درونش ستيز با خالق را نشانده باشد، خويش را نمىنمايانَد، امّا آن بهره مندى كه اين شناخت را در مىيابد و خداوند قلب او را آكنده به نور ايمان مىكند، همان كسى است كه در برابر خدا خضوع مىورزد و به درگاه كبريايىاش فروتنى مىورزد و در فكر رسيدن به درجه خداوندى، ستيز در مقام كبريايى و قدس اونيست و خداوند قدّوس، سُبّوح و منزّه است و بزرگتر از آن است كه توصيف شود.
بداء[1]، تجلّى اراده خداوندى
از نظر لغوى مفهوم كلمه «بداء» به معناى پديد آوردن و انشاء است نَه ظهور، پس «بداء» يعنى پديد آوردن پس از پديد آوردن و اراده پس از اراده است، مثلًا، در برخى موارد خداوند سبحان وقوع رويداد خاصى را به وجود شرايطى خاص موكول مىكند، چنانكه در مورد نسخ برخى از آيات قرآن كريم اتفاق افتاد، كه آن آيات براى شرايط مشخصى بر پيامبر گرامى نازل شد و پس از تغيير اين شرايط، خداوند آيه مربوطه را نسخ كرد. خداوند مىفرمايد:
مَا نَنَسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا...[2].
«اگر آيهاى را منسوخ يا ترك كنيم بهتر از آن يا همانند آن را مىآوريم...»
يعنى بهتر و يا مانند آيه نسخ شده، كه با شرايط خاص و واقعيت زندگى شما مناسبت داشته باشد، نازل مىكنيم.
و نيز خداوند مىفرمايد:
[1]* بداء در لغت به مفهوم ظهور پيدايش است و در قاموس آمده است كه: بداله في الامر بدوّاً وبداءة: نشأله فيه رأي، و در المنجد آمده است: بداله في امر: خطر له فيه رأى. مراجعه شود به ص 190 كتاب «تنبيهات حوال المبدء و المعاد» نگاشته آيت اللَّه حسينعلى مرواريد. اين كتاب با عنوان «ملاحظاتى پيرامون مبدأ و معاد» ترجمه حميد رضا آژير هم اينك مىرود كه به زيور طبع آراسته آيد.
[2]- سوره بقره، آيه 106.
يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ[1].
«خداوند آنچه را بخواهد محو مىكند و آنچه را بخواهد اثبات مىكند و امّ الكتاب نزد اوست.»
... للَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ...[2].
«... همه كارها از آن خداست، چه پيش از پيروزى و چه پس از آن...»
در روايات آمده است: «صله رحم بر عمر مىافزايد»[3]، يعنى خداوند براى انسانى مثلًا چهل سال عمر در نظر مىگيرد، ولى هنگامى كه او صله رحم به جاى مىآورَد خداوند بار ديگر براى او عمرى طولانىتر مقرر مىكند و اين البتّه پيرو حكمت الهى است.
داستان يونس نبى عليه السلام به همين حقيقت اشاره دارد كه همان قدرت است بر انجام كارى و اراده كردن آن هر گاه كه بخواهد و هرگونه كه مشيّتش تعلّق گيرد، زيرا خداوند متعال به او دستور داد شهر را ترك كند چرا كه بزودى بر قوم او عذاب نازل مىشد و حضرت يونس عليه السلام فرمان خدا را گردن نهاد، ولى هنگامى كه پس از مدتى به شهر بازگشت شهر و مردم آن را همان گونه يافت كه تركشان كرده بود، نه عذابى بديشان نازل شده بود و نَه قومش هلاك شده بودند. او با شگفتى از خدايش راز اين امر را جويا شد و خداوند او را آگاه گردانيد كه قومش اندكى پيش از نزول عذاب ايمان آوردهاند و لذا دليل عقاب منتفى شده است. خداوند مىفرمايد:
فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ[4].
[1]- سوره رعد، آيه 39.
[2]- سوره روم، آيه 4.
[3]- بحارالانوار، ج 5، ص 138.
[4]- سوره يونس، آيه 98.
