بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 233

مأمون گفت: چگونه جز برخود بر چيزى دلالت ندارند؟ امام رضا عليه السلام فرمود:

«زيرا خداوند عزّوجلّ هرگز چيزى از آنها را بدون معنا گرد نمى‌آورَد و هر گاه چهار، يا پنج، يا شش حرف، يا بيشتر و يا كمتر را با هم جمع كند آنها را بدون معنا جمع نكرده است و معناى آنها مخلوق است كه پيشتر چيزى نبوده است.[1]»

به نظر مى‌رسد اين بينش معمّاى علمى را كه ديدگاههاى نوين رياضى در آن حيران مانده‌اند حل كند، زيرا دانشمندان لحظه انفجار بزرگ را در وقتى بسيار اندك مى‌دانند كه تقريباً به زمان صفر نزديك است و آن حاصل تقسيم ثانيه است به عددى كه در سمت راست آن چهل و پنج صفر قرار مى‌گيرد.

برخى از دانشمدان با انديشيدن به چنين رقمى گيج شدند تا جايى كه دو رياضيدان از بلژيك راهىِ مركز درمان بيماريهاى روانى گشتند و اين همان چيزى بود كه موجب شد ديگران پرونده آن را ببندند و آن را پايان توان عقل بشرى تلقّى كنند.

آرى! مخلوق نخستين همان مشيت وابداع است كه به‌رويدادهاى ديگر شباهتى ندارد، زيرا تهى از حركت است. و در واقع خلق مشيت نسبت به رويدادى كه پس از آن مى‌آيد، به لحظه‌اى شبيه زمان صفر مى‌مانَد و اين تقريباً اندازه زمان بين كاف و نون در امر الهى است كه هرگاه چيزى را بخواهد با كلمه «كن» آن تحقّق مى‌يابد.

5- نور محمّد صلى الله عليه و آله‌

از احاديث شريف استفاده مى‌كنيم كه خداوند نخستين چيزى را كه آفريد نور محمّد صلى الله عليه و آله بود و پس از آن انوار قدسى كه از نور محمّد صلى الله عليه و آله بر گرفته شدند. شايد برخى تفسير اين حقيقت را درك نكنند، چنانكه ما تفسير بسيارى از حقايق بزرگ را درك نمى‌كنيم، ليكن به هر روى حقايقى هستند كه روايات مستفيضه بر آنها تأكيد

[1]- اين حديث مفصّل است و ما تنها مورد شاهد را آورده‌ايم و آن در كتب حديث و از جمله بحارالانوار، ج 54، ص 51 موجود است.


صفحه 234

مى‌ورزند و ما بايد، تا آن هنگام كه خداوند، بشر را توفيق درك حقايق و فهم مضامين حيات بخششان را عطا فرمايد، در برابر شان تسليم گرديم. اينك شمارى از اين نصوص را در اين زمينه از نظر مى‌گذرانيم:

الف- از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه به جابر جعفى فرمود: «اى جابر! خدا بود و چيزى جز او نبود، نَه معلومى و نَه مجهولى. نخستين چيزى كه آفرينش آن را آغازيد اين بود كه محمّد صلى الله عليه و آله را آفريد و ما را همراه او از نور و عظمت خود خلق كرد و ما چونان سايه‌هايى سبز در برابر او ايستاده بوديم و اين در حالى بود كه نه آسمانى وجود داشت و نه زمينى و نه مكانى و نه شبى و نه روزى و نه خورشيدى و نه ماهى، نور ما از نور خدايمان همچون پرتوى از خورشيد جدا مى‌شود، ما خداوند متعال را تسبيح، تقديس و تحميد مى‌كرديم و او را چنان كه بايد مى‌پرستيديم، سپس خداوند اراده نمود تا مكان را بيافريند و آن را بيافريد...

