بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 165

بديشان شناساند.»[1]

درباره كيفيت شناخت خداوند از اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيده شد: «خدايت را با چه شناختى؟ امام عليه السلام فرمود: با آنچه خود را به من معرفى كرده و گفته شد:

چگونه خود را به تو معرفى كرد؟ امام عليه السلام فرمود: نَه صورتى بدو شبيه است و نَه با حواسّ، حسّ مى‌شود و نَه با مردم سنجيده مى‌آيد، در عين دورى نزديك است و در عين نزديكى، دور، بالاتر از هر چيزى است و گفته نمى‌شود: چيزى بالاى اوست.

جلوى هر چيزى است، ولى گفته نمى‌شود: جلو دارد، درون هر چيزى است ولى نَه همچون داخل بودن چيزى در چيزى و بيرون از چيزهاست، امّا نَه همچون بيرون بودن چيزى از چيزى، منزّه است خداوند كه چنين است و هيچ كس جز او چنين نيست.[2]»

بنابراين ناگزير بايد خدا را با خدا بشناسيم و بر خدايى اعتماد كنيم كه تنها قادرى است كه مى‌تواند خود را معرفى كند و به درگاه او چنين دعا كنيم كه:

«اللَّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ فَانَّكَ انْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اعْرِفْ رَسُولَكَ، اللَّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ فَانَّكَ انْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اعْرِفْ حُجَّتَكَ.[3]»

راه شناخت‌

اينك اين پرسش را مطرح مى‌كنيم كه ما بايد چه كنيم تا خداوند خود را به ما بشناساند؟

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 272، روايت 9.

[2]- همان مأخذ، ج 3، ص 270، روايت 8.

[3]- همان مأخذ، ج 95، ص 326، روايت 2. «خدايا خود را به من بشناسان، كه اگر خود را به من نشناسانى پيامبرت را هم نمى‌شناسم، پيامبرت را به من بشناسان كه اگر او را به من نشناساندى حجت تو را هم نمى‌شناسم.»


صفحه 166

پاسخِ بسيار فشرده در دو شيوه نهفته است:

اوّل- عمل صالح.

دوم- انديشه در آيات الهى.

عمل صالح يعنى حركت بر اساس شيوه‌اى كه خداوند براى ما ترسيم كرده است، بى هيچ بدعت و گمراهى كه گاهى تنها ظاهر آن صالح مى‌نمايد همچون صوفيه كه به اعمالى عبادى پردازند كه خداوند دستورى براى آنها نازل نفرموده است، تا جايى كه يكى از ايشان مى‌گويد ده سال كامل در محراب خود نشسته و بدون بر پا كردن نماز و انجام ديگر فرايض دينى، تنها كلمه (اللَّه) را تكرار مى‌كرده است، گويى او با اين عمل مى‌خواهد بگويد در تعاليم قرآنى چيزى نيافته است كه بتواند او را از عذاب آتش برهاند! يا آن كه بر درختى در نزديكى خانه‌اش بالا مى‌رود و خود را واژگونه از آن آويزان مى‌كند و در آن حال قرآن مى‌خوانَد تا جايى كه مى‌گويند دو چشمش از شدّت درد به خونريزى مى‌افتد.

آنچه از تعاليم دينى نقل شده اين است كه: «دين خدا با عقل، قياس نمى‌شود» و هيچ يك از مردم حق تشريع ندارد و اين تنها حق خداوند يكتايى است كه به نياز مردمان آگاه است و هر كه ادّعايى جز اين كند در واقع، كاستى و كمبود را به قرآن نسبت داده است؛ قرآنى كه به گفته امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام همه چيز حتى ديه خراش در آن موجود است.

پرهيزگارى و سختكوشى در انجام اعمال صالحى كه در قرآن كريم و روايات امامان معصوم آمده است همان است كه شناخت خدا را براى ما فراهم مى‌آورَد و همان است كه ما را از كسانى قرار مى‌دهد كه خداوند ايمان را براى آنها محبوب مى‌گردانَد و آن را در دل ايشان مى‌آرايد.

