بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 160

خدا و پيامبرش مخالفت مى‌ورزند دوستى كنند، هر چند آن مخالفان‌، پدران يا فرزندان يا برادران و يا قبيله آنها باشند آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته‌، و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت فرموده...»

پس خداوند عزّوجلّ است كه ايمان را در دل دوستدارانش قرار داد و آن را در وجدان ايشان ثابت گردانيد و با روح خود آنها را تأييد كرد.

آيه ديگرى مى‌فرمايد:

هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ...[1].

«او همان است كه در دل مؤمنان آرامش افكند...»

پوشيده نماند كه واژه «هُوَ» اسمى است براى ذات خداوند مقدّس و ذات خداست كه با دل و وجدان انسان مؤمن گفتگو مى‌كند آرامش و يقينى به او مى‌دهد كه بالاترين درجات شناخت است.

خداوند در آيه ديگرى مى‌فرمايد:

يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لَا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلَامَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ‌[2].

«از اين كه اسلام آورده‌اند برتو منّت مى‌گذارند. بگو: به خاطر اسلامتان بر من منّت نگذاريد، بلكه خدا بدان سبب كه شما را به ايمان راه نموده است بر شما منّت مى‌نهد، اگر (در ادعاى ايمان) راست مى‌گوييد.»

پس هر كه در خود ادّعاى اخلاص كند ناگزير بايد اين اعتقاد را بيابد كه منبع ايمان- به عنوان مقدّمه‌اى براى اخلاص- خداوند سبحان است.

آيه شريفه ديگرى هست كه مى‌فرمايد:

... وَلكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ‌

[1]- سوره فتح، آيه 4.

[2]- سوره حجرات، آيه 17.


صفحه 161

وَالْعِصْيَانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ* فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَنِعْمَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ‌[1].

«... ولى خدا ايمان را محبوب شما ساخت و آن را در دلتان بياراست‌، كفر، فسق و عصيان را در نظرتان مكروه گردانيد، اينان خود راه يافتگانند، (اين هدايت) بخشش و نعمتى است از جانب خدا، خدا دانا و حكيم است.»

در اين سياق شريف اشارات روشنى است در اين كه فضل پروردگار از مرزهاى معرفت و علم فراتر مى‌رود و تا احساسات را نيز كه هم مجموعه علم است در برگيرد. اينها همه رحمت و منّتى است از سوى خداوند كه تا بر معرفت عارف و ايمان مؤمن افزوده گردد، در دعا مى‌خوانيم: «خدايا تو به من اجازه دعا و درخواست دادى، پس اى شنوا! ستايش من را بشنو و اى رحيم! دعاى مرا پاسخ گو و اى بخشنده! از لغزش من چشم پوش.»[2]پس انسان، اين بنده ناتوانى كه نَه مالك سود و نَه زيانى براى خود است، بلكه او ذرّه‌اى بغايت كوچك است كه در برابر خداوند آسمانها و زمين ارزشى ندارد، نمى‌تواند خدا را بر اساس شناخت خود شناسايى كند.

آيه ديگرى مى‌فرمايد:

اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ...[3].

«خدا سرپرست كسانى است كه ايمان آورده‌اند و آنها را از تاريكيها به نور در مى‌آوَرد...»

پس اگر گناهان به منزله تاريكى باشند، پس جهل و نقص شايسته‌تر خواهند بود كه به تاركى، توصيف شوند بويژه آن كه بايد اين دو را اساس گناهان و خطاها دانست و اين خداوند عزّوجلّ است كه بر انسان منّت نهاده و خود را بدو معرفى‌

[1]- سوره حجرات، آيات 7- 8.

[2]- دعاى افتتاح از مفاتيح الجنان.

[3]- سوره بقره، آيه 257.


صفحه 162

كرده است كه تا در اين بنده ضعيف شوقى دميده باشد، براى رسيدن به منبع علم و كمال، چنان كه بنده بايد بكوشد بدور از گناهان و خطاها با ساحت قدسى، پيوند يابد.

كسى از امام صادق عليه السلام درباره معرفت پرسش كرد كه آيا آن از كار خداست و آدميان در آن نقشى ندارند؟ امام عليه السلام پاسخ داد: «بدان كه معرفت از فرآورده‌هاى خداوندى است كه او آفريده است در دل بندگان.»[1]پس علم نورى است كه خداوند در دل هر كه خواهد بيفكند.