سپس ما را با آن نور در صُلْب آدم عليه السلام نهاد، اين نور همچنان از صُلبها و رحمها و از صُلبى به صُلبى ديگر منتقل مى‌شد و در صُلْبى جاى نمى‌گرفت، مگر آن كه انتقال آن مشخصّ مى‌شد و آن كه اين نور در صُلْب او قرار مى‌گرفت ارجمندى مى‌يافت تا آن كه به صُلب عبدالمطلب رسيد... و در اين هنگام آن نور به دو بخش تقسيم شد:

بخشى در عبداللَّه و بخشى در ابوطالب...»[1].

ب- مفضّل از امام صادق عليه السلام پرسيد: «شما، پيش از آن كه خداوند آسمانها و زمين را بيافريند، چه بوده‌ايد؟ امام عليه السلام فرمود: مانورهايى بوديم پيرامون عرش الهى كه خدا را تسبيح و تقديس مى‌كرديم، تا وقتى كه خداوند سبحان فرشتگان را بيافريد و به ايشان فرمود: تَسبيح بگوئيد، آنها گفتند: پروردگارا! ما علمى نداريم وخدا به ما فرمود: شما تسبيح بگوئيد، ما تسبيح گفتيم و فرشتگان پس از تسبيح ما تسبيح گفتند. آگاه باش كه ما از نور خدا آفريده شده‌ايم و شيعيان ما از نورى پايينتر

[1]- بحارالانوار، ج 25، ص 17، روايت 31.


صفحه 235

از آن نور آفريده شده‌اند، پس هنگامى كه روز رستخيز فرا رسد، نور پايين به نور بالا بپيوندد، سپس امام عليه السلام دو انگشت سبابه و ميانه خود را به يكديگر پيوند داد و فرمود: مثل اين دو. يعنى نور شيعيان اهل بيت در روز رستخيز.»[1]

ج- ابن عباس مى‌گويد: «از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه على عليه السلام را مخاطب قرار داده بود و مى‌فرمود: اى على! همانا خداوند متعال بود و چيزى با او نبود، پس من و تو را به صورت دو روح از نور جلال خويش آفريد و ما در برابر عرش خداوند جهانيان تسبيح مى‌گفتيم و تقديسش مى‌كرديم و سپاسش مى‌گزارديم و لا اله الا اللَّه مى‌گفتيم و اين پيش از زمانى بود كه خداوند آسمانها و زمينها را بيافريند. پس چون اراده فرمود آدم را بيافريند من و تو را از يك گِل آفريد كه همان گل عليّيّن است. ما را با آن نور مخلوط كرد و در همه نورها ورودهاى بهشت فرو برد. سپس خداوند آدم را آفريد و در صُلب او اين گل و نو را نهاد. پس چون او را بيافريد نسلش را از پشت او بيرون آورد و آنها را به سخن واداشت و از آنها به خدايىِ خود اقرار گرفت.

نخستين مخلوقى كه به خدايى خداوند اقرار كرد، من و تو و ديگر پيامبران- هر يك به قدر منزلت و قرب او به خداوند- بوديم، پس خداوند فرمود: اى محمّد و اى على! راست گفتيد و اقرار نموديد و در طاعت من بر ديگر خلايقم پيشى گرفتيد و در علم سابق من چنين بوديد، پس شما دو نفر و امامان از نسل شما و شيعيان شما برگزيدگان خلايق من هستيد و اين چنين شما را آفريدم. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على آن گل در صلب آدم بود و نور من و تو ميان دو چشم او...»[2]

[1]- بحارالانوار، ص 21، روايت 34.

[2]- همان، ج 25، ص 3، روايت 5.


صفحه 236

فصل ششم: قضا و قدر

فلسفه قرار دادىِ بشرى، موضوع قضا و قدر را از درونمايه واقعى خود تهى كرده است و فايده ايمانى آن را از آن ستانده است، زيرا رو به سوى باورهايى فاسد كرده و از مفاهيم قرآن كريم و اهداف خداوند بزرگ، به كلى بركنار است.

