بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 184

امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد: «خداوند هرگز پيامبرى را برنيانگيخت، مگر آن كه سه پيمان از او گرفت: اقرار به عبوديت خداوندى و كنار زدن شريكان خدا و اين كه خدا آنچه را بخواهد محو مى‌كند و آنچه را بخواهد اثبات مى‌كند.»[1]

و نيز حضرت مى‌فرمايد: «هيچ پيامبرى به پيامبرى نرسيد، مگر آن كه به پنج چيز براى خدا اقرار كرد: بداء، مشيت، سجود، عبوديت و طاعت.»[2]

و در روايت ديگرى آمده است كه امام باقر عليه السلام در شام‌گاهى كه به بيمارى منجر به وفات مبتلا شده بود فرمود: «خداوند پيامبرى از پيامبران خود را به سوى كسى نفرستاد، مگر آن كه سه پيمان از او گرفت راوى مى‌گويد؛ عرض كردم: سرورم! اين پيمانها كدامند؟ فرمود: اعتراف به عبوديت خالق يكتا و وحدانيت خداوندى و اين كه خدا هر چه را بخواهد پيش مى‌افكند و ما مردم هرگاه خداوند، دنيا را براى فردى از ما نپسندد به سوى بارگاهش منتقل مى‌كند.»[3]

و همچنان در روايت ديگرى امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد: «اگر مردم بدانند در اعتقاد به بداء چه پاداشى نهفته‌است از سخن گفتن پيرامون آن سستى نمى‌ورزند.»[4]

در پايان اين بحث تأكيد مى‌كنيم مشكل بزرگ انسان در اين نهفته كه كمتر به اين حقيقت ايمان دارد كه خدا هر چه بخواهد انجام مى‌دهد و به ديگر سخن: نوميدى عامل سبب ساز فرو بستگى حركت بشر به سوى خدا و در نتيجه گرفتار آمدن اين حركت در دست اندازهاى دنيوى است، ديگر چه رسد به سرنوشت اخروى آن كه روشن است.

[1]- بحارالانوار، ج 4، ص 108، روايت 23.

[2]- همان مأخذ، ج 4، ص 108، روايت 23.

[3]- همان مأخذ، ج 27، ص 286، روايت 3.

[4]- همان مأخذ، ج 4، ص 133، روايت 70.


صفحه 185

فصل سوم: خصوصيات منكران بداء

به دليل خطاى انسان در درك راز آفرينش و راه يافتن پاره‌اى ديدگاههاى فلسفه باستان به جوهره فرهنگ بشرى، مردمان، مكاتب باطلى را برگزيدند كه با حقيقت فاصله بسيار دارد. اين مكاتب حركت بشريت را به طور كلى با رنگى آميخته‌اند كه با هدف وجودىِ بشر هيچ گونه همخوانى ندارد.

عقيده به «بداء» از جمله عقايدى است كه با نظريات باطل بشرى، كه خداوند هيچ حجّتى براى آنها نازل نفرموده، احاطه شده است. اين ديدگاهها ويژگيهاى گوناگونى داشته و دارند كه از جمله آنها به شرح زير هستند:

اول- قلم تقدير خشكيده‌

تحجّر و جمود كامل در درك حيات، زيرا فلسفه ضدّ بداء معتقد است كه حيات بشرى حياتى است جامد و ايستا، زيرا اين فلسفه مادامى كه به قدرت بى‌نهايت الهى‌ ايمان نداشته باشد موجب پيدايش اين باور مى‌گردد كه قلم تقدير الهى بطور كلّى خشكيده و اساساً از ايجاد تغيير ناتوان است.

طبيعتاً اين اعتقاد، با وجدان انسانى در تضاد است، زيرا آدمى هنگامى كه باور يافت تحوّل در طبيعت متوقّف شده و تقدير آن به پايان رسيده است، ديگر به هيچ شكلى دستى در تأثير نهادن بر آن نخواهد داشت و اين همان است كه ما آنها را


