است که دورانی از عمر خودش را به گناه و فسق و فجور و دزدی و سرقت و این حرفها بسر برده است، بعد یک انقلاب روحی عجیبی پیدا میکند و تتمه عمر خودش یعنی نیمی از آن را در تقوا و زهد و عبادت و در معرفت و حقیقت خواهی بسر میبرد. داستان معروفی دارد. او یک دزد معروفی بود سر گردنه گیر و خودش داستان خود را اینطور نقل میکند، میگوید شبی خانهای را در نظر گرفته بودم که آن شب آن خانه را بزنم. دیوار بلندی داشت.
از نیمه شب گذشته بود. از دیوار بالا رفتم. به آن بالای دیوار که رسیدم و میخواستم پایین بیایم، در یکی از خانههای همسایه (یا در بالاخانه) مرد عابد و
[1]طه/ 14.
[2]عنکبوت/ 45.
زاهد و باتقوایی، از آن مردمی که شبهای خودشان را زنده نگه میدارند، اتفاقاً مشغول خواندن قرآن بود، با یک آهنگ خوش و لحن بسیار زیبایی[1]. از قضا تا فضیل به بالای دیوار رسید، مرد قاری قرآن و عابد به این آیه رسیده بود:الَمْ یأْنِ لِلَّذینَ امَنوا انْ تَخْشَعَ قُلوبُهُمْ لِذِکرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِ[2]. عرب بود، معنا را میدانست. معنی آیه این است: آیا نرسیده است آن وقتی که دل مردم باایمان، دل مردمی که ادعای ایمان میکنند نرم بشود برای پذیرش یاد خدا؟ قساوت قلب تا کی؟ غفلت و بیخبری تا کی؟ خوابیدن تا کی؟ حرام خواری تا کی؟ دروغگویی و غیبت کردن تا کی؟ شرابخواری و قماربازی تا کی؟ معصیت تا کی؟ این صدای خداست، مخاطبش هم ما مردم هستیم، خدا دارد به ما میگوید: ای بنده من، ای مسلمان! آن وقتی که این دل تو میخواهد برای یاد خدا نرم و خاضع و خاشع بشود کی میخواهد برسد؟ آنچنان این مرد عابد این آیه را خواند که فضیل که بالای دیوار بود برایش چنین تجسم پیدا کرد: این خداست که این بندهاش فضیل را مخاطب ساخته است، میگوید: فضیل! دزدی و غارتگری و چپاول تا کی؟ تا آیه را شنید، تکانی خورد. یک وقت گفت خدایا همین الآن وقتش است؛ و همان جا از دیوار پایین آمد، توبهای کرد توبه نصوح، توبهای که این مرد را در ردیف عُبّاد درجه اول قرار داد. کارش به جایی رسید که تمام مردم در مقابل او خاضع بودند.
او مردی نبود که به دربار هارون الرشید برود. هارون الرشید خیلی آرزو داشت فضیل بن عیاض را ببیند ولی گفتند فضیل هرگز به دربار هارونی نمیآید. هارون گفت فضیل اگر نمیآید ما میرویم. یک وقت رفت به سراغ فضیل. هارون است،
[1]میدانید که قرآن را با تجوید خواندن (تجوید یعنی نیکوکردن) یعنی با صحیح ادا کردن حروف و با آهنگ خوش، آهنگی که نه از الحان اهل فسق باشد، با آهنگی متناسب با قرآن خواندن، جزء سنتهای قرآنی است و ائمه اطهار ما خودشان در این راه پیش قدم بودند. ما در روایات داریم امام باقر و امام سجاد با آواز بسیار خوش قرآن میخواندند. صدای خواندنِ قرآنشان از درون منزلشان که بلند میشد عابرین که از کوچه پشت آن خانه میگذشتند و صدای امام را میشنیدند سر جای خودشان میخکوب میشدند. (در آن زمانها آب جاری در مدینه نبوده است و فقط از یکی دو جا آب برمیداشتهاند.
