بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 199

باشد، پس اين رنگهاى گوناگون و جواهر فراوانِ موجود در اين جهان كه گونه‌هاى متفاوتى هم دارند از كجا آمده‌اند؟ و اگر شيئى كه پديده‌ها از او پيدا شده‌اند زنده است پس مرگ از كجا آمده؟ و اگر مرده است پس حيات از كجا پديد آمده است؟

و روا نيست كه از مرده و زنده‌اى باشند كه هر دو قديمند و برقرار، زيرا مرده از زنده‌اى نمى‌آيد و همچنان كه زنده باشد، چنانكه مرده نمى‌تواند با نسبت مرگى كه بدو مى‌دهند قديم باشد، زيرا مرده قدرت ندارد پس بقا نمى‌تواند داشته باشد. او گفت: پس چرا مى‌گويند اشياء ازلى هستند؟ امام فرمود: اين سخن جماعتى است كه تدبير كننده اشياء را انكار كردند، پس از پذيرفتن فرستادگان خدا و سخنانشان، انبياء و خبر دادن آنها از خدا سرباز زدند.»[1]

بدين ترتيب تفكّر در طبيعت مخلوقات و نشانه‌هاى خلقت در آنها، علامات تحوّل، دلايل حدوث و مصنوع بودن، همگى ما را به حقيقت وجود آنها كه به خدايشان وابسته‌اند و به سازنده شان تكيه دارند هدايت مى‌كنند، ليكن مشكلات مهم ديگرى باقى مى‌مانَد كه چنين است: براين اساس آفرينش هستى چگونه به وقوع پيوسته است؟ پاسخ اين است كه تنها ابداع و خلق در كار است نه چيز ديگرى. خداوند بسيار توانا، ابداع را آفريد، اراده و مشيت را خلق كرد (مثلًا كلمه كن را آفريد) و بدين ترتيب هستى را پديد آورد.

در حديث شريفى منقول از امام رضا عليه السلام در پاسخ به پرسشهاى عمران صابى آمده است كه فرمود: «بدان كه ابداع، مشيت و اراده، مفاهيمى يكسان دارند ليكن اسامى آنها سه تاست.

نخستين ابداع، اراده و مشيت او همان حروف است كه اصل هر چيزى، راهنماى هر درك كننده‌اى و حلّ هر مشكلى قرارشان داده.[2]»

[1]- بحارالانوار، ص 77، روايت 53.

[2]- همان، ج 54، ص 50.


صفحه 200

بدين ترتيب احاديث، حقيقتى را بيان مى‌كنند كه حدّ فاصل ميان ديدگاههاى وحي و انگاره‌هاى فلسفى به شمار مى‌آيد و آن چنين است كه اراده، خود آفريده‌اى از آفريده‌هاى خدا و فعلى از افعال اوست و به همراه خدا قديم نيست واز سليمان جعفرى روايت شده كه گفت: امام رضا عليه السلام: «مشيت از صفات افعال است و هر كه گمان كند خداوند، هماره اراده كننده و مشيت كننده بوده است يكتاپرست نيست.»[1]

[1]- بحارالانوار، ص 37، روايت 12.


صفحه 201

فصل چهارم: ويژگيهاى باورمندان بداء

در حديث شريفى از امام باقر و يا امام صادق آمده است كه فرمود: «خداوند عزّوجلّ به چيزى چونان بداء بزرگ داشته نشده است.»[1]

ريّان بن صلت مى‌گويد: از امام رضا عليه السلام شنيدم كه فرمود: «خداوند هرگز پيامبرى را بر نيانگيخت مگر با تحريم شراب و ايمان به بداء الهى.»[2]

در حديث ديگرى روايت شده از مالك جهنى آمده است كه گفت: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى‌فرمود: «اگر مردم از اجر و پاداش اعتقاد به بداء آگاه بودند در سخن گفتن پيرامون آن سستى نمى‌ورزيدند.[3]»

چرا به آگاهى از بداء اين گونه تأكيد شده است و ايمان بدان، سخن گفتن پيرامون آن و بزرگداشت خداوند با آن، چنين مورد تشويق قرار گرفته است؟

زيرا هر كه به بداء ايمان آورَد و از ديدگاه بداء به حقايق آفرينش بنگرد و در زندگى با باور به بداء، ره بپويد از ديگران كاملًا متمايز خواهد بود، هر چه ايمان و آگاهى انسان از اين عقيده فزونى يابد، نور، عزم، فعاليت و پايدارى در او افزايش مى‌يابد.