پيش از آن كه با مفاهيم قضا، قدر، مشيت و اراده آشنا شويم، ناگزير بايد مقدمه‌اى را بيان داريم كه براى فرا گرفتن كل موضوع از اهميت فوق العاده‌اى برخوردار است.

هنگامى كه آدمى درباره خداوند سبحان سخن مى‌گويد بايد از جايى شروع كند كه خداوند، خود را در قرآن كريم معرفى كرده است. قرآن كريم بارها براين نكته تأكيد ورزيده كه الحاق يك صفت، يا نام به خداوند عزّوجلّ با الحاق يك نام و يا صفت به مخلوق تفاوت كلّى دارد و اين در پى تفاوت موجود ميان دو طرف است.

پس هنگامى كه مى‌گوييم: خداوند مهربان و بخشنده است، يا چنين و چنان اراده فرموده است، بايد اين را بدانيم كه مفهوم آن با اين كه فلانى مهران و بخشنده است، يا خشم مى‌گيرد و يا اراده مى‌كند تفاوت جدّى دارد.

تفاوت آن در اين نهفته كه سخن درباره خدا سخن از غايت يك فعل است در حالى كه سخن از انسان سخن از آغاز فعل است. هنگامى كه آدمى به كسى از مردم رحم مى‌كند اين كار باگذر از چند مرحله مشخص صورت مى‌پذيرد. او به اين‌


صفحه 237

شخص مى‌نگرد، ناتوانى و تنگدستى او را مى‌بيند، آنگاه دلش به درد مى‌آيد و جانش جوشش مى‌يابد و سپس مقدارى پول بر مى‌دارد و بدو مى‌دهد. ما هنگامى كه فرد مجروحى را مى‌بينيم كه ماشين او را زير گرفته، بدو رحم مى‌آوريم و كمكش مى‌كنيم و نجاتش مى‌دهيم و او را به نزديكترين بيمارستان مى‌رسانيم.

اين كه فعل چند مرحله را طى مى‌كند عبارتند از آن كه ما او را مى‌بينم، آنگاه اين صحنه بر دل ما اگر مى‌نهد و پس از آن جانمان جوشش مى‌گيرد و در پى آن تصميم به نجات دادن او مى‌گيريم و سر انجام او را به بيمارستان مى‌رسانيم. پس اگر گفته شود فلانى رحيم است يعنى رحمت، او از اين مجموعه مراحل پى در پى گذر كرده تا تحقّق يافته است.

امّا هنگامى كه مى‌گوييم: «خدا بر فلانى رحم گرفت» مقصود ما آن نيست كه خدا با چشم خود بدونگريست، زيرا خدا چشم ندارد و چنانكه مقصود ما آن نيست كه دل خدا از ديدن اين صحنه درد آور به درد آمد، زيرا خدا دل ندارد، پس خدا بدون چشم مى‌بيند و بدون آن كه دلش به درد آيد بر انسان رحم مى‌گيرد. پس آدمى نيازمند مراحل و مقدّماتى است تا در ذات خود به تحوّلى متكامل دست يابد، اما خداوند عزّوجلّ نيازى به تحوّل ندارد. پس مفهوم اين كه خداوند بر فلانى رحم گرفت اين است كه ماشين در شرف آن بود كه او را زير گيرد، ولى خدا راننده را آگاه كرد و راننده سمت خود را تغيير داد و او را زير نگرفت. پس خداوند همان كارى را كه انسان رحيم باگذر از ابزار و تحولّات گوناگون انجام مى‌دهد انجام داده است، ليكن بدون نياز به مقدّمات و مفهوم اين سخن آن است كه در چار چوب سخن از خداوند متعال بايد غايات را در نظر داشت نَه آغاز و مبدأ را.

