قضا و قدر را چنين توجيه مىكنند كه خداوند آفريدگان را در چار چوب قانونى مكانيكى آفريده است، چنانكه يك ساعت ساز، ساعت را مىسازد. او اجزاى ساعت را فراهم مىآورد و آنهارا با يكديگر تركيب مىكند و انرژى لازم آن به پايان برسد. اين گونه نفى قضا و قدر منطق قديم «تفويض» ناميده مىشد.
اسلام در ميان جبر و تفويض همچنان بر حقيقت ديگرى، تأكيد دارد؛ حقيقتى بر خاسته از خود آفريننده كه همزمان با فطرت پاك انسانى نيز همساز است.
شريعت اسلام اشاره دارد كه خداوند نقشه هستى را از نظر تقدير، ترسيم كرده است و آدمى در گزينش راهى كه در چار چوب اين نقشه براى خود مىپسندد آزاد مىباشد. خداوند متعال حتمى بودن روز رستخيز را به آگاهى اين مخلوق رسانده است؛ روزى كه هيچ كس جز خدا زمان آن را نمىداند و خدا خود راههاى رسيدن به آن روز را براى انسان تبيين فرموده است پس انسان همچون ساعت نيست و تشبيه او به يك ابزار، احمقانه است، چنانكه زندانى و در بندهم نيست و نسبت دادن ستم به خداوند، خود ستم بزرگى است.
پيامبر اسلام محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله قدريه اين امّت را نفرين كرده است و آنها را همچون يهود به شمار آورده است. مقصود از قدريه در اين جا هر دو مفهوم: جبر و تفويض آن است. قدريه اصطلاحى است در بر گيرنده هر آن كس كه به فرو بستگى و جامد بودن قدر و يا به هرج و مرج آن قايل باشد.
خواه آدمى به جبر معتقد باشد يا به تفويض، نتيجه يكى بيش نخواهد بود و آن شانه خالى كردن از انسانيت و مسؤوليت است. هر كه به جبر روى آورد در واقع، بر اين نكته تأكيد ورزيده كه خدا مسؤول عملكردهاى ماست، زيرا اوست كه ما را به حركت وا مىدارد و هر كه به تفويض باور يابد بر اين نكته پاى فشرده كه خدا را به خلقش كارى نيست ودر نتيجه، مخلوق با سر گردانى از دليل وجود خويش و مسيرى كه بايد آن را بپيمايد پرسش به ميان مىآورد.
امّا ايمان به قدر و قضا، انگيزهاى است براى ايمان به وجود شريعتى الهى
و تعهّد نسبت بدان، چنان كه انگيزه است براى ايمان به قدرت خدا در زدودن آنچه مىخواهد و اثبات آنچه آهنگ آن دارد و البته امّ الكتاب (لوح محفوظ) نزد اوست. اين ايمان، آدمى را به كار شايسته بيشتر و سختكوشى در دعا و توسّل به نيروى مطلق وجود وا مىدارد و ميان جبر و اختيار است كه آدمى به سوى افزودن بر خوبيها و جبران بديهاى خويش روان مىشود.
از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده كه به نقل از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده: «خداوند و هر پيامبر مستجاب الدعوهاى هفت كس را نفرين كردهاند: آن كه كتاب خدا را تغيير دهد، آن كه قدر الهى را تكذيب كند، آن كه سنّت رسول خدا را دگر گون سازد، آن كه از عترت من آن حلال شمارد كه خداوند عزّو جلّ حرام شمرده است، آن كه با تسلّط خود بخواهد كسى را كه خدا خوار داشته ارجمند گرداند و كسى را كه خدا ارجمند داشته خوار گرداند وكسى كه حرام خدا را حلال گرداند وكسى كه بر بندگان خداوند عزّوجلّ تكبّر فروشد.»[1]
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «خداوند عزّو جلّ مىفرمايد: هر كه به قضاى من خشوند نگردد، شكر نعمتهاى من نگزارد و بر بلاى من شكيبايى نورزد، جز من را به خدايى گرفته است.»[2]
پس خداوند سبحان قضايى دارد كه نه برگشت داده مىشود و نه دگرگونى مىپذيرد ونعمتهاى بر ما دارد كه بايد به سبب آنها سپاسش گزاريم و ما را با بلاهايى مىآزمايد كه بايد بر آنها شكيبايى ورزيم.
امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «هشت چيز است كه جز با قضا و قدر الهى تحقّق نمىيابد: خواب و بيدارى، نيرو و سستى، سلامتى و بيمارى، مرگ و زندگى.»[3]
[1]- بحار الانوار، ج 5، ص 88، روايت 6.
[2]- همان مأخذ، ص 95، روايت 18.
[3]- همان، روايت 17.
مردى پس از بازگشت از صفين از امير المؤمنين عليه السلام پرسيد: يا امير المؤمنين! به ما بگو آيا رفتن ما به سوى شام بر پايه قضا و قدر بود؟ امام عليه السلام فرمود: آرى! اى شيخ، شما بر تپّهاى فراز نرفتيد وبر درّهاى فرود نيامديد، مگر با قضا و قدر الهى.
آن مرد گفت: من رنج خود را نزد خدا حساب مىكنم، به خدا سوگند مزدى براى خود نمىبينم. امام على عليه السلام فرمود: آرى! خداوند اجر شما را به سبب مسير و آمد و شد تان، فراوان گردانده و حال آن كه شما در اين وضع مجبور نبودهايد. آن مرد گفت: چگونه مجبور نبودهايم در حالى كه قضا و قدر ما را به اين مسير سوق داده است و اين مسير ما از قضا و قدر است؟ امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «خدا به تو رحم كند، شايد تو قضاى لازم و قدر حتمى را گمان كردى، اگر چنين بود پاداش وكيفر، نادرست بود، نويد به خير و خوبى، بم به شرّ و بدى ساقط مىگشت. خداوند سبحان بندگانش را امر كرده با اختيار، نهى فرموده با بيم و ترس و تكليف كرده به كار آسان و دستور نداده به كار دشوار و كردار اندك را پاداش بسيار عطا فرموده، و او را نافرمانى نكردهاند از جهت اين كه مغلوب شده باشد و فرمانش را نبردهاند از جهت اين كه مجبور كرده باشد و پيغمبران را از سر بازى نفرستاده وكتابها را براى بندگان بيهوده نفرستاده، آسمانها، زمين و آنچه را در آنهاست بيجا نيافريده:
... ذلِكَ ظَنُّ الَّذِين كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ[1].
«اين گمان كسانى است كه كفر وزيدند، پس واى بر كسانى كه كفر وزيدند از در افتادن در آتش.»
پس آن مرد شادمانه بر خاست در حالى كه مىگفت: تو همان امامى هستى كه در پرتو فرمانبرى از او به روز رستخيز از خداى رحمان اميد رضوان مىبريم.[2]
خلاصه سخن، اين كلام انسان مسلمان ناگزير بايد تعاليم خود را از منبع حقيقى
[1]- سوره ص، آيه 27.
[2]- نهج البلاغه، جملات قصار، 78. و بحار الانوار، ج 5، ص 95.
آن يعنى قرآن كريم، سنت پيامبر و اهل بيت عليهم السلام فراستادند، تا بدين ترتيب اسم بامسمّى همخوانى يابد. از جمله اين تعاليم، ضرورت كنارهگيرى از انديشه التقاطى است، زيرا شيوه التقاطى شخصى را از مصداق موجودى مستقل وانديشمند بودن، بيرون مىبرد، به ويژه آن كه گزينش ديدگاههاى فلسفى محلّ بحث، امرى بغايت دشوار مىنمايد، زيرا اى ديدگاهها پيشينهاى تاريخى دارند كه- به رغم پذيرش از سوى بر خى مسلمانان- از بنيانى نا بشناخته بر خوردارند، يا از منبعى بر مىخزند كه با هر آنچه رنگ عبوديت خدايى دارد مىستيزند. آدمى آزاد است كه انديشهاى معيّن يا آيينى خاص و يا حتىّ دينى مشخصّ را بر گزيند، ليكن اگر بخواهد انديشهاى را از اين دين بگيرد و ديد گاهى را از آن فلسفه ستاند، كه آن را از شريعت اسلام مىشمارد راهى كاملًا خطا را پيموده است، زيرا امكان ندارد ديدگاههاى متناقض را كنار هم چيد.
