بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 278

وَأَنَّهُ‌هُوَأَضْحَكَ‌وَأَبْكَى‌* وَأَنَّهُ هُوَ أَمَاتَ وَأَحْيَا* وَأَنَّهُ خَلَقَ‌الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالْأُنثَى‌[1].

«و اوست كه مى‌خنداند و مى‌گرياند، و اوست كه مى‌ميراند و زنده مى‌كند و اوست كه زوج‌ماده و نر را آفريد.».

وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ* وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ‌[2].

«و او خدايى است كه مرا طعام مى‌كند و سيرابم مى‌سازد و هرگاه بيمار شدم بهبودم مى‌بخشد.»

و اين همان عاملى است كه انديشه جبر را به انسان الهام مى‌كند، زيرا هر فعلى لاجرم بايد فاعلى داشته باشد و اين همان است كه به اعتقاد جبر آلود برخى انجاميده است و اين كه فعل انسان، از سوى خداوند صادر شده است، تا جايى كه برخى از فلاسفه مسلمان نيز باور يافته‌اند كه فعل انسان از سوى خدا صادر گشته است و گفته‌اند كه فعل به صورت مستقيم از بنده و به صورت غير مستقيم از خدا سر مى‌زند. هنگامى كه از اشاعره پرسيده مى‌شود: بنابراين چگونه خداوند فعل را انجام مى‌دهد و بنده را به سبب آن مؤاخذه مى‌كند؟ و اگر او موجب حقيقى ارتكاب گناه است پس چگونه مى‌تواند ارتكاب اين گناهان را مورد مؤاخذه قرار دهد؟ و اگر خدا در انجام نيكيها اصل است پس شايستگى بنده در دست يافتن به پاداش و فردوس برين چگونه است؟ آيا در اين، ستمى فاحش نهفته نيست.

آنها پاسخ مى‌دهند: چنين باشد، اصلًا فرض كنيم كه خدا ستم كرده است.

در پاسخ به ايشان گفته مى‌شود: ستم، امر قبيحى است و نسبت قبح به خداوند امرى نادرست است.

و آنها در پاسخ مى‌گويند: حسن وقبح، امورى عقلى نيستند و وظيفه عقل تعريف و جدا كردن اين دو امر از يكديگر نيست، بلكه بايد آن را از وظايف‌

[1]- سوره نجم، آيات 43- 45.

[2]- سوره شعراء، آيات 79- 80.


صفحه 279

خداوندى شمرد و اوست كه حجم، مساحت حسن، قبح، دادگرى و بيدادگرى را، مشخص مى‌سازد، نه انسان.

آنها بر اين سفسطه شگفت را نيز مى‌افزايند كه: «صرف همزمانى اراده انسان با اراده خداوندى در سر زدن اعمال براى توجيه كيفر و بدوش كشيدن مسؤوليت گناه يا شايستگى پاداش اطاعت، كافى و بسنده است.»[1]

مسؤوليت انسان‌

امّا هنگامى كه بار ديگر قرآن كريم را تلاوت مى‌كنيم دهها، بلكه صدها آيه شريفه مى‌يابيم كه آشكارا به مسؤوليت انسان در برابر عملكردهاى خويش تصريح دارند:

... هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا بِمَا كُنتُمْ تَكْسِبُونَ...[2].

«آيا نه چنين است كه در برابر اعمالتان كيفر مى‌بينيد؟»

ذلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ[3].

«اين پاداش اعمالى است كه پيشاپيش به جاى آورده‌ايد و گرنه خداوند به بندگانش ستم روا نمى‌دارد.»

وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ...[4].

«بگو عمل كنيد، خدا و پيامبرش و مؤمنان اعمال شما را خواهند ديد.»

... إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى‌ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ...[5].

[1]- براى اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد به كتاب مبانى عرفان اسلامى از همين نگارنده، و نيز: تاريخ الفلسفة صص 285- 287.

[2]- سوره يونس، آيه 52.

[3]- سوره آل عمران، آيه 182.

[4]- سوره توبه، آيه 105.

[5]- سوره رعد، آيه 11.


صفحه 280

«خدا چيزى را كه از آن مردمى است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند.»

به علاوه تعابير مستقيم ديگرى كه اگر آدمى آنها را چنان كه بايد درك نكند شيطان بر او چيره مى‌شود و از راه راست بازش مى‌دارد.