[1]- بحارالانوار، ج 4، ص 107.

[2]- كافى، ج 1، ص 149، باب بداء.

[3]- كافى، ج 1، ص 149، باب بداء.


صفحه 202

الف- آزادى يافتن‌

اين ديدگاه آدمى را از كليه جبرهاى مادّى مى‌رهانَد:

1- بداء انسان را از سابقه، تاريخ و هر آنچه در زندگى اوست آزاد مى‌سازد، پس چون من- براى مثال- از قومى عقب مانده هستم ضرورتاً نبايد عقب مانده بمانم، اگر انسانى بدبخت، تهى‌دست و مستضعف هستم لزوماً نبايد بر اين وضع باقى باشم، بلكه مى‌توانم خود را از گذشته زندگى خويش آزاد كنم اگر در گذشته اهل گنهكارى و تبهكارى بودم شايسته نيست كه يأس به خود راه دهم و از رحمت خدا نوميد گردم. هيچ يك از اين امور نمى‌تواند مرا وا دارد كه در سلّول تاريك تاريخ خود ويا قومم باقى‌بمانم، زيرا خدا آنچه‌بخواهد مى‌كند وهر روزه‌به‌كارى مى‌پردازد ومقام كبريايى‌اش توبه خطاكاران‌را مى‌پذيرد. آيه‌توبه ساحرانى كه در مدّتى طولانى از عمرشان، فرعون را مى‌پرستيدند نپذيرفت؟ چون آنها توبه كردند خدا توبه آنها را پذيرفت. چنانكه پروردگار توبه قوم يونس را نيز قبول كرد. خداوند مى‌فرمايد:

فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى‌ حِينٍ‌[1].

«چرا مردم هيچ قريه‌اى به هنگامى كه ايمانشان سودشان مى‌داد ايمان نياوردند مگر قوم يونس كه چون ايمان آوردند عذاب ذلت در دنيا را از آنان برداشتيم و تا هنگامى كه اجلشان فرا رسيد از زندگى برخوردارشان كرديم.»

إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا ...[2].

«اگر نيكى كنيد به خود مى‌كنيد و اگر بدى كنيد به خود مى‌كنيد...»

2- انسان در پرتو آگاهى از بداء و امكان متحوّل شدن، از جبر بايدهاى اجتماعى، آزادى مى‌يابد. او مجبور نيست بتهايى‌را بپرستد كه جامعه‌او مى‌پرستد،

[1]- سوره يونس، آيه 98.

[2]- سوره اسراء، آيه 7.


صفحه 203

چنانكه ضرورتاً نبايد به همان فرهنگى روى آورَد كه جامعه او روى آورده است، و ضرورتاً نبايد همان عاداتى را بپذيرد كه جامعه او پذيرفته است.

اگر چه اين صحيح است كه فشار فراوان جامعه به حدّى است كه مى‌تواند آن را نظير قدرت جاذبه‌اى دانست كه احساس نمى‌شود، ولى چونان دستبندى كه مچ را در بر مى‌گيرد، انسان را در برگرفته است، امّا قدرت، ولايت و ملكوت، از آنِ خداست و هرگاه به خدا توكل كنيم خداوند نيز افقهاى گسترده زندگى را در پيش نگاه ما مى‌گشايد، آيا حضرت ابراهيم در برابر جامعه خود از پدرش گرفته تا قومش طغيان نورزيد؟ و آيا خداوند حقيقت آسمانها و زمين را بدو نمايان ننمود؟

پروردگار مى‌فرمايد:

وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَاماً آلِهَةً إِنِّي أَرَاكَ وَقَوْمَكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ* وَكَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ‌[1].

