بنشينيم و حتى شايستهتر آن خواهد بود كه عنان نفس خويش را رها كنيم و از لذايذ دنيوى- اعم از حلال و حرام- برخوردار گرديم تا دست كم به دست آوردن يكى از دو امر را- يعنى لذتهاى دنيوى- براى خود تضمين كرده باشيم، بويژه آن كه ما از سرنوشت خود در آخرت نا آگاهيم.
اگر بار ديگر به داستان حضرت يونس عليه السلام بازگرديم بسيارى از حقايق را كشف مىكنيم، زيرا اين داستان موضوعى بغايت هم در عقايد اسلامى بررسى مىكند.
اين پيامبر بزرگ به قومش نفرين كرد و از خدا خواست كه به سبب كفرشان طعم عذاب را بديشان بچشاند و خداوند خواست او را استجابت كرد و به او خبر داد كه عذاب در زمان مشخصى بديشان نازل خواهد شد و هنگامى كه ساعت مقرّر فرا رسيد پيامبر شهر را ترك گفت و يقين داشت كه عذاب بديشان نازل خواهد شد.
هنگامى كه يونس عليه السلام خواست به شهر باز گردد، از برخى از مردم خبر را جويا شد و به او گفتند كه مردم در خير و خوبى به سر مىبرند و عذابى بديشان نرسيده است. يونس عليه السلام نيز با خشم برفت و سوار كشتى اى شد كه مسير مشخّصى نداشت. مسافران اين كشتى با يك نهنگ روبرو شدند و به هنگام قرعه كشيدن و عليرغم تكرار قرعه كشى، قرعه به نام يونس عليه السلام افتاد و مسافران او را گرفتند و به سوى نهنگ پرت كردند و نهنگ نيز او را بلعيد و او مدتى در شكم اين نهنگ زندانى بود. در مورد علت اين كيفر چند احتمال وجود دارد: يكى اين كه او با شتابكارى به قومش نفرين كرد، يا به روان و روح قوم خود نفوذ نكرد تا باقيمانده اميد به خداوند بزرگ را در نهاد ايشان دريابد، يا آن كه از چند و چونِ برگرفتن عذاب از مردمش از خداوند پرسش نكرد.
پس كيفر او اين شد كه تا روز رستخيز در دل اين نهنگ باقى بماند، ليكنبار ديگر به درگاه خداوندى دعا كرد؛ دعايى آكنده از اعتقاد به اين كه براى خداوند سبحان بسيار آسان است كه سرنوشت مقدّر او را تغيير دهد و خدا نيز دعاى او را استجابت كرد و از غم و اندوه رهاييش بخشيد و خداوند اين چنين مؤمنان را از حوادث
و مقدّرات رهايى مىبخشد.
مردم شهرى كه يونس در ميان ايشان مىزيست در وقت مناسبى ايمان آوردند و اين هنگامى بود كه شتابان به سوى دانشمندى ربّانى رفتند و درباره خروج يونس از روستا و تهديد او به نازل شدن عذاب از او پرسش كردند. اين دانشمند از ايشان خواست همگى به صحرا روند و به درگاه خداوند زارى كنند و آنها با اخلاص كامل اين دستور را به جاى آوردند و خداوند پس از آن كه عذاب به نزديكى سر آنها رسيده بود آن را از ايشان باز داشت و بدين ترتيب دعاى ايشان سودشان بخشيد و درباره آنها براى خدا بداء حاصل شد، چنانكه يونس نيز به درگاه خدايش دعا كرد تا او را از شكم نهنگ برهاند و خدا دعاى او را استجابت كرد كه اين نيز همان «بدأ» است.
آياتى پيرامون بداء
در دو آيه[1]از آيات قرآن كريم تأكيد شده است كه خداوند «فعّالٌ لما يريد» است خداوند هر چه بخواهد انجام مىدهد. يعنى كم و كيف هيچ كارى خداوند را ناتوان نمىسازد و آيه ديگرى مىفرمايد:
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذلِكَ غَداً* إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً[2].
«هرگز مگوى: فردا چنين مىكنم، مگر خداوند بخواهد، و چون فراموش كنى پروردگارت را به ياد آور و بگو: شايد پروردگار من مرا از نزديكترين راه هدايت كند.»