پرسشگر ديگرى از امام عليه السلام پرسيد: «خدا به تو خير دهد، آيا در ميان مردم ابزارى يافت مى‌شود كه با آن به معرفت دست يابند؟ امام عليه السلام فرمود: خير. او پرسيد: آيا مردم مكلّف به يافتن شناخت هستند؟ امام عليه السلام فرمود: خير، خداوند حقايق را بيان مى‌كند و بندگان را جز به اندازه توانشان مكلّف نمى‌سازد و به مقدارى او را متعّهد مى‌داند كه بدو داده است.»[2]

در روايت ديگرى راوى از امام موسى بن جعفر عليه السلام پرسيد:

آيا مردم توان آن را دارند كه شناخت را با يكديگر داد و ستد كنند (از راه بحث و گفتگو آن را به دست آورند؟) امام عليه السلام فرمود: خير، آن منّتى است از سوى خداوند. عرض كرد: آيا آنها ثواب معرفت را خواهند بُرد، اگر نتوانند آن را از طريق بحث و گفتگو به دست آورند، همچون ركوع و سجود كه بديشان دستور داده شده و آنها هم انجامش مى‌دهند؟ امام عليه السلام فرمود: «خير، اين منّتى است از سوى خداوند سبحان و منّتى است در دادن پاداش.» بنابراين خداوند با دادن شناخت بر ما منّت مى‌نهد و با دادن پاداش نيز بر ما منت مى‌نهد و فراوانىِ بخشش تنها بر جود و كرم او مى‌افزايد.

[1]- بحارالانوار، ج 5، ص 30، روايت 39.

[2]- همان مأخذ، ج 5، ص 302، روايت 10.


صفحه 163

امام جعفر صادق عليه السلام مى‌فرمايد: «شش چيز است كه بندگان در آن دخالتى ندارند: معرفت، جهل، خشنودى، خشم، خواب و بيدارى.»[1]

امام صادق عليه السلام درباره آيه ذرّ:

وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى‌ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى‌...[2].

«و پروردگار تو از پشت بنى آدم فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسيد: آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آرى...»

مى‌فرمايد: «آن ديدن و معاينه خداوند بوده است كه خدا آن را از ياد مردم برده و اقرار را در سينه ايشان ثابت گردانيده است و اگر چنين نبود هيچ كس آفريننده و روزى رسان خود را نمى‌شناخت و اين همان سخن خداست كه: اگر از ايشان بپرسى چه كسى آنها را آفريده هر آينه مى‌گويند خدا.»[3]و در روايت ديگرى آمده است كه: خداوند بر مردم واجب نگردانيده كه او را بشناسند، بلكه حق مردم است بر خداوند كه او خود را به آنان بشناسند و حقّ خدا بر خلايق است كه هرگاه خود را به ايشان شناساند، بپذيرند.

در روايت مضمرى به نقل از عبدالملك بن اعين آمده است كه در آن پرسيد: آيا معرفت و انكار، دو مخلوق هستند؟ امام عليه السلام در پاسخ نوشت: تو پرسيده‌اى كه معرفت چيست؟ رحمت خدا بر تو باد، بدان كه معرفت، فرآورده خداوند عزّوجلّ مى‌باشد كه در قلب آفريده و انكار نيز فرآورده خداونى است كه در قلب آفريده است و بندگان در اين دو، دستى ندارند و تنها مى‌توانند آن دو را كسب كنند، پس با طلب ايمان، معرفت را بر مى‌گزينند و بدين ترتيب مؤمن و عارف‌

[1]- همان مأخذ، ج 5، ص 221، روايت 2.

[2]- سوره اعراف، آيه 172.

[3]- بحارالانوار، ج 5، ص 223، روايت 13.


صفحه 164

مى‌گردند، و با كفرطلبى، انكار را بر مى‌گزينند و بدين ترتيب منكر و گمراه مى‌گردند و اين يا با توفيق الهى است و يا با درماندگى كسى كه خدا او را يارى نرساند، با گزينش و كسب است كه خداوند كيفر مى‌رساند و يا پاداش مى‌دهد.