امّا تفكر در نشانه‌ها و آيات خداوند عزّوجلّ بدون ترديد، همان است كه ما را ايمان به خدا و پيمودن راه توحيد او مى‌رساند.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شبانه بر مى‌خاست تا نماز گزارد، سپس اندكى مى‌خوابيد


صفحه 167

و آنگاه براى نماز ديگرى بر مى‌خاست تا به ثلث پايانى شب مى‌رسيد كه در اين قسمت از شب نمى‌خوابيد، آنگاه هر بار بيرون مى‌آمد و به آسمان و ستارگان مى‌نگريست و اين آيه را تلاوت مى‌فرمود:

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى‌ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ[1].

«آنان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو خفته، ياد مى‌كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مى‌انديشند. اى پروردگار ما! اين جهان را بيهوده نيافريده‌اى، تو منزّه‌اى، ما را از عذاب آتش باز دار.»

انديشه كردن در اختران و ستارگان ما را به شناخت خدا مى‌رسانَد، چنانكه تفكر پيرامون افلاك، خورشيد، ماه، زندگى مردمان و آفريدگان و حتّى زندگى مورى خُرد كه چگونه حرمت مى‌كند و بارى برابر با هفت برابر وزن خود را بر سر حمل مى‌كند، در زندگى زنبور عسل كه چگونه خداوند ساختن كندوهايى چنين زيبا، دقيق و اندوختن عسل براى خود و ديگران را بدو الهام كرده است و نيز انديشه درباره گلها و طبيعت، انسجام ميان ارگانهاى طبيعى و پيكر خود ما اعم از چشم، دست، سلامتى و نگريستن به رنگها و نعمتهاى گونه‌گونى كه ما را در بر گرفته‌اند، تفكّر در غم، شادى، گوناگونى رنگهاى بشرى، زبانها و هماهنگى امور طبيعى، همگى ما را به سوى خداوند يكتا رهنمود مى‌نمايند. ما هر گاه با بينش، انديشه كنيم شك نداريم كه خداوند از نزد خود بر معرفت و ايمان ما مى‌افزايد و اين همان عرفان اسلامى است كه ما را از گرايش به چپ و راست بى‌نياز مى‌كند. چنانكه از رابعه عدويه- كه يكى از متصوفان معروف- روايت مى‌شود كه در روزى بهارى و آفتابى در اتاق كاملًا تاريك خود نشسته بود و خدمتكار آن او را به بيرون آمدن از اتاقش دعوت كرد تا از منظره گلها، درختان و زيبايى جذاب ساحل رود دجله،

[1]- سوره آل عمران، آيه 191.


صفحه 168

لذّت بَرد، او در حالى كه در اتاق تنگ و تاريك خود دو چشمش را بسته بود پاسخ داد: تو نزد من بيا تا خالق را بنگرى نه مخلوق!

گويى خالق، تنها در تاريكيهاست، يا او از آنچه خدا آفريده و در اختيار مردم نهاده و به عبرت‌گيرى از آن فرا خوانده بى نياز است!


صفحه 169

فصل دوم: بداء، نمود اراده الهى‌

انسان در راه شناخت با مشكل بزرگى روبروست كه در عدم دريافت و درك او پيرامون پيوند ميان خالق و مخلوق نمود مى‌يابد و به تعبير فلسفى: پيوند ميان قديم و حادث، وجود و عدم، ثابت و متغير، نور و تاريكى، ميان ابعاد مثبت زندگى و ابعاد منفى آن. از همين روست كه آدمى عجز خود را به اثبات مى‌رسانَد و به هدايت خداوندى، رسالتها، پيامبران و حجّتهاى بحق او در زمين نيازى بغايت مبرم مى‌يابد.

بشريت از درك چگونگى پيوند ميان اين دو بُعد ناتوان است، چنانكه از يافتن راه حل مناسب نيز عاجز است. آدمى از يك سو در طبيعت، خير، نور، علم، عدالت، حكمت و نظام دقيق مى‌بيند و از سوى ديگر، شر، تاريكى، نادانى، ستمگرى، تجاوز و سركشى مى‌بيند. پس آيا آفريننده نور همان آفريننده تاريكى است؟ آيا پديد آورنده خير همان پديد آورنده شر است؟ آيا آن كه نعمتهاى ظاهرى و باطنى خود را بر ما فرو مى‌بارانَد همان است كه ما را به بلاهاى بزرگ گرفتار مى‌آورَد؟ همان كسى است كه جنگها، تراژديها، زمين لرزه‌ها و فاجعه‌ها را مقدّر مى‌كند و يا اين نيرو كس ديگرى است؟

