بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 21

مى‌كند، گاهى با جهاد، كشتن و كشته شدن در راه او، ليكن شناخت خدا از همه گونه‌هاى پرستش، برتر است، زيرا از راه شناخت خداست كه فريضه‌ها به كمال مى‌رسد و از همين راه است كه پذيرفته مى‌افتد، پس كسى كه نماز بگزارد و نداند براى چه كسى نماز مى‌گزارد، يا روزه بگيرد و نداند كه براى چه كسى روزه مى‌گيرد و كسى كه جهاد كند و كشته شود و نداند كه در راه چه كسى جهاد كرده و كشته شده است، اعمالش بيهوده و موجب حسرت خواهد بود و گاهى دنيا و آخرت را در كنار هم از كف مى‌نهد، زيرا تلاشش نقش بر آب مى‌شود، نكوهيده، تار و مار در گوشه‌اى زانوى غم به بغل مى‌گيرد.

بنابراين از امام على عليه السلام روايت شده است: «سر آغاز پرستش خدا شناخت اوست و اصل شناخت او اعتقاد به يگانگى اوست و نظام يگانى او نفى صفات از اوست. شأن او بسى اجلّ از آن است كه صفات بر او وارد آيد، زيرا به گواهى عقل هر كه صفات بر او وارد آيد دست پرورده است و همه عقول گواهند كه مقام كبريايش سازنده و پردازنده است نه دست پرورده و ساخته شده...»[1]

اينك براى اين كه نقطه آغاز اين بحث پر دامنه را مهيّا سازيم، شايسته است با توسّل به احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و روايات اهل بيت عليهم السلام بدين مهم همّت گماريم، كه اين احاديث، نسيم اميد به‌رحمت خداوند سبحان را به‌وجود ما مى‌وزند و افقهايى از دانش اسلامى را به روى ما مى‌گشايند كه در عرفان و حكمت جلوه مى‌يابند، ترديدى نيست كه اهل بيت نخستين و بهترين كسانى هستند كه خداوند سبحان را آن گونه كه بايد شناخته‌اند و از همين روست كه پروردگار، ايشان را برگزيده است.

بهشت، بهاى توحيد

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌فرمايد: «سوگند به آن كه مرا بحق، بشارت دهنده‌

[1]- بحار الانوار، ج 4، ص 253، روايت 6.


صفحه 22

بر انگيخت، هرگز خداوند يكتا پرستى را به آتش كيفر ندهد و اهل توحيد، شفاعت مى‌كنند و شفاعت آنها پذيرفته مى‌شود.» سپس حضرت صلى الله عليه و آله فرمود:

«هنگامى كه روز رستخيز فرا رسد، خداوند تبارك و تعالى به جماعتى كه در دنيا اعمالى زشت داشته‌اند فرمان در افكندن به آتش مى‌دهد. آنها عرض مى‌كنند:

پروردگارا چگونه ما را به آتش در مى‌فكنى و حال آن كه ما در دنيا به يگانگى تو باور داشتيم؟ و چگونه زبان ما را مى‌سوزانى و حال آن كه در دنيا به يگانگى تو گويا بوده‌ايم؟ و چگونه دلهاى ما را مى‌سوزانى و حال آن كه در برابر تو، پيشانى ماليده‌ايم؟ و چگونه دستهاى ما را مى‌سوزانى و حال آن كه آنها را براى دعا به درگاه تو بالا برده‌ايم؟ در اين هنگام خداوند سبحان مى‌فرمايد: اى بندگان من! كارهاى شما در دنيا بد بوده‌است و كيفر شما آتش دوزخ است. آنها عرض مى‌كنند: خدايا! گذشت تو بيشتر است يا گناه ما؟ خداوند مى‌فرمايد: گذشت من. آنها عرض مى‌كنند: آيا رحمت تو گسترده‌تر است يا گناهان ما؟ خداوند مى‌فرمايد: رحمت من. آنها عرض مى‌كنند: اقرار ما به توحيد تو بزرگتر است يا گناهان ما؟ خداوند مى‌فرمايد: اقرار شما به توحيد من بزرگتر است. آنها عرض مى‌كنند: بار پروردگارا! پس گذشت و رحمت تو كه هر چيز را در بر مى‌گيرد، ما را نيز در بر مى‌گيرد. خداوند سبحان مى‌فرمايد: اى فرشتگان من! به عزّت و جلالم سوگند خلقى را محبوبتر از كسى نيافريدم كه به توحيد من اقرار كند و خدايى جز من نداند و بر من حق است كه اهل توحيد خود را به آتش در نيفكنم. اى بندگان من! به بهشت در آييد.»[1]

در دعاى روايت شده از معصومين آمده است كه: «هر كه درى را زياد بكوبد اميد است كه پاسخى دريابد.»، و آدمى هنگامى كه با دلى شكسته خدا را بخواند، بار ديگر از او پناه جويد، زيرا ممكن است ميان او و خدا هزاران حجاب باشد و هر چه دعا كننده «يا اللَّه» را تكرار كند يك حجاب از اين حجابها فرو مى‌افتد

[1]- بحار الانوار، ج 3، ص 1، روايت 1.