«چرا مردم هيچ قريهاى به هنگامى كه ايمانشان سودشان مىداد ايمان نياوردند مگر قوم يونس كه چون ايمان آوردند عذاب ذلّت در دنيا را از آنان برداشتيم و تا هنگامى كه اجلشان فرا رسيد از زندگى برخوردارشان كرديم.»
مفهوم «بداء» اين است كه خداوند آفريننده مثلًا براى تو مقدّر كرده است كه به سبب نگون بختى پدر و مادرت، يا جنايتى كه مرتكب شدهاى و يا بنا به شرايط پيرامونت نگون بخت باشى، دلى ممكن است بديهاى تو و يا عواملى ديگر را پاك كند و بار ديگر در پر تو قدرت بى حدّ و مرزش و در پى زاريهاى تو به درگاش كه با عمل صالح، گريه، اظهار دوستى و توسّل در شبهاى بزرگى همچون شب تبارك قدر همراه باشد بار ديگر سعادت و نيكبختى براى تو مقدّر فرمايد.
ايمان و اعتقاد به اين واقعيت هرگز با فطرت انسان تناقضى ندارد، بلكه بدان نزديكتر است.
اگر واقعيت جز از آن چيزى است كه ما بدان اعتقاد داريم، پس اين بدان معناست كه خداوند سبحان براى همه مردم واجب كرده است كه او را بپرستند و اعمال صالح انجام دهند، در حالى كه مىبينيم خداوند متعال براى مردم سرنوشتهاى متعدّد و گوناگونى مقدّر فرموده است و اين عين تناقض است. زيرا، اگر خداوند در هنگامى كه ما، در شكم مادر خود بودهايم براى ما مقدّر كرده است نيكبخت باشيم و يا نگون بخت- و هرگز نمىتوان آن را تغيير داد- پس مفهوم اين چيست كه پروردگار همه ما را فرمان مىدهد تا براى به دست آوردن سعادت و خير بكوشيم و از سقوط در پرتگاه نگون بختى ما را باز مىدارد؟ و مفهوم آن چيست كه ما به درگاه او دعا كنيم و او خداوندى است نزديك به بندگان خود و او پاسخمان دهد؟ ما هرگاه اعتقاد به اصل «بداء» را نفى كنيم و از پذيرش آن طفره رويم، لزوماً بايد عبادت و عمل صالح را ترك كنيم و دست بسته در انتظار سرنوشت خود
بنشينيم و حتى شايستهتر آن خواهد بود كه عنان نفس خويش را رها كنيم و از لذايذ دنيوى- اعم از حلال و حرام- برخوردار گرديم تا دست كم به دست آوردن يكى از دو امر را- يعنى لذتهاى دنيوى- براى خود تضمين كرده باشيم، بويژه آن كه ما از سرنوشت خود در آخرت نا آگاهيم.
اگر بار ديگر به داستان حضرت يونس عليه السلام بازگرديم بسيارى از حقايق را كشف مىكنيم، زيرا اين داستان موضوعى بغايت هم در عقايد اسلامى بررسى مىكند.
اين پيامبر بزرگ به قومش نفرين كرد و از خدا خواست كه به سبب كفرشان طعم عذاب را بديشان بچشاند و خداوند خواست او را استجابت كرد و به او خبر داد كه عذاب در زمان مشخصى بديشان نازل خواهد شد و هنگامى كه ساعت مقرّر فرا رسيد پيامبر شهر را ترك گفت و يقين داشت كه عذاب بديشان نازل خواهد شد.
هنگامى كه يونس عليه السلام خواست به شهر باز گردد، از برخى از مردم خبر را جويا شد و به او گفتند كه مردم در خير و خوبى به سر مىبرند و عذابى بديشان نرسيده است. يونس عليه السلام نيز با خشم برفت و سوار كشتى اى شد كه مسير مشخّصى نداشت. مسافران اين كشتى با يك نهنگ روبرو شدند و به هنگام قرعه كشيدن و عليرغم تكرار قرعه كشى، قرعه به نام يونس عليه السلام افتاد و مسافران او را گرفتند و به سوى نهنگ پرت كردند و نهنگ نيز او را بلعيد و او مدتى در شكم اين نهنگ زندانى بود. در مورد علت اين كيفر چند احتمال وجود دارد: يكى اين كه او با شتابكارى به قومش نفرين كرد، يا به روان و روح قوم خود نفوذ نكرد تا باقيمانده اميد به خداوند بزرگ را در نهاد ايشان دريابد، يا آن كه از چند و چونِ برگرفتن عذاب از مردمش از خداوند پرسش نكرد.
