آفرينش چيست؟
با درنگ در احاديث پيامبر و اهل بيت او به حقايق خلقت پى مىبريم؛ حقايقى كه پس از يادآوريهاى پيامبر و اهل بيت او با فطرت و وجدانمان نيز آنها را احساس مىكنيم، با آگاهى از اين كه سخن آنها شرارههايى هستند از نور قرآن كريم و هدايتى از آيات مباركه آن.
اينك آنچه را بيان مىداريم بخشى از همين احاديث است كه حقايق آفرنيش جهان را ياد مىآورَد و مشكلاتى را حل مىكند كه بشريت در آن سرگردان مانده و به ناكجا آباد كشيده شده است.
خدا بود و چيزى با او نبود
بشريت نتوانسته است اين حقيقت آسان را درك كند كه «اللَّه» تنها آفرينندهاى است كه پيش از هر چيز بوده و همه چيز را از عدم آفريده است. اين از آن روست كه مردمان، خدا را با خلق او سنجيدند، لذا گمراه شدند، در حالى كه اگر ميان خالق و مخلوق تشابهى مىبود، ديگر نياز به خالق منتفى مىگشت، اگر چه هر پديده مخلوقى گواه آفرينندهاى است كه آن را آفريده و ابداع كنندهاى است كه آن را ابداع كرده.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره در خطبهاى مىفرمايد: «زمانها و روزگارها با او همراه نيستند، آلات و اسباب او را يارى نمىكنند، هستى او از زمانها، وجود او از عدم و نيستى، ازلى بودن و هميشگى او از آغاز، سبقت و پيشى گرفته- تا اين كه مىفرمايد- آرامش و جنبش بر او جارى نمىشود و چگونه آنچه را قرار داده بر او قرار مىگيرد و آنچه پديد آورده در او پديد آيد و آنچه احداث كرده در او حادث شود اگر چنين مىبود ذات او تغيير مىيافت و كنه از جزء جزء مىشد و حقيقت او
از ازلى و هميشگى امتناع مىورزيد- تا اين كه مىفرمايد- به هر چه اراده هستى او كند مىفرمايد: باش پس موجود مىشود، نَه به وسيله آوازى است كه (در گوشها) فرو رود و نه به سبب فريادى است كه شنيده شود، و جز اين نيست كه كلام خداوند فعلى است از او كه آن را ايجاد كرده و مانند آن پيش از آن موجود نبوده است و اگر مخلوق قديم بود هر آينه خداى دوم بود، گفته نمىشود (كه خداوند) به وجود آمد بعد از آنكه نبود، پس صفات خلف شده بر او جارى شود و بين خلق شدهها و او فرقى نباشد و او را بر آنها مزيت و برترى نماند، پس آفريننده و آفريده شده برابر شده و پديد آورنده و پديد آورده شده يكسان گردد.»[1]
درباره دليل وجدانى پيرامون آفرينش و حدوث پديدهها، امام صادق عليه السلام سخنى دارد، اين حديث از ابن ابى العوجاء نقل مىشود و آن هنگامى بود كه امام صادق عليه السلام با او گفتگو مىكرد و او در روز دوم و سوم بازگشت و عرض كرد: دليل مخلوق بودن اجسام چيست؟ امام عليه السلام فرمود: من چيزى خُرد و يا كلان نيافتم مگر آن كه به هنگام پيوستن به مانند خود بزرگتر مىگردد، در اين روند، زوال و انتقال از وضع نخست، نهفته است، در حالى كه اگر قديم مىبود نه زوال مىپذيرفت و نه تحوّل، زيرا آنچه زوال و تحوّل پذيرد مىتواند وجود يابد و يا باطل شود، پس با وجود يافتن پس از عدم در حدوث وارد مىشود و با ازلى بودنش در قديم گام مىنهد و حال آن كه صفتازليت وعدميت در يك چيز باهم گرد نمىآيند.
