آفريده است؟
در اين زمينه سخن عجيبى را از ابن سينا نقل مىشود كه مىگويد: خداوند زرد آلو را زرد آلو نگردانده، بلكه آن را چنين آفريده است، يعنى هنگامى كه خداوند سبحان زرد آلو را آفريد آن را زرد آلو آفريد و دوبار آن را نيافريده است، يعنى يك بار به وجود آورده باشد و بار ديگر- اگر تعبير درست باشد- رنگ و لعاب زرد آلويى را بدو داده باشد. برخى از جبريه از اين سخن ابن سينا چنين باور يافتهاند كه خداوند، نيكبخت را نيكبخت و بدبخت را بدبخت نگردانده، بلكه آنها را چنين آفريده است، يعنى نيكبخت و بدبخت در ماهيت، نيكبخت و بدبخت بودهاند، امّا فطرب و وجدان سليم آدمى چنين تفاوت عجيبى را تصور نمىكند، بل آنچه را درك مىكند اين است كه هر چيزى در وجود، تحقّق جداگانهاى در ذات خود دارد و بر اشياء، اسمهايى اطلاق مىشود كه آنها را معرفى مىكنند، از اضداد و حتّى همانندهايشان جدا مىسازند.
آرى! او هرگاه بخواهد پديدهها را يكجا گرد آورَد تفاوتها را از قلم مىاندازد و يك نام بر آنها اطلاق مىكند و مثلًا مىگويد: «وجود»، «موجود»، «كَوْن»، چنانچه هرگاه بخواهد تفاوتهاى ميان انسانها را ناديده بگيرد همه مردم را با كلمه انسان مىنامد و اين طبيعتاً به كارگيرى همان مفهوم انتزاعى است به هنگام تفاهم و بيان، نه كمتر نه بيشتر. پس عقل به رغم اعترافش به وجود تفاوتهاى ميان بنىبشر هرگاه بخواهد تعبيرى از آن به ميان آورَد مجبور است ويژگيها را ناديده بگيرد تا تعبير او از وارد كردن آنچه نبايد واردش كرد بركنار بماند.
موجود در عرصه تحقّق، واقعيت و وجودِ ملموس عبارت است از من، تو و او.
ما مردمانى هستيم كه در مشخّصههاى انديشه، رويكرد، ابعاد گذشته، حال وآينده با يكديگر اختلاف داريم، ليكن انسان- به سان انسان- هنگامى كه مىخواهد يكجا از اين مجموعه ياد كند به واحدهاى اين مجموعه اشاره مىكند و آنها را در يك كلمه گرد مىآورَد، ولى انسانِ جامع همه ابعاد انسانى در عرصه واقعيت وجود
خارجى ندارد، بلكه آن صرفاً يك گمان ذهنى و تصوّرى عقلى است بدور از مادّه و تحقّق، نه كمتر و نه بيشتر. پس جنس، يك چيز است و افراد چيز ديگر، اين فرد، سطح و حدود گستردهاى را مىگيرد و از نوع خود بيشترين چند و چون ممكن را فرامىستاند، ليكن از در آميختن مطلق و كلّى با جنس خود بطور كلّى ناتوان است.
پس جنس قلم در مكان واحدى منحصر نمىشود و در زمان خاصى محدود نمىگردد و اين پديده كه هم اينك در دست ماست و شكل قلم دارد و قابل بهرهورى است قلمش مىناميم، ولى هرگز به جنس قلم نمىرسد، زيرا اين جنس شكلهاى بى نهايت متعدّدى را در خود دارد كه مانع از آن مىشود قلمى را كه در دست داريم از نظر مكان، زمان و نوع، بيان كننده همانندهاى آن تلقّى كنيم، به علاوه آن كه برخى از قلمها از نظر رنگ، ماده و كاربرد، ضدّ آن هستند، ليكن همگى از نظر مفهومِ انتزاعى همچنان قلم هستند.
برخى از كسانى كه به اصالت وجود قائل شدهاند، پا را فراتر گذاشته و به وحدت وجود باور يافتهاند، يعنى چنين اعتقاد يافتهاند كه اين تفاوتها ميان يك انسان و انسان ديگر، يا ميان يك نيكبخت و بدبخت، يا ميان يك بزرگ و كوچك، يا ميان يك مؤمن شايسته و يك كافر ناشايست، ميان نسل اول و نسل دوم، ميان درخت و سنگ، ميان زمين و آسمان، ميان آفريننده و آفريده، همگى تفاوتهايى غير طبيعى و غير حقيقى هستند و بر حسب ادّعاى آنها يك چيزند، نه كمتر و نه بيشتر، اين پديده واحد در درجه والا و بزرگترين تجلّى خود، همان خداوند است، در حالى كه تجلّى پايينتر وضعيفتر، همان صورت پديدههايى است كه ما آنها را مىبينيم و يا تصوّرشان مىكنيم.
