تبيينش كرده است فاصله بسيار دارد و معتقد است كه قضا و قدر دو مرحله از مراحل علم خداوندى هستند، چون علم خداوندى قديم است قضا وقدر نيز قديم خواهند بود و چون اين دو قديم هستند پس نا گزير بايد آنچه در آن سوى اين دو قرار دارند نيز قديم باشند.
پيشتر توضيح داديم كه مشكل فلسفه بشرى آن است كه نتوانسته پيوند ميان خالق و مخلوق را در آنچه قديم و يا حادث ناميده مىشود درك كند، چنانكه نتوانسته موضوع بداء، اراده الهى و ديگر مسايل مربوط به اين زمينه را درك كند. و اين كه انگارههاى بشرى رو به اين سمت دارد كه هر آنچه به خداوند سبحان مربوط است لاجرم بايد رنگى از لى و قديم داشته باشد، در حالى كه تفاوت ميان اين انگاره و آنچه خداوند مردم را بر آن سرشته، بسيار است، صرف نظر از آموزشهاى قرآن كريم، روايتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام كه منبع دانش الهى هستند.
اعتقاد به اين كه مجّرد علم الهى، همان قضا وقدر است مفهومى چنين دارد كه قضا و قدر آفريدگانى نوين از آفريدگان الهى نيستند، مفهوم آن چنين است كه قضا و قدر خداوندى تحوّل نمىپذيرند، زيرا از ذات خدا هستند و ذات خدا هم دگرگون ناپذير است.
چنين اعتقاد خشكى براى بشريت مشكلى بغايت بزرگ آفريده است و آن عبارت است از اين كه آدمى بدون برخوردارى از روزنهاى هر چند ناچيز از نور اميد به حيات خود ادامه دهد؛ اميد به اين كه خداوند بلا را از آدمى دور مىكند، يا دست كم اميد به، امكان تلاش در راه تغيير واقعيت در پرتو اراده و اختيار بشرى.
از اين گذشته مفهوم جامد بودن قدر و قضا با بسيارى از آيات قرآن كريم كه آن نيز ساخته آفريننده قديم است تناقض دارد، به علاوه با سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان اهل بيت عليهم السلام كه جانشينان شرعى او هستند نيز در تضاد است.
آيات شريفه قرآنى بارها بر ضرورت رويكرد بنده به خداى بزرگ براى طلب بخشش، مغفرت و مناجات تأكيد داردند و از بنده مىخواهند به كسى جز
خداروى نياورد.
پس هر گاه شخص دعا كننده به درگاه الهى زارى مىكند تا او را از سياهه نگونبختان پاك كند و در زمره خوشبختان ثبت نمايد، از نگاه فلسفه بشرى روى به سوى واقعيت نياورده است، بل خود را به چيزى آويخته كه به سراب نزديكتر است تا به حقيقت، زيرا مادامى كه قضا و قدر دو امر قديمند ديگر اميدى در تغيير و تبديل آنها وجود ندارد. بنابر اين آدمى از هنگام آفرينش، يا نگونبخت و يا نيكبخت است، يا حتّى از هنگامى كه خداوند آفرينش او را مقرّر مىكند چنين است وبالاتر از آن بايد گفت كه آدمى از ازل تا ابد شقى و يا سعيد است، و شخص بيچاره هر چه بخواهد نماز بگزارد و شخص سعادتمند هر چه بخواهد به تبهكارى ادامه دهد و رفتار اين دو، مطلقاً چيزى را تغيير نمىدهد.
اين از يك سو و از سوى ديگر اين پرسش پيش مىآيد كه راز آفرينش بهشت و دوزخ كدام است؟ زيرا، بر اساس اعتقاد به ازلى بودن قدر و قضا، ما مىتوانيم- و العياذ باللَّه- به خطابودن وجود اين دو (بهشت و دوزخ) معتقد باشيم.
يا به وجود ستمى فاحش باور يابيم كه به حقّ بشريت در حال نازل شده است كه قانون پاداش و كيفر در رسيدن به بهشت و دوزخ، منتفى است. قضا وقدر پس از آن كه طرح تفصيلى زندگى بشر را در دينا ترسيم كردند مقرّر داشتهاند كه مشتى از آدميان به بهشت روند و ميلياردها نفر هم راهى جهنّم شوند، برخى بدون هيچ عملى راهى بهشت مىشوند، زيرا قدر خداوندى چنين است و دوزخيان هم كه بدون هيچ گناهى به آتش در مىافتند، زيرا اين نيز از مقتضيات قدر الهى است.