اين پرسشها و نظاير آن، همانهايى هستند كه انديشه بشرى را از راه راست به كژ راهه مى‌كشانند. فلاسفه ايران باستان گمان مى‌كردند كه در هستى دو خدا وجود


صفحه 170

دارد: خداى خير (اهورا مزدا) و خداى شر (اهريمن). برخى از آنها معتقد بودند كه بايد خداى خير را پرستيد، زيرا او خاستگاه خير و نور است و از همين رو آتش را مى‌پرستيدند، زيرا آن چهره عريان نور است. برخى از ايشان نيز معتقد بودند كه بايد خداى شر را پرستيد تا دست كم محبّت او را كسب كرد و اين كه خداى خير خدايى است كه به مردم مهر مى‌ورزد و كيفرى از جانب او به مردم نمى‌رسد، چنانكه او از عبادت مردمان نيز بى‌نياز است و همين موجب شده بود كه گروهى شيطان را بپرستند كه نماد شر است و او را در طاووس جلوه گر مى‌ديدند.

اما طرفداران آئين مانوى به دوگانگى خدا اعتقاد داشتند.

برخى از آنها معتقد بودند كه آفريننده و آفريده، در حقيقت، يك چيزند، واجب و ممكن در آن اتّحاد وجودى مى‌يابند و بر اين نكته تأكيد داشتند كه وجود، پاره‌هاى پراكنده نيست، بل واحدى يكدست است كه به دوگونه تقسيم مى‌شود:

خدا و بنده خدا و بنده خدا جز خدا نيست كه درجه‌اى متفاوت دارد. آنها بر اين مسأله تأكيد داشتند كه اين اتّحاد كاملًا همچون چشمه‌هاى آب است نسبت به جويبارها، يا درياها و نهرها، كه خورشيد بخشى از اين آب را بخار مى‌كند و آنها به ابرهاى بارانزا بدل مى‌شوند و اين باران دامنه كوهستانها و درّه‌ها را پر آب مى‌كند و به شكل نهرى در مى‌آيد كه در پايان، دوباره به دريا مى‌ريزد. اين انديشه، چونان بهتانى به آئين مسيحيت راه يافت تا جايى كه مسيحيان ادّعا كردند كه مسيح، پسر خداست و در پى همين بينش برخى كشمكش ميان موسى بن عمران عليه السلام و فرعون را به دلايلى جز دلايل شناخته شده نسبت مى‌دهند و معتقدند كه موسى‌ خدا بودن فرعون را تأييد مى‌كرد، ليكن معتقد بود كه تنها فرعون خدا نيست، بلكه همه مردمان خدايند. اين انديشه به ميان برخى از صوفيانى راه يافت كه اصرار داشتند آدمى خواه روى به كعبه آورَد و يا بُتكده، در حقيقت جز يك خدا را نمى‌پرستد و مقصود همان مقصود است.

بخش سوم فلاسفه- براى حل اين مشكل- به انكار خالق روى آوردند و باور


صفحه 171

يافتند كه هستى شعله فروزان ازلى است كه همچنان بوده و هست و اين باور ماركسيستهاى مادّيگراست، برخى نيز به وجود خالق باور داشتند، ليكن وجود مخلوق را انكار مى‌كردند و تأكيد مى‌ورزيدند كه هستى با همه عظمتش خيال و پندار بافته‌اى بيش نيست و اين باور سوفسطائيان است كه هم اينك نيز وجود دارد.

گروه ديگرى از مردم- از كسانى كه داوطلب حل مشكل پيشگفته بودند- اعتقاد داشتند كه خداوند بوده است و مخلوق نيز از قديم با او بوده است. اين جماعت در دريايى از پرسشها و اشكالات، سرگردان ماندند كه اين ديدگاه ميان تهى در برداشت.

