بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 163

امام جعفر صادق عليه السلام مى‌فرمايد: «شش چيز است كه بندگان در آن دخالتى ندارند: معرفت، جهل، خشنودى، خشم، خواب و بيدارى.»[1]

امام صادق عليه السلام درباره آيه ذرّ:

وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى‌ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى‌...[2].

«و پروردگار تو از پشت بنى آدم فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسيد: آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آرى...»

مى‌فرمايد: «آن ديدن و معاينه خداوند بوده است كه خدا آن را از ياد مردم برده و اقرار را در سينه ايشان ثابت گردانيده است و اگر چنين نبود هيچ كس آفريننده و روزى رسان خود را نمى‌شناخت و اين همان سخن خداست كه: اگر از ايشان بپرسى چه كسى آنها را آفريده هر آينه مى‌گويند خدا.»[3]و در روايت ديگرى آمده است كه: خداوند بر مردم واجب نگردانيده كه او را بشناسند، بلكه حق مردم است بر خداوند كه او خود را به آنان بشناسند و حقّ خدا بر خلايق است كه هرگاه خود را به ايشان شناساند، بپذيرند.

در روايت مضمرى به نقل از عبدالملك بن اعين آمده است كه در آن پرسيد: آيا معرفت و انكار، دو مخلوق هستند؟ امام عليه السلام در پاسخ نوشت: تو پرسيده‌اى كه معرفت چيست؟ رحمت خدا بر تو باد، بدان كه معرفت، فرآورده خداوند عزّوجلّ مى‌باشد كه در قلب آفريده و انكار نيز فرآورده خداونى است كه در قلب آفريده است و بندگان در اين دو، دستى ندارند و تنها مى‌توانند آن دو را كسب كنند، پس با طلب ايمان، معرفت را بر مى‌گزينند و بدين ترتيب مؤمن و عارف‌

[1]- همان مأخذ، ج 5، ص 221، روايت 2.

[2]- سوره اعراف، آيه 172.

[3]- بحارالانوار، ج 5، ص 223، روايت 13.


صفحه 164

مى‌گردند، و با كفرطلبى، انكار را بر مى‌گزينند و بدين ترتيب منكر و گمراه مى‌گردند و اين يا با توفيق الهى است و يا با درماندگى كسى كه خدا او را يارى نرساند، با گزينش و كسب است كه خداوند كيفر مى‌رساند و يا پاداش مى‌دهد.

اين روايت پاسخى كافى است پيرامون آنچه ممكن است در ذهن شما درباره دليل اين كه خداوند معرفت و اسباب آن را به برخى عطا مى‌كند و از بعضى ديگر باز مى‌دارد جرقّه زند، زيرا امام عليه السلام تأكيد مى‌كند و بدون قيد مى‌فرمايد كه عطاى خداوندى كمبود ندارد و مردم در آن با هم برابرند و آنچه برانسانِ معرفت دوست و ايمان خواه باقى مى‌مانَد اين است كه بگويد:

«اللَّهُمَّ اهْدِنِي مِنْ عِنْدِكَ ... اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسِكَ ... إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ ...[1]»

در حالى كه انسان منكرى كه بر جهل خود پا مى‌فشارد سخنى بر زبان نمى‌آورَد، مگر آن كه بگويد: شنيديم و عصيان كرديم، لذا خدا بر دل آنها مُهر مى‌نهد و در روز رستخيز در حالى برانگيخته مى‌شوند كه بر پيشانى آنها نوشته شده: «نوميدان از رحمت خداوندى.»

«جاثليق- كه شايد يكى از دانشمندان يهود باشد- از اميرالمؤمنين عليه السلام چند پرسش كرد كه از جمله آنها بود: به من بگو آيا تو خدا را به واسطه محمّد شناختى و يا محمّد را به واسطه خدا؟ امام على عليه السلام فرمود: من خداى عزّوجلّ را به واسطه محمّد شناختم، بلكه محمّد را آنگاه به واسطه خداوند عزّوجلّ شناختم كه او را آفريد و در پيكر او حدود و مرزهايى مانند طول و عرض نهاد و بدين سان من دريافتم كه او پرداخته شده و ساخته شده است.