سقاها با مشک برای منازل آب میبردند.) احیاناً اتفاق میافتاد که سقّاها با مشک آب درحالی که به زحمت آن را میکشیدند وقتی که به آنجا میرسیدند با این بار سنگین میایستادند تا این صدای خواندن قرآن را بشنوند. این مرد عابد زاهد طبق این سنت قرآنی در آن دل شب بیدار بود، زمزمه قرآن میکرد، آیات قرآن را با یک آهنگ خوشی در اتاق خودش میخواند.
[2]حدید/ 16.
حدیثی از امام صادق علیه السلام
جملهای که محل شاهد من است در آن کتاب است و این جمله را شاید کم و بیش در کتابهای عرفانی دیده باشید. امام صادق به فضیل فرمود:یا فُضَیلُ الْعُبودِیةُ جَوْهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبِیةُ(خیلی جمله عجیبی است و از یک نظر جمله زنندهای هم هست.)
فضیل! آیا تو میدانی که عبودیت چیست؟ آیا میدانی عبودیت چه گوهری است؟
عبودیت گوهری است که ظاهرش عبودیت است و کنه و نهایت و باطنش، آخرین منزل و هدف و مقصدش ربوبیت است. ممکن است بگویید یعنی چه؟ آیا امام جعفر صادق خواسته بفرماید که عبودیت اولش بندگی است و آخرش خدایی؟ آیا میخواهد بگوید که یک بنده از بندگی به خدایی میرسد؟ نه، در تعبیرات ائمه هرگز
چنین تعبیراتی نمیآید. اهل عرفان برای اینکه مردم دیگر را دست بیندازند، معانیای که در نظر میگیرند با یک تعبیراتی میگویند که دیگران تکان بخورند و ناراحت بشوند. این یک نوع قلقلک دادن به مردم است. مثلًا مولوی یا شبستری چنین تعبیراتی دارند. شبستری میگوید:
مسلمانگر بدانستی که بت چیست
یقین کردی که دین در بت پرستی است
این خیلی حرف عجیبی است ولی مقصود او غیر از این حرفهاست. یک مقصود صحیح دارد. با یک تعبیری میگوید که به قول خودش زاهدنماها را قلقلک داده باشد. یک شعر معروفی هست که به مولوی نسبت میدهند، نمیدانم در مثنوی هست یا نه؛ میگوید:
از عبادت میتوان اللَّه شد
نِی توان موسی کلیم اللَّه شد
خیلی عجیب است! میگوید از عبادت نمیشود موسای کلیم اللَّه شد ولی از عبادت میشود اللَّه شد. یعنی چه؟ حال این حدیث را که من برایتان معنی کنم معنی این شعر هم واضح میشود.
اصلًا معنی ربوبیت یعنی تسلط، خداوندگاری، نه خدایی. فرق است میان خداوندگاری و خدایی. خداوندگاری یعنی صاحب بودن، صاحب اختیار بودن. در قضیه اصحاب الفیل که ابرهه آمد و میخواست کعبه را خراب کند و غارت میکردند، شترهای جناب عبدالمطّلب را هم که در بیابان بود گرفته و با خودشان برده بودند. عبدالمطّلب رفت نزد ابرهه. قیافه و عظمت و شخصیت عبدالمطّلب خیلی ابرهه را گرفت به گونهای که با خود فکر کرد که اگر این مرد بزرگ شفاعت کند و از من بخواهد که متعرض کعبه نشوم و آن را خراب نکنم خراب نمیکنم. ولی برخلاف انتظار او عبدالمطّلب وقتی که لب به سخن گشود فقط درباره شتران خودش صحبت کرد، درباره کعبه یک کلمه هم صحبت نکرد. ابرهه تعجب کرد، گفت من تو را خیلی آدم بزرگی حساب میکردم، من خیال کردم تو آمدهای برای اینکه برای کعبه شفاعت کنی، حالا میبینم آمدهای برای شترهای خودت شفاعت میکنی. او هم جواب خوبی داد، گفت: «انَا رَبُّ الْابِلِ وَ لِلْبَیتِ رَبٌّ» من خداوندگار شتران هستم و آن خانه هم از خود خداوندگاری دارد.