اين اعتقاد با اين فرمودههاى الهى در قرآن كريم تناقض آشكار دارد:
مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاءَ فَعَلَيْهَا وَمَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ[1].
«هر كه كارنيك كند براى خود كرده و هر كه بد كند به زيان اوست و خداى نسبت به
[1]- سوره فصّلت، 46.
بندگان ستمكار نيست.»
ذلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ[1].
«اين به سبب آن چيزى است كه دستاورد شماست، خداوند نسبت به بندگان ستمگر نيست.»
إِنَّ اللَّهَ لَا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَلكِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ[2].
«خداوند ذرّهاى به مردم ستم نمىكند، و مردم خود، به خويشتن ستم مىكنند.»
... فَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ[3].
«... خداوند بديشان ستم نمىكند و آنها خود به خويش ستم روا مىدارند.»
علاوه بر آنها دهها آيه قرآنى ديگر با اين مضمون.
جزئيات سيره نبوى و اهل بيت او عليهم السلام از ديده هيچ بينندهاى پنهان نيست؛ سيرهاى كه از صحنههاى تعبّد و تضّرع به درگاه الهى آكنده است. اين امام زين العابدين عليه السلام است كه به سبب كثرت سجده «ذو الثفنات» يعنى «صاحب پينه» ناميده مىشود و با اين وجود بر عبادت وتضّرع جّدش امير المؤمنين عليه السلام به در گاه خداوند عزّوجلّ حسرت مىخورد و آن ديگر، امام كاظم عليه السلام است كه سالها طولانى زندانى خود را به دعا، طلب رحمت و غفران الهى بيشتر براى خود و شيعيانى سپرى مىكند كه در روزگار هارون الرشيد، زير حكيمه ظلم بنى عباس به سر مىبرند. مفهوم اين روش آن است كه هر چيزى در زندگى با اراده نو خداوندى تغيير يابد، قدر و قضا همچون علم و ذات مقدّس الهى، قديم و ثابت نيستند.
انديشه قائل به قديم بدون قدر و قضا كه آن دورا از ذات خداوندى بداند، انديشهاى است كه سرانجام ره به جبر مىبَرد و جبر به ناشدنى بودن مسؤوليت
[1]- سوره آل عمران، آيه 182.
[2]- سوره يونس، آيه 44.
[3]- سوره روم، آيه 9.
و شانه خالى كردن از آن مىانجامد وقانون پاداش و كيفر را تكذيب مىكند و در نتيجه به ظلم خدا نسبت به بندگان با ور مىيابد، اين اعتقاد بدور از شرع الهى، سرشت و خرد انسان است.
امّا اعتقاد به حدوث قدر و قضا- كه همان مفهوم و منطوق شريعت اسلام است- از اعتقاد به قدرت خداوندى كه آدمى را از خاك ايجاد كرده است و بار ديگر به سوى خود باز خواهد گرداند سر چشمه مىگيرد، اين مفهوم و منطق آيه شريفهاى است كه مىفرمايد:
... إِنَّا للَّهِ وإِنّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ[1].
«... ما از خداييم و به سوى او باز مىگرديم.»
پس خداوند است كه ما را آفريده و اختيار ما را در دست دارد و ما به سوى او باز مىگرديم وما از آفرينش تا بازگشت در پرتو قدرت ربّانى كه با ابزار زندگى، ما را يارى مىرساند، آزاد هستيم؛ قدرتى كه فرصت اظهار وجود و شايستگى ره يافتن به بهشتى را براى ما فراهم مىآورد كه مصداق عدالت و رحمت پروردگار است.
خداوند چونان چشمهاى نيست كه آبى از آن بيرون آيد و ديگر بدان باز نگردد، بلكه حكمت، ذات اوست، عدل، ذات اوست و علم، ذات اوست، حاشا كه خداوند انسان را بيافريند و نگونبختى دنيوى را براى او حكم كند و در رستاخيز به آتشش در اندازد. خداوند هر گز رغبتى به كيفر دادن احدى ندارد.
گروهى ديگرى قدر و قضا را يكباره نفى كردهاند. پيروان اين فلسفه معتقدند كه خداوند آفرينش را خلق كرده است و آنگاه تركش نموده است. بعضى از آنها اين باور را منتسب بدان مىدانند كه خداوند والاتر از آن است كه در امور مخلوقات دخالت كند، بلكه به دليل فاصله غير قابل تصوّر ميان عظمت ذات او وحقارت هستى ومخلوقات، از دخالت در امور ايشان ناتوان است. گروه ديگر اعتقاد به نفى
[1]- سوره بقره، آيه 156.