هنگامى كه سخن جامعه شناسان و حقوقدانان را مطالعه مى‌كنيم آنها را با سخنان فلاسفه جبرى وتفويضى ناهمسو مى‌يابيم، بلكه تمامى آنها را در جزئيات اعتقاد به آزادى انسان، همسان مى‌بينيم، بدين مفهوم كه اگر از حقوقدانان بپرسم آيا ما آزاد هستيم و يا مجبور؟ مستقيماً پاسخ مى‌دهند كه آزاد هستيد و اصول قانونهاى حقوقى، اجتماعى و قضايى وضع نشده‌اند، مگر به سبب آنكه انسان موجودى است آزاد و مى‌تواند نسبت به قوانين متعهّد باشد و بدين ترتيب شخصيتش محترم و عرصه زندگيش بدور از هرگونه جرم و جنايتى باشد، چنانكه مى‌تواند از قوانين تجاوز كند و در معرض كيفر قضايى قرار گيرد و اگر چنين نمى‌بود وجود قوانين و قوه قضائيه، بغايت بيهوده مى‌بود.

دانشمندان علم تاريخ، به ويژه فلاسفه و حكيمان آنان، كسانى هستند كه بر اين جنبه بيش از ديگران تأكيد مى‌ورزند. براى مثال در حال حاضر در مكاتب نوين دانش تاريخ، رايجى يافت مى‌شود كه فلسفه «توين بى» ناميده مى‌شود كه بر بنياد انديشه چالش و چالش مخالف استوار است. اين فلسفه اصيل تأكيد دارد كه زير ساز تمدّن همان چالش است و بنياد از ميان رفتن تمدن بر وجود و يا ظهور چالش مخالف استوار است و به دير سخن: تمدن بر بنياد آزادى، اراده انسان و جامعه، تكيه دارد، زيرا پوشيده نيست كه موجود ناتوان از گزينش و موجود ناتوان از آشكار كردن اراده خود، از پرداختن به كار چالش و يا چالش مخالف نيز ناتوان خواهد بود.

بنابراين عقلاى بشر همگى با انديشه‌هاى فلاسفه جبر همراه نيستند. اين خردمندان فعّال در جرگه اخلاق، تربيت، حقوق و تاريخ معتقدند كه از جمله‌


صفحه 281

برترين ويژگيهاى انسان- به سان موجودى برتر از ديگر موجود است- اراده، آزادى، امكان انتخاب و گزينش است.

شايد دليل اصلى رويكرد فلاسفه و پيروان ايشان به مقوله جبر، ژرف انديشى ايشان است در موضوعاتى كه از آغاز به گونه‌اى صحيح آنها را درك نكرده‌اند، يعنى زير ساز حركت آنها در پرداختن به تحليل و نظريه‌پردازى، زير سازى نامطمئن بوده است و در آغاز، هرگز تلاش نكرده‌اند اصطلاحات خاص اين دانش را فرا بگيرند، بگذريم از اين كه كندوكاو در چنين علمى اساساً از صلاحيت آدمى بيرون است، هر چند هم زمان بر او بگذرد، يا فايده‌مند بودن جستار در اين مسائل و نظاير آن را براى خود سودمند ترسيم كند، زيرا درستى اين مباحث از سخنان خالق يكتا و بيان مشخصات آن در قرآن كريم و بيان پيامبران و امامانى رخ مى‌نمايد كه از سوى فروفرستنده ايشان در توضيح آنچه آدمى در آن ناتوان است، اختيار دار قرار داده شده‌اند. امام صادق عليه السلام دليل گرفتار شدن برخى از فلاسفه در اين دست انداز بزرگ را اين مى‌داند كه: «خود را در دانشى به سختى افكندند كه بديشان داده نشده، تا جايى كه برخى از آنها از جلو خوانده مى‌شدند و به پشت سر پاسخ مى‌دادند، يا از پشت سرخوانده مى‌شدند و به كسى كه جلوى ايشان بود پاسخ مى‌دادن.[1]»، تا آنكه در شبهاتى گرفتار آمدند كه براى ايمان خود و ايمان پيروان و مقلدانشان، خطرناك بود. آنها در صورتى كه اين مسأله را به خدا، رسول و معصومان اهل بيت ارائه مى‌كردند طبيعتاً از چنين شبهاتى بركنار مى‌ماندند.

علم غير از اراده است‌

برخى اراده و عملكردهاى انسان را به علم خداوندى نسبت مى‌دهند، بدين معنا كه آدمى به هيچ كارى نمى‌پردازد، مگر آن كه آن كار در علم خدايى نوشته شده‌

[1]- بحارالانوار، ج 2، ص 308، روايت 70.


صفحه 282

باشد. شاعر معروف ايرانى عمر خيام پا را از اين هم فراتر نهاده و اشاره مى‌كند كه او به سان يك انسان، فعل انجام مى‌دهد تا با اين كار آنچه را در علم ثابت است تحقّق بخشد، يعنى انسان در اين ديدگاه به ياور خداوند بدل مى‌شود، چرا كه علم خداوندى اگر آدمى به انجام آن در جهان ملموس نپردازد تحقّق نمى‌يابد.