کلمه «ربّ» یعنی خداوندگار، صاحب. ما به خدا هم که میگوییم رَبّ، از باب اینکه خداوندگار و صاحب حقیقی تمام عالم و تمام عالمهاست. میگوییم:
الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمینَاولین درجه ربوبیت:تسلط بر نفس
اوّلین درجه ربوبیت و خداوندگاری که در نتیجه عبودیت پیدا میشود این است که انسان ربّ و مالک نفس خودش میشود، تسلط بر نفس خودش پیدا میکند. یکی از بیچارگیهای ما که کاملًا احساس میکنیم این است: زمام نفس خودمان دراختیار ما نیست، اختیار خودمان را نداریم؛ اختیار زبان خودمان را نداریم، اختیار شهوات خودمان را نداریم، اختیار شکم خودمان را نداریم، اختیار دامن خودمان را نداریم، اختیار چشم خودمان را نداریم، اختیار گوش خودمان را نداریم، اختیار دست خودمان را نداریم، اختیار پای خودمان را نداریم؛ و این نهایت بدبختی است. ما میرویم در این خیابانها ولی این چشم دراختیار ما نیست، ما در اختیار این چشم هستیم؛ یعنی این ما هستیم که این چشم دلش میخواهد چشم چرانی کند، دلش میخواهد به نوامیس مردم نظر شهوت بکند، دل ما هم تابع این چشم است. گفت:
دل برود چشم چو مایل بود
دست نظر رشته کش دل بود
ما مالک زبان خودمان نیستیم، اختیار زبان خودمان را نداریم. وقتی که گرم میشویم به حرف زدن، به اصطلاح چانهمان گرم میشود، نمیفهمیم که چه میگوییم. مجلس گُل انداخته، حالا که مجلس گل انداخته است نه راز خودمان را میتوانیم نگه داریم نه راز مردم را؛ نمیتوانیم عیب پوش مردم باشیم، نمیتوانیم از مردم
غیبت نکنیم ...[1]دومین درجه:مالک خاطرات نفس بودن
تازه من تا این درجه گفتم. یک درجه برویم بالاتر، مالک خاطرات نفس خودمان، خاطرات ضمیر خودمان [باشیم.] این مسئله را کاملًا توجه بفرمایید. همانهایی از ما که مالک چشم خودمان هستیم، مالک زبان خودمان هستیم، ارادهمان قوی است، مالک دست خودمان هستیم، مالک پای خودمان هستیم، مالک شهوت خودمان هستیم، مالک عصبانیت خودمان هستیم، مالک یک موضوعی نیستیم؛ هیچ کدام از همین افرادی که اینجا نشستهایم (شاید در اینجا اولیاء اللَّه باشند، من نمیدانم) مالک خاطرات ذهنی و خاطرات نفسانی خودمان نیستیم. یعنی چه؟ یعنی این تداعی معانیای که در ذهن ما رخ میدهد بدون اینکه اختیارش دست ما باشد. از این شاخ میرود به آن شاخ، از آن شاخ میرود به آن شاخ، ... قوه خیال ما حکم یک گنجشک را دارد. گنجشک را بالای درخت دیدهاید، میرود روی این شاخه، فوراً میرود روی شاخه دیگر و باز میپرد روی شاخه دیگر. قوه خیال ما دائماً از این شاخه به آن شاخه میپرد. به ما میگویند خواهش میکنم ده دقیقه تمرکز ذهن برای خودت ایجاد کن که فقط درباره یک موضوع بیندیشی. اگر توانستیم؟! به ما و شما میگویند نماز که میخوانی تمرکز ذهن و حضور قلب داشته باش.لا صَلوةَ الّا
[1][چند ثانیهای از سخنرانی ضبط نشده است.]
