كردند و از آن ترسيدند و انسان آن را به دوش كشيده، او ستمگر و نادان است.»
همه جز ابليس در برابر انسان به سجده افتادند و او از همسويى با امر الهى سرباز زد و از سجده و فرمانبرى از انسان استنكاف ورزيد؛ انسانى كه جانشين آفريننده خود در زمين است.
انسان با پذيرش مسئووليّت امانت بزرگ، بر همه موجودات برترى يافت و همگان در اختيار او قرار گرفتند، مگر يك جبهه كه روياروى او ايستاد، اين جبهه همان ابليس و سپاهيان اوست. اين موجود شيطانى با سر كشى خود مأمور آزار دادن قلب انسان گشت. اوست همنشين نفس امّاره و آدمى نا گزير بايد با اين دشمن و با اين تجاوز به رويارويى بر خيزد و بخوبى بر آن پيروز گردد.
آدمى به خوبى مىداند كه قابليتهاى نهاده شده در او مىتواند هر چيزى را به تسخير خود در آورد: خورشيد، باد، اتم، نفت، كوهها، درياها و... ليكن بايد تنها از يك چيز بر حذر باشد و آن ابليسى است كه بر سر راه او نشسته. آدمى بايد با هشيارى او را نيز به تسخير خود در آورد و اجازه ندهد ابليس قابليتها و آزادى او را در به كارگيرى اين قابليتها بستاند.
تمامى قرآن عبارت است از فريادى رسا خطاب به آدمى، تنها آدمى و نه هيچ موجود، فريادى كه مىگويد: انسان موجودى آزاد و مسؤول است:
إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً[1].
«ما راه را به انسان نموديم خواه سپاسگزار باشد و يا ناسپاس.»
فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ[2].
«هر كه ذرّهاى نيكى كند آن را مىبيند و هر كه ذرّهاى بدى كند آن را مىبيند.»
و ديگر آياتى كه حقيقت شرك كسانى را كه اقتصاد، سكس، طبيعت و اجتماع را
[1]- سوره انسان، آيه 3.
[2]- سوره زلزال، آيات 7- 8.
مسلّط چيره مىدانند ترسيم و تصوير مىكند.
خداوند، انسان را ارج نهاد
آرى! ما خدا باوران معتقد هستيم كه عوامل در بر گيرنده انسان، تأثيرى آشكار دارند. ليكن نه تأثيرى مطلق. اين تأثير ممكن است انسان را از راه راست منحرف كند و در اين ميان، تنها خداوند عزّ وجلّ، كه مخلوقات را آفريده و به ويژگيها و قابليتهاى آنان آگاهتر است، اين خداوند سبحان، به انسان دستور داده است در برابر عوامل مؤّثر محيطى مقاومت كند، زيرا اميد بسيارى در چيرگى بر اين مؤثرات وجود دارد.
قرآن كريم مىفرمايد:
إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ[1].
«ما راه را بر او نموديم.»
لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ...[2].
«ما آدميزاده را ارجنهاديم...»
ونيز مىفرمايد:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ[3].
«ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريديم.»
پس اين هدايت چيست و از چه روست؟ و تكريم كدام است و چرا؟ و تقويم احسنى كه قرآن بدان اشاره دارد كجاست و دليل آن چيست؟ آنگاه خداوند بزرگ انسان را اين چنين مورد خطاب قرار مىدهد:
[1]- سوره انسان، آيه 3.
[2]- سوره اسراء، آيه 70.
[3]- سوره تين، آيه 4.
يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلَاقِيهِ[1].
«اى انسان تو به سوى خدايت كوشندهاى، پس او را ملاقات خواهى كرد.»
اين كوشش و سختى از براى چيست و از كجا آغاز مىشود و به كجا منتهى مىگردد؟
اگر آدمى مجبور آفريده شده پس مفهوم تكريم چيست؟ و انسان مجبور است، خدا او را به كدام سو هدايت كند؟ چرا؟ و جايگاه اين آفرينش كه در بهترين صورت و نظام انجام گرفته در انسان ماشينى مجبور كجاست؟
تمامى اينها پرسشهايى هستند كه در محافل كسانى كه معتقدند آدمى مجبور است و يا تابع چيرگى عوامل محيط خود مىباشد پاسخى مىيابند. همه مكاتب و فلسفههاى بشرى قدرت، كرامت، آزادى و مسؤوليت انسان را در برابر خدا، خويشتن و موجودات تابع او از وى مىستاند.
