بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 266

براى شخص تأييد كننده از تحقق يافتن اين- ستم حاصل مى‌آيد، متفاوت است. او از هر آنچه پيرامون نقاط منفى اين نظام ستم پيشه گفته مى‌شود چشم پوشى مى‌كند، حتّى پا از اين فراتر مى‌نهد و مى‌كوشد به ستم جامه عدالت بپوشاند و جنايتها را متناسب با هوى‌ و هوسش و بطوريكه ضامن ادامه استثمار و فرصت‌طلبى او باشد، توجيه نمايد.

اما مخالفت با ستم و ظلم رنگ ديگرى دارد كه با ستم، ابزار، انگيزه‌ها و نتايج آن متفاوت است و مصلحت والاى جامعه را در نظر مى‌گيرد كه از عدالت قوانين آسمانى بر مى‌خيزد، يا دست كم آنچه عقل آن را تأييد مى‌كند و رفتار فطرى بدان مهر تأييد مى‌زند و در نتيجه، مخالفت با ستمگران با هوى‌، هوس انسان و تمايلات نفسانى ناهمسوى دارد.

يك سرمايه دار بزرگ كه ثروت فراوان دارد نمى‌تواند به نقاط منفى سرمايه دارى اعتراف كند و يك حزبىِ متنفذ در نظام مثلًا كمونيستى سابق نمى‌تواند درباره پيامدهاى نظام تك حزبى و ديكتاتورى مطلقى كه سرنوشت كشورهاى كمونيستى را به تباهى كشاند، سخن حق را بر زبان آورَد. دليل اينها همه آن است كه شخص بآسانى نمى‌تواند به خطاهاى خود اعتراف كند، چه رسد به آن كه اين خطاها به مرز جنايت برسد كه اعتراف به خطا مستلزم مخالفت فراوان با هوى‌ و هوس است.

پيرامون بحث ما، مسأله با اين شيوه درست و سالم، دمساز است، زيرا هوى‌ و هوس آدمى، يا مايل است به جبر بگرايد و يا به تفويض. او به جبر مى‌گرايد تا از مسؤوليتهاى شرعى، شخصى و اجتماعى، شانه خالى كند و به تفويض مى‌گرايد تا بازهم از مسؤوليتهاى شرعى، شخصى و اجتماعى بگريزد. تفاوت اين دو گرايش تنها در نمود، نهفته است در حالى كه بود و جوهره هر دو در پيروى از هوى‌ و هوس كاملًا با هم يكى هستند. جبرى مذهبان مى‌گويند خداوند به اوامر خود ما را امر كرده است و از نواهى خود ما را بازداشته است، ليكن توان تعهد به اين اوامر و نواهى را به ما نداده است و طرفداران تفويض مى‌گويند خداوند ما را به چيزى امر


صفحه 267

نكرده است و از چيزى بازمان نداشته، بلكه كارها را به خود ما واگذار نموده است.

قدريه و مسؤوليت‌

بر اين اساس ميان اين دو گرايش تفاوتى ديده نمى‌شود، بلكه بايد آنها را دو خط متوازى دانست كه به يك نقطه مى‌رسند و آن شانه خالى كردن از بار مسؤوليت است و از همين رو نفرين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شامل قدريه مى‌گردد كه همزمان، طرفداران جبر و تفويض، هر دو را در بر مى‌گيرد.

فيلسوفان فلسفه بشرى، كه از پرتو هدايتهاى خدا و رسالتهاى او هدايت نگرفته‌اند، به سبب اعتقاد به جبر به كژراهه افتاده‌اند، در حالى كه غالب مردمان ساده‌انديش به سبب اعتقاد به تفويض گمراه شده‌اند. از آن جا كه ما در سخنان خود با فلاسفه گفتگو داريم ناگزير بايد به طرح شبهاتى بپردازيم كه آنها در اين مسأله وارد كرده‌اند.

