بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 290

انسان و والايى عبوديت‌

از نگاه دينى، ما شاهد هستيم كه قرآن كريم از آغاز تا انجام، پيوسته ميان دو چيز جدايى مى‌افكند: ميان آفريننده و آفريده. خداوند آفريننده با علوّ منزلت، مجد، عظمت، قدرت مطلق و رحمت گسترده خود مقامى در اوج دارد، در حالى كه مخلوق از ديدگاه قرآنى متناسب با فرمانبرى از خداوند خالق، منزلتى متفاوت مى‌يابد و هرگاه از خالقش مطلقاً فرمان برَد به درجه عبوديت بايسته اوج مى‌گيرد.

اين درجه عبوديت منّتى است كه خداوند بر انسان نهاده است، در حالى كه يكى شدن، وحدت خالق و مخلوق در هيچ يك از آيات قرآنى نه تلويحاً و نه تصريحاً ديده نمى‌شود.

برخى از متصّوفانى كه روى به سوى وحدت وجود دارند كوشيده‌اند ديدگاه خود را با تأويلات و تفسيرات درهمى از پاره‌اى آيات قرآنى، همراه سازند. از جمله آنها اين آيه است:

يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلَى‌ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً[1].

«اى جان آرام، به سوى خدايت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو.»

بر اين اساس كه نفس به يكى شدن و بازگشت به سوى خدا خوانده شده است، چنانكه پرتو خورشيد به خورشيد باز مى‌گردد و آب به منبع خود.

امّا دعاها و روايات شريفه رسيده از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان اهل بيت عليهم السلام، همچون قرآن كريم ما را به اين طرز تفكر فرا نمى‌خواند، بلكه عكس و ضدّ آن از ايشان عليه السلام ثابت است، زيرا اخبار رسيده بر اين حقيقت تأكيد دارند كه خداوند متعال، نيرومند و بزرگ است و انسان موجودى ناتوان و خُرد و فاصله ميان‌

[1]- سوره فجر، آيات 27- 28.


صفحه 291

اين دو البتّه سبى سترگ است.

ليكن مشكل هميشگى انسان آن است كه هنگام تجاوز از حدود، عبوديت، ناتوانى، عجز و حقارت خود راه درست را در پيش نمى‌گيرد، بلكه در دام همان خطاهايى گرفتار مى‌آيد كه گذشتگان او همچون فرعون، نمرود و ديگر سركشان و روزگويان و مستكبران زمين، بدان گرفتار آمدند، به جاى اعتراف به عبوديت در درگاه الهى، ربوبيت و وحدت با خدايشان را ادّعا كردند.

آدمى هنگامى كه در برابر خداوند به سجده مى‌افتد و با زارى و فرياد به ناتوانى و كوتاهى خود اعتراف كند به خدايش نزديكتر خواهد شد.

شايد راه استوارتر براى شناخت بايسته خداوند جهانيان در تسبيح و تقديس او نهفته باشد، زيرا تسبيح والاترين و پاكترين سخنى است كه خداوند سبحان با آن ياد مى‌شود.

ما تنها كسانى نيستيم كه خداوند را تسبيح و تقديس مى‌كنيم بلكه همه هستى به تسبيح خداوند يكتا- چنانكه خود خدا گواهى مى‌دهد- سرشته شده‌اند:

... وَإِن مِن شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِن لَّاتَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ...[1].

«چيزى نيست مگر آن كه تسبيح گوى حمد الهى است، ولى شما تسبيح آنها را نمى‌فهميد.»

... يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ...[2].

«آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح او مى‌گويد.»

سَبَّحَ للَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ...[3].

«آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح او گويد.»

[1]- سوره اسراء، آيه 44.

[2]- سوره حشر، آيه 24.

[3]- سوره حديد، آيه 1.


صفحه 292

و اين سخن پروردگار به هنگام سخن از داود بنى عليه السلام مى‌باشد:

إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِشْرَاقِ‌[1].

«ما كوهها را براى او رام كرديم كه هرشامگاه و بامدادان با او تسبيح مى‌كردند.»

