نخست اراده را آفريده و آنگاه پديدهها را با آن اراده پديدار ساخته و در اين مسير كاستى راه ندارد و همه آن براساس حكمتى بىنظير است.
اراده خداوندى، كلمه است
قرآن كريم آشكارا به اين حقيقت اشاره داشته و بيان مىدارد كه فعل خداوندى جز آفريده او نيست. قرآن روشن مىكند كه اراده خداوندى كلمه و امر است:
... إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ ...[1].
«... هر آينه مسيح عيسى پسر مريم پيامبر خدا و كلمه و مخلوق اوست كه او را به مريم القاء نمود...»
وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقاً وَعَدْلًا...[2].
«و كلمه پروردگار تو با راستى و عدالت به حد كمال رسيد...»
... وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا...[3].
«... و كلمه خدا، بالاترين است...»
... وَلَوْلَا كَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ...[4].
«... و اگر مهلت معينى براى آنها نبود، در ميانشان داورى مىشد...»
... وَإِذَا قَضَى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ[5].
«... چون اراده چيزى كند مىگويد: موجود شو، و آن چيز موجود مىشود.»
... فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ...[6].
[1]- سوره نساء، آيه 171.
[2]- سوره انعام، آيه 115.
[3]- سوره توبه، آيه 40.
[4]- سوره شورى، آيه 21.
[5]- سوره بقره، آيه 117.
[6]- همان، آيه 109.
«... عفو كنيد و گذشت كنيد تا خدا فرمانش را بياورد....»
در اين جا نكتهاى وجود دارد كه شايسته است مورد بحث قرار گيرد و آن اين كه واژه «اراده» از نظر كاربرد لغوى به مفهوم گرايش و تصميم است و آن نسبت به مخلوق، مسألهاى طبيعى است كه اراده گاهى با فعل بعدى انسان همسوست و گاهى نَه و آن امرى است موكول به دگرگونى رخدادها، و وجود دشواريها، پيوستگى تصميم و از همين رو هنگامى كه به اميرالمؤمنين على عليه السلام عرض شد:
چگونه خدا را شناختى؟ حضرت عليه السلام فرمود: «خداوند سبحان را بااز هم گسستن تصميمات و از ميان رفتن پيمانها شناختم.»[1]اين به مفهوم آن است كه ارادهاى خارجى و قويترى در كار است كه بر عملكردهاى مخلوقات به طور عموم اشراف دارد و فاصلهاى طبيعى وجود دارد كه اراده انسان را از فصل او جدا مىسازد و اين كه صاحب اراده جدا شده ناگزير تحت تأثير صاحب ارادهاى ديگر و متفاوت است و اگر چنين نمىبود شناخت و جدا كردن ارادهها از هم و تشخيص اراده قوى از ضعيف، امرى محال بود.
امّا اصطلاح «اراده» هنگامى كه براى بيان امر و كلمه الهى به كار گرفته مىشود به مفهوم فعل مستقيم است، زيرا علم خداوندى مطلق است (و حدّى ندارد)، چنان كه قدرت و حكمتش چنين است و هرگز نمىشود امرى از امور بين اراده و فعل خداوندى مانع شود و چنانچه تصوّر نمىشود پشيمانى و يا از سرگيرى محاسبات، انجام اراده الهى را جلوگيرد، زيرا اين مقتضى فرض كردن طرف ديگر مشخّصى- مثلًا همچون خداى دومى- است كه در برابر عملكردهاى خدا مىايستد، علم و يا فكر او را در هم مىريزد و نيز مقتضى آن است كه هرج و مرج پيش آيد.
[1]- بحارالانوار، ج 5، ص 197، روايت 10.
خداوند جلّ جلاله در اين باره مىفرمايد:
لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ* لَايُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْئَلُونَ[1].
«اگر در زمين و آسمان خدايانى جز اللَّه مىبود هر دو تباه مىشدند، پس اللَّه، پروردگار عرش، از هر چه در توصيفش مىگويند منزّه است. او در برابر هيچ يك از كارهايى كه مىكند باز خواست نمىشود، ولى مردم بازخواست مىشوند.»
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ[2].
«در پى عملكرد مردم، تباهى در خشكى و دريا پديد آمد.»