و در ديگر آيه مىفرمايد:
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِيْ وَ لْيُؤْمِنُوا بِي
[1]- سوره هود، آيه 107 و سوره بروج، آيه 16.
[2]- سوره كهف، آيات 23 و 24.
لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ[1].
«هرگاه بندگانم درباره من از تو بپرسند، بگو كه من نزديكم و خواندن خواننده را آنگاه كه مرا بخواند پاسخ مىدهم، پس مرا پاسخ گويند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.»
خداوند سبحان به دعاى هر مؤمنى كه پردههاى گناه و باورهاى باطل را از وجود خويش كنار كشد پاسخ مىدهد. يك مؤمن هنگامى كه به درگاه خداوندى دعا مىكند با اميدى فراوان او را مىخوانَد و معتقد است كه خداوند دعاى او را بر مىآورَد، چنانكه حضرت يوسف عليه السلام به برادرانش گفت:
قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ[2].
«گفت: به زودى براى شما از خدايم طلب آمرزش مىكنم كه او بخشنده و مهرورز است.»
احاديثى پيرامون بداء
روايات منقول از پيامبر اكرم و اهل بيت او عقيده به بداء را به بهترين شكل توصيف مىكنند. يكى از احاديث چنين است: «خداوند به چيزى همچون بداء پرستش نشده است.»[3]پس هر كس خداى را بپرستد مرده، ناتوان، محدود ودست بسته از عبادت خداى حق ناتوان خواهد بود و هر كه معتقد باشد كه خدا آنچه را بخواهد انجام مىدهد در حقيقت، به قدرت الهى اعتقاد يافته است و در چار چوب اين صفت با دعا و فعاليت، نقش خويش را ايفا كرده و خدا را به بهترين شكل پرستيده است.
[1]- سوره بقره، آيه 186.
[2]- سوره يوسف، آيه 98.
[3]- بحارالانوار، ج 4، ص 132، روايت 70.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «خداوند هرگز پيامبرى را برنيانگيخت، مگر آن كه سه پيمان از او گرفت: اقرار به عبوديت خداوندى و كنار زدن شريكان خدا و اين كه خدا آنچه را بخواهد محو مىكند و آنچه را بخواهد اثبات مىكند.»[1]
و نيز حضرت مىفرمايد: «هيچ پيامبرى به پيامبرى نرسيد، مگر آن كه به پنج چيز براى خدا اقرار كرد: بداء، مشيت، سجود، عبوديت و طاعت.»[2]
و در روايت ديگرى آمده است كه امام باقر عليه السلام در شامگاهى كه به بيمارى منجر به وفات مبتلا شده بود فرمود: «خداوند پيامبرى از پيامبران خود را به سوى كسى نفرستاد، مگر آن كه سه پيمان از او گرفت راوى مىگويد؛ عرض كردم: سرورم! اين پيمانها كدامند؟ فرمود: اعتراف به عبوديت خالق يكتا و وحدانيت خداوندى و اين كه خدا هر چه را بخواهد پيش مىافكند و ما مردم هرگاه خداوند، دنيا را براى فردى از ما نپسندد به سوى بارگاهش منتقل مىكند.»[3]
و همچنان در روايت ديگرى امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «اگر مردم بدانند در اعتقاد به بداء چه پاداشى نهفتهاست از سخن گفتن پيرامون آن سستى نمىورزند.»[4]
در پايان اين بحث تأكيد مىكنيم مشكل بزرگ انسان در اين نهفته كه كمتر به اين حقيقت ايمان دارد كه خدا هر چه بخواهد انجام مىدهد و به ديگر سخن: نوميدى عامل سبب ساز فرو بستگى حركت بشر به سوى خدا و در نتيجه گرفتار آمدن اين حركت در دست اندازهاى دنيوى است، ديگر چه رسد به سرنوشت اخروى آن كه روشن است.
[1]- بحارالانوار، ج 4، ص 108، روايت 23.
[2]- همان مأخذ، ج 4، ص 108، روايت 23.
[3]- همان مأخذ، ج 27، ص 286، روايت 3.
[4]- همان مأخذ، ج 4، ص 133، روايت 70.