هر كه قايل به جبر باشد بدون ترديد هدفى جز گريز از مسؤوليت ندارد. آنها براى آن كه بگويند رسالتهاى خدايى باطل است و خداوند ما را از سر بيهودگى فرمان داده نه بر پايه حقيقت و براى آن كه ادعا كنند قرآن چيزى جز يك شوخى نيست و پيامبران همگى بازيچه‌هاى‌اند و رسالتهاى آسمانى گونه‌اى سخن ميان تهى است، در نتيجه تكاليف، بايدها و نبايدها را به كنارى نهند، مدّعى شده‌اند كه: خدا همان قدرتى است كه ما را در انجام كارهايمان مجبور ساخته است و مادر عملكردهاى خود نه توانى و نه نيرويى داريم.

ما بايد در برابر اين انديشه با بينش و ستيز كامل، دوبار به رويارويى و مقاومت بپردازيم: يك بار به سبب آن كه انديشه‌اى است خطا و انحرافى و بار ديگر به اعتبار آن كه انديشه‌اى است همسو با نفسِ بدفرما، با عقل، منطق، فطرت، وجدان و بنياد عدالت الهى كه همه هستى بر آن استوار است ناهمخوان مى‌باشد.

نفس بدفرماى بشرى مايه‌اى ندارد و استمرار نمى‌يابد، مگر بر اساس‌


صفحه 268

انگيزه‌هاى توجيه گرانه و وارونه كردن حقايق. اين ديدگاه، با گمراهى و گمراه كردن كامل، تأكيد مى‌ورزد كه نگونبخت از شكم ما در خود نگونبخت بوده، خوشبخت از شكم مادر خود خوشبخت بوده است و چنانكه يكى از فلاسفه گفته است كه خداوند انسانِ بدبخت را بدبخت و يا انسانِ خوشبخت را خوشبخت نگردانده، بلكه آنها را چنين آفريده است. اين فيلسوف توضيح نمى‌دهد كه تفاوت ميان اينكه خدا بدبخت را بدبخت گردانيده و يا او را بدبخت آفريده چيست؟ زيرا هر دو يك نتيجه را در پى دارند. آدمى و چه به اين اعتقاد بگرايد چه به آن، به هر روى به خداوند سبحان، باطل نسبت داده است و اگر چنين نتيجه‌اى صحيح باشد با اين فرموده الهى در تعارض است كه:

... وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ[1].

«خداوند نسبت به بندگان، ستمگر نيست.»

خداوند، آفريده را بدبخت نمى‌آفريند سپس براى هميشه به آتشش افكند. اين آيه قرآنى نمى‌گويد كه خداوند نسبت به بندگان، ظالم نيست، بلكه مى‌گويد ظلّام نيست كه صيغه مبالغه است، زيرا اگر خداوند تو را بدبخت آفريده باشد و تو را منحرف گردانده، سپس تو را به آتش جهنم بيافكند، ظلّام و بسيار ستمگر خواهد بود.

عبدالرحمان بن ملجم كه باترور امام على بن ابيطالب عليه السلام به عميق‌ترين وادى جنايت رسيد، آنگاه به كفر و الحاد بيشترى رسيد كه گفت: آيا تو كسى را كه در آتش است مى‌رهانى؟ او اين سخن را در پاسخ به سرزنش امام داد كه فرمود: آيا من براى تو بد امامى بودم؟ او با اين سخن به كفر فرعون به هنگام غرق شدن شباهت يافت كه گفت: به خدايى ايمان آوردم كه بنى اسرائيل بدان ايمان آورد و روشن است كه بنى اسرائيل حتّى يك لحظه به خداى يكتاى جهانيان ايمان نياوردند، بلكه به‌

[1]- سوره آل عمران، آيه 182.


صفحه 269

خداى خاصّ خود ايمان داشتند كه حتّى براى خود آنها نشانه‌ها و ويژگيهاى آشكارى نداشت.

تو اى انسان! هنگامى كه در چنگال توجيه گناهان گرفتار مى‌آيى و باور مى‌يابى كه پدر و مادر، جامعه و روزگار عواملى هستند كه تو را به اين راه كشاندند، يا خواهان ارتكاب گناه تو بودند بايد بدانى اين شيطان است كه مى‌خواهد تو را با اعتقاد به مجبور بودن در ارتكاب گناه به آتش در اندازد.