صفحه 186

قدريه مى‌ناميم و به ديگر سخن: بر چسب اين ديدگاه آدمى بايد تابع رويدادهاى عارضى شود، چه بخواهد و چه نخواهد، نبايد و در آنچه پيرامونش مى‌گذرد تغييرى ايجاد كند. بدون ترديد در آن سوى ترويج چنين اعتقاداتى عواملى نهفته‌اند كه براى آنها مهم است كه بشر چيزى جز موجودات جامد، مجرّد وجنازه‌هايى متحرك نباشد. در اين نيز ترديدى نيست كه طاغوتها و جبّاران، همان كسانى هستند كه بر وجود چنين مقوله باطلى پاى مى‌فشرند. آنها به مردم مى‌گويند: سلطه‌هاى حاكم- هر سلطه‌اى كه باشد- بيانگر اراده الهى هستند و نبايد در برابر آنها ايستاد، زيرا آنها اين پرسش مغالطه آميز را مطرح مى‌كنند كه: آيا حكومت اين سلطه‌ها با تقدير الهى صورت پذيرفته و يا بدون آن؟ پس اگر به تقدير الهى صورت پذيرفته باشد مخلوق چگونه مى‌تواند آنچه را خالق در ازل ترسيم كرده تغيير دهد؟ و اگر با تقدير الهى نبوده باشد، پس چگونه در هستى چيزى به وجود مى‌آيد كه خداوند متعال مقدّر نفرموده است؟

اين نخستين ويژگى‌اى است كه فلسفه در ژرفاى خود آن را دارد و تا هم اينك فلسفه بشرى نتوانسته است از آن رهايى يابد، زيرا ريشه تاريخى آن به روزگاران كهن مى‌رسد، به علاوه، غرايز انسانى و طبيعت بشر متمايل به جمود، دنيا پرستى، توجيه گناهان و تحوّل ناپذيرى است اين از يكسو واز سوى ديگر طاغوتيان و زورگويان از هر عاملى كه جامعه انسانى را در بى خبرى و غفلت فروبرد، استفاده مى‌كنند.

دوم- مسؤوليت گريزى‌

اين كه فلسفه متكى بر انديشه ناتوانى خدا در ايجاد تغيير و تبديل، مستقيماً انديشه مسؤوليت پذيرى انسان را و اين كه او باگزينش خداوندى جانشين او در زمين است، به حاشيه تفكر بشرى مى‌راند، در حالى كه خداوند متعال در قرآن كريم بصراحت مى‌فرمايد:


صفحه 187

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ...[1].

«ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس از حمل آن ابا ورزيدند و از آن ترسيدند و انسان آن را بر دوش كشيد.»

مفهوم آن اين است كه انسان به دوش كشيدن مسؤوليت بزرگ اين هستى را پذيرفته است، لذا سزاوار جانشينى و خلافت در زمين است، زيرا طبيعت آفرينش او از سوى خدا با ابعاد گوناگون اين مسؤوليت بزرگ، همخوانى كامل دارد.

از جمله لايه‌هاى اجتماعى كه- پس از يهود و يونان باستان و مجموعه طاغوتها- به مَدَر ايمان مطلق داشتند خوارج بودند؛ كسانى كه در پرتو امامت اميرالمؤمنين عليه السلام در جامعه كوفى «قرّاء» خوانده مى‌شدند. عبدالرحمان بن ملجم- لعنت خدا بر او باد- پس از ترور جنايت بارش نسبت به امام عليه السلام او را نزد حضرت آوردند و على عليه السلام به او فرمود:

«آيا من براى توى امام بدى بودم كه مرا چنين كيفر دادى؟» و آن جانى پاسخ داد: يا امير المؤمنين! آيا تو كسى هستى كه از آتش دوزخ نجاتمان مى‌بخشى؟[2]يعنى نام من در سياهه دوزخيان پيش از آن كه تو را به قتل برسانم ثبت بوده است، پس چرا مى‌كوشى مرا نكوهش كنى و بر اين كار به باد توبيخم بگيرى؟

در يك سخن: پاسخ ابن ملجم اشاره به اين نكته دارد كه او مسؤول جنايت خود نيست و اين تقدير خداوند است كه امام عليه السلام را به شهادت رساند.

مخالفان اعتقاد به بداء با همه نادانى تأكيد مى‌ورزند كه خداوند امور را كامل كرده است و بهشتيان، مشخصّ و برگزيده شده‌اند، چنانكه دوزخيان نيز مشخص و برگزيده شده‌اند.

[1]- سوره احزاب، آيه 72.

[2]- بحارالانوار، ج 42، ص 287، روايت 58.


