كه اين حقيقت نهفته در همان قدرتى است كه بر اين قلب و كهكشانهاى بزرگ سيطره دارد و آن قدرت الهى است و شراره ابدى كه در دل ما خانه كرده، همان شراره عشقى است كه قلب كوچك ما را با خداى بزرگ به هم مىپيوندد و در نتيجه دل تو را با كهكشانهايى كه در افقهاى آسمان جاى گرفته پيوند مىدهد. پس خداى چيره يكى است و ما در پرتو حكمت، جشنواره يگانگى و يكتايى مىزنيم.
حكمت، محور معارف
بنابر اين حكمت و فلسفه و يا به تعبيرى همان عرفان، مهرههاى اطلاعات پراكنده ما را در يك ريسمان گرد مىآوَرد و اين ريسمان چيزى نيست، مگر سخن پيرامون آفريننده، باز گرداننده، آفرينشگرِ نو آورى كه به سوى او باز مىگرديم؛ خدايى را كه دوستش داريم و براى رسيدن به او مىكوشيم و در همان حال از او مىهراسيم و پاداشش را اميد مىبريم. اين سخن پيرامون پديدههاى گونه گون است و نه به طور آشفته، بلكه تمامى اين سخن در چار چوب احديّت الهى و بر محور شناخت خداوند سبحان است.
برخى گمان مىكنند كه سخن پيرامون حكمت به ژرفناى فلسفه، علم، اعماق معماها و اسرارى نفوذ مىكند كه از سطح عقل بشرى فراتر است.
آرى! با اين سخن موافقم، ليكن اين اسرار، در برابر انسانى كه دل خود را گشوده است و در برابر كسى كه زندگى خود را در پرتو معرفت، اشراق و تجلّى سر مىكند، معمّا شمرده نمىشود. آرى، آن كه با دلى بسته زندگى مىكند؛ در محدوده هوى و هوسهايش مىزيَد و در سلول زندان خويش، در بند است؛ كسى كه در چنين تونلهاى تاريكى سير مىكند نور براى چشمان او معمايى سر گردان كننده است، امّا مؤمن با نور خدا مىنگرد و دلش فرودگاه حكمت الهى است و امّا قلبش جايگاهى است كه خداوند سبحان در آن تجلّى مىيابد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
مىفرمايد: «هر گاه مؤمنى را خاموش يافتيد بدو نزديك شويد كه او نور حكمت مىافشانَد.»[1]
در اين جا سخن از سطح علمى نيست و چه بسا كه بزرگترين دانشمندان در عرصه حكمت الهى و عرفان، چونان كودكى خردسال باشد، زيرا با قلبى بسته زندگى مىكند و از طبيعت خويش بىخبر بوده و آفريننده خود را نمىشناسد و نمىداند روى به كدام سو دارد. و چه بسا يك شبان گاو و يا گوسفند كه به دامنههاى كوه مىرود، در برابر اسرار حكمت، فرهيختهاى بزرگ باشد، زيرا با نور خدا مىنگرد. پس علم صرفاً تودهاى از دادهها نيست، بل نورى است كه خدا در دل هر كه بخواهد، مىافكند.
حكمت، كتابى سر گشوده
موضوع حكمت الهى كه آن را بعداً توضيح خواهم داد، موضوع اسرارى فروبسته نيست، اگر چه سخن گفتند از آن بس مهم است كه موضوع دقيقى را در بر مىگيرد، ليكن اين سخن موضوعى است پر شكوه و فايدهمند براى دلهاى مؤمنى كه از نور خدا آكندهاند.
اينك مىپرسيم كه وظيفه خوانندگان در برابر چنين مباحثى چيست؟
پيش از پاسخ به اين پرسش بايد تأكيد كرد كه گمراهى خواهد بود و اگر انسانى هفتاد سال زندگى كند كه از شناخت و معرفت خداوند به دور و غافل باشد و از چيزى فاصله داشته باشد كه نزديكترينِ بدوست و از چيزى بر كنار باشد كه از رگ گردنش بدو نزديكتر است، آنهم صرفاً از اين رو كه نمىخواهد خويش را به زحمت افكند و يا انديشهاش را به كار اندازد. و اگر آدمى در اين حد متوقف گردد پس ديگر به چه دليل مىتواند خود را موجودى خردمند بشمارد؟ و چرا خداوند براى انسان
[1]- بحارالانوار، ج 1، ص 154، روايت 30.