شيطان، توجيه را براى تو مى‌آرايد و به تو اطمينان مى‌دهد كه انسان پاكى هستى و اين جامعه است كه تو را به تباهى كشانده، ليكن بايد لحظه‌اى از اين حقيقت غافل نباشى كه جامعه چيزى نيست جز من، تو و ديگران و ما همگى با هم جامعه را تشكيل مى‌دهيم. شاعر عرب زبان مى‌گويد:

نَعيبُ زَمَانَنَا وَالْعَيْبُ فِينَا

وَلَوْ نَطَقَ الزَّمَانُ إِذا هَجَانَا

(ما زمان را مى‌نكوهيم و حال آن كه عيب در خود ما نهفته است و اگر روزگار به سخن آيد ما را مى‌نكوهد)

حديث شريفى تأكيد دارد كه: «به روزگار ناسزا نگوئيد كه روزگار، همان خداست.»[1]

پس اگر آدمى خطاهاى خود را به هر نحو به ديگرى نسبت دهد، در واقع ستم رابه خدا نسبت داده است و البته خداوند سبحان شخص را بر پايه عملكرد خود او محاسبه مى‌كند نه ديگرى، اگر خير كرده باشد خير بيند، و اگر شر كرده، شر ببيند.

دليل اين كه ادّعاى جبر، ادعايى است برخاسته از هوى‌، هوس، شيطان و تمايل به گريز از مسؤوليت اين است كه آدمى تنها به هنگام ارتكاب گناه يا احساس خطا به جبر متوسّل مى‌شود تا خود را تبرئه كند وخطايش را توجيه كند، در حالى كه هنگام پرداختن به كارى شايسته و پسنديده انتظار پاداش و جايزه را

[1]- بحارالانوار، ج 57، ص 9، روايت 8.


صفحه 270

فقط براى خود دارد نه براى مردم و عواملى كه او را در برگرفته‌اند، با در نظر گرفتن اين كه برخى از اعمال شايسته آدمى اساساً ارتباطى به او ندارد و تنها ابزارى بوده كه مورد استفاده قرار گرفته است.

شبهه نخست- تسلسل جبر

برخى از فلاسفه، حركت انسان را، در چارچوب زنجيره‌اى از حلقات به ظاهر به هم پيوسته، ولى از هم گسسته در باطن، به جبر نسبت مى‌دهند، پس آنها مى‌گويند كه منبع حركت انسان همان اراده اوست، براى مثال او با اراده خود به آشاميدن آب اقدام مى‌كند، ولى اراده او تحقق نمى‌يابد، مگر به سبب عواملى ديگر، يعنى اراده او نمود اين عوامل است، او آب مى‌آشامد، زيرا كه اراده كرده و اراده كرده زيرا كه تشنه است و تشنه است زيرا كه جگرش تفتيده گشته، و جگرش تفتيده گشته زيرا كه مدتى در آفتاب راه رفته، و مدتى در آفتاب راه رفته، زيرا كه اراده اين كار را كرده است پس او بر اساس عوامل خارجى ديگرى چنين اراده‌اى را كرده است، تا جايى كه مراتب، تسلسل مى‌يابند تا به اصل آفرينش او بازگردند و در نتيجه، او در دايره‌اى سرگردان است كه سراسرش جبر مى‌باشد.

براى مثال آنها، زنا را به شهوت جنسى نسبت مى‌دهند و شهوت جنسى، طبيعتى است كه خداوند آن را درون انسان آفريده و بر اين اساس او مجبور به ارتكاب زناست.

آنها سرقت را به نياز نسبت مى‌دهند و نياز، مسأله‌اى است كه آدمى از سوى خداوند بدان سرشته شده و بر نياوردن نياز، فقر به بار مى‌آورَد و فقر هم كه مى‌رود به كفر بيانجامد.