در يك سخن هدف اين شاعر آن است كه بگويد خداوند به مخلوق خود نيازمند است. او در يكى از ابيات سروده خود چنين مى‌گويد:

من مى‌خورم و هر كه چو من اهل بود

مى‌خوردن من بنزد حق سهل بود

من خوردن من حق ز ازل مى‌دانست‌

گر مى نخورم علم خدا جهل بود

مفهوم اين سخن آن است كه او با معصيت خود بر خدا منّت مى‌نهد. به يقين اين يك ديدگاه كفرآميز است كه از آنچه جبريه مى‌گويند بسيار پا فراتر نهاده است.

به رغم پيچيدگى و چكيدگىِ ريختار ظاهرى اين شبهه، حقيقت براى كسى كه به سخن حق گوش فرا دهد و در پناه حقيقت حضور داشته باشد همچنان درخشان است و مى‌تواند آن را براحتى به كف آورد. چه اين كه علم يك چيز است و اراده چيز ديگر، پس اگر كسى بداند كه خورشيد طلوع مى‌كند، آيا اين دانستن موجب طلوع خورشيد خواهد بود؟ و آيا اگر ما بدانيم مردمى كه امروز بر زمين مى‌زَنيد پس از دويست سال همگى خواهند مرد مسؤوليت مرگ آنها با ماست؟ و اگر استادى بداند كه شاگردى به دليل درس نخواندن از امتحان ردّ خواهد شد آيا اين استاد مسؤول مردود شدن آن شاگرد است؟

علم عواملى دارد مغاير با عوامل حصول اراده، بويژه آن كه دو طرف علم واراده از آغاز يكى نبوده‌اند.

پس علم الهى بر اساس طبيعت احاطه خالق و آنچه كه از مخلوقات او سر خواهد زد استوار است، نه براساس اراده او. اما اراده مخلوق بر اساس گرايشهاى متنوّعى است كه در او آفريده شده است. او نماز مى‌گزارد، زيرا خدايش را دوست‌


صفحه 283

دارد و رفتن به بهشت را خوش مى‌دارد و نماز نمى‌گزارد، زيرا موانع متعددى بر او فشار وارد مى‌آورند و او در برابر آنها سر تسليم فرود آورده. او شرمگاه خويش را حفظ مى‌كند، زيرا از سقوط مى‌هراسد و زنا مى‌كند چرا كه، يا تسليم شهوت آنىِ خود مى‌گردد و يا از طبيعت پيامدهاى منفى چنين جنايتى آگاهى ندارد.

آرى! آدمى خود اراده خويش را مى‌آفريند و نخستين مسؤول پيامدهاى به انجام رساندن اين اراده است، زيرا اراده امرى حادث است- چنانكه در مباحث گذشته اشارت رفت- در حالى كه علم خداوند، امرى قديم است، بلكه خدا خود، علم است و ذات او از ازل عالم بوده است. پس خداوند متعال اگر چه مى‌دانسته است كه بخش بيشتر مطابق او كافر خواهند گشت، ولى هرگز كفر را براى ايشان برنگزيده است.

بنابراين مسأله علم، گرايش و خشنودى بطور كلى از موضوع اراده انسانى بيرون است. گاهى آدمى پيشتر مى‌داند كه فلان مسأله پس از ساعتى رخ خواهد داد، ليكن آنچه رخ مى‌دهد علم و آگاهى پيشين او را نقض مى‌كند و گاهى او دوست مى‌دارد و ترجيح مى‌دهد كه مثلًا فلان واقعه تحقق يابد، ولى آن واقعه تحقّق نمى‌پذيرد و چنين نيست كه آدمى هر چه آرزو كند بدان رسد.

شبهات متعدّد ديگرى نيز در ميان است كه به شبهات پيشگفته مى‌مانَد، ولى ما را نمى‌رسد جز آن كه بگوئيم اين شبهات بطور كلّى از كج فهمى اصطلاح اراده، علم و درك نادرست سخن خداوندى و يا از گرايش پاره‌اى افراد ناشى مى‌شود كه مايلند به ژرفاى مباحثى ره يابند كه نمى‌تواند آنها را جز در پرتو بيانات پروردگار متعال تصوّر كرد، به علاوه وجود مغالطه‌هاى بدور از عقلى كه از اين و يا آن سو با انگيزه‌هاى منافع فرقه‌اى، يا سياسى و يا جز آن صورت مى‌پذيرد.