كتاب خدا، سنت پيامبر و اهل بيت عليهم السلام سامانهاى تكامل يافته هستند كه يكديگر را تفسير مىكنند وبه هيچ روى شدنى نيست كه به بخشى از قرآن ايمان آوريم و به بخشى ديگر كفر ورزيم، يا به جاى رويكرد به آيات الهى، روايات راستين پيامبر و اهل بيت، انديشههاى فلسفى را به جاى آنها بر گزينيم.
فصل هشتم: جبر و اختيار
بسيارى از مسايل عرفان به جبر و تفويض منجر مىشود و آن مسألهاى است بسيار حسّاس زيرا كه گاهى به عنوان موضوعى فلسفى مطرح شده است، زمانى دانش، تعليم، تربيت، حقوق و علم كلام آن را بر رسيده است، زيرا بسيارى از موضوعات تربيتى، اخلاقى، ارشادى و حقوقى بر آن استوار است. پس آدمى هنگامى كه از شالوده ريزى انديشه محدود اختيار و تفكّر (بين الامرين) جبر و تفويض ناتوان باشد، از اين كه بر اساس آنها ديد گاهها، باورهاى تربيتى و قانونى خود را استوار كند ناتوانتر خواهد بود.
گمانهاى بشرى از رسيدن به خطى مشخص در اين زمينه ناتوان مانده است و اين پندارهاى پوسيده، گاهى به جبر و گاهى به تفويض، ره برده است. ما اين موضوع و راه حل اين مشكل را در پر تو دريافت خود از آيات قرآن كريم، روايات پيامبر و اهل بيت عليهم السلام مىكاويم و جزئيات راه حل را توضيح مىدهيم و شبهههايى را كه بر مسأله اختيار خيمه افكنده ردّ مىكنيم.
مبلغان فلسفه بشرى، بطور كلّى انسان را موجودى مىپندارند كه در رفتار خود مجبور است، آنها به هنگام پرسش از علّت اين كه خداوند سبحان بديشان امر و نهى مىكند، تكاليف شرعى و اخلاقى بر دوش آنها مىنهد از اعتراف به خطاى فاحش خود مىگريزند، به علاوه، عرف و جامعه نيز آنها را به تعهّداتى وا مىدارد
كه مورد اتّفاق است.
به نظر مىرسد جاهليت نوين غربى نيز با همه مكاتبش به «جبر گرايى» كه تعبير ديگرى از جبر است اعتقاد دارد. نمونه آن ماركسيسم- ماترياليسم است كه قائل به جبر مبارزه طبقاتى است و نيز مكتب اجتماعى كه دموكراسى حاكم غربى بر آن استوار است چنين مىباشد، زيرا اين مكتب نيز بر جبر تأثير قوانين اجتماعى بر عملكرد انسان، تأكيد مىورزد. مكتب سكس نيز معتقد است كه سمت و سوى حركت آدمى را نيازهاى جنسى براى او محتوم مىسازد.
اين مكاتب و ديگر مكاتب نوين همگى وجود جبر و حتمى گرى، اتفاق نظر دارند و آدمى را موجودى نا توان مىپندارند كه نه نيرويى دارد و نه قدرتى، ليكن اين مكاتب در عامل مسلّط بر اين موجود با هم اختلاف دارند. برخى اين عامل را جامعه مىدانند و برخى اقتصاد و پارهاى ابزار توليد و گروهى عقدههاى روانى و جماعتى نيز بر حركت و گردش تاريخى پا مىفشرند.
بر اين اساس آدمى در كژ راهه اين ديدگاهها چيزى بيش از يك نيست كه راننده او را به هر كجا بخواهد مىبرد و انسان در اين ميان بطور كلى اختيارى ندارد. اين پايان كار فلسفه بشرى است.
امّا رسالتهاى خدايى بر اين نكته تأكيد دارندكه انسان موجودى است آزاد در عملكردهاى خويش و مسؤول سرنوشت خود. در اين زمينه مىتوانم با قاطعيت بگويم كه ملكى از مهمترين ابعاد شرك به خداوند سبحان همان اعتقاد به حتمى بودن برترى عوامل زمينى بر انسان و در نتيجه اعتقاد به حتمى بودن فاصلهاى جدا كننده ميان انسان و خداى آفريننده او.
