جلو پاسخ دهد.»[1]
انسانى كه نمىتواند يقين يابد كه فردا چه خواهد خورد چگونه جسارت مىيابد در ذات خدايى بيانديشد كه نَه روزگار از او مىكاهد و نَه زمان دگرگونش مىسازد.
اين خود دليل بزرگى است بر اين كه پردازنده به چنين مهمى در نهانگاه خويش ذرّهاى براى علم احترام قايل نيست و بايد از عرصه علمايى كه مىدانند به كندوكاو كدام علم بپردازند رانده شوند و خداوند هر كس را به قدر توانش مكلّف كرده است.
كسى در سال 255 ه. ق نامهاى به امام حسن عسگرى مىنويسد كه: سرورم! اصحاب ما پيرامون توحيد با يكديگر اختلاف يافتند برخى از آنها مىگويند كه خدا جسم است و برخى او را صورت مىپندارند. اگر صلاح مىدانيد بر بنده خود منت نهيد و از حقيقت آگاهش كنيد. امام عليه السلام با خط خود نوشتند: «تو درباره توحيد پرسيدى و اين از شما جاى پرسش ندارد و كافى است بدانيد خداوند يكتاست و بىنياز، نَه زاده و نَه زائيده شده و نَه كسى همسنگ اوست، آفرنندهاى است كه مخلوق نيست، هر جسم و غير جسمى را كه بخواهد مىآفريند و هر چيزى تنها آن چنان كه بخواهد تصوير مىكند و خود تصوير بردار نيست، ستايشش والا و نامهايش مقدس است و منزّه از آن است كه نظيرى داشته باشد، هيچ چيز چونان او نيست و او شنوا و بيناست.»[2]
علم خداوندى
انسان نبايد خود را در فرو رفتن در علومى كه مأمور كندو كاو از آنهانيست، گرفتار سازد و او را همين بس كه به آنچه درباره آنها در قرآن و احاديث پيامبر و ائمه عليهم السلام آمده كفايت كند. پس اگر علم انسان به اشياء بانورى ميسّر مىگردد كه
[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 259، روايت 3.
[2]- همان، ص 260، روايت 10.
خداوند بدو بخشيده و اين اشياء به گونهاى حضورى و مستقيم براى او منكشف مىشود، ولى علم خدا به اشياء كشف بى واسطه آنهاست و علمى است كه به او افزوده نشده، زيرا خداوند، خود علم و خاستگاه آن است. در اين جا بايد از برخى روايات رسيده دراين زمينه پرتو گرفت:
امام حسن عسگرى مىفرمايد: «بگوييد: همانا خداوند نورى است كه تاريكى در آن راه ندارد، حياتى است كه مرگ نمىپذيرد و بىنيازى است كه مدخلى در آن يافت نمىشود.»[1]پس خداى ما ذاتاً نورانى است، ذاتاً زنده است، ذاتاً عالم است، ذاتاً صمد و بى نياز است.
امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «همانا خداوند متعال پيش از آفريده شدن پديدهها بدان آگاه است، خداوند عزّوجلّ مىفرمايد: «ما آنچه را انجام مىداديد مىنوشتيم.» و به دوزخيان فرمود: «اگر بازگردانده شوند دوباره به همان چيزى باز مىگردند كه از آن نهى شدهاند و آنها دورغگويانند» خداوند عزّوجلّ مىدانست كه اگر آنها را باز گرداند به همان امورى كه از آنها بازشان داشته روى مىآورند و در پاسخ ملائكه هنگامى كه عرض كردند: آيا در زمين كسى را قرار مىدهى كه تباهى كند و خون بريزد در حالى كه ما تو را به پاكى مىستاييم و تقديست مىكنيم، خداوند فرمود: من چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد، پس علم خدا پيوسته علمى سابق بر اشياء است و قديم است پيش از آن كه آنها را بيافريند. پس خداى ما بزرگ، والامقام و عظيم است.»[2]
[1]- بحارالانوار، ج 4، ص 304، روايت 33.
[2]- همان، ص 78، روايت 1.