عبدالكريم گفت: گيريم كه اين دو وضع و دو زمانى را كه بيان كردى و بر حدوث پديدهها استدلال نمودى دريافتيم، ولى فرض كنيم همه پديدهها همچنان خُرد باقى بمانند، اينك از كجا بر حدوث آنها استدلال مىكنيد؟ امام عليه السلام فرمود: ما درباره اين جهانِ ساخته شده سخن مىگوييم، ولى اگر آن را برداريم و جهان
[1]- بحارالانوار، ج 54، ص 30، روايت 6.
ديگرى به جاى آن نهيم اين خود بزرگترين دليل حادث بودن است كه ما جهان را برداشتهايم و جهان ديگرى جاى آن نهادهايم. امّا اگر مرا ملزم به پاسخ كنى مىگويم: پديدهها مادامى كه كوچك هستند در و هم چنين مىآيند كه اگر با مانند خود جمع شوند بزرگتر مىگردند و همين جواز تغيير، آن را از قدم خارج مىكند چنانكه همين تغيير آن را در حدوث وارد مىسازد و ديگر براى تو چيزى نيست اى عبدالكريم! پس او سخنش را قطع كرد و خوار و خاموش ماند.»[1]
پرسشى كه بر زبان مردم تكرار مىشد اين بود كه خداوند پديدهها را از چه چيز آفريد؟ جواب امامان اين بود كه: خداوند آنها را از لاشيء آفريد. در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه پرسشگر عرض كرد: پس خداوند شيء را از شيء آفريده است و يا از لاشيء؟ امام صادق عليه السلام فرمود: «شيء آفريده شد ولى نه از شيئى كه پيش از آن بوده باشد و اگر شئى از شيئى آفريده شده بود پس براى هميشه انقطاع نداشت- اين زنجيره ادامه پيدا مىكرد- و اينچنين مىشد كه خداوند پيوسته بوده و شيئى همراه او بوده است ليكن خدا بود در حالى كه شيئى با او نبود، سپس شئي را آفريد كه همه پديدهها از آن پديد آمدند و آن آب بود.»[2]
امام صادق عليه السلام به هنگام استدلال با زنديقى همين سخن را گفت و آن چنانكه هشام بن حكم روايت مىكند چنين است: «شخص زنديق از امام صادق عليه السلام پرسيد: خداوند پديدهها را از چه چيز آفريد؟
امام عليه السلام فرمود: از لا شىء. او گفت: چگونه از لا شىء، شىء پديد مىآيد؟
امام عليه السلام فرمود: پديدهها، يا از شىء آفريده شدهاند و يا از لاشئي، پس اگر از شيئى پديد آمده كه با خدا بوده لذا اين شئي قديم است و قديم، مخلوق نيست و نابود نمىشود و دگرگونى نمىپذيرد و آن شئي بايد يك جوهر و يك رنگ داشته
[1]- بحارالانوار، ص 62، روايت 32.
[2]- همان، ج 54، ص 67، روايت 44.
باشد، پس اين رنگهاى گوناگون و جواهر فراوانِ موجود در اين جهان كه گونههاى متفاوتى هم دارند از كجا آمدهاند؟ و اگر شيئى كه پديدهها از او پيدا شدهاند زنده است پس مرگ از كجا آمده؟ و اگر مرده است پس حيات از كجا پديد آمده است؟
و روا نيست كه از مرده و زندهاى باشند كه هر دو قديمند و برقرار، زيرا مرده از زندهاى نمىآيد و همچنان كه زنده باشد، چنانكه مرده نمىتواند با نسبت مرگى كه بدو مىدهند قديم باشد، زيرا مرده قدرت ندارد پس بقا نمىتواند داشته باشد. او گفت: پس چرا مىگويند اشياء ازلى هستند؟ امام فرمود: اين سخن جماعتى است كه تدبير كننده اشياء را انكار كردند، پس از پذيرفتن فرستادگان خدا و سخنانشان، انبياء و خبر دادن آنها از خدا سرباز زدند.»[1]
بدين ترتيب تفكّر در طبيعت مخلوقات و نشانههاى خلقت در آنها، علامات تحوّل، دلايل حدوث و مصنوع بودن، همگى ما را به حقيقت وجود آنها كه به خدايشان وابستهاند و به سازنده شان تكيه دارند هدايت مىكنند، ليكن مشكلات مهم ديگرى باقى مىمانَد كه چنين است: براين اساس آفرينش هستى چگونه به وقوع پيوسته است؟ پاسخ اين است كه تنها ابداع و خلق در كار است نه چيز ديگرى. خداوند بسيار توانا، ابداع را آفريد، اراده و مشيت را خلق كرد (مثلًا كلمه كن را آفريد) و بدين ترتيب هستى را پديد آورد.