اين روايت پاسخى كافى است پيرامون آنچه ممكن است در ذهن شما درباره دليل اين كه خداوند معرفت و اسباب آن را به برخى عطا مى‌كند و از بعضى ديگر باز مى‌دارد جرقّه زند، زيرا امام عليه السلام تأكيد مى‌كند و بدون قيد مى‌فرمايد كه عطاى خداوندى كمبود ندارد و مردم در آن با هم برابرند و آنچه برانسانِ معرفت دوست و ايمان خواه باقى مى‌مانَد اين است كه بگويد:

«اللَّهُمَّ اهْدِنِي مِنْ عِنْدِكَ ... اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسِكَ ... إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ ...[1]»

در حالى كه انسان منكرى كه بر جهل خود پا مى‌فشارد سخنى بر زبان نمى‌آورَد، مگر آن كه بگويد: شنيديم و عصيان كرديم، لذا خدا بر دل آنها مُهر مى‌نهد و در روز رستخيز در حالى برانگيخته مى‌شوند كه بر پيشانى آنها نوشته شده: «نوميدان از رحمت خداوندى.»

«جاثليق- كه شايد يكى از دانشمندان يهود باشد- از اميرالمؤمنين عليه السلام چند پرسش كرد كه از جمله آنها بود: به من بگو آيا تو خدا را به واسطه محمّد شناختى و يا محمّد را به واسطه خدا؟ امام على عليه السلام فرمود: من خداى عزّوجلّ را به واسطه محمّد شناختم، بلكه محمّد را آنگاه به واسطه خداوند عزّوجلّ شناختم كه او را آفريد و در پيكر او حدود و مرزهايى مانند طول و عرض نهاد و بدين سان من دريافتم كه او پرداخته شده و ساخته شده است.

امام عليه السلام سپس بر اين سخن استدلال مى‌كند و مى‌فرمايد: چنانكه خداوند فرمانبرى از خود را به فرشتگان الهام كرد و بدون تشبيه و سخن از كيفيت خود را

[1]- «خدايا مرا از سوى خود هدايت كن ...، خدايا خود را به من بشناسان ...، ما را به راه راست هدايت كن ...»


صفحه 165

بديشان شناساند.»[1]

درباره كيفيت شناخت خداوند از اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيده شد: «خدايت را با چه شناختى؟ امام عليه السلام فرمود: با آنچه خود را به من معرفى كرده و گفته شد:

چگونه خود را به تو معرفى كرد؟ امام عليه السلام فرمود: نَه صورتى بدو شبيه است و نَه با حواسّ، حسّ مى‌شود و نَه با مردم سنجيده مى‌آيد، در عين دورى نزديك است و در عين نزديكى، دور، بالاتر از هر چيزى است و گفته نمى‌شود: چيزى بالاى اوست.

جلوى هر چيزى است، ولى گفته نمى‌شود: جلو دارد، درون هر چيزى است ولى نَه همچون داخل بودن چيزى در چيزى و بيرون از چيزهاست، امّا نَه همچون بيرون بودن چيزى از چيزى، منزّه است خداوند كه چنين است و هيچ كس جز او چنين نيست.[2]»

بنابراين ناگزير بايد خدا را با خدا بشناسيم و بر خدايى اعتماد كنيم كه تنها قادرى است كه مى‌تواند خود را معرفى كند و به درگاه او چنين دعا كنيم كه:

«اللَّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ فَانَّكَ انْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اعْرِفْ رَسُولَكَ، اللَّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ فَانَّكَ انْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اعْرِفْ حُجَّتَكَ.[3]»

راه شناخت‌

اينك اين پرسش را مطرح مى‌كنيم كه ما بايد چه كنيم تا خداوند خود را به ما بشناساند؟

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 272، روايت 9.

[2]- همان مأخذ، ج 3، ص 270، روايت 8.

[3]- همان مأخذ، ج 95، ص 326، روايت 2. «خدايا خود را به من بشناسان، كه اگر خود را به من نشناسانى پيامبرت را هم نمى‌شناسم، پيامبرت را به من بشناسان كه اگر او را به من نشناساندى حجت تو را هم نمى‌شناسم.»


صفحه 166

پاسخِ بسيار فشرده در دو شيوه نهفته است:

اوّل- عمل صالح.

دوم- انديشه در آيات الهى.