قضا و قدر را چنين توجيه مىكنند كه خداوند آفريدگان را در چار چوب قانونى مكانيكى آفريده است، چنانكه يك ساعت ساز، ساعت را مىسازد. او اجزاى ساعت را فراهم مىآورد و آنهارا با يكديگر تركيب مىكند و انرژى لازم آن به پايان برسد. اين گونه نفى قضا و قدر منطق قديم «تفويض» ناميده مىشد.
اسلام در ميان جبر و تفويض همچنان بر حقيقت ديگرى، تأكيد دارد؛ حقيقتى بر خاسته از خود آفريننده كه همزمان با فطرت پاك انسانى نيز همساز است.
شريعت اسلام اشاره دارد كه خداوند نقشه هستى را از نظر تقدير، ترسيم كرده است و آدمى در گزينش راهى كه در چار چوب اين نقشه براى خود مىپسندد آزاد مىباشد. خداوند متعال حتمى بودن روز رستخيز را به آگاهى اين مخلوق رسانده است؛ روزى كه هيچ كس جز خدا زمان آن را نمىداند و خدا خود راههاى رسيدن به آن روز را براى انسان تبيين فرموده است پس انسان همچون ساعت نيست و تشبيه او به يك ابزار، احمقانه است، چنانكه زندانى و در بندهم نيست و نسبت دادن ستم به خداوند، خود ستم بزرگى است.
پيامبر اسلام محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله قدريه اين امّت را نفرين كرده است و آنها را همچون يهود به شمار آورده است. مقصود از قدريه در اين جا هر دو مفهوم: جبر و تفويض آن است. قدريه اصطلاحى است در بر گيرنده هر آن كس كه به فرو بستگى و جامد بودن قدر و يا به هرج و مرج آن قايل باشد.
خواه آدمى به جبر معتقد باشد يا به تفويض، نتيجه يكى بيش نخواهد بود و آن شانه خالى كردن از انسانيت و مسؤوليت است. هر كه به جبر روى آورد در واقع، بر اين نكته تأكيد ورزيده كه خدا مسؤول عملكردهاى ماست، زيرا اوست كه ما را به حركت وا مىدارد و هر كه به تفويض باور يابد بر اين نكته پاى فشرده كه خدا را به خلقش كارى نيست ودر نتيجه، مخلوق با سر گردانى از دليل وجود خويش و مسيرى كه بايد آن را بپيمايد پرسش به ميان مىآورد.
امّا ايمان به قدر و قضا، انگيزهاى است براى ايمان به وجود شريعتى الهى
و تعهّد نسبت بدان، چنان كه انگيزه است براى ايمان به قدرت خدا در زدودن آنچه مىخواهد و اثبات آنچه آهنگ آن دارد و البته امّ الكتاب (لوح محفوظ) نزد اوست. اين ايمان، آدمى را به كار شايسته بيشتر و سختكوشى در دعا و توسّل به نيروى مطلق وجود وا مىدارد و ميان جبر و اختيار است كه آدمى به سوى افزودن بر خوبيها و جبران بديهاى خويش روان مىشود.
از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده كه به نقل از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده: «خداوند و هر پيامبر مستجاب الدعوهاى هفت كس را نفرين كردهاند: آن كه كتاب خدا را تغيير دهد، آن كه قدر الهى را تكذيب كند، آن كه سنّت رسول خدا را دگر گون سازد، آن كه از عترت من آن حلال شمارد كه خداوند عزّو جلّ حرام شمرده است، آن كه با تسلّط خود بخواهد كسى را كه خدا خوار داشته ارجمند گرداند و كسى را كه خدا ارجمند داشته خوار گرداند وكسى كه حرام خدا را حلال گرداند وكسى كه بر بندگان خداوند عزّوجلّ تكبّر فروشد.»[1]
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «خداوند عزّو جلّ مىفرمايد: هر كه به قضاى من خشوند نگردد، شكر نعمتهاى من نگزارد و بر بلاى من شكيبايى نورزد، جز من را به خدايى گرفته است.»[2]
پس خداوند سبحان قضايى دارد كه نه برگشت داده مىشود و نه دگرگونى مىپذيرد ونعمتهاى بر ما دارد كه بايد به سبب آنها سپاسش گزاريم و ما را با بلاهايى مىآزمايد كه بايد بر آنها شكيبايى ورزيم.
امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «هشت چيز است كه جز با قضا و قدر الهى تحقّق نمىيابد: خواب و بيدارى، نيرو و سستى، سلامتى و بيمارى، مرگ و زندگى.»[3]
[1]- بحار الانوار، ج 5، ص 88، روايت 6.
[2]- همان مأخذ، ص 95، روايت 18.
[3]- همان، روايت 17.
مردى پس از بازگشت از صفين از امير المؤمنين عليه السلام پرسيد: يا امير المؤمنين! به ما بگو آيا رفتن ما به سوى شام بر پايه قضا و قدر بود؟ امام عليه السلام فرمود: آرى! اى شيخ، شما بر تپّهاى فراز نرفتيد وبر درّهاى فرود نيامديد، مگر با قضا و قدر الهى.
آن مرد گفت: من رنج خود را نزد خدا حساب مىكنم، به خدا سوگند مزدى براى خود نمىبينم. امام على عليه السلام فرمود: آرى! خداوند اجر شما را به سبب مسير و آمد و شد تان، فراوان گردانده و حال آن كه شما در اين وضع مجبور نبودهايد. آن مرد گفت: چگونه مجبور نبودهايم در حالى كه قضا و قدر ما را به اين مسير سوق داده است و اين مسير ما از قضا و قدر است؟ امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «خدا به تو رحم كند، شايد تو قضاى لازم و قدر حتمى را گمان كردى، اگر چنين بود پاداش وكيفر، نادرست بود، نويد به خير و خوبى، بم به شرّ و بدى ساقط مىگشت. خداوند سبحان بندگانش را امر كرده با اختيار، نهى فرموده با بيم و ترس و تكليف كرده به كار آسان و دستور نداده به كار دشوار و كردار اندك را پاداش بسيار عطا فرموده، و او را نافرمانى نكردهاند از جهت اين كه مغلوب شده باشد و فرمانش را نبردهاند از جهت اين كه مجبور كرده باشد و پيغمبران را از سر بازى نفرستاده وكتابها را براى بندگان بيهوده نفرستاده، آسمانها، زمين و آنچه را در آنهاست بيجا نيافريده:
... ذلِكَ ظَنُّ الَّذِين كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ[1].
«اين گمان كسانى است كه كفر وزيدند، پس واى بر كسانى كه كفر وزيدند از در افتادن در آتش.»
پس آن مرد شادمانه بر خاست در حالى كه مىگفت: تو همان امامى هستى كه در پرتو فرمانبرى از او به روز رستخيز از خداى رحمان اميد رضوان مىبريم.[2]
خلاصه سخن، اين كلام انسان مسلمان ناگزير بايد تعاليم خود را از منبع حقيقى
[1]- سوره ص، آيه 27.
[2]- نهج البلاغه، جملات قصار، 78. و بحار الانوار، ج 5، ص 95.
آن يعنى قرآن كريم، سنت پيامبر و اهل بيت عليهم السلام فراستادند، تا بدين ترتيب اسم بامسمّى همخوانى يابد. از جمله اين تعاليم، ضرورت كنارهگيرى از انديشه التقاطى است، زيرا شيوه التقاطى شخصى را از مصداق موجودى مستقل وانديشمند بودن، بيرون مىبرد، به ويژه آن كه گزينش ديدگاههاى فلسفى محلّ بحث، امرى بغايت دشوار مىنمايد، زيرا اى ديدگاهها پيشينهاى تاريخى دارند كه- به رغم پذيرش از سوى بر خى مسلمانان- از بنيانى نا بشناخته بر خوردارند، يا از منبعى بر مىخزند كه با هر آنچه رنگ عبوديت خدايى دارد مىستيزند. آدمى آزاد است كه انديشهاى معيّن يا آيينى خاص و يا حتىّ دينى مشخصّ را بر گزيند، ليكن اگر بخواهد انديشهاى را از اين دين بگيرد و ديد گاهى را از آن فلسفه ستاند، كه آن را از شريعت اسلام مىشمارد راهى كاملًا خطا را پيموده است، زيرا امكان ندارد ديدگاههاى متناقض را كنار هم چيد.
كتاب خدا، سنت پيامبر و اهل بيت عليهم السلام سامانهاى تكامل يافته هستند كه يكديگر را تفسير مىكنند وبه هيچ روى شدنى نيست كه به بخشى از قرآن ايمان آوريم و به بخشى ديگر كفر ورزيم، يا به جاى رويكرد به آيات الهى، روايات راستين پيامبر و اهل بيت، انديشههاى فلسفى را به جاى آنها بر گزينيم.