در اين آيات، اشاره روشنى به چشم مىخورَد كه چند گانگى خدايان، موجب هرج و مرج مىشود، در حالى كه خداوند، پيشتر در آيات كريمه خود، صفات خداوندى، احديّت و وحدانيّت خود را بر ما نموده است، سپس خداوند اشاره مىفرمايد كه نمودهاى تباهى در ميان مردم از سوى خود آنهاست، زيرا به صفات خدا كه عدالت و حكمت را در بردارد موصوف نيستند.
خداوند عزّوجلّ در لوح محفوظ سرنوشت آدمى را مقدّر فرموده كه: در چه لحظهاى زاده مىشود، از كدام پدر و مادر به دنيا مىآيد، در كجا و چگونه زاده مىشود، نگون بخت است و يا خوشبخت، تهى دست است و يا توانگر، داناست و يا نادان، چگونه زندگى مىكند، كى، چگونه و در كجا مىميرد و سپس انجام كار او را مقدّر كرده است. همه اين احوال در لوح محفوظ خداوندى نگاشته شده است، ولى بيان كننده اراده خدايى نيست، بلكه تنها طراحىِ فراگير براى همه جزئيات زندگى است.
آن گونه كه بيان شد كه هرگاه خداوند چيزى را مقدّر كند اين به مفهوم ناتوانى از تغيير دادن امرى كه مقدّر شده نيست و خداوند مىتواند آنچه را كه به بنده داده
[1]- سوره انبياء، آيات 22- 23.
[2]- سوره روم، آيه 41.
بستاند و آنچه را پيشتر بدو نداده ارمغانش كند. مفهوم اين آيه را پيشتر آورديم كه مىفرمايد:
وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ...[1].
«يهود گفتند كه دست خدا بسته است. دستهاى خودشان بسته باد...»
پس اگر اراده خداوندى در انفاق، قديم بود آن انجام شده بود و ديگر خداوند نيازى نداشت تأكيد كند كه دو دستش هنوز گشاده هستند، با در نظر گرفتن به كارگيرى صيغه مضارع در واژه «انفاق»، زيرا فرمود:يُنفِقُ، و نفرمود: «أَنْفَقَ».
خدا بزرگتر از آن است كه توصيف شود
گاهى پيرامون چگونگى، ماهيّت اراده الهى و چگونگىِ آفرينش فعل خدا از سوى او، رنگ و شكل اراده، سؤال مىشود.
در مقام پاسخ به اين پرسش به سخن پيرامون مخلوق و سكوت درباره خالق در اين خصوص، بسنده مىكنم، زيرا درباره خداوند سبحان گفته نمىشود چگونه وبه كدامين شكل است، زيرا او خود شكل پرداز است نَه شكلپذير، هر كه توهّم كند كه مىتواند ذات و افعال خداوندى را مشخص سازد در كژراههاى ژرف گرفتار آمده است و اين توّهم او را به كفر مىكشاند. قبلًا تأكيد كردهايم كه بهترين ذكرها «سبحانَ اللَّه» يعنى اعتراف به عجز ذكر گوينده است از شناخت ذات الهى و در همين لحظه اعتراف است كه خداوند سبحان از انوار مقدّس خود نورى را به بندهاش ارمغان مىكند كه خويش را در پرتو آن بدو مىشناساند. پس هر كه خدا را توهم كند با كبريايى و عظمت او به ستيز برخاسته است و خداوند براى كسى كه در
[1]- سوره مائده، آيه 64. و بدين سخن كه گفتند ملعون گشتند. دستهاى (قدرت) خدا گشاده است، به هرسان كه بخواهد مىبخشد و انفاق مىكند.
درونش ستيز با خالق را نشانده باشد، خويش را نمىنمايانَد، امّا آن بهره مندى كه اين شناخت را در مىيابد و خداوند قلب او را آكنده به نور ايمان مىكند، همان كسى است كه در برابر خدا خضوع مىورزد و به درگاه كبريايىاش فروتنى مىورزد و در فكر رسيدن به درجه خداوندى، ستيز در مقام كبريايى و قدس اونيست و خداوند قدّوس، سُبّوح و منزّه است و بزرگتر از آن است كه توصيف شود.