عمل صالح يعنى حركت بر اساس شيوه‌اى كه خداوند براى ما ترسيم كرده است، بى هيچ بدعت و گمراهى كه گاهى تنها ظاهر آن صالح مى‌نمايد همچون صوفيه كه به اعمالى عبادى پردازند كه خداوند دستورى براى آنها نازل نفرموده است، تا جايى كه يكى از ايشان مى‌گويد ده سال كامل در محراب خود نشسته و بدون بر پا كردن نماز و انجام ديگر فرايض دينى، تنها كلمه (اللَّه) را تكرار مى‌كرده است، گويى او با اين عمل مى‌خواهد بگويد در تعاليم قرآنى چيزى نيافته است كه بتواند او را از عذاب آتش برهاند! يا آن كه بر درختى در نزديكى خانه‌اش بالا مى‌رود و خود را واژگونه از آن آويزان مى‌كند و در آن حال قرآن مى‌خوانَد تا جايى كه مى‌گويند دو چشمش از شدّت درد به خونريزى مى‌افتد.

آنچه از تعاليم دينى نقل شده اين است كه: «دين خدا با عقل، قياس نمى‌شود» و هيچ يك از مردم حق تشريع ندارد و اين تنها حق خداوند يكتايى است كه به نياز مردمان آگاه است و هر كه ادّعايى جز اين كند در واقع، كاستى و كمبود را به قرآن نسبت داده است؛ قرآنى كه به گفته امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام همه چيز حتى ديه خراش در آن موجود است.

پرهيزگارى و سختكوشى در انجام اعمال صالحى كه در قرآن كريم و روايات امامان معصوم آمده است همان است كه شناخت خدا را براى ما فراهم مى‌آورَد و همان است كه ما را از كسانى قرار مى‌دهد كه خداوند ايمان را براى آنها محبوب مى‌گردانَد و آن را در دل ايشان مى‌آرايد.

امّا تفكر در نشانه‌ها و آيات خداوند عزّوجلّ بدون ترديد، همان است كه ما را ايمان به خدا و پيمودن راه توحيد او مى‌رساند.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شبانه بر مى‌خاست تا نماز گزارد، سپس اندكى مى‌خوابيد


صفحه 167

و آنگاه براى نماز ديگرى بر مى‌خاست تا به ثلث پايانى شب مى‌رسيد كه در اين قسمت از شب نمى‌خوابيد، آنگاه هر بار بيرون مى‌آمد و به آسمان و ستارگان مى‌نگريست و اين آيه را تلاوت مى‌فرمود:

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى‌ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ[1].

«آنان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو خفته، ياد مى‌كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مى‌انديشند. اى پروردگار ما! اين جهان را بيهوده نيافريده‌اى، تو منزّه‌اى، ما را از عذاب آتش باز دار.»

انديشه كردن در اختران و ستارگان ما را به شناخت خدا مى‌رسانَد، چنانكه تفكر پيرامون افلاك، خورشيد، ماه، زندگى مردمان و آفريدگان و حتّى زندگى مورى خُرد كه چگونه حرمت مى‌كند و بارى برابر با هفت برابر وزن خود را بر سر حمل مى‌كند، در زندگى زنبور عسل كه چگونه خداوند ساختن كندوهايى چنين زيبا، دقيق و اندوختن عسل براى خود و ديگران را بدو الهام كرده است و نيز انديشه درباره گلها و طبيعت، انسجام ميان ارگانهاى طبيعى و پيكر خود ما اعم از چشم، دست، سلامتى و نگريستن به رنگها و نعمتهاى گونه‌گونى كه ما را در بر گرفته‌اند، تفكّر در غم، شادى، گوناگونى رنگهاى بشرى، زبانها و هماهنگى امور طبيعى، همگى ما را به سوى خداوند يكتا رهنمود مى‌نمايند. ما هر گاه با بينش، انديشه كنيم شك نداريم كه خداوند از نزد خود بر معرفت و ايمان ما مى‌افزايد و اين همان عرفان اسلامى است كه ما را از گرايش به چپ و راست بى‌نياز مى‌كند. چنانكه از رابعه عدويه- كه يكى از متصوفان معروف- روايت مى‌شود كه در روزى بهارى و آفتابى در اتاق كاملًا تاريك خود نشسته بود و خدمتكار آن او را به بيرون آمدن از اتاقش دعوت كرد تا از منظره گلها، درختان و زيبايى جذاب ساحل رود دجله،

[1]- سوره آل عمران، آيه 191.