فصل چهارم: گردنههايى در راه علم
آنچه از خلال مفاهيم قرآن كريم، احاديث شريف نبوى و سخنان امامان معصوم عليهم السلام هويداست، اين است كه آدمى هنگامى كه مىخواهد حقايق را كشف كند، از جهل و گمراهى دورى گزيند تنها بايد عقل و سپاهيان آن را در كنار جهل وسپاهيان آن بشناسد، زيرا هر چه عقل خويش را روشن سازد و علم، خود به خود آگاهى يابد و آدمى به تواناييش در كشف و شناخت اشياء توجّه يابد، شناخت او از حقايق فزونى مىگيرد، در نتيجه هدايت و يقين او افزايش پيدا مىكند.
از اينها گذشته رابطه اين صفاتِ پسنديده (سپاهيان عقل) با آنچه ما از علم، عقل، شناخت و فرهنگ سراغ داريم كدام است؟
براى مثال چرا تكبّر سپاهى از سپاهيان جهل است، چرا تواضع و فروتنى اصل علم و اصل عقل است؟ چرا بردبارى از عقل و از علم است، شتابكارى، خشم و جهالت از جهل؟ چرا حديث پيشگفته از امام صادق عليه السلام ميان صفات انسانى همچون صفت كرم، بخشش، آرامش، عفت، شرم، ميان علم، عقل، شناخت و نظاير آن پيوند برقرار مىكند؟
پيوند عقل با وحى
اين پرسشها از ذهن هر خردمندى مىگذرد و براى پاسخ بدانها ماناگزير بايد در
مباحث علم، عقل و پيوند عقل با وحى مبحثى نو بگشاييم.
سخن ما اين است كه قرآن و عقل توأم با يكديگر بوده و از هم جدايى نپذيرند.
در اين جا حقيقتى وجدانى در كار است كه در جزئيات، شناخته شده است، ليكن در چارچوب كلّى همچنان ناشناخته باقى مانده است و به ديگر سخن جزئيات اين حقيقت نزد هر انسانى معلوم است و هرگاه اين جزئيات در كنار هم نهاده شوند چارچوب يا ساختارى كلّى از فلسفه اسلامى در عرصه علم و وحى تشكيل مىدهند.
انسان براى رسيدن به اوج روحى، تكامل معنوى، پيشرفت مدنى و مادى كه چشم بدان دارد ناگزير بايد در راه خود با بسيارى از گردنهها روبرو گردد، اگر نتواند از اين گردنهها بگذرد و حتى آنها را در اختيار گيرد نخواهد توانست به اين والايى و پيشرفت دست يابد، خواه در زمينه معنويات و يا در زمينه تمدن مادى باشد. در اين جا پيوند ژرف و استوار ميان قرآن كريم و عقل رخ مىنمايد و آشكار مىشود كه اين دو توأم هستند كه از هم جدايى نمىپذيرند و هر دو در اين كه نيروى ارادىِ سترگى در اختيار آدمى بنهند كه بتواند از اين گردنهها بگذرد و بر آن چيرگى يابد، حتّى به قُلّه كمال معنوى و روحانى از يك سو و به اوج پيشرفت مادى مدنى از سوى ديگر برسد همداستانند.
از اين گذشته توانايى قرآن كريم و قدرت عقل در گذشتن از اين گردنههاى دشوار، برداشتن آن از مسير انسان دليل روشن، حجت مبيّن و برهان قاطعى است بر صحّت قرآن از يك سو و سلامت عقل از سوى ديگر، به ديگر سخن هنگامى كه عقل راهنماى ماست به سوى قرآن و قرآن راهنماى ماست به سوى عقل، پس عقل ما را بدانجا هدايت مىكند كه قرآن از سوى خداوند سبحان است، قرآن، عقل را به ما ياد آورى مىكند و آن را در درون ما شكل مىدهد و در واقع، فطرت را درجان ما شفاف مىكند. پس اين دو در يك نقطه مشترك به يكديگر مىرسند و نيروى آدمى را آزاد مىسازند.