در حديث شريفى منقول از امام رضا عليه السلام در پاسخ به پرسشهاى عمران صابى آمده است كه فرمود: «بدان كه ابداع، مشيت و اراده، مفاهيمى يكسان دارند ليكن اسامى آنها سه تاست.
نخستين ابداع، اراده و مشيت او همان حروف است كه اصل هر چيزى، راهنماى هر درك كنندهاى و حلّ هر مشكلى قرارشان داده.[2]»
[1]- بحارالانوار، ص 77، روايت 53.
[2]- همان، ج 54، ص 50.
بدين ترتيب احاديث، حقيقتى را بيان مىكنند كه حدّ فاصل ميان ديدگاههاى وحي و انگارههاى فلسفى به شمار مىآيد و آن چنين است كه اراده، خود آفريدهاى از آفريدههاى خدا و فعلى از افعال اوست و به همراه خدا قديم نيست واز سليمان جعفرى روايت شده كه گفت: امام رضا عليه السلام: «مشيت از صفات افعال است و هر كه گمان كند خداوند، هماره اراده كننده و مشيت كننده بوده است يكتاپرست نيست.»[1]
[1]- بحارالانوار، ص 37، روايت 12.
فصل چهارم: ويژگيهاى باورمندان بداء
در حديث شريفى از امام باقر و يا امام صادق آمده است كه فرمود: «خداوند عزّوجلّ به چيزى چونان بداء بزرگ داشته نشده است.»[1]
ريّان بن صلت مىگويد: از امام رضا عليه السلام شنيدم كه فرمود: «خداوند هرگز پيامبرى را بر نيانگيخت مگر با تحريم شراب و ايمان به بداء الهى.»[2]
در حديث ديگرى روايت شده از مالك جهنى آمده است كه گفت: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: «اگر مردم از اجر و پاداش اعتقاد به بداء آگاه بودند در سخن گفتن پيرامون آن سستى نمىورزيدند.[3]»
چرا به آگاهى از بداء اين گونه تأكيد شده است و ايمان بدان، سخن گفتن پيرامون آن و بزرگداشت خداوند با آن، چنين مورد تشويق قرار گرفته است؟
زيرا هر كه به بداء ايمان آورَد و از ديدگاه بداء به حقايق آفرينش بنگرد و در زندگى با باور به بداء، ره بپويد از ديگران كاملًا متمايز خواهد بود، هر چه ايمان و آگاهى انسان از اين عقيده فزونى يابد، نور، عزم، فعاليت و پايدارى در او افزايش مىيابد.
[1]- بحارالانوار، ج 4، ص 107.
[2]- كافى، ج 1، ص 149، باب بداء.
[3]- كافى، ج 1، ص 149، باب بداء.