امام عليه السلام سپس بر اين سخن استدلال مى‌كند و مى‌فرمايد: چنانكه خداوند فرمانبرى از خود را به فرشتگان الهام كرد و بدون تشبيه و سخن از كيفيت خود را

[1]- «خدايا مرا از سوى خود هدايت كن ...، خدايا خود را به من بشناسان ...، ما را به راه راست هدايت كن ...»


صفحه 165

بديشان شناساند.»[1]

درباره كيفيت شناخت خداوند از اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيده شد: «خدايت را با چه شناختى؟ امام عليه السلام فرمود: با آنچه خود را به من معرفى كرده و گفته شد:

چگونه خود را به تو معرفى كرد؟ امام عليه السلام فرمود: نَه صورتى بدو شبيه است و نَه با حواسّ، حسّ مى‌شود و نَه با مردم سنجيده مى‌آيد، در عين دورى نزديك است و در عين نزديكى، دور، بالاتر از هر چيزى است و گفته نمى‌شود: چيزى بالاى اوست.

جلوى هر چيزى است، ولى گفته نمى‌شود: جلو دارد، درون هر چيزى است ولى نَه همچون داخل بودن چيزى در چيزى و بيرون از چيزهاست، امّا نَه همچون بيرون بودن چيزى از چيزى، منزّه است خداوند كه چنين است و هيچ كس جز او چنين نيست.[2]»

بنابراين ناگزير بايد خدا را با خدا بشناسيم و بر خدايى اعتماد كنيم كه تنها قادرى است كه مى‌تواند خود را معرفى كند و به درگاه او چنين دعا كنيم كه:

«اللَّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ فَانَّكَ انْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اعْرِفْ رَسُولَكَ، اللَّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ فَانَّكَ انْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اعْرِفْ حُجَّتَكَ.[3]»

راه شناخت‌

اينك اين پرسش را مطرح مى‌كنيم كه ما بايد چه كنيم تا خداوند خود را به ما بشناساند؟

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 272، روايت 9.

[2]- همان مأخذ، ج 3، ص 270، روايت 8.

[3]- همان مأخذ، ج 95، ص 326، روايت 2. «خدايا خود را به من بشناسان، كه اگر خود را به من نشناسانى پيامبرت را هم نمى‌شناسم، پيامبرت را به من بشناسان كه اگر او را به من نشناساندى حجت تو را هم نمى‌شناسم.»


صفحه 166

پاسخِ بسيار فشرده در دو شيوه نهفته است:

اوّل- عمل صالح.

دوم- انديشه در آيات الهى.

عمل صالح يعنى حركت بر اساس شيوه‌اى كه خداوند براى ما ترسيم كرده است، بى هيچ بدعت و گمراهى كه گاهى تنها ظاهر آن صالح مى‌نمايد همچون صوفيه كه به اعمالى عبادى پردازند كه خداوند دستورى براى آنها نازل نفرموده است، تا جايى كه يكى از ايشان مى‌گويد ده سال كامل در محراب خود نشسته و بدون بر پا كردن نماز و انجام ديگر فرايض دينى، تنها كلمه (اللَّه) را تكرار مى‌كرده است، گويى او با اين عمل مى‌خواهد بگويد در تعاليم قرآنى چيزى نيافته است كه بتواند او را از عذاب آتش برهاند! يا آن كه بر درختى در نزديكى خانه‌اش بالا مى‌رود و خود را واژگونه از آن آويزان مى‌كند و در آن حال قرآن مى‌خوانَد تا جايى كه مى‌گويند دو چشمش از شدّت درد به خونريزى مى‌افتد.

آنچه از تعاليم دينى نقل شده اين است كه: «دين خدا با عقل، قياس نمى‌شود» و هيچ يك از مردم حق تشريع ندارد و اين تنها حق خداوند يكتايى است كه به نياز مردمان آگاه است و هر كه ادّعايى جز اين كند در واقع، كاستى و كمبود را به قرآن نسبت داده است؛ قرآنى كه به گفته امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام همه چيز حتى ديه خراش در آن موجود است.