آنها همچنين مىگويند: عملكردهاى نيك آدمى او را به درجه خداوندى به او مىبرد و با آن يكى مىشود و در هم مىآميزد تا به فنا مىرسد.
در اين جا ما مىخواهيم از نگاه دينى، نيز عقلى و علمى- و اگر مىخواهيد بگوئيد فلسفى- به بحث و بررسى اين انديشه بپردازيم.
انسان و والايى عبوديت
از نگاه دينى، ما شاهد هستيم كه قرآن كريم از آغاز تا انجام، پيوسته ميان دو چيز جدايى مىافكند: ميان آفريننده و آفريده. خداوند آفريننده با علوّ منزلت، مجد، عظمت، قدرت مطلق و رحمت گسترده خود مقامى در اوج دارد، در حالى كه مخلوق از ديدگاه قرآنى متناسب با فرمانبرى از خداوند خالق، منزلتى متفاوت مىيابد و هرگاه از خالقش مطلقاً فرمان برَد به درجه عبوديت بايسته اوج مىگيرد.
اين درجه عبوديت منّتى است كه خداوند بر انسان نهاده است، در حالى كه يكى شدن، وحدت خالق و مخلوق در هيچ يك از آيات قرآنى نه تلويحاً و نه تصريحاً ديده نمىشود.
برخى از متصّوفانى كه روى به سوى وحدت وجود دارند كوشيدهاند ديدگاه خود را با تأويلات و تفسيرات درهمى از پارهاى آيات قرآنى، همراه سازند. از جمله آنها اين آيه است:
يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً[1].
«اى جان آرام، به سوى خدايت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو.»
بر اين اساس كه نفس به يكى شدن و بازگشت به سوى خدا خوانده شده است، چنانكه پرتو خورشيد به خورشيد باز مىگردد و آب به منبع خود.
امّا دعاها و روايات شريفه رسيده از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان اهل بيت عليهم السلام، همچون قرآن كريم ما را به اين طرز تفكر فرا نمىخواند، بلكه عكس و ضدّ آن از ايشان عليه السلام ثابت است، زيرا اخبار رسيده بر اين حقيقت تأكيد دارند كه خداوند متعال، نيرومند و بزرگ است و انسان موجودى ناتوان و خُرد و فاصله ميان
[1]- سوره فجر، آيات 27- 28.
اين دو البتّه سبى سترگ است.
ليكن مشكل هميشگى انسان آن است كه هنگام تجاوز از حدود، عبوديت، ناتوانى، عجز و حقارت خود راه درست را در پيش نمىگيرد، بلكه در دام همان خطاهايى گرفتار مىآيد كه گذشتگان او همچون فرعون، نمرود و ديگر سركشان و روزگويان و مستكبران زمين، بدان گرفتار آمدند، به جاى اعتراف به عبوديت در درگاه الهى، ربوبيت و وحدت با خدايشان را ادّعا كردند.
آدمى هنگامى كه در برابر خداوند به سجده مىافتد و با زارى و فرياد به ناتوانى و كوتاهى خود اعتراف كند به خدايش نزديكتر خواهد شد.
شايد راه استوارتر براى شناخت بايسته خداوند جهانيان در تسبيح و تقديس او نهفته باشد، زيرا تسبيح والاترين و پاكترين سخنى است كه خداوند سبحان با آن ياد مىشود.
ما تنها كسانى نيستيم كه خداوند را تسبيح و تقديس مىكنيم بلكه همه هستى به تسبيح خداوند يكتا- چنانكه خود خدا گواهى مىدهد- سرشته شدهاند:
... وَإِن مِن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِن لَّاتَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ...[1].
«چيزى نيست مگر آن كه تسبيح گوى حمد الهى است، ولى شما تسبيح آنها را نمىفهميد.»
... يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ...[2].
«آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح او مىگويد.»
سَبَّحَ للَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ...[3].
«آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح او گويد.»
[1]- سوره اسراء، آيه 44.
[2]- سوره حشر، آيه 24.
[3]- سوره حديد، آيه 1.
و اين سخن پروردگار به هنگام سخن از داود بنى عليه السلام مىباشد:
إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِشْرَاقِ[1].