بِحُضُورِ الْقَلْبنماز بدون حضور قلب قبول نیست؛ صحیح است، یعنی به تو نمیگویند چرا نماز نخواندی، اما قبول نیست یعنی تو را به جایی نمیبرد، خاصیتی برای تو ندارد. تا گفتیماللَّه اکبر، اگر فرض کنید مغازهدار هستیم مثل این است که قفل درِ مغازهمان را باز کردیم، حمد و سوره را میخوانیم اما دلمان در مغازه است، دلمان در اداره است، دلمان در فلان مِلکمان است، دلمان دنبال فلان شهوت است، یک وقت متوجه میشویم که گفتیمالسلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته. از بس هم زیاد نماز خواندهایم قهراً عادت شده است، اشتباه نمیکنیم، بهطور خودکار ازاللَّه اکبرتاالسلام علیکممیرویم و تمام میکنیم بدون اینکه هیچ بفهمیم؛ و حال آنکه در نماز باید حضور قلب و تمرکز ذهن باشد. نگویید نشدنی است. خیر، شدنی است، خیلی هم شدنی است، با عبودیت(الْعُبودِیةُ جَوْهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبِیةُ ).حضور قلب امام سجاد در حال نماز
امام سجاد مشغول عبادت بود. یکی از بچههای امام از پشت بام افتاد دستش شکست. زنها ریختند داد و فریاد کردند که دست بچه شکست، برویم شکسته بند بیاوریم. رفتند شکسته بند آوردند، دست بچه را بستند. بچه گریه کرد، زنها ناله کردند، افراد دیگر داد و قال کردند، تمام شد. قضیه گذشت. امام بعد از آنکه از عبادت فارغ شد آمد در حیاط، چشمش افتاد به بچهاش، دید دست او را بستهاند.
فرمود: چطور شده است؟ گفتند: بچه از بام افتاد، دستش شکست، شکسته بند آوردیم، دست او را بستیم در وقتی که شما مشغول نماز و عبادت بودید. امام قسم خورد که اصلًا من متوجه نشدم.
ممکن است شما بگویید او امام زین العابدین است، همه مردم که امام
زین العابدین نمیشوند. بنده خودم در عمر خودم افرادی را دیدهام- البته نمیگویم در این حد و درجه- که برای من محسوس بود که از اولی که شروع به نماز میکنند تا آخر نماز چنان غرق در ذکر خدا و یاد خدا میشوند و چنان غرق در نماز میشوند که واقعاً متوجه اطراف خودشان نیستند؛ و من دیدهام چنین کسانی را.
الْعُبودِیةُ جَوْهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبِیةُنتیجه عبودیت و بندگی و اولین اثرش این تسلط است.
ما دو مرحله از تسلط را در این جلسه عرض کردیم. یک درجه از تسلط که اقل درجه تسلط است و اگر این برای انسان پیدا نشود باید انسان یقین داشته باشد عبادتهایش مقبول درگاه الهی نیست، تسلط بر نفس است، همان چیزی است که قرآن در باب نماز میگوید:انَّ الصَّلوةَ تَنْهیعَنِ الفَحشاءِ والْمُنْکرِتقوا
تقوا یعنی چه؟ یعنی خود نگهداری. خود نگهداری یعنی چه؟ یعنی تسلط بر نفس.
انَّ تَقْوَی اللَّهِ حَمَتْ اولیاءَ اللَّهِ مَحارِمَهُ وَ الْزَمَتْ قُلوبَهُمْ مَخافَتَهُ[1]. علی علیه السلام میفرماید تقوای الهی یک خاصیتش این است که انسان را از محرمات الهی نگهداری میکند.
خاصیت دیگرش این است که خوف خدا را در دل انسان جایگزین میسازد. قرآن در باب روزه میگوید:یا ایهَا الَّذینَ امَنوا کتِبَ عَلَیکمُ الصِّیامُ کما کتِبَ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبلِکمْ لَعَلَّکمْ تَتَّقونَ[2]ای مردم باایمان، برای شما روزه فرض شده است همچنان که برای پیشینیان شما فرض شده بود، چرا؟ قرآن فلسفه را هم ذکر میکند:لَعَلَّکمْ تَتَّقونَبرای اینکه در شما روح تقوا و ملکه تقوا پیدا بشود. ملکه تقوا یعنی چه؟ یعنی تسلط بر نفس. تسلط بر نفس همان است که امام صادق فرمود ربوبیت(الْعُبُودیةُ جوهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبیة )..
[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 113.
[2]بقره/ 183.