بداء[1]، تجلّى اراده خداوندى
از نظر لغوى مفهوم كلمه «بداء» به معناى پديد آوردن و انشاء است نَه ظهور، پس «بداء» يعنى پديد آوردن پس از پديد آوردن و اراده پس از اراده است، مثلًا، در برخى موارد خداوند سبحان وقوع رويداد خاصى را به وجود شرايطى خاص موكول مىكند، چنانكه در مورد نسخ برخى از آيات قرآن كريم اتفاق افتاد، كه آن آيات براى شرايط مشخصى بر پيامبر گرامى نازل شد و پس از تغيير اين شرايط، خداوند آيه مربوطه را نسخ كرد. خداوند مىفرمايد:
مَا نَنَسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا...[2].
«اگر آيهاى را منسوخ يا ترك كنيم بهتر از آن يا همانند آن را مىآوريم...»
يعنى بهتر و يا مانند آيه نسخ شده، كه با شرايط خاص و واقعيت زندگى شما مناسبت داشته باشد، نازل مىكنيم.
و نيز خداوند مىفرمايد:
[1]* بداء در لغت به مفهوم ظهور پيدايش است و در قاموس آمده است كه: بداله في الامر بدوّاً وبداءة: نشأله فيه رأي، و در المنجد آمده است: بداله في امر: خطر له فيه رأى. مراجعه شود به ص 190 كتاب «تنبيهات حوال المبدء و المعاد» نگاشته آيت اللَّه حسينعلى مرواريد. اين كتاب با عنوان «ملاحظاتى پيرامون مبدأ و معاد» ترجمه حميد رضا آژير هم اينك مىرود كه به زيور طبع آراسته آيد.
[2]- سوره بقره، آيه 106.
يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ[1].
«خداوند آنچه را بخواهد محو مىكند و آنچه را بخواهد اثبات مىكند و امّ الكتاب نزد اوست.»
... للَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ...[2].
«... همه كارها از آن خداست، چه پيش از پيروزى و چه پس از آن...»
در روايات آمده است: «صله رحم بر عمر مىافزايد»[3]، يعنى خداوند براى انسانى مثلًا چهل سال عمر در نظر مىگيرد، ولى هنگامى كه او صله رحم به جاى مىآورَد خداوند بار ديگر براى او عمرى طولانىتر مقرر مىكند و اين البتّه پيرو حكمت الهى است.
داستان يونس نبى عليه السلام به همين حقيقت اشاره دارد كه همان قدرت است بر انجام كارى و اراده كردن آن هر گاه كه بخواهد و هرگونه كه مشيّتش تعلّق گيرد، زيرا خداوند متعال به او دستور داد شهر را ترك كند چرا كه بزودى بر قوم او عذاب نازل مىشد و حضرت يونس عليه السلام فرمان خدا را گردن نهاد، ولى هنگامى كه پس از مدتى به شهر بازگشت شهر و مردم آن را همان گونه يافت كه تركشان كرده بود، نه عذابى بديشان نازل شده بود و نَه قومش هلاك شده بودند. او با شگفتى از خدايش راز اين امر را جويا شد و خداوند او را آگاه گردانيد كه قومش اندكى پيش از نزول عذاب ايمان آوردهاند و لذا دليل عقاب منتفى شده است. خداوند مىفرمايد:
فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ[4].
[1]- سوره رعد، آيه 39.
[2]- سوره روم، آيه 4.
[3]- بحارالانوار، ج 5، ص 138.
[4]- سوره يونس، آيه 98.
«چرا مردم هيچ قريهاى به هنگامى كه ايمانشان سودشان مىداد ايمان نياوردند مگر قوم يونس كه چون ايمان آوردند عذاب ذلّت در دنيا را از آنان برداشتيم و تا هنگامى كه اجلشان فرا رسيد از زندگى برخوردارشان كرديم.»
مفهوم «بداء» اين است كه خداوند آفريننده مثلًا براى تو مقدّر كرده است كه به سبب نگون بختى پدر و مادرت، يا جنايتى كه مرتكب شدهاى و يا بنا به شرايط پيرامونت نگون بخت باشى، دلى ممكن است بديهاى تو و يا عواملى ديگر را پاك كند و بار ديگر در پر تو قدرت بى حدّ و مرزش و در پى زاريهاى تو به درگاش كه با عمل صالح، گريه، اظهار دوستى و توسّل در شبهاى بزرگى همچون شب تبارك قدر همراه باشد بار ديگر سعادت و نيكبختى براى تو مقدّر فرمايد.