«و ابراهيم پدرش آزر را گفت: آيا بتان را به خدايى مى‌گيرى؟ تو و قومت را آشكارا در گمراهى مى‌بينم، بدين سان به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم تا از اهل يقين گردد.»

إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ* وَحَاجَّهُ قَوْمُهُ قَالَ أَتُحَاجُّونِّي فِي اللَّهِ وَقَدْ هَدَانِ وَلَا أَخَافُ مَاتُشْرِكُونَ بِهِ إِلَّا أَن يَشَاءَ رَبِّي شَيْئاً وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْ‌ءٍ عِلْماً أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ‌[2].

«من از روى اخلاص‌روى به كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريده است، و من از مشركان نيستم، و قومش با او به ستيزه برخاستند. گفت: آيا درباره اللَّه با من ستيزه مى‌كنيد، و حال آن كه او مرا هدايت كرده است، من از آن چيزى كه شر يك او مى‌انگاريد نمى‌ترسم، مگر آن كه پروردگار من چيزى را بخواهد. علم پروردگار من همه چيز را در

[1]- سوره انعام، آيات 74- 75.

[2]- همان، آيات 79- 80.


صفحه 204

برگرفته است، آيا پند نمى‌گيريد؟»

او با اطمينان كامل در برابر قوم خود ايستاد و با صراحت بديشان اعلان كرد كه مادامى كه به خدا ايمان دارد و بدو شرك نمى‌روزد از هيچ چيز نمى‌ترسد. خداوند مى‌فرمايد:

وَكَيْفَ أَخَافُ مَا أَشْرَكْتُمْ وَلَا تَخَافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ مَالَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَاناً فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ‌[1].

«چرا از آن چيزى كه شريك خدايش ساخته‌ايد بترسم در حالى كه شما چيزهايى را كه خداوند هيچ دليلى درباره آنها نازل نكرده است مى‌پرستيد و بيمى به دل راه نمى‌دهيد؟ اگر مى‌دانيد بگوييد كه كدام يك از اين دو گروه به ايمنى سزاوارترند؟»

3- آدمى از ترس طبيعت رها مى‌شود و به جاى آن كه طبيعت را بپرستيد و آن را حاكم بر خويش ببيند به فرمانبرى از خود وادارش مى‌كند و محكوم و مسخّر خواست خود مى‌گرداندش.

ملكه سبا و مردم او خورشيد را مى‌پرستيدند، لذا ملكه سبا راه به جايى نمى‌بُرد. خداوند سبحان به نقل از هدهد پرنده مى‌فرمايد:

وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ‌[2].

«ديدم كه خود و مردمش به جاى خداى يكتا آفتاب را سجده مى‌كنند و شيطان اعمالشان را در نظرشان بياراسته است و از راه خدا منحرفشان كرده است، چنان كه روى هدايت نخواهند ديد.»

ولى خداوند به‌سليمان كه خدا را مى‌پرستيد وبزرگ مى‌داشت حكومتى بخشيد كه شايسته هيچ كس پس از او نبود و باد را به تسخير او در آورد و سخن گفتن‌

[1]- سوره انعام، آيه 81.

[2]- سوره نمل، آيه 24.


صفحه 205

پرندگان را به او آموخت و نزد او كسى بود كه اريكه ملكه سبا را در يك چشم به هم زدن از يمن به كنعان نزد او آورد، اينها همه از آن رو بود كه او خدا را مى‌پرستيد و تابع طبيعت نبود. خداوند از زبان او مى‌فرمايد:

قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكاً لَايَنْبَغِي لِأِحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ* فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ‌[1].

«گفت: اى پروردگار من مرا بيامرز و مرا مُلكى عطا كن كه پس از من كسى سزاوار آن نباشد كه تو بخشاينده‌اى، پس باد را رام او كرديم كه بنرمى هر جا كه آهنگ مى‌كرد به فرمان او مى‌رفت.»