اينك مثال ديگرى مى‌آوريم. هنگامى كه انسانى را به خشمگين بودن موصوف مى‌كنيم، منظور ما آن است كه خون در قلب او جوشيد، اعصابش به‌حركت در آمد و تشنج يافت و چشمش قرمز شد و رگهاى گردنش آشكار شد و حالتى استثنايى پيكر و روان او را در بر گرفت و آنگاه دستش را بالا بُرد و طرف مقابل را زد، يا در


صفحه 238

چهره او فرياد كشيد و يا كارى كرد كه حكايت از خشم او داشت.

آنها مقدّمه بودند و اين نتيجه، ليكن سخن از خشم خداوندى از وجود و يا حتّى تصوّر وجود اين مقدّمات بى‌نياز است، زيرا خدا نَه خون، و نَه قلب و نَه رگ دارد.

بنابراين مبادى و آغازها به انسان اختصاص دارند و نتيجه، به خدا.

هنگامى كه آدمى مى‌خواهد به كارى بپردازد انديشه مى‌كند و نقشه مى‌كشد و تصميم مى‌گيرد، مثل اين كه در خيابان مى‌ايستد و به اين سو و آن سو مى‌نگرد و از وقت مطمئن مى‌شود و لحظه‌اى به فكر فرو مى‌رود، سپس دفترچه يادداشتش را از نظر مى‌گذراند تا به مسائل برنامه ريزى خود اقدام نمايد و سر انجام به نقطه اوج تصميم‌گيرى خود مى‌رسد و به راه مى‌افتد.

ليكن كليه اين نقاطِ آغازين در محاسبه‌هاى خدايى راهى ندارد، زيرا او مطلقاً از آنها بى‌نياز است، چرا كه او آنها را براى ديگران آفريده است. او مشيت مى‌كند و مسأله به پايان مى‌رسد، ولى چگونگى مشيت خدا كدام است و چگونه آن را انجام مى‌دهد؟

اين دو پرسش از جمله پرسشهايى هستند كه پاسخ بدانها نه تنها تا كنون مجهول مانده، بلكه تا ابد همچنان ناشناخته باقى خواهد ماند، زيرا خداوند عزّوجلّ والاتر از آن است كه ديدگان آن را دريابند در حالى كه او ديدگان را در مى‌يابد. در حضور يكى از امامان عليه السلام آيه شريفه:لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَتلاوت شد و امام فرمود: مقصود ديده دلهاست كه اوهام مى‌باشند[1]. زيرا آدمى نمى‌تواند خدا را توهم كند و آنچه را او توهّم كرده مخلوقى است كه به خود او باز مى‌گردد. آنچه انسان بتواند آن را توهم كند خدا نيست و در دعا آمده است:

«بار خدايا! بلند پروازى آرزوها نقش بر آب شده است، مگر در درگاه تو و همّتهاى منزوى از كار بازماندند، مگر براى رسيدن به تو و آيين انديشه‌ها اوج‌

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 262، روايت 17.


صفحه 239

مى‌گيرند، مگر در نزد تو.[1]»، پس عملكرد آدمى اوج مى‌گيرد ليكن از رسيدن به پروردگار جهانيان ناتوان است.

مراحل آفرينش هستى‌

مسأله قضا و قدر را مى‌توان فرا گرفتن كامل مراحل آفرينش هستى، تصوّر كرد؛ مراحلى كه در آفرينش مشيتى جلوه مى‌يابد كه اراده، سپس تقدير، سپس قضا و سرانجام تحقّق را مى‌آفريند.