فصل سوم: خصوصيات منكران بداء
به دليل خطاى انسان در درك راز آفرينش و راه يافتن پارهاى ديدگاههاى فلسفه باستان به جوهره فرهنگ بشرى، مردمان، مكاتب باطلى را برگزيدند كه با حقيقت فاصله بسيار دارد. اين مكاتب حركت بشريت را به طور كلى با رنگى آميختهاند كه با هدف وجودىِ بشر هيچ گونه همخوانى ندارد.
عقيده به «بداء» از جمله عقايدى است كه با نظريات باطل بشرى، كه خداوند هيچ حجّتى براى آنها نازل نفرموده، احاطه شده است. اين ديدگاهها ويژگيهاى گوناگونى داشته و دارند كه از جمله آنها به شرح زير هستند:
اول- قلم تقدير خشكيده
تحجّر و جمود كامل در درك حيات، زيرا فلسفه ضدّ بداء معتقد است كه حيات بشرى حياتى است جامد و ايستا، زيرا اين فلسفه مادامى كه به قدرت بىنهايت الهى ايمان نداشته باشد موجب پيدايش اين باور مىگردد كه قلم تقدير الهى بطور كلّى خشكيده و اساساً از ايجاد تغيير ناتوان است.
طبيعتاً اين اعتقاد، با وجدان انسانى در تضاد است، زيرا آدمى هنگامى كه باور يافت تحوّل در طبيعت متوقّف شده و تقدير آن به پايان رسيده است، ديگر به هيچ شكلى دستى در تأثير نهادن بر آن نخواهد داشت و اين همان است كه ما آنها را
قدريه مىناميم و به ديگر سخن: بر چسب اين ديدگاه آدمى بايد تابع رويدادهاى عارضى شود، چه بخواهد و چه نخواهد، نبايد و در آنچه پيرامونش مىگذرد تغييرى ايجاد كند. بدون ترديد در آن سوى ترويج چنين اعتقاداتى عواملى نهفتهاند كه براى آنها مهم است كه بشر چيزى جز موجودات جامد، مجرّد وجنازههايى متحرك نباشد. در اين نيز ترديدى نيست كه طاغوتها و جبّاران، همان كسانى هستند كه بر وجود چنين مقوله باطلى پاى مىفشرند. آنها به مردم مىگويند: سلطههاى حاكم- هر سلطهاى كه باشد- بيانگر اراده الهى هستند و نبايد در برابر آنها ايستاد، زيرا آنها اين پرسش مغالطه آميز را مطرح مىكنند كه: آيا حكومت اين سلطهها با تقدير الهى صورت پذيرفته و يا بدون آن؟ پس اگر به تقدير الهى صورت پذيرفته باشد مخلوق چگونه مىتواند آنچه را خالق در ازل ترسيم كرده تغيير دهد؟ و اگر با تقدير الهى نبوده باشد، پس چگونه در هستى چيزى به وجود مىآيد كه خداوند متعال مقدّر نفرموده است؟
اين نخستين ويژگىاى است كه فلسفه در ژرفاى خود آن را دارد و تا هم اينك فلسفه بشرى نتوانسته است از آن رهايى يابد، زيرا ريشه تاريخى آن به روزگاران كهن مىرسد، به علاوه، غرايز انسانى و طبيعت بشر متمايل به جمود، دنيا پرستى، توجيه گناهان و تحوّل ناپذيرى است اين از يكسو واز سوى ديگر طاغوتيان و زورگويان از هر عاملى كه جامعه انسانى را در بى خبرى و غفلت فروبرد، استفاده مىكنند.
دوم- مسؤوليت گريزى
اين كه فلسفه متكى بر انديشه ناتوانى خدا در ايجاد تغيير و تبديل، مستقيماً انديشه مسؤوليت پذيرى انسان را و اين كه او باگزينش خداوندى جانشين او در زمين است، به حاشيه تفكر بشرى مىراند، در حالى كه خداوند متعال در قرآن كريم بصراحت مىفرمايد:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ...[1].
«ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس از حمل آن ابا ورزيدند و از آن ترسيدند و انسان آن را بر دوش كشيد.»