خداوند، چيره است و انسان، آزاد
بسيارى از مردم گمان مىكنند كه حكومتهاى ستمگر، عاملى چيره هستند كه خلايق نخواهند توانست بر آنها فايق آيند واز آن جا كه آنها براى حكومت
و سلسلههاى حاكم، سلطه و سيطره قهرى قايل بودند، لذا آنها را دررده خدايان قرار دادند جاى خدا به خدايى گرفتند. برخى ديگر برابر تصورات خرافى ديگرى سر تسليم فرود آوردند و به چيرگى پديدههاى طبيعى و موجودات فضايى از قبيل ستارگان، خورشيد و ماه باور يافتند تاجايى كه آنها را تا خدايى اوج بخشيدند.
قرآن كريم با دلايل قاطع مبنى بر نفى اين گونه پندارهاى خطا به صحنه آمد در حالى كه تأكيد داشت «اللَّه» همان موجود چيرهاى است كه برتر از بندگان قرار دارد و اوست خاستگاه وجود و منبع خيرات و هموست كه آزادى و توان را به آدمى ارمغان كرده و در آيات متعّدد به اين حقيقت اشاره دارد كه خدا، همان است كه قابليتهاى گونا گون را در اختيار آدمى نهاده است و او را شايسته استفاده از اين آزادى داده شده قرار داده است تا در پرتو اين توانايى از جهان به سود خود بهره برد، اگر خير در پيش گيرد خير مىبينيد و اگر شرّ، در پيش گيرد شرّ.
در داستان حضرت آدم عليه السلام و امر مقدس خداوندى در سجده فرشتگان در برابر او و فرمانبرى از او، نشانههاى آشكارى از نعمتهاى خداوندى ديده مىشود، كه خداوند به او، به عنوان پدر بشريت، داده است.
همهفرشتگان در برابر اينامرالهى سر تسليم فرودآوردند، مگر ابليس- لعنهاللَّه-.
روشن است كه ابليس از جنس فرشتگان نبوده است، ليكن خدا او را از ايشان استثنا كرده تا ما بدانيم مقصود آن است كه همه وجود در برابر آدم و انسان سجده كرده است، زيرا انسان تنها موجودى است كه از سر اختيار، بدوش كشيدن امانت و مسؤوليت را در راه پذيرش حكم اراده الهى درگستره بر پهنه وجود، به جان خريد:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولًا[1].
«همانا امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم ولى از حمل آن خود دارى
[1]- سوره احزاب، آيه 72.
كردند و از آن ترسيدند و انسان آن را به دوش كشيده، او ستمگر و نادان است.»
همه جز ابليس در برابر انسان به سجده افتادند و او از همسويى با امر الهى سرباز زد و از سجده و فرمانبرى از انسان استنكاف ورزيد؛ انسانى كه جانشين آفريننده خود در زمين است.
انسان با پذيرش مسئووليّت امانت بزرگ، بر همه موجودات برترى يافت و همگان در اختيار او قرار گرفتند، مگر يك جبهه كه روياروى او ايستاد، اين جبهه همان ابليس و سپاهيان اوست. اين موجود شيطانى با سر كشى خود مأمور آزار دادن قلب انسان گشت. اوست همنشين نفس امّاره و آدمى نا گزير بايد با اين دشمن و با اين تجاوز به رويارويى بر خيزد و بخوبى بر آن پيروز گردد.
آدمى به خوبى مىداند كه قابليتهاى نهاده شده در او مىتواند هر چيزى را به تسخير خود در آورد: خورشيد، باد، اتم، نفت، كوهها، درياها و... ليكن بايد تنها از يك چيز بر حذر باشد و آن ابليسى است كه بر سر راه او نشسته. آدمى بايد با هشيارى او را نيز به تسخير خود در آورد و اجازه ندهد ابليس قابليتها و آزادى او را در به كارگيرى اين قابليتها بستاند.
تمامى قرآن عبارت است از فريادى رسا خطاب به آدمى، تنها آدمى و نه هيچ موجود، فريادى كه مىگويد: انسان موجودى آزاد و مسؤول است:
إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً[1].
«ما راه را به انسان نموديم خواه سپاسگزار باشد و يا ناسپاس.»
فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ[2].
«هر كه ذرّهاى نيكى كند آن را مىبيند و هر كه ذرّهاى بدى كند آن را مىبيند.»
و ديگر آياتى كه حقيقت شرك كسانى را كه اقتصاد، سكس، طبيعت و اجتماع را
[1]- سوره انسان، آيه 3.
[2]- سوره زلزال، آيات 7- 8.