صفحه 23

تا آن كه بنده، به كانون نور مى‌رسد و خداوند سبحان كه نسبت به بندگان خود لطف دارد بدو جواب دهد كه: پاسخت مى‌دهم و مى‌پذيرمت، اى بنده من! مرا بخوان تا تو را پاسخ گويم. شايد مهمترين دعا كه بايد آن را بر زبان آوريم اين باشد كه خداوند ما را از آتش دوزخ حفظ كند:

... رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ* رَبَّنَا إِنَّكَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَمَا لِلْظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصَارٍ[1].

«... پروردگارا! اين را باطل نيافريده‌اى، پاكى براى توست، پس ما را از عذاب آتش (جهنّم) حفظ كن. پروردگارا! كسى را كه تو به آتش در آورى حقّا كه رسوايش كرده‌اى‌، و ستمكاران ياورانى نخواهند داشت.»

برخى در اين دنيا مى‌خواهند در هر يك از عرصه‌هاى زندگى پيشتر از ديگران باشند و برخى ديگر به ريزه‌خوارى هر چيز بسنده مى‌كنند. شمارى از مردم از خدا خواسته پيش پا افتاده‌اى را طلب مى‌كنند كه حتّى با نيازهاى دنيوى آنها تناسب ندارد، در حالى كه شمارى ديگر تنها به اين كفايت نمى‌كنند كه از خداوند سبحان بخواهند كه آنها را از عذاب آتش دوزخ حفظ كند، بلكه پا را از اين فراتر مى‌گذارند و از خداوند- كه هم نزديك است و هم پاسخ دهنده- مى‌خواهند كه آنها را از خوارىِ روز رستخيز حفظ كند، همان گونه كه از خدا مى‌خواهند رضوان الهى را بهره ايشان گرداند؛ رضوانى كه در قرآن كريم از خود بهشت، بزرگتر قلمداد شده است و رستگارى عظيمى به شمار آمده است:

وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‌[2].

«خداوند به مردان و زنان مؤمن باغهايى را وعده داده است كه از فرودست آن جويباران روان است كه در آنجا جاودانه‌اند و سرهاى پاك در بهشتهاى جاويدان.

[1]- سوره آل عمران، آيات 191 و 192.

[2]- سوره توبه، آيه 72.


صفحه 24

و خشنودى خداوند بسى بزرگتر است‌، اين رستگارى بزرگ است.»

تمامى اين امور به سطح شناخت بنده از خداى خويش پس از شناخت ذات خودش، وابسته است، چنانكه در حديث نبوى آمده است كه: «هر كه خويش را شناخت به تحقيق خدايش را شناخته است.»[1]

اين شناخت بهترين معيارى است كه شخصيت انسان را مشخّص مى‌سازد و معيارهاى ديگر غبارى گذرا و بى‌اهميت هستند، به ويژه هنگامى كه به خاطر آوريم نمودهاى وجود، ناگزير در روزى از روزها كه نزد پروردگار مشخّص است دستخوش نابودى و نيستى مى‌گردد.

بزرگترين دليل در آنچه ياد آور شديم آيات قرآن مجيد است كه با وضوح و صراحت كامل با ما از اين حقيقت سخن گفته و مى‌فرمايد:

رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِياً يُنَادِي لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّآتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ[2].

«خدايا! ما از ندا دهنده‌اى شنيديم كه نداى ايمان سر مى‌داد و اين كه به خدايتان ايمان آوريد و ما هم ايمان آورديم، پس گناهان ما را ببخش و بديهامان را ببخش و با نيكان بميرانمان.»

مضامين ارزشمندى كه به اختصار در اين آيه مباركه آمده است حاكى از نداى مستقيم خداوند است براى بشر و آنچه شايسته است بدان باور يابد، رفتار و شخصيتش را بر آن اساس، ميزان كند. اين آيه از لايه‌اى از مؤمنان سخن مى‌گويد كه نداى ايمان را شنيده‌اند و بر اساس شخصيت والايشان چاره‌اى نيافته‌اند، مگر آن كه در برابر اين ندا تسليم گردند.

آنها باورشان چنين است كه كارهاى پاك و نيكو كه از آنها سر مى‌زند- به رغم‌

[1]- «مَنْ عَرِفَ نَفْسُهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.» بحار الانوار، ج 2، ص 32، روايت 22.