چنانكه مى‌بينيد سليمان از خداى خود طلب آمرزش مى‌كند و خدا نيز توبه او را مى‌پذيرد. او به درگاه خداوندى دعا مى‌كند و خداوند دعاى او را استجابت مى‌فرمايد. اگر سليمان در هنگامى كه گرفتار فتنه شد و به پرتگاه نوميدى سقوط مى‌كرد و گمان مى‌بُرد كه از دوزخيان است و براى هميشه بايد در آتش دوزخ بماند توبه نمى‌كرد و مورد بخشش قرار نمى‌گرفت، ليكن او در پرتو آگاهى از بداء وقدرت الهى پرواز كرد، زيرا مى‌دانست كه رحمت خدا بر خشمش پيشى دارد و قضاى او بر قدرتش چيره است و از گناه گنهكار در مى‌گذرد و در نتيجه ممكن است كه آدمى خود را پس از تباهى اصلاح كند. او با اين بينش پرواز كرد و به جايى رسيد كه نَه تنها خود را اصلاح كرد، بلكه به حكومتى بزرگ دست يافت.

اينك اين پرسش پيش مى‌آيد: چرا سليمان پس از احساس گناه و طلب آمرزش از خداى خود حكومتى بزرگ تقاضا كرد؟ شايد پاسخ آن باشد كه انسان پس از استغفار از خداى خود، او را توبه‌پذير مى‌يابد و به قدرت مطلق و رحمت گسترده او ايمان مى‌آورَد و در اين هنگام است كه آرمانهاى سركوب شده خود را به خاطر مى‌آورَد، در مى‌يابد كه محقّق شدن آنها در پرتو فضل الهى و رحمت گسترده او،

[1]- سوره ص، آيات 35- 36.


صفحه 206

امرى است شدنى، و لذا چرا آن را از خدايى طلب نكند كه توبه او را پذيرفته است و فسادش را اصلاح فرموده است و بديهايش را به نيكى بدل كرده است؟ چرا افزون بر آن را از چنين خداى بخشنده، مهربان، توانگر و توانمندى طلب نكند، زيرا او مى‌طلبد و خدا مى‌دهد.

از اين جاست كه روح بداء را در آن سوى چنين تقاضاى عظيمى و حكومت گسترده‌اى، نهفته مى‌بينيم.

4- انسان از طاغوت و حكومت او، حتّى اگر دستگاههاى طاغوتى او را در برگرفته باشند آزاد مى‌شود، مثال آن، آسيه همسر فرعون است كه به خدا ايمان آورد و دانست كه خداوند دعاى او را مستجاب مى‌كند، لذا عرض كرد:

... رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‌[1].

«... اى پروردگار من! براى من در بهشت نزد خود خانه‌اى بناكن و مرا از فرعون و عملش نجات ده و مرا از مردم ستمكار برهان.»

و يا همچون ساحرانى كه ابزارى بودند در دستگاه تبليغات گمراه كننده فرعونى.

خداوند سبحان ماجراى آنها را اين چنين براى ما روايت مى‌فرمايد:

وَ أُلْقِيَ الْسَّحَرَةُ سَاجِدِينَ* قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِينَ* رَبِّ مُوسَى‌ وَهَارُونَ* قَالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّ هذَا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِي الْمَدِينَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهَا أَهْلَهَا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ‌[2].

«جادوگران به سجده وادار شدند. گفتند: به پروردگار جهانيان ايمان آورديم، پروردگار هارون و موسى‌. فرعون گرفت: آيا پيش از آن كه من به شما رخصت دهم به او ايمان آورديد؟ اين حيله‌اى است كه درباره اين شهر انديشيده‌ايد تا مردمش را بيرون كنيد، بزودى خواهيد دانست.»

[1]- سوره تحريم، آيه 11.

[2]- سوره اعراف، آيات 120- 123.