بنابر اين يكتا پرستى به مردم آزادى و ارجمندى مىبخشد، در حالى كه شرك به خداوند عزّ وجلّ به عبوديت و بردگى انسان در برابر طبيعت، اعتقاد به حتميت و چيرگى عواملى مىانجامد كه انسان را در بر گرفته و او را به موجودى خوار و به مفهومدقيق كلمه بدل مىكند واين مخلوقارجمند از چارپايان هم گمراهتر مىشود:
أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا[2].
«يا گمان مىكنى بيشتر آنها مىشنوند يا مىانديشند، آنها نيستند مگر چون چار پايان بلكه گمراهتر.»
موجود آزاد
بحث از منتفى دانستن جبر از انسان و مقهور بودن او، ما را به بحث پيرامون
[1]- سوره انشقاق، آيه 6.
[2]- سوره فرقان، آيه 44.
سطح اين آزادى داده شده بدو مىكشاند، اما پيش از اينها لاجرم بايد اشاره كنيم كه اراده انسان، امرى است اكتسابى نه ذاتى. اين مخلوق، از ديدگاه فلسفهاى كه اسلام آن را مرز بندى مىكند و ابعاد آن را روشن مىگرداند، از قدرتى ذاتى، يا آزادى ذاتى و يا احساس مسؤوليت ذاتى بر خوردار نيست، بلكه انسان، ذاتاً ضعيف و فقير است، اين خداوند تبارك و تعالى است كه از راه قدرت فراگير و مطلق خود آدمى را به موجودى توانا، آزاد ومسؤول بدل كرده است. از اين جاست كه موضوع را از چهار چوب تفويض و يا همان هرج و مرج خارج مىكنيم.
معتزله تفويض را به سان نقطه آغاز در رفتار آدميان تصوّر مىكردند و به وجود قدرتى ذاتى در درون انسان قائل بودند كه به او اين فرصت را مىدهد كه هر گونه و هرگاه بخواهد در امور تصرف كند و ره بپيمايد.
ولى ما خدا باوران به ديدگاه ديگرى ايمان داريم و در اين زمينه به دلايل فلسفى و علمى نيازمند نيستيم و كافى است كه انسان را نوزادى ناتوان و بى اراده تصوّر كنيم، كه در بيان گرايش و يا عدم گرايش خود در آمدن به اين دينا ارادهاى ندارد و در حالى تولّد مىيابد كه ارادهاش سلب شده و نمىتواند تصميم مناسبى بگيرد، ليكن در تفكّر، قدرت و فعل اندك اندك تكامل مىيابد.
قرآن كريم مىفرمايد:
وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ[1].
«و شما نمىخواهيد مگر آن كه خدا بخواهد.»
در حديث قدسى خداوند سبحان بر اين معنا تأكيد دارد و مىفرمايد: «اى آدميزاد! تو با خواست من است كه مىخواهى.»[2]سپس در قرآن كريم مىفرمايد:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا
[1]- سوره انسان، آيه 30.
[2]- بحار الانوار، ج 5، ص 4، روايت 3.
الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولًا[1].
«همانا امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم ولى از حمل خود دارى كردند و از آن ترسيدند و انسان آن را به دوش كشيد، او ستمگر و نادان است.»
پس مشيّت الهى است كه اراده فرموده انسان بخواهد و خداوند عزّوجلّ اراده است كه انسان آزاد باشد و بر ديگر مخلوقات برترى يابد. هنگامى كه ميان توانايى انسان وقدرت آسمانها وزمين و كوهها مقايسه مىكنيم، قابليتهاى اين موجود ارج نهاده شده از سوى خدا بر ديگر موجودات آشكار مىشود و تناسب روشن تواناييهاى او كه خداوند در وجودش به وديعه نهاده و نوع امانتى كه بر او عرضه داشته شده است و او آن را پذيرفته و بخوبى بر دوشش كشيده، رخ مىنمايد.
