بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 24

و خشنودى خداوند بسى بزرگتر است‌، اين رستگارى بزرگ است.»

تمامى اين امور به سطح شناخت بنده از خداى خويش پس از شناخت ذات خودش، وابسته است، چنانكه در حديث نبوى آمده است كه: «هر كه خويش را شناخت به تحقيق خدايش را شناخته است.»[1]

اين شناخت بهترين معيارى است كه شخصيت انسان را مشخّص مى‌سازد و معيارهاى ديگر غبارى گذرا و بى‌اهميت هستند، به ويژه هنگامى كه به خاطر آوريم نمودهاى وجود، ناگزير در روزى از روزها كه نزد پروردگار مشخّص است دستخوش نابودى و نيستى مى‌گردد.

بزرگترين دليل در آنچه ياد آور شديم آيات قرآن مجيد است كه با وضوح و صراحت كامل با ما از اين حقيقت سخن گفته و مى‌فرمايد:

رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِياً يُنَادِي لِلْإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّآتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ[2].

«خدايا! ما از ندا دهنده‌اى شنيديم كه نداى ايمان سر مى‌داد و اين كه به خدايتان ايمان آوريد و ما هم ايمان آورديم، پس گناهان ما را ببخش و بديهامان را ببخش و با نيكان بميرانمان.»

مضامين ارزشمندى كه به اختصار در اين آيه مباركه آمده است حاكى از نداى مستقيم خداوند است براى بشر و آنچه شايسته است بدان باور يابد، رفتار و شخصيتش را بر آن اساس، ميزان كند. اين آيه از لايه‌اى از مؤمنان سخن مى‌گويد كه نداى ايمان را شنيده‌اند و بر اساس شخصيت والايشان چاره‌اى نيافته‌اند، مگر آن كه در برابر اين ندا تسليم گردند.

آنها باورشان چنين است كه كارهاى پاك و نيكو كه از آنها سر مى‌زند- به رغم‌

[1]- «مَنْ عَرِفَ نَفْسُهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.» بحار الانوار، ج 2، ص 32، روايت 22.

[2]- سوره آل عمران، آيه 193.


صفحه 25

وجوب و اهميّت آنها- هيچ گونه سنگينى و گرانى در بر ندارند. آنها پس از شناخت خدا و يقين به وضع خود و شأن خدايشان دريافته‌اند كه از گناهان و امور مهلك جز رحمت خداوند متعال، رهانيده‌اى نيست، چرا كه خداوند، منّت مى‌نهد و رحم مى‌كند و كرامت دارد و تنها توحيد است كه آدمى را از بديها نجات مى‌دهد و به نعمت ابدى مى‌رساند و اين توحيد حاصل نمى‌شود، مگر پس از شناخت خداوند عزّ وجلّ. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سخن مهمى دارد كه در آن تأكيد مى‌فرمايد: «توحيد بهاى بهشت است.»[1]و «خدا را يكى بدان تا با يكتا دانستن خدا، بهشت را بخرى.»

ابوذر غفارى- رحمه اللَّه- مى‌گويد: «شبى از شبها از خانه بيرون آمدم كه ناگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ديدم كه به تنهايى قدم مى‌زند، من گمان كردم كه حضرت صلى الله عليه و آله نمى‌خواهد كسى در خدمت ايشان باشد. من همچنان در تاريكى راه مى‌رفتم كه حضرت صلى الله عليه و آله متوجّه من شد و مرا ديد و فرمود: تو كيستى؟ عرض كردم: قربانت گردم ابوذر هستم. فرمود: اى اباذر! پيش بيا. من ساعتى با حضرت صلى الله عليه و آله قدم زدم.

حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: آنها كه زياد دارند، به روز رستخيزاند كه، مگر آن كه خداوند خيلى بدو عطا كند و به چپ و راست او و پس و پيش او بدمد. ابوذر مى‌گويد ساعتى را با پيامبر راه رفتم. حضرت صلى الله عليه و آله فرمود همين جا بنشين و مرا در محيطى كه اطرافش سنگ بود نشاند و فرمود همين جا بنشين تا من باز گردم. ابوذر مى‌گويد:

حضرت در صحراى پر سنگ و كلوخ رفت تا آن كه پنهان شد و من ديگر او را نديدم. حضرت صلى الله عليه و آله مدّتى طولانى نيامد و آنگاه من شنيدم كه پيامبر در حالى كه مى‌آيد مى‌گويد: حتّى اگر زنا يا سرقت كند. ابوذر مى‌گويد: چون پيامبر رسيد من ديگر شكيبايى نتوانستم و عرض كردم: يا رسول اللَّه! خدا مرا فداى تو گرداند، در اين سر زمين پر سنگ و كلوخ با كه سخن مى‌گفتى؟ من صداى كسى را نشنيدم كه پاسخ تو را دهد. حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: او جبرئيل بود كه در اين سرزمين خود را به‌

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 3، روايت 3.