پس كيفر او اين شد كه تا روز رستخيز در دل اين نهنگ باقى بماند، ليكنبار ديگر به درگاه خداوندى دعا كرد؛ دعايى آكنده از اعتقاد به اين كه براى خداوند سبحان بسيار آسان است كه سرنوشت مقدّر او را تغيير دهد و خدا نيز دعاى او را استجابت كرد و از غم و اندوه رهاييش بخشيد و خداوند اين چنين مؤمنان را از حوادث
و مقدّرات رهايى مىبخشد.
مردم شهرى كه يونس در ميان ايشان مىزيست در وقت مناسبى ايمان آوردند و اين هنگامى بود كه شتابان به سوى دانشمندى ربّانى رفتند و درباره خروج يونس از روستا و تهديد او به نازل شدن عذاب از او پرسش كردند. اين دانشمند از ايشان خواست همگى به صحرا روند و به درگاه خداوند زارى كنند و آنها با اخلاص كامل اين دستور را به جاى آوردند و خداوند پس از آن كه عذاب به نزديكى سر آنها رسيده بود آن را از ايشان باز داشت و بدين ترتيب دعاى ايشان سودشان بخشيد و درباره آنها براى خدا بداء حاصل شد، چنانكه يونس نيز به درگاه خدايش دعا كرد تا او را از شكم نهنگ برهاند و خدا دعاى او را استجابت كرد كه اين نيز همان «بدأ» است.
آياتى پيرامون بداء
در دو آيه[1]از آيات قرآن كريم تأكيد شده است كه خداوند «فعّالٌ لما يريد» است خداوند هر چه بخواهد انجام مىدهد. يعنى كم و كيف هيچ كارى خداوند را ناتوان نمىسازد و آيه ديگرى مىفرمايد:
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذلِكَ غَداً* إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً[2].
«هرگز مگوى: فردا چنين مىكنم، مگر خداوند بخواهد، و چون فراموش كنى پروردگارت را به ياد آور و بگو: شايد پروردگار من مرا از نزديكترين راه هدايت كند.»
و در ديگر آيه مىفرمايد:
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِيْ وَ لْيُؤْمِنُوا بِي
[1]- سوره هود، آيه 107 و سوره بروج، آيه 16.
[2]- سوره كهف، آيات 23 و 24.
لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ[1].
«هرگاه بندگانم درباره من از تو بپرسند، بگو كه من نزديكم و خواندن خواننده را آنگاه كه مرا بخواند پاسخ مىدهم، پس مرا پاسخ گويند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.»
خداوند سبحان به دعاى هر مؤمنى كه پردههاى گناه و باورهاى باطل را از وجود خويش كنار كشد پاسخ مىدهد. يك مؤمن هنگامى كه به درگاه خداوندى دعا مىكند با اميدى فراوان او را مىخوانَد و معتقد است كه خداوند دعاى او را بر مىآورَد، چنانكه حضرت يوسف عليه السلام به برادرانش گفت:
قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ[2].
«گفت: به زودى براى شما از خدايم طلب آمرزش مىكنم كه او بخشنده و مهرورز است.»
احاديثى پيرامون بداء
روايات منقول از پيامبر اكرم و اهل بيت او عقيده به بداء را به بهترين شكل توصيف مىكنند. يكى از احاديث چنين است: «خداوند به چيزى همچون بداء پرستش نشده است.»[3]پس هر كس خداى را بپرستد مرده، ناتوان، محدود ودست بسته از عبادت خداى حق ناتوان خواهد بود و هر كه معتقد باشد كه خدا آنچه را بخواهد انجام مىدهد در حقيقت، به قدرت الهى اعتقاد يافته است و در چار چوب اين صفت با دعا و فعاليت، نقش خويش را ايفا كرده و خدا را به بهترين شكل پرستيده است.