صفحه 188

سوم- زندگى تغيير نمى‌پذيرد

اين كه فلسفه انكار بداء مجبور است وجود معجزه، نبوّت و حتّى معاد را انكار كند، لذا معجزه‌ها را تفسير كاملًا مادّى مى‌كند و آن را به قوانينى طبيعى نسبت مى‌دهد كه هنوز آدمى به كشف آن نايل نيامده است، زيرا نَه بشر مى‌تواند قانون را تغيير دهد و نَه مادّه، قابليت تغيير ذات خود را دارد و نَه خدا مى‌تواند قوانين نهاده از سوى خود را ناديده بگيرد.

امّا نسبت به نبوت، بايد گفت كه جوهر اين فلسفه با آن مخالف و متناقض است، زيرا نبوت، درهم ريختن قوانين طبيعى است. فلاسفه اين مكتب معتقدند هر كس ادّهاى نبوت كند در واقع، انسانى است كه عقلش در پرتو كاوش و به دست آوردن تجربيات، رشد كرده است و بدين ترتيب در اوج جهان انديشه قرار گرفته است و مردم او را پيامبر مى‌نامند. حضرت عيسى عليه السلام عملًا با چنين وضعى روبرو شد، زيرا برخى از آنها هنگامى كه عيسى‌ آنها را به سوى خدا مى‌خواند بدو گفتند:

تو تنها پيامبر انديشه‌هاى پستى و ما از تو بى‌نيازيم، زيرا آنها گمان مى‌كردند از نظر تحصيلات و انديشه با عيسى‌ در يك رده بودند!

در مورد موضع آنها پيرامون معاد و بازگشت به سوى خداوند، وجود بهشت و دوزخى كه قرآن كريم از آنها سخن مى‌گويد و ما را به ايمان آوردن بدان فرمان مى‌دهد، آنها تأويلات گوناگونى را در پيش مى‌گيرند، مثلًا «حلّاج» معتقد بود كه بهشت حقيقى، شناخت ولىّ است و دوزخ حقيقى جهل نسبت به ولىّ است. او معتقد بود كه ولىّ مى‌تواند امور را در غير قالب خود قرار دهد. او مى‌گويد محال است اين جسم پس از مرگ به شكل خود باز گردد.

امّا ديدگاه اسلامى بر آزادى انسان در عملكردهاى خود تأكيد دارد و معتقد است هر چه بر او- چه خير و چه شر- جارى شود در حقيقت، برخاسته از عملكرد


صفحه 189

خود او است و آدمى در گرو كار خويش است و هر چه هم گناهش فزونى بگيرد باز در پرتو توجّه به خداوند سبحان و توبه به درگاه او اميدرهايى از بارگران اين گناهان را دارد.

بدون ترديد ديدگاه قرآنى بر ديگر ديدگاهها برترى دارد، قابليتهاى انسان، مسير و سرنوشت او را با بيان سه انديشه، مشخص مى‌سازد:

1- اين كه انسان، در هر كارى كه به آن مى‌پردازد، آزاد و مختار است.

2- اين كه انسان با رويدادهاى پيرامون خود پيوند مستقيم دارد، خواه رويدادهايى كه مستقيماً به او مربوط است و يا رويدادهايى كه به طبيعت اختصاص دارد.

3- اين كه انسان مى‌تواند از اعمال شرّى كه بدان پرداخته رهايى يابد؛ اعمالى كه به مقتضاى آن، آدمى به سقوط كشانده مى‌شوند.

مفهوم اين سخن آن است كه انسان مى‌تواند سرنوشت خود را بيافريند، چنانكه مى‌تواند آن را تغيير دهد.

اما انديشه فلسفىِ بسته و جامد مى‌گويد: انسان، جامعه، طبيعت، فرشتگان و خداوند سبحان، همگى از تغيير دادن وضع موجود، ناتوان هستند و امور از هنگامى كه خداوند، هستى را آفريده به پايان رسيده است. اين منطق همان گونه كه آشكار است با گرايشهاى فرصت طلبانه نهفته در نهاد حاكمانِ آزمند و زورگويانى كه آن را ابزارى مى‌سازند براى سركوب كردن حركت بشر به سوى آزادى، پيشرفت و گرايش در به دوش كشيدن مسؤوليت حقيقى، همسويى دارد.

از همين جا واپسگرايى اين فلسفه و دورى آن از پيشرفت و سلامت، ثابت مى‌شود، زيرا با وجدان و فطرت انسان تناقض دارد. اين فلسفه حتّى اگر ميليونها حجّت و برهان در مفيد بودن خود، همراه داشته باشد باز هم نادرست است، زيرا وجدان آدمى قويترين دليل و آشكارترين برهان و شيوه است.