«ما كوهها را براى او رام كرديم كه هرشامگاه و بامدادان با او تسبيح مىكردند.»
همه اين مفاهيم، اگر قرار باشد مخلوق با خالق وحدت يابد، منتفى مىشود، زيرا در اين صورت مخلوق بايد تسبيح چه كسى را بگويد؟ و حال آن كه تسبيح عبارت است از تقديس و تمجيد خداى جهانيان و پاك دانستن او از شبيه بودن به آفريدگانش.
در حديث شريفى آمده است كه: «همانا خداوند تبارك و تعالى از خلقش دور و خلقش از او دورند.»[2]اين دورى به مفهوم دورى زمانى، يا مكانى و يا دورى در سطح نيست، بلكه خداوند از مثل و مانند دور است. در دعاى ابوحمزه ثمالى به نقل از امام زين العابدين عليه السلام آمده است كه فرمود: «من آن ضعيفى هستم كه نيرومندم كردى و خُردى هستم كه پرورشم دادى و نادانى هستم كه به من آموختى.» يعنى ناگزير بايد وجود تفاوت ميان ضعف، ناتوانى، بيچارگى و فقر مطلق از يك سو، رحمت گسترده و دهش پيوسته از سوى ديگر، شناخته شود.
انسان مؤمنى كه خدا را مىشناسد احساس مىكند كه اين تفاوت همان تفاوت برده و ارباب است و گويى دلش در سرورى ايمانى به سر مىبَرد كه او را به سوى والايى و تكامل در مسير تلاش در رفتن به سوى پروردگار جهانيان به جلو مىرانَد و اين خود دليل صحّت اين شيوه در گفتگو با خداوند پاكنام است.
در مقام ردّ معتقدان به وحدت وجود، علّامه حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى كه اعلم دانشمندان شيعه در طول تاريخ به شما مىرود مىگويد: بدون ترديد از نظر ما معتقد به وحدت وجود، كافر است، زيرا ضرورت دين را انكار مىكند.
[1]- سوره ص، آيه 18.
[2]- بحار، ج 3، ص 263، روايت 20.
از پسامدهايى كه بر نظريه وحدت وجود مترتّب است صحيح دانستن همه اديان مىباشد، زيرا همه امور و پديدهها همان خداوند هستند و خداوند هم كه حق است، پس كسى كه خدا را مىپرستد، يا بتها را، يا اشخاص را، يا خورشيد و ماه را در حقيقت كسى جز خدا را نپرستيده است، خواه دانسته، يا نادانسته و خواه از سر قصد و يا غير عمدى اين كار را انجام داده باشد.
يكى از آنها در اين باره مىگويد:
اگر مسلمانى بدانستى كه بت چيست
بدانستى كه دين در بت پرستى است
ديگرى مىگويد: مشكل موسى عليه السلام با فرعون اين بود كه اين پيامبر معتقد بود فرعون تنها خدا نيست، بلكه هر چيزى خداست و خطاى فرعون اين بود كه خدايى را تنها از آن خود مىدانست، در حالى كه او نمونهاى از نمونههاى خدا در زمين بود.
با يزيد بسطامى كه از بزرگان معتقدان به وحدت وجود است مىگويد: در قباى من جز خدا نيست! باور او چنين بوده است كه قبايش خدا را با خود به اين سو و آن سو مىبَرد. او همچنين مىگويد: من در گذشته كعبه را طواف مىكردم و اينك مىبينم كه كعبه مرا طواف مىكند! زيرا او خدا گشته و با او به وحدت رسيده بود!.
او سپس در كفرش افراط مىكند و مىگويد: حق، مرا به مرتبهاى رسانده است كه در آن خلايق را ميان دو انگشت خود مىبينم. آنگاه يكى از ايشان پرسيد: عرش چيست؟ او پاسخ داد: من، منم كرسى، لوح و قلم، تا جايى كه او ادّعا كرد به جايگاه ابراهيم، موسى، فرشتگان، جبرائيل، ميكائيل و اسرافيل عليه السلام درآمده است، تا آن جا كه شخص پرسش كننده از شدت تعجب و شگفتى خاموش شد، آنگاه بسطامى گفت: هرگاه كسى ذاتش را در خدا فانى كرد ديگر تعجّبى ندارد كه همه چيز باشد!