همه اين مفاهيم، اگر قرار باشد مخلوق با خالق وحدت يابد، منتفى مى‌شود، زيرا در اين صورت مخلوق بايد تسبيح چه كسى را بگويد؟ و حال آن كه تسبيح عبارت است از تقديس و تمجيد خداى جهانيان و پاك دانستن او از شبيه بودن به آفريدگانش.

در حديث شريفى آمده است كه: «همانا خداوند تبارك و تعالى از خلقش دور و خلقش از او دورند.»[2]اين دورى به مفهوم دورى زمانى، يا مكانى و يا دورى در سطح نيست، بلكه خداوند از مثل و مانند دور است. در دعاى ابوحمزه ثمالى به نقل از امام زين العابدين عليه السلام آمده است كه فرمود: «من آن ضعيفى هستم كه نيرومندم كردى و خُردى هستم كه پرورشم دادى و نادانى هستم كه به من آموختى.» يعنى ناگزير بايد وجود تفاوت ميان ضعف، ناتوانى، بيچارگى و فقر مطلق از يك سو، رحمت گسترده و دهش پيوسته از سوى ديگر، شناخته شود.

انسان مؤمنى كه خدا را مى‌شناسد احساس مى‌كند كه اين تفاوت همان تفاوت برده و ارباب است و گويى دلش در سرورى ايمانى به سر مى‌بَرد كه او را به سوى والايى و تكامل در مسير تلاش در رفتن به سوى پروردگار جهانيان به جلو مى‌رانَد و اين خود دليل صحّت اين شيوه در گفتگو با خداوند پاكنام است.

در مقام ردّ معتقدان به وحدت وجود، علّامه حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى كه اعلم دانشمندان شيعه در طول تاريخ به شما مى‌رود مى‌گويد: بدون ترديد از نظر ما معتقد به وحدت وجود، كافر است، زيرا ضرورت دين را انكار مى‌كند.

[1]- سوره ص، آيه 18.

[2]- بحار، ج 3، ص 263، روايت 20.


صفحه 293

از پسامدهايى كه بر نظريه وحدت وجود مترتّب است صحيح دانستن همه اديان مى‌باشد، زيرا همه امور و پديده‌ها همان خداوند هستند و خداوند هم كه حق است، پس كسى كه خدا را مى‌پرستد، يا بتها را، يا اشخاص را، يا خورشيد و ماه را در حقيقت كسى جز خدا را نپرستيده است، خواه دانسته، يا نادانسته و خواه از سر قصد و يا غير عمدى اين كار را انجام داده باشد.

يكى از آنها در اين باره مى‌گويد:

اگر مسلمانى بدانستى كه بت چيست‌

بدانستى كه دين در بت پرستى است‌

ديگرى مى‌گويد: مشكل موسى‌ عليه السلام با فرعون اين بود كه اين پيامبر معتقد بود فرعون تنها خدا نيست، بلكه هر چيزى خداست و خطاى فرعون اين بود كه خدايى را تنها از آن خود مى‌دانست، در حالى كه او نمونه‌اى از نمونه‌هاى خدا در زمين بود.

با يزيد بسطامى كه از بزرگان معتقدان به وحدت وجود است مى‌گويد: در قباى من جز خدا نيست! باور او چنين بوده است كه قبايش خدا را با خود به اين سو و آن سو مى‌بَرد. او همچنين مى‌گويد: من در گذشته كعبه را طواف مى‌كردم و اينك مى‌بينم كه كعبه مرا طواف مى‌كند! زيرا او خدا گشته و با او به وحدت رسيده بود!.

او سپس در كفرش افراط مى‌كند و مى‌گويد: حق، مرا به مرتبه‌اى رسانده است كه در آن خلايق را ميان دو انگشت خود مى‌بينم. آنگاه يكى از ايشان پرسيد: عرش چيست؟ او پاسخ داد: من، منم كرسى، لوح و قلم، تا جايى كه او ادّعا كرد به جايگاه ابراهيم، موسى‌، فرشتگان، جبرائيل، ميكائيل و اسرافيل عليه السلام درآمده است، تا آن جا كه شخص پرسش كننده از شدت تعجب و شگفتى خاموش شد، آنگاه بسطامى گفت: هرگاه كسى ذاتش را در خدا فانى كرد ديگر تعجّبى ندارد كه همه چيز باشد!