منابع علم و ابزار شاخت را فراهم كرده است؟ آيا خداوند او را بدين امور مجهّز كرده كه آنها را با خود به گور ببرد؟
ناخوشترين پديده نزد خداوند متعال آن است كه اين موجود ارجمند در حلقهاى ميان تهى، همچنان بگردد و در پايان، در نقطهاى بايستد كه از آن آغاز كرده بود. برخى از مردم از يك انديشمند، نويسنده و خطيب تنها توقّع دارند كه به آنها همان سخنانى را بگويد كه پيشتر گفته است، زيرا مردم مىخواهند با شنيدن داستانها و دادههايى زندگى خود را سر كنند كه پيشتر بديشان گفته شده است، امّا اگر يك پژوهشگر و يا نويسنده بكوشد آفاق جديدى را بگشايد، آنها هم از او و هم از اين آفاق نو پديد مىهراسند و شايد پس بنشينند و در صدد يافتن عرصههايى آسانتر بر آيند. در آسانى، هيچ نشانهاى از شجاعت و دلاورى نهفته نيست، زيرا آدمى بايد پيوسته بكوشد عرصههاى نوينى را بگشايد و هر كه دو روزش همسان باشد زيانمند است و آيا شما شجاعى زيانمند را ديدهايد؟ شجاعت با رستگارى و سود، همراه است و از قديم گفتهاند: «هر كه جسور و دلير باشد بهخوشى و لذت رسد.»[1]، كدام لذّت شيرينتر و بهره رسانتر از لذّت شناخت است.
علم را با نوشتن جاودان كنيد
در محدوده اين سخن مىتوان گفت كه اصول و تكاليفى در ميان است كه يك طالبِ شناخت بايد آنها را جدّى بگيرد تا فايدهاى پرتو فشانتر و برتر براى او رخ نمايد:
1- پس از آن كه او كوشيد به افق شناخت نايل آيد، يك اصل اين است كه تمام جزئياتى را كه در شناخت بدان دست يافته ثبت كند، شايد كه فردا در طول مسير و تلاش خويش از آنها بهره بَرد و چه بسا تنها يك ورق علم كه آدمى آن را پس از
[1]- يك ضرب المثل عربى است كه مىگويد: «فازَ بِاللَّذاتِ مَنْ كانَ جَسوراً». (مترجم)
زندگى به يادگار نهد، به روز رستخيز ديوارى بلندى ميان او و آتش دوزخ باشد.
2- نبايد يكى از ما چنين بپندارد كه عرصه كار او با تحصيل علم و پرداختن به معرفت، نا همسو و ناهمساز است، زيرا علم در انحصار هيچ كس نيست و نبايد آن را نژادى و يا طبقاتى دانست. پيامبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «طلب دانش، فريضهاى است بر هر زن و مرد مسلمان.»[1]
3- اصل ديگرى نيز در كار است كه در پيگيرى پژوهش و دستيابى به پاسخهاى فراگير هر پرسشى نمايانده مىشود كه ذهن انسانها را از حركت باز مىدارد.
اين پاسخ ممكن است با خواندن كتابى ديگر، يا حاضر شدن در محفل درسى و يا گفتگو با استادى آگاه، حاصل آيد:
... فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَاتَعْلَمُونَ[2]. «... اگر نمى دانيد از اهل ذكر بپرسيد.»
انتقاد
در پى آنچه براى شما بسان يك پژوهشگر خوانده مىشود نوبت به نقش انتقاد مىرسد، به ويژه در عرصه عرفان اسلامى كه حتماً بايد نقشى داشته باشيد فعّال بدون بسنده كردن به نقشى انفعالى، فرض زياد آن است كسى كه به اين عرصه در مىآيد به سخنان ديگران گوش مىكند تا برگزيند:الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ...[3]«آنها كه به سخن گوش مىكنند و از بهترين آنها پيروى مىكنند...»،... وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ[4]«... و گوشهايى آگاه آن را در يابد و بفهمند».
پس گزينش در اينجا امرى واجب است و مجادله بايد به بهترين شكل صورت
[1]- بحار الانوار، ج 1، ص 177، روايت 54.
[2]- سوره نحل، آيه 43.
[3]- سوره زمر، آيه 18.
[4]- سوره حاقه، آيه 18.
پذيرد بى آن كه به مرز كشمكش نزديك شود و هر گاه حقيقت آشكار شد ناگزير بايد آن را پذيرفت و بدون هيچ گونه شرم خيرهسرى و غرور در برابر آن سر تسليم فرود آورد.
4- آخرين شرط اين است كه با موضوع مورد كاوش تأثير و تأثّر متقابل در كار باشد. كافى است بدانيم كه گاهى عرفان اسلامى و حكمت الهى بارِ گرانى بر دوش ماست، زيرا مسؤوليت بزرگى را بر ما تحميل مىكند كه هوى، هوسها و شياطين ما گرايشى به حمل آن ندارند. در حديث شريف آمده است كه: «امر ما، دشوارى است كه دشوار شمرده مىشود و جز فرشته مقرّب، يا پيامبر مرسل و يا بنده مؤمنى كه خداوند قلب او را براى ايمان آزموده، كسى ديگر تاب تحمّل آن را ندارد.»[1]ما نَه رسول هستيم و نَه فرشته، امّا بايد مؤمنانى باشيم كه خداوند دلهايى ايشان را براى ايمان آزموده است، چرا كه نَه؟ چرا نبايد توقّع آن را داشته باشيم كه مؤمنانى باشيم امتحان پس داده تا مسؤوليتى را كه امامان معصوم عليهم السلام به عهده ما قرار دادهاند، بر دوش كشيم؟
در پايان اين ديباجه به پرسش ديگرى منتقل مىشويم: طبيعت مباحثى كه به آنها مىپردازيم كدام است؟ و فصول اين مباحث بر گرد چه محورى مىگردد؟
اين كتاب بخشهاى متعدّدى در بر دارد. بخش اوّل به مسأله تفاوتهاى بنيادين ميان فلسفه و دين مىپردازد و در اين زمينه از تاريخ فلسفه و برجستگىهاى آن و نيز برجستگىهاى حكمت الهى سخن مىگويم و در پى آن، ابعاد اين حكمت را به بحث مىكشيم، اين بحث را بخش دوم نيز در بر دارد، به ويژه هنگامى كه سخن از شناخت، عقل، توحيد و ابعاد آن به ميان مىآيد. سپس در بخش سوم به بحث پيرامون زواياى منفى فلسفه و دستاوردهاى مثبت حكمت الهى منتقل مىشويم.
[1]- بحار الانوار، ج 2، ص 71، روايت 30.
از لا بلاى همه اين مباحث براى ما آشكار مىشود كه قرآن كريم، سنّت شريف پيامبر، اهل بيت و دعاهاى معصومين عليهم السلام به جا مانده از عميقترين، پيچيدهترين مسائل، استار، بزرگترين معماها و پنهانترين غيبها، سخن مىگويند و سخن آنها در اين پيرامون با چنان زبانى آسان و وجدانى بيان مىشود كه يك انسان خردمند مىتواند از آنها به همراه بَرد.
تلاوت هر آيهاى از آيات قرآن كريم، خواندن هر روايت و دعايى كه بر زبان رسول اكرم و اهل بيت نبوّت جارى شده است ما را به تلاوت و قرائت بيشتر فرا مىخواند. متأسفانه ما از اين سرچشمههاى غنى علمى به رغم نزديكى آنها به ما بسى دور هستيم و از بهره بردن از آنها بر كناريم، زيرا با مفهوم قرآنى كه تلاوت مىكنيم يا دعايى كه مىخوانيم يا روايتى كه مىشنويم آشنا نيستيم، در حالى كه اگر عرفان اسلامى را بشناسيم و پژوهش نمايم همين آيات به نردبان و همين دعاها به مكتب و احاديث رسيده از پيامبر اكرم و اهل بيت عليهم السلام به دانشگاهى معنوى- علمى بدل مىشوند كه بر ايمان، تربيت، دانش و اخلاق نيكوى هر يك از ما مىافزايند.
فصل اوّل: چرا حكمت؟
آدمى حق دارد كه از راز و رمز نهفته و در صورت لزوم، تلاش براى پژوهش در مسائل عرفان اسلامى پرسش به ميان آوَرد. اين پرسش پيش از فرو رفتن در عمق مباحث عرفان اسلامى كه دامنههايى فراخ دارد خود را به ذهن ما تحميل مىكند.
در پاسخ اين پرسش مىگوييم:
يك انسان مسلمان بسيارى اوقات دستخوش امواج فكرى ناپاكى مىگردد كه در سلب هويت دينى از شخصيت انسان مؤمن، در كارند و مادامى كه آدمى خود و رفتارش را در برابر جوانب شيطانى و نابراه اين خيزابهاى امواج خروشان فكرى در دژ و پناهگاه ننهد، در فرهنگ و باورهاى دينى ضرباتى بس خطرناك را دريافت خواهد كرد.
مردم بر فطرت زاده مىشوند، ليكن برخى از راه مستقيم منحرف مىشوند واين هميشه به وراثت و يا تربيت، بستگى ندارد بل عامل ديگرى نيز در كار است كه نبايد اهميت و تأثيرش را بر رفتار، فرهنگ و آدابِ شخص، از اين دو كمتر شمرد، اين عامل همان چيزى است كه برخى از فلاسفه آن را «بتهاى بازار» خواندهاند، يعنى افكارى كه به دليل هجوم امواج فرهنگ بيگانه بر طبيعت و ساختار شخص، وارد مىشود.
برخى از مسلمانانى كه به سوى فلسفه غرب و يا شرق انحراف يافتهاند به دليل
تربيت نادرست و يا بى توجّهى خانواده آنها به كژ راهه نيفتادهاند، زيرا در جوامع مسلمانان بيشتر اوقات، پدران نسبت به فرزندان خود عاطفهاى دارند كه موجب مىشود به وظيفه تعليم و تربيت آنها عنايت داشته باشند، ليكن نسل جديد با روشنى بسيار باز و بدون هيچگونه مرز و بصيرتى باز دارنده و نگهدارنده، به سوى جريانهاى فكرى يورشگر رفته و از همين رو در معرض وزش گرد و بادهاى مسمومى قرار گرفته است كه فرهنگ بىدينى غرب و يا شرق بر آنها مىدمد و اين بر نسل جديد اثر نهاده است و در پايان كار به فسق، انحراف و احتمالًا كفر و الحاد كشيده مىشود.
كودك در سرزمين اسلامى خود، با ايمان رشد مىكند، ولى هنگامى كه راهىِ مراكز آموزشى جديد مىشود نخستين چيزى كه بدو مىرسد، شك در ايمان خالصانهاى است كه با خود به آن مركز آموزشى برده، زيرا شيوههاى آموزشى وارداتى هدفى جز مسخ هويت فرزندان مؤمن ما ندارد و بدين ترتيب اين شك خيلى زود با پشت سر نهادن مراحل تحصيلى به طرح ترديدها، مغالطهها و آنگاه به فسق و انحراف منجر مىشود و در برخى موارد جوان، سر نوشتى نخواهد داشت، مگر سقوط در پرتگاه كفر و بىدينى.
ما نيز به سهم خود در معرض اين امواج قرار داريم. شايد امروز فرهنگ اسلامى، ما را در بر گرفته باشد، ولى آيا مىتوانيم استمرار اين احاطه فرهنگى را ضمانت كنيم؟ اين احتمال وجود دارد كه شرايط تغيير كند و منابع فرهنگى- دينى كه از آنها الهام مىگيريم از دسترس ما بيرون رود و در آينده با شرايط فكرى واژگونهاى زندگى كنيم، كه ممكن است در سرزمينى ماندگار شويم كه از ما، انديشههاى ما، آداب و اخلاق ما فاصله بسيار داشته باشد و در آنجاست كه نسبتِ گرايش ما به سوى فساد و فرهنگ بى دينى فزونى مىيابد، چرا كه اسلام از ما گرفته شده است و ديگر چگونه خواهيم توانست بدون سلاح از خويش دفاع كنيم؟
برخى مىگويند من مؤمن هستم و مؤمن خواهم مرد، ليكن پرسش ما پيرامون