اين گونه سخنان و شطحيان صوفيه كه بر اساس اعتقاد اسلامى فرو فرستاده
شده به سوى پيامبر ما محمّد صلى الله عليه و آله، باطل است در واقع، بيانى است مستقيم از روحيه خود محورى، خود پرستى و ناديده گرفتن طبيعتِ پيوند ميان آفريننده و آفريده، بلكه اشارهاى است آشكار بر جهل كامل اين جماعت نسبت به علّت وجود مخلوقات، سرنوشت اين وجود و اين موجود است.
همين حلاج كه به شيعه منسوب است و گفته شده كه حضرت قائم (عج) در غيبت خود در ضمن نامهاى او را نفرين فرستاده است. او مىگفت: هر كه مىخواهد عاشق گردد بايد از دين و كفر برون شود و به صحراى عشق درآيد.
اگر چه سخنان ايشان رنگى از زيبايى ادبى دارد، ولى در جوهر خود، تجاوز بر حقيقت دين است و با اين سخنان پروردگار، تضاد مستقيم دارد كه:
إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ...[1].
«همانا دين نزد خدا، اسلام است.»
وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ...[2].
«و هر كه جز اسلام دينى طلبد هرگز از او پذيرفته نيايد.»
اين گروه و امثال آنها مىكوشند اسلام و نصوص قرآنى را حقايقى معرفى كنند كه براى مردمِ ساده وضع شده است و آنچه سراى عارفان ناميده مىشود در حقيقت خارج از سراى ايمان به خدا و يا كفر بدوست و اين در حقيقت چيزى جز شانه خالى كردن از تحمل بار مسؤوليت، پاسخ به هواى نفسانى و وسوسههاى شيطان رجيمى نيست كه داستان او با پدر ما آدم عليه السلام، آشكار مىسازد كه او به ربوبيت خداوندى اعتراف داشت، ليكن مىخواست خدا را چنان بپرستد كه خود مىخواهد و تصوّر مىكند نه آنگونه كه خداوند متعال دستور مىدهد.
سارتر و شاگردان او از اين عقيده شيطانى حلّاج كه او را تمجيد مىكنند،
[1]- سوره آل عمران، آيه 19.
[2]- همان، آيه 85.
شخصيتى انقلابى مىشمارندش و نمايشنامهها براى او ترتيب مىدهند، الهام گرفتهاند. آنها مىگويند انسان محور هستى است، ترتيب مىدهند، الهام گرفتهاند.
آنها مىگويند انسان محور هستى است و چيزى نيست كه اراده خداوند و عبادت خدا ناميده شود و اين بدون ترديد با اختلاف ظاهرى آن، همان انانيت و خود محورى است. حلاج مىگويد: من خدا هستم، سارتر و اگزيستانسيالسيم موجود در اروپا مىگويد: من محور اين هستى هستم.
يكى از طرفداران صوفيه مىگويد: اسلام پوسته و مغزى دارد، پس مردمانِ ساده، پوسته آن را مىستانند و لذا آنها را مىبينى كه نماز مىگزارند، روزه مىگيرند و به حج مىروند، ولى من مغز آن را گرفتهام، نياز ندارم به جرگه مردم در آيم و با ايشان جمع شوم.
مذهبى كه «كريشنا» ناميده مىشود و ميان مردم رواج يافته است و هم اينك در اروپاى خسته از واقعيت مادّى زدگى محض، بازتاب گستردهاى يافته برطرفداران خود تأكيد مىكند كه آن دين نوينى است و از مهمترين مشخصههاى آن «واگرايى از هرگونه تعهّد و واجبات»، بلكه بيرون از عرف و سنّت است، اين مذهب مىگويد:
ذكر قلبى خدا و عبادت او متناسب با وضع هر كس او را كافى است.
اگر چه شخص معتقد به اصالت وجود، خروج از محدوده شريعت را ادّعا نمىكند، ولى اين مرحله قبل از اعتقاد به وحدت وجود ميان خالق، مخلوق، عالم، معلوم و هر چيز ديگر است و در پايان به حذف حدود، تكاليف شرعى و شيوهاى منجر مىشود كه خداوند متعال براى شناخت خود و عبادتش آنها را تبيين كرده است.
در اين جا لازم است كه اشاره به مجموعه اين انحرافات اعتقادى كنم در حقيقت، حلقهاى است از زنجيره انحرافات تاريخى كه بر سر راه انسان قرار گرفته و از انانيت شيطان (ابليس) و فخر فروشى او بر طبيعت گِلى پدر ما (آدم عليه السلام) آغاز مىشود. شيطان اين انحراف خود را به سپاهيان و پيروان خويش (شياطين انسان)