اين گونه سخنان و شطحيان صوفيه كه بر اساس اعتقاد اسلامى فرو فرستاده‌


صفحه 294

شده به سوى پيامبر ما محمّد صلى الله عليه و آله، باطل است در واقع، بيانى است مستقيم از روحيه خود محورى، خود پرستى و ناديده گرفتن طبيعتِ پيوند ميان آفريننده و آفريده، بلكه اشاره‌اى است آشكار بر جهل كامل اين جماعت نسبت به علّت وجود مخلوقات، سرنوشت اين وجود و اين موجود است.

همين حلاج كه به شيعه منسوب است و گفته شده كه حضرت قائم (عج) در غيبت خود در ضمن نامه‌اى او را نفرين فرستاده است. او مى‌گفت: هر كه مى‌خواهد عاشق گردد بايد از دين و كفر برون شود و به صحراى عشق درآيد.

اگر چه سخنان ايشان رنگى از زيبايى ادبى دارد، ولى در جوهر خود، تجاوز بر حقيقت دين است و با اين سخنان پروردگار، تضاد مستقيم دارد كه:

إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ...[1].

«همانا دين نزد خدا، اسلام است.»

وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ...[2].

«و هر كه جز اسلام دينى طلبد هرگز از او پذيرفته نيايد.»

اين گروه و امثال آنها مى‌كوشند اسلام و نصوص قرآنى را حقايقى معرفى كنند كه براى مردمِ ساده وضع شده است و آنچه سراى عارفان ناميده مى‌شود در حقيقت خارج از سراى ايمان به خدا و يا كفر بدوست و اين در حقيقت چيزى جز شانه خالى كردن از تحمل بار مسؤوليت، پاسخ به هواى نفسانى و وسوسه‌هاى شيطان رجيمى نيست كه داستان او با پدر ما آدم عليه السلام، آشكار مى‌سازد كه او به ربوبيت خداوندى اعتراف داشت، ليكن مى‌خواست خدا را چنان بپرستد كه خود مى‌خواهد و تصوّر مى‌كند نه آنگونه كه خداوند متعال دستور مى‌دهد.

سارتر و شاگردان او از اين عقيده شيطانى حلّاج كه او را تمجيد مى‌كنند،

[1]- سوره آل عمران، آيه 19.

[2]- همان، آيه 85.


صفحه 295

شخصيتى انقلابى مى‌شمارندش و نمايشنامه‌ها براى او ترتيب مى‌دهند، الهام گرفته‌اند. آنها مى‌گويند انسان محور هستى است، ترتيب مى‌دهند، الهام گرفته‌اند.

آنها مى‌گويند انسان محور هستى است و چيزى نيست كه اراده خداوند و عبادت خدا ناميده شود و اين بدون ترديد با اختلاف ظاهرى آن، همان انانيت و خود محورى است. حلاج مى‌گويد: من خدا هستم، سارتر و اگزيستانسيالسيم موجود در اروپا مى‌گويد: من محور اين هستى هستم.

يكى از طرفداران صوفيه مى‌گويد: اسلام پوسته و مغزى دارد، پس مردمانِ ساده، پوسته آن را مى‌ستانند و لذا آنها را مى‌بينى كه نماز مى‌گزارند، روزه مى‌گيرند و به حج مى‌روند، ولى من مغز آن را گرفته‌ام، نياز ندارم به جرگه مردم در آيم و با ايشان جمع شوم.

مذهبى كه «كريشنا» ناميده مى‌شود و ميان مردم رواج يافته است و هم اينك در اروپاى خسته از واقعيت مادّى زدگى محض، بازتاب گسترده‌اى يافته برطرفداران خود تأكيد مى‌كند كه آن دين نوينى است و از مهمترين مشخصه‌هاى آن «واگرايى از هرگونه تعهّد و واجبات»، بلكه بيرون از عرف و سنّت است، اين مذهب مى‌گويد:

ذكر قلبى خدا و عبادت او متناسب با وضع هر كس او را كافى است‌.