مفهوم آن اين است كه انسان به دوش كشيدن مسؤوليت بزرگ اين هستى را پذيرفته است، لذا سزاوار جانشينى و خلافت در زمين است، زيرا طبيعت آفرينش او از سوى خدا با ابعاد گوناگون اين مسؤوليت بزرگ، همخوانى كامل دارد.
از جمله لايههاى اجتماعى كه- پس از يهود و يونان باستان و مجموعه طاغوتها- به مَدَر ايمان مطلق داشتند خوارج بودند؛ كسانى كه در پرتو امامت اميرالمؤمنين عليه السلام در جامعه كوفى «قرّاء» خوانده مىشدند. عبدالرحمان بن ملجم- لعنت خدا بر او باد- پس از ترور جنايت بارش نسبت به امام عليه السلام او را نزد حضرت آوردند و على عليه السلام به او فرمود:
«آيا من براى توى امام بدى بودم كه مرا چنين كيفر دادى؟» و آن جانى پاسخ داد: يا امير المؤمنين! آيا تو كسى هستى كه از آتش دوزخ نجاتمان مىبخشى؟[2]يعنى نام من در سياهه دوزخيان پيش از آن كه تو را به قتل برسانم ثبت بوده است، پس چرا مىكوشى مرا نكوهش كنى و بر اين كار به باد توبيخم بگيرى؟
در يك سخن: پاسخ ابن ملجم اشاره به اين نكته دارد كه او مسؤول جنايت خود نيست و اين تقدير خداوند است كه امام عليه السلام را به شهادت رساند.
مخالفان اعتقاد به بداء با همه نادانى تأكيد مىورزند كه خداوند امور را كامل كرده است و بهشتيان، مشخصّ و برگزيده شدهاند، چنانكه دوزخيان نيز مشخص و برگزيده شدهاند.
[1]- سوره احزاب، آيه 72.
[2]- بحارالانوار، ج 42، ص 287، روايت 58.
سوم- زندگى تغيير نمىپذيرد
اين كه فلسفه انكار بداء مجبور است وجود معجزه، نبوّت و حتّى معاد را انكار كند، لذا معجزهها را تفسير كاملًا مادّى مىكند و آن را به قوانينى طبيعى نسبت مىدهد كه هنوز آدمى به كشف آن نايل نيامده است، زيرا نَه بشر مىتواند قانون را تغيير دهد و نَه مادّه، قابليت تغيير ذات خود را دارد و نَه خدا مىتواند قوانين نهاده از سوى خود را ناديده بگيرد.
امّا نسبت به نبوت، بايد گفت كه جوهر اين فلسفه با آن مخالف و متناقض است، زيرا نبوت، درهم ريختن قوانين طبيعى است. فلاسفه اين مكتب معتقدند هر كس ادّهاى نبوت كند در واقع، انسانى است كه عقلش در پرتو كاوش و به دست آوردن تجربيات، رشد كرده است و بدين ترتيب در اوج جهان انديشه قرار گرفته است و مردم او را پيامبر مىنامند. حضرت عيسى عليه السلام عملًا با چنين وضعى روبرو شد، زيرا برخى از آنها هنگامى كه عيسى آنها را به سوى خدا مىخواند بدو گفتند:
تو تنها پيامبر انديشههاى پستى و ما از تو بىنيازيم، زيرا آنها گمان مىكردند از نظر تحصيلات و انديشه با عيسى در يك رده بودند!
در مورد موضع آنها پيرامون معاد و بازگشت به سوى خداوند، وجود بهشت و دوزخى كه قرآن كريم از آنها سخن مىگويد و ما را به ايمان آوردن بدان فرمان مىدهد، آنها تأويلات گوناگونى را در پيش مىگيرند، مثلًا «حلّاج» معتقد بود كه بهشت حقيقى، شناخت ولىّ است و دوزخ حقيقى جهل نسبت به ولىّ است. او معتقد بود كه ولىّ مىتواند امور را در غير قالب خود قرار دهد. او مىگويد محال است اين جسم پس از مرگ به شكل خود باز گردد.
امّا ديدگاه اسلامى بر آزادى انسان در عملكردهاى خود تأكيد دارد و معتقد است هر چه بر او- چه خير و چه شر- جارى شود در حقيقت، برخاسته از عملكرد