توانايى آفرينش اراده
اين از نعمتهاى بزرگ خداوندى است كه به انسان ارمغان كرده است و مسألهاى بسيار حساس به شمار مىآيد. لحظه تحوّل در وجدان لحظهاى است كه مىتواند انسان را به اعلى علّيين به پرواز در آورد و همچنان مىتواند او را به اسفل سافلين فرود آورد. اين لحظه همان لحظه آفرينش است و دشوار است كه آدمى در آن تحكّم به كار زند، مگر آن كه قبلًا آماده شده باشد؛ آمادگى كه تربيت، و راثت، طرز تفكر، باورها و فراهم آوردن شرايط پربار، نمايانگر آن است.
خداوند بزرگ نه تنها اراده را در ما نهاده است، بلكه قدرت آفرينش و ايجاد اراده، يا دست كم قدرت رشد و ساماندهى به اراده را در ما به وديعت گذاشته است.
در تاريخ بشر نمونههاى گونا گونى در دست است كه بر درستى اين حقيقت گواهى مىدهد. اين فرزند حضرت نوح عليه السلام است كه پدرش در دريايى طوفانى و به
[1]- سوره احزاب، آيه 27.
هنگام رسيدن عذابى بزرگ كه تمامى زمين را در برگرفته بود او را به سوى خدا خواند، ولى او در يك لحظه ارادهاى نوين آفريد كه با واقعيت مشهود آن روز ناهمسويى داشت و لذا در شمار غرق شدگان در آمد. و آن ديگر آسيه دختر مزاحم و همسر فرعون است؛ زنى كه در هيچ زمينهاى، نه در (نعمت، شهرت و نه قدرت) كمبود داشت، ولى او توانست در خود ارادهاى زنده بيافريند كه مقتضى پيروى از حضرت موسى نبى عليه السلام بود.
اين نيز عمر بن سعد فرمانده لشكر امويان در جنگ با سرور جوانان اهل بهشت امام حسين عليه السلام است كه شب را با انديشهها وگرايشهايى در هم به بيخوابى گذراند.
او در گزينش خير و شر مطلقاً آزاد بود، ولى در يك لحظه براى از ميان بردن امام حسين عليه السلام تصميم قاطع گرفت.
در برابر، اين حرّبن يزيد رياحى است؛ مرد بزرگى كه تصميمى كاملًا مخالف با تصميم عمر بن سعد گرفت و اردوگاه باطل را ترك گفت و باشجاعت كامل به اردوگاه امام حسين عليه السلام پيوست. اين هر دو نفر عظمت حسين عليه السلام و جايگاه او را نسبت به رسول اكرم صلى الله عليه و آله خوب مىدانستند و از شدت زشتى اقدام به اين جنايت شرم آور، نيك آگاه بودند.
اين هم معاوية بن يزيد بن معاويه است كه در قلب حكومت اموى مىزيست. او حكومت را از پدرش به ارث برده بود، ولى تصميم مىگيرد كه حق را به صاحبان آن يعنى اهل بيت عليهم السلام نبوت بسپارد، زيرا باور يافته بود كه در خلافت، محقّ نيست.
او اين تصيميم را به رغم فشارهاى شديدى گرفت كه وجودش را در بر گرفته بود.
مادر بزرگ پدر او «هند» جگر خوار بود و پدر بزرگ پدرش ابو سفيان دشمن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود و جدّش معاويه دشمن امير المؤمنين عليه السلام بود و پدرش يزيد قاتل سرور جوانان اهل بهشت و نمونه بى نظير حاكمى بود تبهكار و غير متعّهد، خويشاوندان او با اختلاف شخصيت و اسامى همگى موجوداتى بودند كاملًا
شيطانى كه پيوسته بر ادامه راه پدران او يعنى ستيز با اهل بيت رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر او فشار وارد مىكردند. بر اين اساس محال بود چنين تصميمى از ارادهاى بسيط بر خيزد، بلكه اين تصميم در همان لحظه خلاقى در ذهن او جرقه زد كه بدان اشاره كرديم.