خداوند عزّوجلّ مشيت را آفريد و آنگاه پديده‌ها را با مشيت فعال خود (اراده) پديدار ساخت. پس مشيت آفريدن مخلوقى را مقرّر مى‌دارد و اين همان (اراده) است. اين مشيت آنگاه به طراحى، اندازه‌گيرى، شناخت ابعاد و مقدار آن از نظر مساحت، حجم، حرارت، برودت و قابليتها مى‌پردازد و اين همان مرحله (تقدير) و يا (قدر) است كه در طراحى، جلوه مى‌يابد و از آن پس نوبت (قضا) مى‌رسد، بدين معنا كه اين مخلوق شناخته شده و آماده مى‌گردد و در پى آن نوبت به تحقّق و امضاء مى‌رسد، يعنى وارد كردن اين مخلوق جديد به عرصه واقعيت و چهار چوب وجود مى‌باشد.

براى بيان اين مطلب مثالى مى‌آوريم- البته مثال آورده مى‌شود، ولى بدان قياس نمى‌شود و خداوند والاتر از امثال است-: رهبر سرزمينى مى‌خواهد به جنگ با دشمن خود برخيزد. او نخست تصميم مى‌گيرد فرمانده‌اى را براى عمليات بگمارد، آنگاه اين فرمانده با رهنمودهاى رهبر خود نيازهاى سپاه را اعم از جنگ‌افزار، نيرو و موقعيت مشخص مى‌سازد. اينها همه در چار چوب يك طرح تفصيلى فراگير جدول بندى مى‌شود و آنگاه ساعت آغاز عمليات را مشخص مى‌كند و نيروها ديگر به چيزى نياز ندارند، مگر به دستور يورش و پس از آن است‌

[1]- بحارالانوار، ج 84، ص 277، روايت 70.


صفحه 240

كه طبل جنگ نواخته مى‌شود.

تصميم به جنگ به مثابه همان مشيت است و تصميم به گماردن فرمانده به مثابه اراده و مشخص كردن نياز نيروها به مثابه تقدير و قدر و معيّن كردن لحظه يورش به مثابه قضا و نواختن طبل حمله، يا گفتن رمز عمليات، به منزله تحقق و امضاست.

مراحل اين چنين هستند: مشيت، اراده، قدر، قضا و امضاء. پس خداوند سبحان آنچه را مشيت كرده است اراده مى‌فرمايد و آنچه را اراده فرموده است مقدر مى‌كند و آنچه را مقدر مى‌كند قضاى آن را مشخص مى‌فرمايد و آنچه را قضايش مشخص فرموده است امضايش مى‌كند. اين مراحل قضا و قدر است.

بدون ترديد اين مراحل پنجگانه حادث و مخلوق هستند و با خداوند تبارك و تعالى قديم شمرده نمى‌شوند. آنچه به همراه خدا قديم است علم است كه ذات اوست، در حالى كه مشيت، اراده، قضا، قدر و امضاء، مخلوقاتى حادث هستند و «بداء» هم در مشيت، در اراده و هم در قدر موجود است، ليكن هرگاه قدر به قضا بدل شود، ديگر بداء در كار نيست، زيرا آن سوى قضا مستقيماً امضاء به ميان مى‌آيد و هرگاه خدا چيزى را امضاء كند كار به پايان رسيده است.

قضا و قدر در احاديث اهل بيت‌

در كتاب بحارالانوار در اين باره يونس به نقل از امام رضا عليه السلام روايت مى‌كند كه فرمود: «چيزى وجود نمى‌يابد، مگر آنكه خدا آن را مشيت و اراده كرده باشد، قدر و قضا بدان تعلّق گرفته باشد. عرض كردم: مفهوم اين كه خدا مشيت كرد چيست؟

امام عليه السلام فرمود: آغاز فعل. عرض كردم: مفهوم اين كه خدا اراده كرده است چيست؟ امام عليه السلام فرمود: ثبوت آن. عرض كردم: مفهوم اين كه خدا مقدّر كرده چيست؟

امام عليه السلام فرمود: اندازه‌گيرى يك پديده است در طول و عرض آن. عرض كردم:

پس مفهوم قضا چيست؟ امام عليه السلام فرمود: هرگاه قضاى الهى بر امرى تعلّق‌