[2]- سوره آل عمران، آيه 193.


صفحه 25

وجوب و اهميّت آنها- هيچ گونه سنگينى و گرانى در بر ندارند. آنها پس از شناخت خدا و يقين به وضع خود و شأن خدايشان دريافته‌اند كه از گناهان و امور مهلك جز رحمت خداوند متعال، رهانيده‌اى نيست، چرا كه خداوند، منّت مى‌نهد و رحم مى‌كند و كرامت دارد و تنها توحيد است كه آدمى را از بديها نجات مى‌دهد و به نعمت ابدى مى‌رساند و اين توحيد حاصل نمى‌شود، مگر پس از شناخت خداوند عزّ وجلّ. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سخن مهمى دارد كه در آن تأكيد مى‌فرمايد: «توحيد بهاى بهشت است.»[1]و «خدا را يكى بدان تا با يكتا دانستن خدا، بهشت را بخرى.»

ابوذر غفارى- رحمه اللَّه- مى‌گويد: «شبى از شبها از خانه بيرون آمدم كه ناگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ديدم كه به تنهايى قدم مى‌زند، من گمان كردم كه حضرت صلى الله عليه و آله نمى‌خواهد كسى در خدمت ايشان باشد. من همچنان در تاريكى راه مى‌رفتم كه حضرت صلى الله عليه و آله متوجّه من شد و مرا ديد و فرمود: تو كيستى؟ عرض كردم: قربانت گردم ابوذر هستم. فرمود: اى اباذر! پيش بيا. من ساعتى با حضرت صلى الله عليه و آله قدم زدم.

حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: آنها كه زياد دارند، به روز رستخيزاند كه، مگر آن كه خداوند خيلى بدو عطا كند و به چپ و راست او و پس و پيش او بدمد. ابوذر مى‌گويد ساعتى را با پيامبر راه رفتم. حضرت صلى الله عليه و آله فرمود همين جا بنشين و مرا در محيطى كه اطرافش سنگ بود نشاند و فرمود همين جا بنشين تا من باز گردم. ابوذر مى‌گويد:

حضرت در صحراى پر سنگ و كلوخ رفت تا آن كه پنهان شد و من ديگر او را نديدم. حضرت صلى الله عليه و آله مدّتى طولانى نيامد و آنگاه من شنيدم كه پيامبر در حالى كه مى‌آيد مى‌گويد: حتّى اگر زنا يا سرقت كند. ابوذر مى‌گويد: چون پيامبر رسيد من ديگر شكيبايى نتوانستم و عرض كردم: يا رسول اللَّه! خدا مرا فداى تو گرداند، در اين سر زمين پر سنگ و كلوخ با كه سخن مى‌گفتى؟ من صداى كسى را نشنيدم كه پاسخ تو را دهد. حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: او جبرئيل بود كه در اين سرزمين خود را به‌

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 3، روايت 3.


صفحه 26

من عرضه كرد و گفت: به امّتت مژده بده كه اگر كسى بميرد در حالى كه به خداوند عزّوجلّ شرك نورزد به بهشت در آيد. پيامبر فرمود: به او گفتم: اى جبرئيل! حتى اگر زنا و سرقت كند؟ گفت: آرى، حتّى اگر مى‌گسارد.»[1]

اگر چه شيخ صدوق- قدس اللَّه نفسه الذكية- و ديگر علماى برجسته بر اين خبر حاشيه زده و گفته‌اند انسانى كه جبرئيل از او سخن گفته است، نمى‌ميرد تا آن كه خداوند سبحان پيش از مرگ، توفيق توبه بدو دهد و علامه مجلسى مى‌گويد:

شايسته نيست به اين گونه اخبار مغرور شد و به ارتكاب گناه، جسارت يافت.

ليكن به نظر مى‌رسد مسئله- چنان كه برخى از علماى والا اشارت كرده‌اند- در بين اين دو نظر، وضعى ميانه دارد، زيرا وضع مطلوب ايمان در انسان، آن است كه آدمى با الهام از شناخت خدا در حالت بيم و اميد سر كند. او از خدا و رحمتش اميد مى‌بَرد آن گونه كه گويى هرگز گناه نكرده است و از خدا و كيفرش مى‌هراسد آن گونه كه گويى هرگز فرمانش نبرده است.