صفحه 190

چهارم- انسان، حيوان متكلّم‌

اين فلسفه انسان را به حيوانى متكلّم بدل مى‌كند كه جز سخن گفتن هيچ صفت ديگرى از صفات انسانى را همراه ندارد، اين سخن گفتن هم مادامى كه اراده انسان خاموش است نه فايده‌اى دارد و نه بارى از دوش بر مى‌گيرد، در حالى كه ديدگاه اسلامى به آدمى اوج مى‌دهد و او را در رده فرشتگان و بلكه بالاتر از ايشان مى‌نهد.

هنگامى كه اسلام مردم را مخاطب قرار مى‌دهد و تأكيد مى‌كند كه اراده، تصميم و گزينش آنها هستى را تغيير مى‌دهد- چه رسد به تغيير خود آنها-، ملكوت آسمانها و زمين را بديشان‌ارمغان مى‌كند، مشروط به‌اين كه موصوف به‌ايمان وراستى‌باشند.

پنهان نماند كه فلسفه اسلامى در تربيت مردم، رشد موهبتهاى ايشان، به آزاد كردن پتانسيلهاى آنها و اصلاح امورشان مهمترين و بزرگترين تأثير مثبت را دارد و اين از آن روست كه اسلام اميد به پيشرفت را به آنها عطا مى‌كند و تشويقشان مى‌كند تا براى رسيدن به وجود مطلق باريتعالى‌ بكوشند.

هر كه قرآن را بخواند و در آيات آن ژرف بيانديشد به وضوح در مى‌يابد كه خداوند متعال همه هستى و موجودات را به قدرت خود نسبت مى‌دهد و نه به قدرت ديگرى، مگر يك مقوله كه همان اعمال آدميان است، بدين مفهوم كه خداوند بر هر چيزى تواناست و از نشانه‌هاى توانايى او اين است كه مسير و سرنوشت انسان را به خود او واگذارده است. خداوند سبحان مى‌فرمايد:

... إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى‌ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ...[1].

«... همانا خداوند، امور قومى را تغيير نمى‌دهد مگر آنچه را در خود دارند تغيير دهند...»

[1]- سوره رعد، آيه 11.


صفحه 191

فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ‌[1].

«هر كه يك مثقال خوبى كند آن را مى‌بيند و هر كه يك مثقال بدى كند آن را مى‌بيند.»

يعنى نخستين مقياس در سطح حركت بشرى و چگونگى سرنوشت ايشان، همان عمل آنهاست در زندگى و تقدير الهى بسته و جامدى در كار نيست كه سرنوشت آدميان را رقم زند.

براى روشنتر كردن اين انديشه بنيادين اسلامى ناگزير بايد به احاديث امامان عليهم السلام و مناظره‌هاى ايشان با مخالفين و توضيحات آنها براى شاگردانشان باز گرديم. از جمله اين مناظره‌ها، سخنان امام رضا عليه السلام است كه در زمان مأمون زندگى مى‌كرد و با دوره ترجمه و ترويج مكاتب فلسفىِ هند، يونان باستان، ايران، و مانوى، زرتشتى و نو افلاطونى، همروزگار بود. اين مكاتب فلسفى، جامعه اسلامى آن روز را به سه دليل مورد يورش قرار مى‌دادند:

1- به سبب برنامه‌هاى غلط و شكست خورده در چگونگى وارد كردنشان.

2- به سبب سياست عمدى و آگاهانه مأمون كه مى‌خواست جامعه مسلمان را با مسائلى دست به گريبان كند كه نيازى بدان نداشتند، قصد مأمون از اين امور، استوار كردن پايه‌هاى حكومت خود و از ميان بردن مخالفان سياسى و با پوشش انحراف فكرى بود.

3- به سبب آزاديهاى گسترده‌اى كه به يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان داده شده بود، تا در پرتو سركوب كردن صداى اصيل اسلامى كه از گلوى امامان اهل بيت و پيروان آنها بيرون مى‌آمد ترويج انديشه‌ها و باوريشان بپردازند.

يكى از مناظره‌هاى امام رضا عليه السلام با عمران صابى بود. او از فرقه صائبه بود كه ستارگان را مى‌پرستيدند. عمران به حضرت عرض كرد: سرورم! آيا درباره خالق به‌

[1]- سوره زلزال، آيات 7- 8.