جان كلام آن است كه خداوند عزّ وجلّ به انسان قدرت تصميمگيرى و گزينش يكى از دو طرف قضيه را، از طريق دادن اراده و آزادى، عطا مىكند و بهره بردن انسان از اين توان به مثابه آميختهاى از عقل، آزادى و اراده است.
ابن حكيم به نقل از بزنطى روايت مىكند كه گفت: به امام رضا عليه السلام عرض كردم برخى از دوستان ما به جبر و برخى و به توانمندى انسان اعتقاد دارند. امام عليه السلام به من فرمود: «بنويس- به نظر مىرسد امام به اين مسأله با توجه به اهميت آن در سلامت ايمان و اسلام شخص، اهتمام خاصّى قايل بود- خداوند مىفرمايد: اى آدميزاده! آنچه را تو براى خود مىخواهى با مشيت من بدست آوردهاى، با قدرت من واجبات مرا انجام مىدهى و در پر تو نعمت من، توان گناه را يافتهاى. من تو را شنوا، بينا و توانا گردانيدم، هر چه نيكويى به تو رسد از خداست و آنچه بدى به تو رسد از خود توست و اين از آن روست كه من به نيكويهايى تو شايستهتر از تويم وتو به بديهايت سزاوارتر از منى، زيرا كه: «از آنچه انجام مىدهم مورد باز خواست قرار نمىگيرم و در حالى كه آنها انسانها مورد باز خواست قرار مىگيرند.»، (سپس امام رضا عليه السلام فرمود): آنچه را مىخواستى براى تو گفتم.[1]»
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «در تو رات نوشته شده است كهاى موسى! من تو را آفريدم و برگزيدمت و نيرويت دادم و به طاعتم فرمانت دادم و از سر كشم بازت داشتم، پس اگر از من فرمان برى تو را در طاعت خود يارى رسانم و اگر سر كشيم كنى تو را سر كشى خود يارى نرسانم، اگر طاعت در پيش گيرى بر تو منت نهادهام
[1]- بحار الانوار، ج 5، ص 57، روايت 104.
و اگر عصيان كنى من بر تو حجّت دارم.»[1]
هنگامى كه استاد در طول سال تحصيلى به شاگرد خود درس مىدهد، اين شاگرد مىتواند در سهايى را كه استاد داده كاملًا دريافت كند و مىتواند با پاسخ صحيح هنگام امتحان يافتههاى خود را ثبت كند، ولى اگر از آموزش و فراگيرى بازماند سر نوشتى جز نا كامى نخواهد داشت و در چنين وضعى، استاد و عرف مىتواند شاگرد را به كوتاهى متّهم كند، در اين هنگام سخن منطقى آن است كه فضيلت موفقيت دانشآموز به استاد بر مىگردد، شكست و ناكامى او تنها و تنها به خود او باز مىگردد.
اين نمونه و نمونههاى ديگر را كه توضيح آنها به طول مىانجامد، تنها براى تقريب ذهنى و اثبات مطلب آورديم و گرنه، خداوند متعال والاتر از مثالها ست.
وارد شدن انسان به بهشت به فضل، رحمت و نعمت الهى باز مىگردد، ليكن در افتادن او بجهنّم امر است مخالف با طبيعت مقدس خداوندى، بلكه اين امر از آغاز تا انجام به خود انسان باز مىگردد. خداوند سبحان مىفرمايد:
... وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ[2].
«ما به آنها ستم نكرديم، ليكن خود به خويش ستم كردند.»
[1]- بحار الانوار، ج 5، ص 9، از آن نقل كرده ميزان الحكمه، ج 2، ص 8. تمامى مجموعه ميزان الحكمه به قلم حميد رضا شيخى به فارسى بر گردانده شده كه دردسترس خواننداگان قرار دارد.
[2]- سوره نحل، آيه 118.آية الله العظمى السيد محمد تقي المدرسي(دام ظله)، اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - قم، چاپ: اول، 1379.