اگر چه شخص معتقد به اصالت وجود، خروج از محدوده شريعت را ادّعا نمى‌كند، ولى اين مرحله قبل از اعتقاد به وحدت وجود ميان خالق، مخلوق، عالم، معلوم و هر چيز ديگر است و در پايان به حذف حدود، تكاليف شرعى و شيوه‌اى منجر مى‌شود كه خداوند متعال براى شناخت خود و عبادتش آنها را تبيين كرده است.

در اين جا لازم است كه اشاره به مجموعه اين انحرافات اعتقادى كنم در حقيقت، حلقه‌اى است از زنجيره انحرافات تاريخى كه بر سر راه انسان قرار گرفته و از انانيت شيطان (ابليس) و فخر فروشى او بر طبيعت گِلى پدر ما (آدم عليه السلام) آغاز مى‌شود. شيطان اين انحراف خود را به سپاهيان و پيروان خويش (شياطين انسان)


صفحه 296

الهام كرده است و شمار بسيارى از مردم به رغم آسان و آشكارى آنچه موجب آرامش فطرت انسانى است و نيز تعاليم آسمانىِ قائل به جدايى ميان خلق و مخلوق، بدو پاسخ داده‌اند. آدميزادگان بايد با شيوه‌اى صحيح براى ملاقات خداوند بكوشند تا بدين ترتيب مصداق خلقى گردند كه خداوند اراده فرموده است او را پس از رهايى از آتش دوزخى كه براى پيروان شيطان و هوى‌ پرستان آفريده است در بهشت بر پهنه خويش جايش دهد.

بر اين اساس هر كه مى‌خواهد خدا را بشناسد و اسلام را درك كند ناگزير بايد تعاليم خود را از قرآن كريم، روايات پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام كه تفسير استوار آيات قرآنى است فرابستاند.

اين وظيفه به شرطي انجام مى‌شود كه مانع و حاجبى روانى وجود نداشته باشد، ديدگاهها و خود محوريهاى فرصت طلبانه شيطانى بر نصوص تحميل نشوند و كسى كه به اين قيد ملتزم نباشد جز خود را خسته نكرده و جز خويش را نفريفته و حياتش تنها موجب حسرت است.


صفحه 297

فصل دوازدهم: حقيقت وجود

فرهنگى كه شخص در آن انديشه‌هاى خود را از محيط اجتماعى، اقتصادى و سياسى خويش الهام مى‌گيرد در واقع، همان فرهنگى است كه متناسب با شرايط، تمايلات و دگرگونيها تغيير مى‌يابد، زيرا آن فرهنگ برخاسته از تفكّر محدود بشرى است. اين فرهنگ تحت تأثير مثبت و يا منفى اين تفكر قرار مى‌گيرد بدون آنكه از شايستگى و استقامت برخوردار باشد، ولى بينشهاى كه خداوند به انسان ارمغان كرده نه دگرگونى مى‌پذيرد و نه تحت تأثير شرايط محيط قرار مى‌گيرد.

اين ويژگى برجسته و بنيادين كه بينشهاى الهى از آن برخوردار هستند و آيات قرآنى پرده از وجود آنها بر مى‌گيرند گواه راستىِ رسالتهايى آسمانى است كه يكديگر را تأييد و پشتيبانى مى‌كنند، در حالى كه فرهنگهاى قراردادى بشرى به نفى يكديگر مى‌پردازند.

فرهنگهاى بشرى در پى ناهمسويى و اختلاف شرايط اجتماعى، اقتصادى و سياسىِ محيط بر آن به گونه‌اى جدّى و خطرناك با هم تعارض مى‌يابند. قرنها پيش آنگاه كه دانش آدمى محدود بود و ابزار پيشرفت صنعتى را در اختيار نداشت و جهل او را در بر گرفته بود فلسفه بشرى رنگى مشخّص داشت، در حالى كه در هنگام تحوّل واقعيت اجتماعى، اقتصادى و سياسى، فرهنگ آدمى رنگى دگرگونه يافت، تا جايى كه هم اينك باورهاى گذشته خود را به باد ريشخند مى‌گيرد.