فلسفه دست پرورده بشرى به كژراهه‌هاى شگفتى گرفتار آمده است، زيرا به راز آفرينش و پيوند ميان آفريننده و آفريده پى نبرده است. از جمله معجزات اسلام و ديگر رسالتهاى آسمانى آن است كه توانستند اين اشكال را براى بشريت حل كنند. اين به رغم آن كه مسأله‌اى ساده مى‌نمايد، ليكن نسبت به انديشه بشرى مسأله‌اى پيش پا افتاده نيست. اين مسأله به گام نخست نياز داشت و اين گام نيازمند علم و پيش آگاهى از راز آفرينش بود؛ مسأله‌اى كه آدمى بدان نيازدارد، زيرا پس از آن كه در آغاز، آفرينش و كون وجود يافت، او پديد آمد و هستى پيدا كرد، از سويى فطرت و سرشت انسان تا حدّ بسيارى تحت تأثير نادانى، تربيت نادرست و گرايش به انكار، به تباهى كشيده شد، اين رسالتهاى الهى است كه براى حل مشكل پيوند ميان خالق و مخلوق، آدمى را به فطرتش باز مى‌گرداند.

مراحل علم‌

براى پى بردن به راز آفرينش بر ماست كه دو مقدّمه را در نظر آوريم‌

اوّل- علم‌، ممكن است قبل از عمل باشد، چنانكه گاهى اوقات بر وجود نيز پيشى مى‌گيرد. آدمى بدون ترديد، يقين دارد كه فردا در فلان ساعت خورشيد طلوع مى‌كند و يقين دارد كه اگر آتش- براى مثال- در نيستان بيفتد آن را به آتش‌


صفحه 172

مى‌كشد، در اين جا علم بر معلوم پيشى گرفته است، خواه اين معلوم فعل و عمل باشد، يا وجودى مجرد باشد، چنانكه گاهى عكس آن صحيح است و رويداد تحقّق مى‌يابد و در پى آن علم حاصل مى‌گردد و گاهى نيز با يكديگر همزمانند.

علم، علم است و خداوند سبحان- چنانكه پيشتر روشن كرديم- عالمى بوده است غير معلوم كه مى‌دانسته هستى وجود مى‌يابد و كدام پديده‌ها پديدار مى‌گردند، او مى‌دانست كه اگر آسمانها و زمين خدايانى جز او مى‌داشتند بدون ترديد به تباهى كشانده مى‌شدند و مى‌دانست كه بعضى از مردم اگر پس از قيامت بار ديگر به زمين باز گردند به همان اعمالى روى مى‌آورند كه از آن باز داشته شده‌اند. او اينها را مى‌دانست اگر چه تحقق نيابد كه هرگز تحقّق نمى‌يابد، زيرا در آسمانها و زمين جز خداى يكتا خدايانى يافت نمى‌شود و بعضى از مردم از آتش دوزخ به دنيا باز گردانده نشده و نمى‌شوند، ليكن علم خداوندى علمى است مقدّم، همزمان و لاحق و علم ما آدميان گاهى نيز چنين است، با اين تفاوت كه علم ما اكتسابى است و علم خداوند ازلى و بلكه علم، همان ذات خداست.

دوم- از قدرت تا اراده‌، ناگزير بايد ميان قدرت و علم از يك جهت و اراده از جهت ديگر جدايى قايل شويم. گاهى آدمى قانونى را مى‌داند، ليكن از اجراى آن خوددارى مى‌كند، زيرا آن را اراده نمى‌كند و گاهى چيزى را اراده مى‌كند، ولى بدان آگاهى ندارد. لذا آدمى مى‌داند كه مرگ حق است، ولى آن را نمى‌خواهد و گاهى مرگ را مى‌خواهد امّا نمى‌داند كجاست. علاوه بر آن، ميان قدرت و اراده ملازمه محتومى وجود ندارد، گاهى آدمى چيزى را اراده مى‌كند، ولى نمى‌تواند آن را انجام دهد و گاهى آدمى چيزى را اراده مى‌كند ولى نمى‌تواند آن را انجام دهد و گاهى مى‌تواند كارى را انجام دهد، ليكن نمى‌خواهد آن را عملى سازد. اراده همان شعله و شراره‌اى است كه انسان آن را ابداع مى‌كند و پديده‌ها را با آن محقّق مى‌سازد.

بنابراين، سؤال مهم و سرنوشت ساز بحث ما اين است: