را برسان و خدا از آنچه مىكند مورد پرسش قرار نمىگيرد.»[1]
بدين ترتيب قَدَر، حق است، ليكن برآوردن قَدَر و اجراى آن به دست خداوند سبحان است. در حديثى منقول از فضيل بن يسار آمده است كه امام صادق عليه السلام فرمود: «همانا خدا كتابى مرقوم داشته كه هر آنچه را بوده و خواهد بود در آن آورده است و آن را در پيش روى خود نهاده است و هر چه از آن را بخواهد پيش مىافكند و هر چه را بخواهد عقب مىاندازد و هر چه را بخواهد محو مىكند و هر چه را بخواهد اثبات مىكند، هرچه از آن را بخواهد مىشود و هرچه را نخواهد نمىشود.»[2]
از همين جاست كه دين مبين به ما فرمان داده تا به درگاه خداوندى دعا كنيم، زيرا بداء در امور الهى راه دارد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «دعا كن و نگو مسأله تمام شد، زيرا نزد خداوند عزّوجلّ جايگاهى است كه جز با در خواست بدست نمىآيد.»[3]
امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: «دعا در پيش گيريد كه دعا و طلب به درگاه الهى حكمى را باز مىگرداند كه مقدّر شده و جز امضاى آن باقى نمانده، پس هرگاه خداوند عزّوجلّ خوانده شود و از او خواسته شود كه بلايى را بر طرف كند خدا آن بلا را برطرف مىنمايد.»[4]
آيت اللَّه مرواريد در اين باره مىگويد: «خداوند متعال پس از آن خلق را آفريد قدرتش به عرصه مىآيد و دستش را براى باقى گذاردن، يا نابود كردن، يا تبديل و تغيير امورى كه مقدَّر كرده، مىگشايد كه آن را افزايش، كاهش، تقديم و تأخير
[1]- بحارالانوار، ج 4، ص 95.
[2]- همان مأخذ، ص 119.
[3]- كافى، ج 2، ص 466.
[4]- همان مأخذ، ص 470.
بنمايد، همانند قدرت و توانايى او بر ايجاد و احداث آن.»[1]
او سپس مىافزايد: «به طور كلّى صرف مشيت، اراده، تقدير خدا، حتّى حكم و قضاء او به چيزى موجب اجرا و امضاى آن از سوى خداوند نمىگردد، بلكه باكمترين دعا، ناچيزترين طاعت و خُردترين معصيت، تغيير مىيابد و خدا آن مىگويد كه مىخواهد. افعال و اذكار از اين دست هستند.»[2]
در كتاب الامامة و التبصرة من الحيرة از على بن بابويه با سندش از اسحاق بن عمار به نقل از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: «در ميان بنى اسرائيل پيامبرى بود كه خداوند به او وعده كرده بود كه تا پانزده شب ديگر پيروزش مىكند، او نيز اين خبر را به آگاهى قومش رساند. آنها گفتند: به خدا سوگند خداوند حتماً چنين خواهد كرد[3]و خدا اين پيروزى را پانزده سال به تأخير انداخت. آن پيامبر اين را به آگاهى قومش رساند. آنها گفتند: هر چه خداوند بخواهد، پس خداوند پيروزى را در طول پانزده شب براى ايشان به تعجيل انداخت[4].»
بدين ترتيب عقيده به بداء شناخت انسان نسبت به خدا، اميد او به خدا و چشمداشت او را به سوى وضعى بهتر، شكل مىدهد، به حركت او پويايى بيشترى مىبخشد و آزادى او را، تضمينى مىنمايد، در حالى كه اگر گفته شود خداوند از امور فارغ گشته است و قدرتى بر تغيير آنها ندارد، اين خود آدمى را در قيد و بند مىنهد. خداوند مىفرمايد:
وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ
[1]- تنبيهات حول المبدء والمعاد، ص 196.
[2]- همان مأخذ، ص 197.
[3]- يعنى گفتند كه خداوند سبحان حتماً اين كار را مىكند، و شايد اين از سوى آنها خلاف ادب بوده استكه انجام كارى را براى خدايشان محترم سازند و لذا خدا پيروزى آنها را به تأخير انداخت.
[4]- بحارالانوار، ج 4، ص 112.
كَيْفَ يَشَاءُ...[1].
«يهود گفتند: دست خدا بسته است، و دست خودشان بسته باد و به آنچه گفتند نفرينشان باد، بلكه دست (قدرت) خدا باز است، هر گونه بخواهد مىبخشد.»
مىبينيد يهود هنگامى كه گفتند دست خدا بسته است دست خودشان بسته شد و از تكامل محروم گشتند. از خداوند مىخواهيم ما را از نوميدى و ترديد دور كند، توكّل و زارى به درگاهش را نصيبمان گرداند، توفيق و اميد را توشه راهمان سازد كه او نزديك و پاسخ دهنده است.
[1]- سوره مائده، آيه 64.
فصل پنجم: واقعيت زمان
زمان چيست؟ و چگونه تحقّق مىيابد؟ در فلسفه بشرى پاسخهاى گوناگونى به اين دو پرسش داده شده است. و هنگامى كه آدمى علم چيزى را كه بدان آگاهى كامل ندارد، به دروغ به خود مىبندد از راه ترسيم شده از سوى خداوند دور مىمانَد. برخى از فلاسفه اصلًا وجود زمان را انكار كردهاند و بعضى از آنها زمان را ذرّاتى خُرد مىدانند كه ديده نمىشود و به حس در نمىآيد و غير قابل كاوش است و اين ذرّات، موجود هستند، مىآيند و مىروند ولى آدمى آنها را احساس نمىكند، مگر با نشانه رشد خود، رشد فرزندان خود و طبيعت اطرافش، امّا اگر به آنها گفته شود. كنه اين ذرّات چيست، چگونه به ژرفاى انسان در مىآيند و از آن خارج مىشوند؟ پاسخ مىدهند كه زمان همچون نهرى است جارى و آدمى در اين نهر ايستاده است و زمان بر او جارى مىشود چنانكه آب رودخانه بر انسانى جريان مىيابد كه در آن مشغول شناست.
برخى از آنها زمان را به دو بخش تقسيم كرده و گفتهاند: يك بخشى از زمان مىگذرد و همچون آب رود حركت مىكند و اين همان زمانى است كه با نشانهها و علامات آن- همچون رشد- شناخته مىشود. بخش دوم همان زمان ته نشين شده است، دقيقاً همچون چسبيدن برخى از ذرّات خُرد آب رودخانه به پيكر شناگر، يا خاك و شنى كه در ته رودخانه مىمانَد. اين زمان ته نشين شده همان
زمانى است كه بى هيچ تعييرى باقى مىمانَد، امّا اگر به ايشان گفته شود: چگونه مىتوانزمانىرا تصوّر كرد كهنَه جريان مىيابد ونَه تغيير پيدا مىكند واساساً جنبشى در آن يافت نمىشود؟ پاسخ مىدهند كه اين زمان، همان زمان خدايان است.
پوشيده نمانَد كه يونانيان باستان به چندگانگى خدايان قايل بودند و معتقد بودند كه هر چيزى خدايى دارد. خورشيد، ماه، باد، جنگ و عشق خدايى دارند.
آنها اين خدايان را رب الانواع مىناميدند، يعنى هر نوعى از انواع موجودات، خدايى دارد كه امورِ آن را مىگردانَد و به همين سبب بيش از يك خدا را مىپرستيدند و تا هم اينك تنديسهاى خدايان و بتهاى ايشان در معابد و موزههايشان موجود است. به اعتقاد آنها، خدايان، زمان ته نشين شدهاى دارند كه حركت نمىكند، آنها باروشان چنين بود كه اين خدايان نيز دگرگون ناپذيرند.
پس از اين، كارِ آنها به جايى رسيد كه اعتقاد يافتند آدمى مىتواند به سطح خدايان برسد. اين بر حسب طبيعت آفرينش انسان و يا به سبب گزينش انسان است از سوى خدايان و آن هنگامى است كه آدمى به كارهاى سترگى مىپردازد كه معمولًا از چارچوب توان طبيعى خارج است.
ديدگاه ديگرى با الهام از همين ديدگاهها وجود دارد، كه بر اساس آن، زمان، حركت جوهرى مادّه پديدههاست.
پس آدمى دو وجه دارد: نخست- مادهاى كه عبارت است از ذرّات تشكيل دهنده آن و ديگر- چهره بيرونى او كه آن را مىبينيم. هر مادّهاى از مواد، خواه پيكرى انسانى باشد، يا سنگى سخت، يا گياهى زنده، يا حتّى مواد آسمانى و زمينى در ژرفاى وجود خود حركتى دارد كه حركت جوهرى ناميده مىشود.
برخى از فلاسفه تلاش كردند اين ديدگاه را اين گونه توضيح دهند كه زمان در صورت مادّه، نمايان مىشود. آنها يكبار مىگويند كه زمان بر انسان مىگذرد چنانكه رود بر شناگر مىگذرد و گاهى برخى از ذرّات اين زمان به پيكر آدمى مىچسبد، چنانكه برخى از ذرات آب به پيكر شناگر مىچسبد و بار ديگر ادّعا
مىكنند كه انسان همان زمان است و مردم چيزى نيستند جز زمانهاى متحركت، زيرا زمان، جوهر و حركت انسان است و در يك سخن در ميان فلاسفه ديدگاههاى گوناگونى پيرامون زمان يافت مىشود كه ما به گونهاى بسيار چكيده، آنها را بيان مىكنيم:
الف- ديدگاههاى فلسفى
1- ارسطو حقيقت زمان را مقدار حركت جسمى مىدانست كه ديگر اجسام را در برگرفته است.
2- ملّا صدرا مىگويد: زمان، مقدار حركت جوهر سيّال است و به ديگر سخن، زمان در حقيقت، همان حركت جوهرى است كه در هر جسمى سامان مىيابد و همين مقدار حركت، زمان ناميده مىشود. شايد اين همان چيزى باشد كه انيشتين آن را بُعد چهارم مىنامد.
3- برخى از فلاسفه زمان را صرف و هم مىدانند و بر اين اساس، گذشته، حال و آينده در خارج وجودى ندارند، بلكه فقط در اوهام ما يافت مىشوند.
4- برخى فلاسفه نيز معتقدند زمان صرف پيوند رخدادى است با رخداد ديگر.
پس هرگاه در سپيده دم نماز مىگزاريم نماز ما كه يك رويداد است با طلوع فجر كه رويداد ديگرى است پيوند مىيابد و پيوند ميان اين رويداد (نماز) با آن رويداد (طلوع فجر) همان زمان است.
5- افلاطون مىگويد: زمان، ادامهاى جوهرى است كه به ذات خود استوار است و هرگاه به امور ازلى نسبت داده شود سرمدى ناميده مىشود و هرگاه به موجودات مجرّد نسبت داده شود دهر ناميده مىشود و هرگاه به متغيرات نسبت داده شود زمان خوانده مىشود.[1]
[1]- مراجعه كنيد به پانوشت صفحات 84- 85 كتاب علم الكلام، ج 1، تأليف سيد احمد صفايى.
ب- زمان، از نگاه اسلامى
پيش از بيان ديدگاه خالص اسلامى پيرامون زمان از طريق آيات و روايات، ناگزيريم به برخى ديدگاهها كه به دروغ به اسلام نسبت داده شده و هيچ ارتباطى به اسلام ندارند اشارهاى كنيم.
براساس ديدگاه حقيقى اسلام، زمان چيزى بدور از مادّه نيست و اعتقاد به اين كه در درون ما جريانى از زمان وجود دارد كه داراى ذرّات بسيار ريز است نَه از شرع، نَه از عقل و نَه از وجدان برمىخيزد.
زمان هوا نيست كه از سر انسان داخل شود و از جاى ديگر خارج گردد، بلكه زمان پيرو مادّه است، ما هنگامى كه در مادّه دقيق مىشويم به اتم مىرسيم كه از پروتون، الكترون و نيترون تشكيل شده است كه پروتون و الكترون در جهت مخالف هم در حركتاند و اگر هستههاى ريز در اتم متوقّف شود متلاشى گرديده و از ميان مىرود لذا با از ميان رفتن اتم چيزى جز از ميان رفتن حركت نيست. دانش فيزيك تأكيد دارد كه انرژى و مادّه يك چيزند پس تفاوت ميان ذغال و آتش برخاسته از اين ذغال نيست، زيرا آتش اين ذغال، همان ذرّات آن است كه اندك اندك آزاد و منفجر مىشود و نيز تفاوتى ميان شيشه بنزين و سوخت اين شيشه وجود ندارد، پس مادّه، انرژى جامد است و انرژى، مادّه متحرك. اين آن چيزى است كه دانش فيزيك مىگويد و ما نيز همين را مىگوييم و من اين نكته را در كتاب «نگرشى نو بر انديشه اسلامى[1]» در باب فلسفه نور توضيح دادهام.
ما فلسفه اسلام را فلسفه نور ناميدهايم و به اين سخن پروردگار استشهاد كرديم كه مىفرمايد:
[1]- عنوان عربى اين كتاب «الفكر الاسلامى، مواجهة حضارية» است كه به قلم حميد رضا آژير با عنوانِ آمده در متن به فارسى برگردانده شده است.
اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ...[1].
«خداوند نور آسمانها و زمين است...»
تفاوت ميان اسلام و سخن ديگران در تأكيد اسلام است بر اين كه زمان، چيزى مجرّد است كه خداوند سبحان با كلمه كامل خود كه همان نور پيامبر ما محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله آن را آفريده است. پس زمان همان آفرينش است، زيرا اين آفريده، موجود نبوده و بعداً موجود شده است. پس اگر ما عدم وجود اشياء را فرض كنيم و تنها به وجود نور پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت او عليهم السلام در برابر عرش قايل شويم، اين به مفهوم وجود زمان خواهد بود. از همين روست كه در تعابير روايات شريف كلماتى همچون «باقى مانديم، روزگارانى درنگ كرديم، سايههايى بوديم سبز در درگاه عرش ربّانى كه او را تسبيح و تقديس مىكرديم» را مىيابيم. يعنى زمان بر آنها مىگذشت، اگر چه نَه خورشيدى، نَه زمينى، نَه ماهى، نَه شبى و نَه روزى در كار بود.
بهشت نيز چنين است و زمانى دارد بى آن كه خورشيدى داشته باشد و تأثير نور در همه جاى آن يكسان است. بهشت از جوهرى بسيط آفريده شده كه خداوند عزّوجلّ عَرَضى را بر آن نهاده كه نام آن نور است، يعنى جوهرى نورانى، لذا تمامى بهشت، حيات است و نور آن پيوسته در پرتو حركت صادره از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، اهل بيت او و ديگر مؤمنان فزونى مىگيرد و اين در پى عظمت نورايشان است كه بر نور بهشت فزونى دارد.
كسى كه به حركت جوهرى مادّه اعتقاد دارد و در نقطهاى بغايت مهم با عقيده اسلامى اختلاف مىيابد. اين نقطه همان اعتقاد آنهاست در اين كه حركت جوهرى حركتى ذاتى است، يعنى ذات هر پديدهاى حركت است و ذات هر پديدهاى رفتن به سوى تكامل و كمال است. اين سخن تا حدّى شبيه سخن ماركس و داروين
[1]- سوره نور، آيه 35.