پاسخ به اين شبهه، نمونه‌ها و مصاديق كه براى آن ذكر كرده‌اند در يك مسأله نهفته است و آن وجود تفاوت است ميان فشارها و انگيزه‌هايى كه انسان را به حركت وا مى‌دارد و ميان اراده فعّالى كه بنيان هر يك از عملكردهاى انسان به شمار


صفحه 271

مى‌آيد، با آگاهى از اين كه انگيزه‌ها و عوامل خارجى و مظاهر هستى در اين كه علّت تامه عملكردهاى آدمى را تشكيل نمى‌دهند يكى هستند، بلكه علّت تامّه، همان اراده و اختيار انسان است و بس.

ما مى‌بينيم كه هر كس تشنه است لزوماً آب نمى‌آشامد و كسى كه براى مثال به خونريزى مبتلاست به رغم نياز شديد به آب از آشاميدن آن پرهيز مى‌كند، يا شخص روزه‌دار آب نمى‌آشامد، چنانكه يك مرتاض نيز آب نمى‌آشامد، دليل آن چيست؟ و اين جماعت چگونه مى‌توانند از خوردن آب خوددارى كنند؟ در حالى كه انسان ديگرى كه كمتر تشنه است از خوردن آب خوددارى نمى‌كند، زيرا او آب خوردن را اراده كرده و خواسته است.

هر كس كه شهوت جنسى او به جنبش درآيد به زناى حرام نمى‌پردازد. يك انسان مؤمن به رغم وجود فتنه‌ها، ابتلاءات، نمودهاى جذاب و برهنگيها اساساً به آنچه خدا حرام كرده نگاه هم نمى‌كند. و جوانى كه در كار ساختن آينده خويش است اگر چه نياز به زنا دارد، ليكن آن را در پرتگاه پستى مى‌بيند و اگر چه گاهى هم از فراهم كردن لوازم اوّليه و گران قيمت ازدواج هم ناتوان است ولى به اين عمل زشت روى نمى‌آورد، چرا؟ اينها مى‌خواهند از حرام دورى گزينند در حالى كه ديگران چنين چيزى را نمى‌خواهند.

و نيز چنين نيست كه همه تهيدستان، كم توشگان، گرسنگان و كسانى كه نياز مبرم دارند به سرقت توسّل جويند، بلكه گاهى عكس آن صحيح است و سرقت و خيانت در ميان توانگران بيش از فقراست، زيرا تهيدستى، بسيارى اوقات قناعت و چشم‌پوشى از آنچه را دردست مردم است به همراه مى‌آورَد، در حالى كه فراوانىِ دارايى بويژه اگر بدون سخنى بدست آمده باشد گرايش به زياده خواهى و فزون‌طلبى را ايجاد مى‌كند و سرقت را به بار مى‌آورَد كه نزديكترين راه براى رسيدن به اين مقصود است و اينها همه به اراده آدمى بازگشت مى‌كند.

اگر چه اين صحيح است كه عوامل خارجى تأثير دارند، ليكن اين تأثير در مرز


صفحه 272

اراده انسان توقف مى‌كند كه شاخص و مصداق حقيقىِ شخصيت اوست؛ انسانى كه با ديگر مخلوقات تفاوت و اختلاف كلّى دارد. پس اگر نياز و يا شهوت جنسى علّت تامّه اعمال مردم مى‌بود و ديگر تفاوت در ميان عملكردهاى همه مردمان از ميان مى‌رفت.

حرّ بن يزيد رياحى در ميان كسانى كه در قتل امام حسين عليه السلام و فرزندان، اصحاب ايشان- عليهم صلوات اللَّه جميعاً- شركت كردند حجّت الهى شد، زيرا اين سپاه آدمكش نمى‌تواند جنايت خود را با فشارهايى كه به دستور يزيدبن معاويه، عبيداللَّه بن زياد، يا عمر بن سعد و يا شمر بن ذى الجوشن- لعنت خدا بر همه آنها باد- بر آنان اعمال مى‌شد توجيه نمايند، زيرا حجّت خدا آنان را خاموش مى‌كند و آن حرّ بن يزيد رياحى است كه با موضعگيرى خود توانست از تاريكى رهايى يابد و امكان يافت از ابو عبداللَّه الحسين عليه السلام و اهل بيت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به دفاع برخيزد عليرغم اين كه با ديگر سپاهيان علّت همسانى داشت و فشارهاى مشابهى را تحمل مى‌كرد.