صفحه 26

من عرضه كرد و گفت: به امّتت مژده بده كه اگر كسى بميرد در حالى كه به خداوند عزّوجلّ شرك نورزد به بهشت در آيد. پيامبر فرمود: به او گفتم: اى جبرئيل! حتى اگر زنا و سرقت كند؟ گفت: آرى، حتّى اگر مى‌گسارد.»[1]

اگر چه شيخ صدوق- قدس اللَّه نفسه الذكية- و ديگر علماى برجسته بر اين خبر حاشيه زده و گفته‌اند انسانى كه جبرئيل از او سخن گفته است، نمى‌ميرد تا آن كه خداوند سبحان پيش از مرگ، توفيق توبه بدو دهد و علامه مجلسى مى‌گويد:

شايسته نيست به اين گونه اخبار مغرور شد و به ارتكاب گناه، جسارت يافت.

ليكن به نظر مى‌رسد مسئله- چنان كه برخى از علماى والا اشارت كرده‌اند- در بين اين دو نظر، وضعى ميانه دارد، زيرا وضع مطلوب ايمان در انسان، آن است كه آدمى با الهام از شناخت خدا در حالت بيم و اميد سر كند. او از خدا و رحمتش اميد مى‌بَرد آن گونه كه گويى هرگز گناه نكرده است و از خدا و كيفرش مى‌هراسد آن گونه كه گويى هرگز فرمانش نبرده است.

به هر روى ضرورت پرداختن به عرفان اسلامى در دو عامل اصلى نهفته است:

اوّل- امواج فرهنگىِ وارداتى، طبيعت جوامع اسلامى وانديشه مسلمانان‌را تيره مى‌سازند و ما نيز تا زمانى كه در دژ توحيد و خداشناسى پناه نگرفته‌ايم در معرض اين تأثير قرار داريم. در عقايد، تقليد جايز نيست و هر فرد بايد معيارى قرآنى در دست داشته باشد تا در پرتو آن خداى خويش را آن گونه كه بايد بشناسد و اين از راه تلاوت قرآن و ژرف انديشى در آيات آن شدنى است. پس بينشهاى قرآنى كه آيات شريفه آنها را بيان كرده‌اند، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وامامان هدايتگر عليهم السلام آنهارا تفسير كرده‌اند معيارى به شمار مى‌آيند كه همه ما را ملزم مى‌كند كه آنها را در اختيار داشته باشيم.

دوم- والاترين و ضرورى‌ترين علوم، دين شناسى است كه آن نيز درجاتى دارد و بالاترين درجه آن توحيد خداى سبحان است.

[1]- بحار الانوار، ج 3، ص 7، روايت 17.


صفحه 27

فصل دوم: علم كلام‌

از مباحث پيش، پيرامون تاريخ نفوذ انديشه‌هاى فلسفى به سرزمينهاى اسلامى دانستيم كه مكاتب فلسفى- به ويژه مكتب اسكندريه- كه هنگام درخشش پرتو اسلام، جهان اسلام را در بر گرفته بود آميزه‌اى بود از انديشه‌هاى فلسفى منسوب به افلاطون، شيخ فيلسوفان اشراق، با فرهنگها و معارفى كه مسيحيان آن روزگار بدان باور داشتند. از ميان همين درهم آميختگى بود كه مسيحيت نوينِ كنونى پديد آمد؛ مسيحيتى كه قرآن كريم آن را به اعتبار همانندى با كافران پيش از آن محكوم كرده و فرموده است:

وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى‌ يُؤْفَكُونَ‌[1].

«و يهود گفتند: «عزير» پسر خداست و مسيحيان گفتند «مسيح» پسر خداست.

اين سخنشان به زبانشان است. پاسخ كسانى كه پيش از اين كفر ورزيدند تشبّه مى‌جويند. خداوند آنان را بكشد، چگونه از حق برگردانده مى‌شوند.»

چنانكه مسلمانان نيز به دور از آثار اين گونه انديشه‌هاى فلسفى نبوده‌اند و در ميان ايشان انديشه‌هايى التقاطى انتشار يافته بود كه بخشى از انديشه‌هاى اسلامى‌

[1]- سوره توبه، آيه 30.


صفحه 28

را با ديدگاههاى فلسفىِ فرآورده بشر در هم مى‌آميخت.

براى تفصيل بيشتر ناگزير بايد تاريخ علم كلام را كه شاخه‌اى از علوم عقلى است ارائه كنم؛ علومى كه هنوز، هم رديف فلسفه شمرده مى‌شوند.