جبر و تفويض در احاديث‌

در حديثى آمده است كه فضل بن سهل از امام عليه السلام پرسيد: «اى ابا الحسن!


صفحه 284

آيا مردم مجبور هستند؟ فرمود: خداوند عادلتر از آن است كه خلق خود را مجبور كند و آنگاه كيفرشان دهد. فضل پرسيد: پس رها هستند؟ فرمود: خداوند حكيمتر از آن است كه بنده‌اش را رها كند و به خويش واگذارد.[1]»

امام باقر عليه السلام به حسن بصرى فرمود: «از اين كه به تفويض اعتقاد يابى، بپرهيز، زيرا خداوند عزّوجل از روى سستى و ضعف امور را به مردم واگذار نكرده است و از سرِ ستم آنها را به ارتكاب گناه وا نداشته است.[2]»

امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد: «نه جبر است و نه تفويض، بلكه امرى است ميان دو امر. از ايشان پرسيدند: امر ميان دو امر كدام است؟ امام عليه السلام فرمود: چونان مردى كه او را مى‌بينى به گناه روى مى‌آورد و او را از آن باز مى‌دارى، ولى او دست از گناه نمى‌شويد و تو او را به خود وا مى‌گذارى و او به ارتكاب آن مى‌پردازد، اين نه چنان است كه سخن تو را نپذيرفت و تو او را ترك كردى پس اين تويى كه او را به گناه امر كرده‌اى.[3]»

امام ابوالحسن على بن محمّد الهادى عليه السلام در نامه‌اش به مردم اهواز به هنگام پرسش از جبر و تفويض مى‌نويسد: «و اما جبر، سخن كسانى است كه ادّعا مى‌كنند خداوند عزّوجلّ بندگان را بر ارتكاب گناهان مجبور كرده و ايشان را بر ارتكاب آن كيفر داده است. هر كه اين باور را بيابد به خدا ستم كرده و به دروغش نسبت داده و اين سخنِ او را مردود دانسته كه:

... وَلَا يِظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً[4].

«و خداى تو به هيچ كس ستم نمى‌كند.»

[1]- بحارالانوار، ج 5، ص 59، روايت 110.

[2]- همان مأخذ، ص 17، روايت 26.

[3]- همان، روايت 27.

[4]- سوره كهف، آيه 49.


صفحه 285

وذلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ[1].

«اين به سبب عملكرد شماست و خدا نسبت به بندگان ستمگر نيست.»

به همراه آيات فراوان ديگرى همانند آن. هر كس ادّعا كند كه در ارتكاب گناهان مجبور است در حقيقت، گناه خود را بر دوش خدا افكنده و در عقوبت الهى بدو ستم نسبت داده است و هر كه به خداى خود ستم نسبت دهد كتاب او را دروغ پنداشته و هر كه كتاب او را دروغ بپندارد همه امّت او را كافر مى‌دانند. مثلى كه در اين مورد آورده مى‌شود، آن است كه فردى برده‌اى را مالك است كه از مال دنيا هيچ ندارد و اربابش اين را مى‌داند، ولى با اين وجود به او دستور مى‌دهد براى خريدن كالايى به بازار رود و قيمت آنچه را قرار است بخرد به او نمى‌دهد.

مالك مى‌دانست كه بر آن كالا رقيبى است كه هيچ كسى نمى‌تواند بدون پرداخت قيمت مورد نظر او، كالا را از او بستاند. اين ارباب خود را شخصى با عدالت و با انصاف معرفى مى‌كند و خويش را برخوردار از فرزانگى و بركنار از ستم مى‌نمايانَد. او بنده خود را تهديد مى‌كند كه اگر كالاى مورد نظر او را نياورَد به كيفرش خواهد رساند.

آن بنده به بازار مى‌رود ومى‌كوشد كالايى را به دست آورد كه ارباب او را براى به دست آوردن آن به بازار فرستاده است، ولى هنگام يافتن كالا كسى را نزد آن مى‌يابد كه جز با پرداخت بها كالا را بدو نمى‌دهد و بنده هم كه پولى در اختيار نداشت. نا اميد و بدون برآوردن نياز ارباب نزد او باز مى‌گردد و اربابش بدين سبب بر او خشم مى‌گيرد و مؤاخذه‌اش مى‌كند.

چنين كسى ظالم و متجاوز است و آنچه خود را به آن توصيف نمود، از قبيل عدل، انصاف و حكمت، باطل مى‌نمايد. و اگر او را به كيفر نرساند خود را تكذيب كرده است، مگر نه اين است كه نبايد او را كيفر دهد؟ دروغ، ستم، عدالت‌

[1]- سوره آل عمران، آيه 182.