[1]- سوره بقره، آيه 186.
[2]- سوره يوسف، آيه 98.
[3]- بحارالانوار، ج 4، ص 132، روايت 70.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «خداوند هرگز پيامبرى را برنيانگيخت، مگر آن كه سه پيمان از او گرفت: اقرار به عبوديت خداوندى و كنار زدن شريكان خدا و اين كه خدا آنچه را بخواهد محو مىكند و آنچه را بخواهد اثبات مىكند.»[1]
و نيز حضرت مىفرمايد: «هيچ پيامبرى به پيامبرى نرسيد، مگر آن كه به پنج چيز براى خدا اقرار كرد: بداء، مشيت، سجود، عبوديت و طاعت.»[2]
و در روايت ديگرى آمده است كه امام باقر عليه السلام در شامگاهى كه به بيمارى منجر به وفات مبتلا شده بود فرمود: «خداوند پيامبرى از پيامبران خود را به سوى كسى نفرستاد، مگر آن كه سه پيمان از او گرفت راوى مىگويد؛ عرض كردم: سرورم! اين پيمانها كدامند؟ فرمود: اعتراف به عبوديت خالق يكتا و وحدانيت خداوندى و اين كه خدا هر چه را بخواهد پيش مىافكند و ما مردم هرگاه خداوند، دنيا را براى فردى از ما نپسندد به سوى بارگاهش منتقل مىكند.»[3]
و همچنان در روايت ديگرى امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «اگر مردم بدانند در اعتقاد به بداء چه پاداشى نهفتهاست از سخن گفتن پيرامون آن سستى نمىورزند.»[4]
در پايان اين بحث تأكيد مىكنيم مشكل بزرگ انسان در اين نهفته كه كمتر به اين حقيقت ايمان دارد كه خدا هر چه بخواهد انجام مىدهد و به ديگر سخن: نوميدى عامل سبب ساز فرو بستگى حركت بشر به سوى خدا و در نتيجه گرفتار آمدن اين حركت در دست اندازهاى دنيوى است، ديگر چه رسد به سرنوشت اخروى آن كه روشن است.
[1]- بحارالانوار، ج 4، ص 108، روايت 23.
[2]- همان مأخذ، ج 4، ص 108، روايت 23.
[3]- همان مأخذ، ج 27، ص 286، روايت 3.
[4]- همان مأخذ، ج 4، ص 133، روايت 70.
فصل سوم: خصوصيات منكران بداء
به دليل خطاى انسان در درك راز آفرينش و راه يافتن پارهاى ديدگاههاى فلسفه باستان به جوهره فرهنگ بشرى، مردمان، مكاتب باطلى را برگزيدند كه با حقيقت فاصله بسيار دارد. اين مكاتب حركت بشريت را به طور كلى با رنگى آميختهاند كه با هدف وجودىِ بشر هيچ گونه همخوانى ندارد.
عقيده به «بداء» از جمله عقايدى است كه با نظريات باطل بشرى، كه خداوند هيچ حجّتى براى آنها نازل نفرموده، احاطه شده است. اين ديدگاهها ويژگيهاى گوناگونى داشته و دارند كه از جمله آنها به شرح زير هستند:
اول- قلم تقدير خشكيده
تحجّر و جمود كامل در درك حيات، زيرا فلسفه ضدّ بداء معتقد است كه حيات بشرى حياتى است جامد و ايستا، زيرا اين فلسفه مادامى كه به قدرت بىنهايت الهى ايمان نداشته باشد موجب پيدايش اين باور مىگردد كه قلم تقدير الهى بطور كلّى خشكيده و اساساً از ايجاد تغيير ناتوان است.
طبيعتاً اين اعتقاد، با وجدان انسانى در تضاد است، زيرا آدمى هنگامى كه باور يافت تحوّل در طبيعت متوقّف شده و تقدير آن به پايان رسيده است، ديگر به هيچ شكلى دستى در تأثير نهادن بر آن نخواهد داشت و اين همان است كه ما آنها را