علم كلام چيست؟

علم كلام چيست؟ هدف آن كدام است؟ و چرا علم كلام ناميده شده است؟

علم كلام همان علمى‌است كه با ادّله عقلى از عقايد اسلامى به دفاع برمى‌خيزد.

امّا در اين كه چرا اين علم، علم كلام ناميده شد برخى گفته‌اند: زيرا پردازندگان به اين علم مباحث خود را با واژه «كلام» عنوان بندى مى‌كردند و مثلًا مى‌گفتند:

كلامٌ في توحيد اللَّه، يا كلامٌ في القدر و يا...

برخى نيز نامگذارى اين علم را تابع ماهيت مباحث آن دانسته‌اند، زيرا بيشتر مباحث اين علم بحث در موضوع كلام خداوند عزّوجلّ است كه آيا قديم است و يا حادث. اين مبحث نزديك به دو سده ذهن مسلمانان را به خود مشغول كرد.

برخى ديگر نامگذارى اين علم را به مفهوم آن بازگردانده‌اند، زيرا فلاسفه علم خود را منطق مى‌ناميدند و از آنجا كه ترجمه واژه منطق در زبان عربى همان «كلام» است، لذا فيلسوفان مسلمان علم خود را كلام ناميدند.

سومين نظر كه پذيرفته‌ترين آنها نيز هست حاكى از تقليدى مى‌باشد كه علماى كلام نسبت به فلاسفه به كار مى‌برده‌اند.[1]

سامري اين امّت‌

در روايتى به نقل از ابويحيى واسطى آمده است كه: چون اميرالمؤمنين على عليه السلام‌

[1]- براى آگاهى بيشتر مراجعه كنيد به كتاب «العرفان الاسلامي، بين نظريات البشر وبصائر الوحي» از همين نگارنده، ترجمه فارسى آن نيز با نام «مبانى عرفان اسلامى» منتشر شده است.


صفحه 29

بصره را فتح كرد مردم دور او گرد آمدند، حسن بصرى نيز در ميان مردم بود و لوحه‌هايى با خود داشت كه هرچه اميرالمؤمنين مى‌فرمود بر آن مى‌نگاشت.

اميرالمؤمنين عليه السلام با صداى بلند به او خطاب كرد: چه مى‌كنى؟ او پاسخ داد: آثار شما را مى‌نويسم تا پس از شما آنها را روايت كنم. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: آگاه باشيد كه هر قومى يك سامرى دارد و او سامرى اين امّت است با اين تفاوت كه او نمى‌گويد «به من دست نزنيد» بلكه مى‌گويد «جهادى در كار نيست.»[1]

آنچه را اين نص و جز آن روشن و آشكار مى‌نمايد، وجه همانندى ميان سامرى بنى اسرائيل و حسن بصرى است. سامرى بنى اسرائيل براى آنها گوساله‌اى آورد كه پيكرى داشت و نعره مى‌كشيد و گفت: اين خداى شما و خداى موسى‌ است و بدين ترتيب بخش فراوانى از توده‌هاى بنى اسرائيل را گمراه كرد و حسن بصرى نيز چنين كرد و مسؤوليت را از اسلام زدود و مباحث عقيدتى را پس زد و آنها را به راهى كشاند كه ايمان از عمل تهى گشت. بصرى همان كسى است كه به نقل طبرسى در احتجاج‌[2]اميرالمؤمنين او را برادر ابليس خوانده است و مكتبى گمراه در (قدر) بنيان نهاد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آن را نكوهيده و امّت را از آن بر حذر داشته است و گروهى از علماى اسلام از حضرتش صلى الله عليه و آله روايت كرده‌اند كه فرمود: «قدريه از زبان هفتاد پيامبر نفرين شده است.» عرض شد: يا رسول اللَّه! قدريه چه كسانى هستند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «گروهى كه گمان مى‌كنند خداوند ارتكاب گناهان را برايشان مقدّر كرده و بر اين گناهان كيفرشان مى‌دهد.»[3]

ابن عباس مى‌گويد: «اميرالمؤمنين عليه السلام به حسن بصرى كه مشغول وضو گرفتن بود گذشت و فرمود: اى حسن! وضوى صحيح بگير. او گفت: اى اميرالمؤمنين!

[1]- بحارالانوار، ج 42، ص 141، روايت 2.

[2]- همان مأخذ، ج 1، ص 171.

[3]- همان مأخذ، ج 5، ص 47.


صفحه 30

ديروز مردمانى را كشتى كه همگى گواهى مى‌دادند خدايى جز اللَّه نيست و يكتايى است بى‌نياز و اين كه محمّد، بنده و رسول خداست و روزى پنج بار نماز مى‌گزاردند و وضوى صحيح مى‌گرفتند.

اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرمود: آنچه را كه اتفاق افتاد ديدى، پس چه چيز مانع از آن شد كه ما را بر دشمنان يارى رسانى؟ او پاسخ داد: به خدا سوگند كه به تو راست مى‌گويم، در آغاز روز از خانه بيرون آمدم در حالى كه غصل و حنوط كرده بودم و بر خويش سلاح بسته بودم و من شك نداشتم كه كنار كشيدن از امّ المؤمنين عايشه كفر است. پس چون به خرابه‌اى رسيدم ندا دهنده‌اى ندا كرد كه: اى حسن! كجا مى‌روى؟ باز گرد كه قاتل و مقتول هر دو در آتشند. من نيز ترسان باز گشتم و در خانه نشستم. پس چون روز دوم رسيد باز شكى نداشتم كه كنار كشيدن از امّ المؤمنين عايشه كفر است و باز حنوط كردم و بر خود سلاح آويختم و به قصد جنگ از خانه بيرون شدم تا آنكه به همان نقطه از خرابه رسيدم كه ناگاه از پشت سر ندايى شنيدم كه مى‌گفت: اى حسن! به كجا مى‌روى كه قاتل و مقتول هر دو در آتشند؟ على عليه السلام فرمود: به تو راست گفتم، آيا مى‌دانى آن ندا كننده كه بود؟ حسن گفت: نه. امام عليه السلام فرمود: او برادر تو ابليس بود و راست هم گفت كه قاتل و مقتول از آنان در آتش است. حسن بصرى گفت: يا اميرالمؤمنين! اينك دريافتم كه جماعت نابودند.»[1]

حسن بصرى بنيانگذار مكتب اشاعره است و در پرتو اين مكتب، مكتب معتزله به دست شاگرد او واصل بن عطا رشد كرد، او استادش بصرى را چنين توصيف مى‌كند كه بين بام تا شام، تغيير عقيده مى‌داد و بر انديشه‌اى استوار نبود و هر روز را به گونه‌اى متفاوت سر مى‌كرد، يك روز به قدر معتقد بود يعنى خداوند سبحان را همان مى‌دانست كه كارهاى بندگان را مقدّر كرده است و بندگان در كارهاى خود

[1]- احتجاج، ج 1، ص 171.


صفحه 31

اختيارى ندارند و ديگر روز باورش اين بود كه انسان، مختار محض است و هيچ عاملى در او دخالت ندارد و در سومين روز خداوند سبحان را حادث مى‌دانست و در روز چهارم علم خدا را قديم مى‌انگاشت و يكبار معتقد بود كه آفرينش خلق حادث است و بار ديگر آن را قديم مى‌دانست.

شايد تصوّر شود اين رنگ به رنگ شدن و دگرگونى در انديشه‌هاى حسن بصرى دلى كناره‌گيرى شاگرد او واصل بن عطا از مكتب‌استادش بود، ليكن حقايق تاريخى حاكم بر اين دوران آشكارا پرده از دليل اصلى ديگرى بر مى‌دارد و آن اين بود كه ازارقه- كه شاخه‌اى از خوارج بودند- در آن دوران بر بصره تسلط داشتند وادّعا مى‌كردند كه مرتكب گناه كبيره كافر است و جاودان در آتش، در حالى كه حسن بصرى معتقد بود چنين كسى كافر نيست، و اصل، چون استادش، در وضعى شكست خورده مى‌زيست و براى آنكه از تحمّل رنج رويارويى با حاكمان تندرو و متنقّدان بگريزد و براى فرار از مسائل انقلابى كه جلوداران آن اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله بودند كه همگى به دفاع از رسالت الهى برخاسته بودند، ناگزير مى‌بايد انديشه‌هاى استادش را با انديشه‌هاى سلطه حاكمه جمع مى‌كرد و لذا مكتبى را بنيان نهاد كه بر اساس آن مرتكب گناه كبيره نَه كافر بود نَه مسلمان، بلكه جايگاهى ميان اين دو داشت و فاسق به شمار مى‌آمد.[1]

نام نهادن (معتزله) بر مكتبى كه واصل بن عطا بنيان نهاد پس از زمانى بود كه استادش حسن بصرى او را به دليل مخالفت با اعتقاداتش از حلقه درسش راند و او در گوشه‌اى از مسجد مى‌نشست و حلقه‌اى نو از شاگردان براى خود تشكيل مى‌داد كه عمرو بن عبيد نيز به او پيوست و بدين ترتيب «معتزله» [يعنى: كناره گير] ناميده شد و مكتب او معتزله نام گرفت و بعداً به بيست و دو فرقه تقسيم شد.

[1]- الخياط، كتاب الانتصار، ص 118. شهرستانى، الملل والنحل، ص 17، به نقل از آن دو: تاريخ الفلسفة الاسلامية، ص 79.