به هر روى ضرورت پرداختن به عرفان اسلامى در دو عامل اصلى نهفته است:

اوّل- امواج فرهنگىِ وارداتى، طبيعت جوامع اسلامى وانديشه مسلمانان‌را تيره مى‌سازند و ما نيز تا زمانى كه در دژ توحيد و خداشناسى پناه نگرفته‌ايم در معرض اين تأثير قرار داريم. در عقايد، تقليد جايز نيست و هر فرد بايد معيارى قرآنى در دست داشته باشد تا در پرتو آن خداى خويش را آن گونه كه بايد بشناسد و اين از راه تلاوت قرآن و ژرف انديشى در آيات آن شدنى است. پس بينشهاى قرآنى كه آيات شريفه آنها را بيان كرده‌اند، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وامامان هدايتگر عليهم السلام آنهارا تفسير كرده‌اند معيارى به شمار مى‌آيند كه همه ما را ملزم مى‌كند كه آنها را در اختيار داشته باشيم.

دوم- والاترين و ضرورى‌ترين علوم، دين شناسى است كه آن نيز درجاتى دارد و بالاترين درجه آن توحيد خداى سبحان است.

[1]- بحار الانوار، ج 3، ص 7، روايت 17.


صفحه 27

فصل دوم: علم كلام‌

از مباحث پيش، پيرامون تاريخ نفوذ انديشه‌هاى فلسفى به سرزمينهاى اسلامى دانستيم كه مكاتب فلسفى- به ويژه مكتب اسكندريه- كه هنگام درخشش پرتو اسلام، جهان اسلام را در بر گرفته بود آميزه‌اى بود از انديشه‌هاى فلسفى منسوب به افلاطون، شيخ فيلسوفان اشراق، با فرهنگها و معارفى كه مسيحيان آن روزگار بدان باور داشتند. از ميان همين درهم آميختگى بود كه مسيحيت نوينِ كنونى پديد آمد؛ مسيحيتى كه قرآن كريم آن را به اعتبار همانندى با كافران پيش از آن محكوم كرده و فرموده است:

وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى‌ يُؤْفَكُونَ‌[1].

«و يهود گفتند: «عزير» پسر خداست و مسيحيان گفتند «مسيح» پسر خداست.

اين سخنشان به زبانشان است. پاسخ كسانى كه پيش از اين كفر ورزيدند تشبّه مى‌جويند. خداوند آنان را بكشد، چگونه از حق برگردانده مى‌شوند.»

چنانكه مسلمانان نيز به دور از آثار اين گونه انديشه‌هاى فلسفى نبوده‌اند و در ميان ايشان انديشه‌هايى التقاطى انتشار يافته بود كه بخشى از انديشه‌هاى اسلامى‌

[1]- سوره توبه، آيه 30.


صفحه 28

را با ديدگاههاى فلسفىِ فرآورده بشر در هم مى‌آميخت.

براى تفصيل بيشتر ناگزير بايد تاريخ علم كلام را كه شاخه‌اى از علوم عقلى است ارائه كنم؛ علومى كه هنوز، هم رديف فلسفه شمرده مى‌شوند.

علم كلام چيست؟

علم كلام چيست؟ هدف آن كدام است؟ و چرا علم كلام ناميده شده است؟

علم كلام همان علمى‌است كه با ادّله عقلى از عقايد اسلامى به دفاع برمى‌خيزد.

امّا در اين كه چرا اين علم، علم كلام ناميده شد برخى گفته‌اند: زيرا پردازندگان به اين علم مباحث خود را با واژه «كلام» عنوان بندى مى‌كردند و مثلًا مى‌گفتند:

كلامٌ في توحيد اللَّه، يا كلامٌ في القدر و يا...

برخى نيز نامگذارى اين علم را تابع ماهيت مباحث آن دانسته‌اند، زيرا بيشتر مباحث اين علم بحث در موضوع كلام خداوند عزّوجلّ است كه آيا قديم است و يا حادث. اين مبحث نزديك به دو سده ذهن مسلمانان را به خود مشغول كرد.

برخى ديگر نامگذارى اين علم را به مفهوم آن بازگردانده‌اند، زيرا فلاسفه علم خود را منطق مى‌ناميدند و از آنجا كه ترجمه واژه منطق در زبان عربى همان «كلام» است، لذا فيلسوفان مسلمان علم خود را كلام ناميدند.

سومين نظر كه پذيرفته‌ترين آنها نيز هست حاكى از تقليدى مى‌باشد كه علماى كلام نسبت به فلاسفه به كار مى‌برده‌اند.[1]

سامري اين امّت‌

در روايتى به نقل از ابويحيى واسطى آمده است كه: چون اميرالمؤمنين على عليه السلام‌

[1]- براى آگاهى بيشتر مراجعه كنيد به كتاب «العرفان الاسلامي، بين نظريات البشر وبصائر الوحي» از همين نگارنده، ترجمه فارسى آن نيز با نام «مبانى عرفان اسلامى» منتشر شده است.