رسيدن به اوج، در حدّ خود يعنى سلامت راه و آدمى هنگامى كه به قلّه كمال مىرسد در مىيابد كه راه او براى رسيدن، سالم و درست بوده است. و آنگاه كه با ديگران رايزنى مىكند و نظر آنان را در موردى مىطلبد، يا آنگاه كه به او از راهى كه درپى آن است خبر مىدهند، او به آن مورد يا راه دست مىيابد و به هدف خود مىرسد، در اين هنگام او نمىتواند انكار كند كه راهنما و مخبر او در راهنماييش مخلص، در سخنش راست و در نقل قولش درستكار بوده است و در نتيجه هدايتگرى راهنما بوده است، هنگامى كه صحّت از تجربيات، دادههاى ديگران و درستى نتايج آنها اطمينان مىيابد البته نخواهد توانست مهارت آنها را انكار كند، يا هنگامى كه نياز، او را به رسيدن به اين نتايج مورد نظر وا مىدارد، از آنها بىنيازى جويد. آدمى هنگامى كه يكبار براى درمان به پزشكى مراجعه مىكند و عملًا از آن بيمارى بهبود مىيابد، ناگزير بار ديگر به سبب بيمارى ديگرى به همان پزشك مراجعه خواهد كرد، زيرا درستى درمان و مهارت دانش او را به يقين دريافته است.
خداوند سبحان مىفرمايد:
قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ...[1].
«بگو شهادت چه كسى از هر شهادتى بزرگتر است؟ بگو: خدا ميان من و شما گواه است...»
و يكى از معانى شهادت خداى متعال بر صدق رسالتهاى او اين است كه آدمى از طريق قرآن و عقل مىتواند به آرمانها بلند پروازيها و بلكه كمال خود دست يابد.
در اين جا سؤال ديگرى مطرح شدنى است: گردنههايى كه بر سر راه ما قرار دارند كدام بوده؟ و وحى چگونه اين گردنهها را از ميان بر مىدارد و به ما توانايى گذر از آنها را مىبخشد؟
[1]- سوره انعام، آيه 19.
گردنه نخست- قالب پذيرى در حدود دنيوى
از جهل و نادانى است كه آدمى تفكر خود را در چار چوب اين جهان فناپذير، محدود كند، زيرا اين قالبِ تنگ براى انديشه، بدون ترديد آدمى را در زاويهاى محصور مىكند كه توان ديد را از او مىستاند، مگر ديدن آنچه به گمان او عامل بقا و ماندن در اين دنياست، بدون هيچگونه آينده نگرى، در نتيجه چه بخواهد و چه نخواهد به كژراهههايى گرفتار مىآيد كه نتيجهاى جز سقوط به عمق دوستى دنياى زودگذر، در پى ندارد ولذا به زمين فرو در مىافتد، و از همين رو گفته شده: دوستى دنيا اصل هر خطايى است و دوستى كور مىكند و كر مىسازد و اين چنين در پى خود عملكردهاى فراوانى را به بار مىآورد كه انسان را از انسانيتش تهى مىكند، كه ديگر اشرف مخلوقات شمرده نمىشود و از در اين واقعيت ناتوان مىمانَد كه او آفريده نشده تا در طول تاريخ تنها اين سالهاى معدود را به سر رساند و صرفاً در اين دنياى زودگذر زندگى كند، چنانكه از درك اين واقعيت ناتوان است كه:
... فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ[1].
«... متاع اين دنيا در برابر متاع آخرت جز اندكى هيچ نيست.»
و حتّى از آخرت، غافل مىمانَد و نمىتواند مفهوم جاودانگى را و اين كه حيات ديگرى در پى اين حيات نهفته كه بهتر و پايندهتر است درك كند:
بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِّنْهَا بَلْ هُم مِنْهَا عَمُونَ[2].
«آنها (مشركان) اطلاع صحيحى درباره آخرت ندارند، بلكه در اصل آن شك دارند، بلكه نسبت به آن نابينايند.»
از اين گذشته هنگامى كه انديشه و عملكردهاى آدمى در محدودهاى گذرا،
[1]- سوره توبه، آيه 38.
[2]- سوره نمل، آيه 66.