ايمان و اعتقاد به اين واقعيت هرگز با فطرت انسان تناقضى ندارد، بلكه بدان نزديكتر است.
اگر واقعيت جز از آن چيزى است كه ما بدان اعتقاد داريم، پس اين بدان معناست كه خداوند سبحان براى همه مردم واجب كرده است كه او را بپرستند و اعمال صالح انجام دهند، در حالى كه مىبينيم خداوند متعال براى مردم سرنوشتهاى متعدّد و گوناگونى مقدّر فرموده است و اين عين تناقض است. زيرا، اگر خداوند در هنگامى كه ما، در شكم مادر خود بودهايم براى ما مقدّر كرده است نيكبخت باشيم و يا نگون بخت- و هرگز نمىتوان آن را تغيير داد- پس مفهوم اين چيست كه پروردگار همه ما را فرمان مىدهد تا براى به دست آوردن سعادت و خير بكوشيم و از سقوط در پرتگاه نگون بختى ما را باز مىدارد؟ و مفهوم آن چيست كه ما به درگاه او دعا كنيم و او خداوندى است نزديك به بندگان خود و او پاسخمان دهد؟ ما هرگاه اعتقاد به اصل «بداء» را نفى كنيم و از پذيرش آن طفره رويم، لزوماً بايد عبادت و عمل صالح را ترك كنيم و دست بسته در انتظار سرنوشت خود
بنشينيم و حتى شايستهتر آن خواهد بود كه عنان نفس خويش را رها كنيم و از لذايذ دنيوى- اعم از حلال و حرام- برخوردار گرديم تا دست كم به دست آوردن يكى از دو امر را- يعنى لذتهاى دنيوى- براى خود تضمين كرده باشيم، بويژه آن كه ما از سرنوشت خود در آخرت نا آگاهيم.
اگر بار ديگر به داستان حضرت يونس عليه السلام بازگرديم بسيارى از حقايق را كشف مىكنيم، زيرا اين داستان موضوعى بغايت هم در عقايد اسلامى بررسى مىكند.
اين پيامبر بزرگ به قومش نفرين كرد و از خدا خواست كه به سبب كفرشان طعم عذاب را بديشان بچشاند و خداوند خواست او را استجابت كرد و به او خبر داد كه عذاب در زمان مشخصى بديشان نازل خواهد شد و هنگامى كه ساعت مقرّر فرا رسيد پيامبر شهر را ترك گفت و يقين داشت كه عذاب بديشان نازل خواهد شد.
هنگامى كه يونس عليه السلام خواست به شهر باز گردد، از برخى از مردم خبر را جويا شد و به او گفتند كه مردم در خير و خوبى به سر مىبرند و عذابى بديشان نرسيده است. يونس عليه السلام نيز با خشم برفت و سوار كشتى اى شد كه مسير مشخّصى نداشت. مسافران اين كشتى با يك نهنگ روبرو شدند و به هنگام قرعه كشيدن و عليرغم تكرار قرعه كشى، قرعه به نام يونس عليه السلام افتاد و مسافران او را گرفتند و به سوى نهنگ پرت كردند و نهنگ نيز او را بلعيد و او مدتى در شكم اين نهنگ زندانى بود. در مورد علت اين كيفر چند احتمال وجود دارد: يكى اين كه او با شتابكارى به قومش نفرين كرد، يا به روان و روح قوم خود نفوذ نكرد تا باقيمانده اميد به خداوند بزرگ را در نهاد ايشان دريابد، يا آن كه از چند و چونِ برگرفتن عذاب از مردمش از خداوند پرسش نكرد.
پس كيفر او اين شد كه تا روز رستخيز در دل اين نهنگ باقى بماند، ليكنبار ديگر به درگاه خداوندى دعا كرد؛ دعايى آكنده از اعتقاد به اين كه براى خداوند سبحان بسيار آسان است كه سرنوشت مقدّر او را تغيير دهد و خدا نيز دعاى او را استجابت كرد و از غم و اندوه رهاييش بخشيد و خداوند اين چنين مؤمنان را از حوادث