پرهيزگارى و سختكوشى در انجام اعمال صالحى كه در قرآن كريم و روايات امامان معصوم آمده است همان است كه شناخت خدا را براى ما فراهم مى‌آورَد و همان است كه ما را از كسانى قرار مى‌دهد كه خداوند ايمان را براى آنها محبوب مى‌گردانَد و آن را در دل ايشان مى‌آرايد.

امّا تفكر در نشانه‌ها و آيات خداوند عزّوجلّ بدون ترديد، همان است كه ما را ايمان به خدا و پيمودن راه توحيد او مى‌رساند.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شبانه بر مى‌خاست تا نماز گزارد، سپس اندكى مى‌خوابيد


صفحه 167

و آنگاه براى نماز ديگرى بر مى‌خاست تا به ثلث پايانى شب مى‌رسيد كه در اين قسمت از شب نمى‌خوابيد، آنگاه هر بار بيرون مى‌آمد و به آسمان و ستارگان مى‌نگريست و اين آيه را تلاوت مى‌فرمود:

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى‌ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ[1].

«آنان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو خفته، ياد مى‌كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مى‌انديشند. اى پروردگار ما! اين جهان را بيهوده نيافريده‌اى، تو منزّه‌اى، ما را از عذاب آتش باز دار.»

انديشه كردن در اختران و ستارگان ما را به شناخت خدا مى‌رسانَد، چنانكه تفكر پيرامون افلاك، خورشيد، ماه، زندگى مردمان و آفريدگان و حتّى زندگى مورى خُرد كه چگونه حرمت مى‌كند و بارى برابر با هفت برابر وزن خود را بر سر حمل مى‌كند، در زندگى زنبور عسل كه چگونه خداوند ساختن كندوهايى چنين زيبا، دقيق و اندوختن عسل براى خود و ديگران را بدو الهام كرده است و نيز انديشه درباره گلها و طبيعت، انسجام ميان ارگانهاى طبيعى و پيكر خود ما اعم از چشم، دست، سلامتى و نگريستن به رنگها و نعمتهاى گونه‌گونى كه ما را در بر گرفته‌اند، تفكّر در غم، شادى، گوناگونى رنگهاى بشرى، زبانها و هماهنگى امور طبيعى، همگى ما را به سوى خداوند يكتا رهنمود مى‌نمايند. ما هر گاه با بينش، انديشه كنيم شك نداريم كه خداوند از نزد خود بر معرفت و ايمان ما مى‌افزايد و اين همان عرفان اسلامى است كه ما را از گرايش به چپ و راست بى‌نياز مى‌كند. چنانكه از رابعه عدويه- كه يكى از متصوفان معروف- روايت مى‌شود كه در روزى بهارى و آفتابى در اتاق كاملًا تاريك خود نشسته بود و خدمتكار آن او را به بيرون آمدن از اتاقش دعوت كرد تا از منظره گلها، درختان و زيبايى جذاب ساحل رود دجله،

[1]- سوره آل عمران، آيه 191.


صفحه 168

لذّت بَرد، او در حالى كه در اتاق تنگ و تاريك خود دو چشمش را بسته بود پاسخ داد: تو نزد من بيا تا خالق را بنگرى نه مخلوق!

گويى خالق، تنها در تاريكيهاست، يا او از آنچه خدا آفريده و در اختيار مردم نهاده و به عبرت‌گيرى از آن فرا خوانده بى نياز است!


صفحه 169

فصل دوم: بداء، نمود اراده الهى‌

انسان در راه شناخت با مشكل بزرگى روبروست كه در عدم دريافت و درك او پيرامون پيوند ميان خالق و مخلوق نمود مى‌يابد و به تعبير فلسفى: پيوند ميان قديم و حادث، وجود و عدم، ثابت و متغير، نور و تاريكى، ميان ابعاد مثبت زندگى و ابعاد منفى آن. از همين روست كه آدمى عجز خود را به اثبات مى‌رسانَد و به هدايت خداوندى، رسالتها، پيامبران و حجّتهاى بحق او در زمين نيازى بغايت مبرم مى‌يابد.