منحصر شود و يك گنجشك در دست را بهتر از ده گنجشك بر درخت بپندارد، عادت تنبلى، خاموشى و تسليم پذيرى، نيروى او را به ضعف مىكشاند و او را از رويارويى با مشكلات باز مىدارد و در نتيجه مانع از آن مىشود كه به بلند پروازيهاى مادّى و معنوى خويش دست يابد.
و بر اين اساس امام پرهيزكاران على عليه السلام است كه مىفرمايد: «بنده خدا به نعمتى دست نمىيابد، مگر آن كه نعمت ديگرى را از كف نهد.»[1]
بدون ترديد آن كه خواهان آينده خويش است ناگزير بايد از پارهاى لذّات امروز خود چشم بپوشد و خود را براى گذر از اين گردنه دشوار، كه همان دوستى دنيا و غفلت از آخرت است، آماده سازد. اين امر تنها به اشخاص اختصاص ندارد، بلكه بر امّت نيز باز تابانده مىشود. پس هر امّتى كه با چشمپوشى از آينده و بدون تلاش براى رسيدن به پيشرفت مدنى، توجّه خود را در چارچوب محدودى منحصر سازد، نَه تنها خيلى زود از كاروان تمدّن باز مىماند، بلكه اين بىتفاوتى و تسليم پذيرى او را به واپس گرايى مىكشاند و در نتيجه، دستخوش نابوديش مىسازد.
عقل مىتواند از اين گردنهها بگذرد و قرآن كريم از طريق آيات كريمه خود كه به آدمى ياد آورى مىكند كه بيهوده آفريده نشده، بر نور عقل او مىافزايد:
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً...[2]
«آيا گمان كردهايد كه ما شما را بيهوده آفريديم...»
و به ياد او مىآورَد كه براى بقاء و حيات خلق شده است:
وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ[3].
«زندگى دنيا جز لهو و لعب نيست و هر آينه سراى آخرت براى كسانى كه پرهيز
[1]- نهج البلاغه، كلمات قصار، 19.
[2]- سوره مؤمنون، آيه 115.
[3]- سوره انعام، آيه 32.
كارى را در پيش مىگيرند بهتر است.»
اين آيات، راه را براى آدمى روشن مىسازند تا در پرتو انديشه خود از افق محدودش، فاصله بسيار بگيرد، او را به سوى آزادى و رهايى سوق مىدهد تا با افكار و رويكردهايش به آفاتى بس والاتر از بينوايى و پستى روى آورَد و البته در اين ميان لازم نيست بهره خود را از دنيا فراموش كند، بلكه آيات قرآنى، او را به سوى رستگارى در پرتو حياتى والا از خلال همين زندگى دنيوى فرامىخوانَد:
وَابْتَغِ فِيَما آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ...[1].
«در آنچه خدايت ارزانى داشته سراى آخرت رابجوى...»
زيرا هنگامى كه قرآن نور عقل را به ياد آدمى مىآورَد و در حقيقت ريسمانى را براى آدمى مىفرستد تا با چنگ زدن بدان از اين سطح تفكر پست كه به حبّ زندگى دنيوى محدود است بيرون كشيد و نجاتش بخشد و او را به سوى رسيدن به انديشهاى بالا بَرد كه ميان زندگى پست دنيا و زندگى والا، بين زندگى اين جهانى و آخرتى كه در انتظار اوست، يعنى زندگى همراه با علوّ و جاودانگى، پيوندى استوار برقرار سازد، لذا از او مىخواهد كه به بركت انديشه و آزادى از دوستىِ كور كورانه اين جهان به دوستىِ والاى معنوى يعنى زندگى اخروى ره بيابد: «براى آخرتت چنان باش كه گويى فردا مىميرى»[2]و در اين هنگام است كه يكى از گردنهها از ميان مىرود و آدمى، طى كردن راه تكامل را آغاز مىكند.
گردنه دوم- تكبّر
اگر چه مفهوم «تكبر» بزرگ بينى خود نسبت به ديگران است، ولى در عين حال انسان متكبر خود را نيز نمىشناسد و نسبت به ذاتش جاهل است و از ذهن او
[1]- سوره قصص، آيه 77.
[2]- بحارالانوار، ج 44، ص 139، روايت 6.