الف- آزادى يافتن
اين ديدگاه آدمى را از كليه جبرهاى مادّى مىرهانَد:
1- بداء انسان را از سابقه، تاريخ و هر آنچه در زندگى اوست آزاد مىسازد، پس چون من- براى مثال- از قومى عقب مانده هستم ضرورتاً نبايد عقب مانده بمانم، اگر انسانى بدبخت، تهىدست و مستضعف هستم لزوماً نبايد بر اين وضع باقى باشم، بلكه مىتوانم خود را از گذشته زندگى خويش آزاد كنم اگر در گذشته اهل گنهكارى و تبهكارى بودم شايسته نيست كه يأس به خود راه دهم و از رحمت خدا نوميد گردم. هيچ يك از اين امور نمىتواند مرا وا دارد كه در سلّول تاريك تاريخ خود ويا قومم باقىبمانم، زيرا خدا آنچهبخواهد مىكند وهر روزهبهكارى مىپردازد ومقام كبريايىاش توبه خطاكارانرا مىپذيرد. آيهتوبه ساحرانى كه در مدّتى طولانى از عمرشان، فرعون را مىپرستيدند نپذيرفت؟ چون آنها توبه كردند خدا توبه آنها را پذيرفت. چنانكه پروردگار توبه قوم يونس را نيز قبول كرد. خداوند مىفرمايد:
فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ[1].
«چرا مردم هيچ قريهاى به هنگامى كه ايمانشان سودشان مىداد ايمان نياوردند مگر قوم يونس كه چون ايمان آوردند عذاب ذلت در دنيا را از آنان برداشتيم و تا هنگامى كه اجلشان فرا رسيد از زندگى برخوردارشان كرديم.»
إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا ...[2].
«اگر نيكى كنيد به خود مىكنيد و اگر بدى كنيد به خود مىكنيد...»
2- انسان در پرتو آگاهى از بداء و امكان متحوّل شدن، از جبر بايدهاى اجتماعى، آزادى مىيابد. او مجبور نيست بتهايىرا بپرستد كه جامعهاو مىپرستد،
[1]- سوره يونس، آيه 98.
[2]- سوره اسراء، آيه 7.
چنانكه ضرورتاً نبايد به همان فرهنگى روى آورَد كه جامعه او روى آورده است، و ضرورتاً نبايد همان عاداتى را بپذيرد كه جامعه او پذيرفته است.
اگر چه اين صحيح است كه فشار فراوان جامعه به حدّى است كه مىتواند آن را نظير قدرت جاذبهاى دانست كه احساس نمىشود، ولى چونان دستبندى كه مچ را در بر مىگيرد، انسان را در برگرفته است، امّا قدرت، ولايت و ملكوت، از آنِ خداست و هرگاه به خدا توكل كنيم خداوند نيز افقهاى گسترده زندگى را در پيش نگاه ما مىگشايد، آيا حضرت ابراهيم در برابر جامعه خود از پدرش گرفته تا قومش طغيان نورزيد؟ و آيا خداوند حقيقت آسمانها و زمين را بدو نمايان ننمود؟
پروردگار مىفرمايد:
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَاماً آلِهَةً إِنِّي أَرَاكَ وَقَوْمَكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ* وَكَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ[1].
«و ابراهيم پدرش آزر را گفت: آيا بتان را به خدايى مىگيرى؟ تو و قومت را آشكارا در گمراهى مىبينم، بدين سان به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم تا از اهل يقين گردد.»
إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ* وَحَاجَّهُ قَوْمُهُ قَالَ أَتُحَاجُّونِّي فِي اللَّهِ وَقَدْ هَدَانِ وَلَا أَخَافُ مَاتُشْرِكُونَ بِهِ إِلَّا أَن يَشَاءَ رَبِّي شَيْئاً وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ[2].
«من از روى اخلاصروى به كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است، و من از مشركان نيستم، و قومش با او به ستيزه برخاستند. گفت: آيا درباره اللَّه با من ستيزه مىكنيد، و حال آن كه او مرا هدايت كرده است، من از آن چيزى كه شر يك او مىانگاريد نمىترسم، مگر آن كه پروردگار من چيزى را بخواهد. علم پروردگار من همه چيز را در
[1]- سوره انعام، آيات 74- 75.
[2]- همان، آيات 79- 80.