بدون ترديد خداوند سبحان برخى از بندگان خود را بر برخى ديگر حجّت مى‌آورَد و اين احتجاجِ داد گرانه الهى تنها در صورت همسانى علل و شرايط مى‌باشد. افسونگران فرعون، كه بعداً از خالصترين مؤمنان به خداوند جهانيان گشتند، بيش از ديگر كافران به كفر و پرستش فرعون مى‌گراييدند، ستم و جنايات فرعون را بيشتر احساس مى‌كردند، ولى همين افسونگران هنگامى كه حقيقت را دريافتند به رغم همه شرايط و انگيزه‌هايى كه بر ايشان فشار وارد مى‌آوردند و با اراده خالص خود به خداى هارون و موسى‌ گرويدند.

جان سخن اين كه عوامل بيرونى، اراده را نمى‌آفرينند، بلكه ايجاد فشار مى‌كنند و ميان اين دو تفاوت بسيار است و آدمى مى‌تواند در آنِ واحد، يا سر تسليم فرود آورَد و يا به ستيز برخيزد، او مى‌تواند ثواب را برگزيند و يا عقاب را انتخاب كند.


صفحه 273

فشارها همان فشارهاست، هيچ تغيير و تبديلى نمى‌يابند، خداوند سبحان با اراده آزادى و قدرت گزينشى كه به آدمى عطا فرموده او را مورد ابتلاء قرار مى‌دهد.

شبهه دوم- سرشت انسان‌

شبهه دوم مى‌گويد: نوع عملكرد آدمى به اصلى باز مى‌گردد كه از آن آفريده شده است. خداوند برخى از مردم را از سرشتى پاك آفريده و برخى را از سرشتى فاسد، پس هرگاه اصل انسانى پاك باشد رفتار او نيز نيكو خواهد بود و اگر فاسد باشد، عمل او نيز فاسد خواهد بود. بر اساس اين پندار، آدمى در آنچه از او سر مى‌زند قطعاً مسؤوليتى ندارد، زيرا اين سرشت اوست كه چگونگى عملكردش در زندگى را رقم مى‌زند.

امّا بر اساس ديدگاه اسلامى، اگر چه در اساس آفرينش تفاوتهايى وجود داشته باشد، ولى اين امر به مفهوم ادامه طبيعت در عملكردهاى انسان نيست و ضرورتاً چنين نمى‌باشد كه اگر طبيعت انسان با طبيعت (عليّيّن) مغايرت داشته باشد نتواند به مدارج ايشان دست يابد و اين خداوند سبحان است كه از پاك، ناپاك و از ناپاك، پاك بيرون مى‌آورَد.

ممكن است انسانى از (عليّيّن) باشد و خداى خود را عصيان كند و به اسفل سافلين درافتد و آن كه از (سِجّين) آفريده شده در پرتو فرمانبرى از خداى خود به اعلى‌ عليّيّن اوج گيرد. شايد بسيارى از دعاهاى به منقول از امامان اهل بيت عليهم السلام كه به محتويات قرآن آشناترند به اين مطلب اشاره آشكار و مستقيم دارند، سياق كلّى و جزئيات دقيق اين ادعيه بر ضرورت چشم داشت انسان به اوج گرفتن به سوى ملكوت خداوند، تأكيد دارد. و بدون شك اين دعاها مخصوص گروه معينى از مردم نيست.

بر اين اساس، از عدالت الهى نخواهد بود كه خداوند به صرف اين كه انسانى از اين و يا آن اصل است حكم به بيچارگى او در آينده كند، چنانكه حكيمانه نخواهد