بشريت از درك چگونگى پيوند ميان اين دو بُعد ناتوان است، چنانكه از يافتن راه حل مناسب نيز عاجز است. آدمى از يك سو در طبيعت، خير، نور، علم، عدالت، حكمت و نظام دقيق مى‌بيند و از سوى ديگر، شر، تاريكى، نادانى، ستمگرى، تجاوز و سركشى مى‌بيند. پس آيا آفريننده نور همان آفريننده تاريكى است؟ آيا پديد آورنده خير همان پديد آورنده شر است؟ آيا آن كه نعمتهاى ظاهرى و باطنى خود را بر ما فرو مى‌بارانَد همان است كه ما را به بلاهاى بزرگ گرفتار مى‌آورَد؟ همان كسى است كه جنگها، تراژديها، زمين لرزه‌ها و فاجعه‌ها را مقدّر مى‌كند و يا اين نيرو كس ديگرى است؟

اين پرسشها و نظاير آن، همانهايى هستند كه انديشه بشرى را از راه راست به كژ راهه مى‌كشانند. فلاسفه ايران باستان گمان مى‌كردند كه در هستى دو خدا وجود


صفحه 170

دارد: خداى خير (اهورا مزدا) و خداى شر (اهريمن). برخى از آنها معتقد بودند كه بايد خداى خير را پرستيد، زيرا او خاستگاه خير و نور است و از همين رو آتش را مى‌پرستيدند، زيرا آن چهره عريان نور است. برخى از ايشان نيز معتقد بودند كه بايد خداى شر را پرستيد تا دست كم محبّت او را كسب كرد و اين كه خداى خير خدايى است كه به مردم مهر مى‌ورزد و كيفرى از جانب او به مردم نمى‌رسد، چنانكه او از عبادت مردمان نيز بى‌نياز است و همين موجب شده بود كه گروهى شيطان را بپرستند كه نماد شر است و او را در طاووس جلوه گر مى‌ديدند.

اما طرفداران آئين مانوى به دوگانگى خدا اعتقاد داشتند.

برخى از آنها معتقد بودند كه آفريننده و آفريده، در حقيقت، يك چيزند، واجب و ممكن در آن اتّحاد وجودى مى‌يابند و بر اين نكته تأكيد داشتند كه وجود، پاره‌هاى پراكنده نيست، بل واحدى يكدست است كه به دوگونه تقسيم مى‌شود:

خدا و بنده خدا و بنده خدا جز خدا نيست كه درجه‌اى متفاوت دارد. آنها بر اين مسأله تأكيد داشتند كه اين اتّحاد كاملًا همچون چشمه‌هاى آب است نسبت به جويبارها، يا درياها و نهرها، كه خورشيد بخشى از اين آب را بخار مى‌كند و آنها به ابرهاى بارانزا بدل مى‌شوند و اين باران دامنه كوهستانها و درّه‌ها را پر آب مى‌كند و به شكل نهرى در مى‌آيد كه در پايان، دوباره به دريا مى‌ريزد. اين انديشه، چونان بهتانى به آئين مسيحيت راه يافت تا جايى كه مسيحيان ادّعا كردند كه مسيح، پسر خداست و در پى همين بينش برخى كشمكش ميان موسى بن عمران عليه السلام و فرعون را به دلايلى جز دلايل شناخته شده نسبت مى‌دهند و معتقدند كه موسى‌ خدا بودن فرعون را تأييد مى‌كرد، ليكن معتقد بود كه تنها فرعون خدا نيست، بلكه همه مردمان خدايند. اين انديشه به ميان برخى از صوفيانى راه يافت كه اصرار داشتند آدمى خواه روى به كعبه آورَد و يا بُتكده، در حقيقت جز يك خدا را نمى‌پرستد و مقصود همان مقصود است.

بخش سوم فلاسفه- براى حل اين مشكل- به انكار خالق روى آوردند و باور