بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 307

آن را درك مى‌كنند و اين واقعيت در حدّ خود در استدلال و يا توضيح، حجّت است و اين حجيّت از پذيرش آن از سوى عقل پرتو مى‌گيرد.

علّت و معلول‌

در اين جا انديشه‌اى مشهور ميان فلاسفه وجود دارد كه ما مايليم در اين محدوده به بحث پيرامون آن بپردازيم و آن اين انديشه است كه لزوماً علّت بايد از نسخ معلول باشد، بدين معنا كه محال است آتش، سرما به بار آورَد و محال است از يخچال، حرارت بتراود. پس از انسان نيكو تنها عمل شايسته سر مى‌زند و از انسان خبيث جز عمل ناشايست حاصل نمى‌آيد و اين قانونى عقلى است.

ولى ما مى‌گوييم: شايد نظريه علّت و معلول درست باشد ولى بايد بر لزوم هم جنس بودن دو طرف تأكيد كرد و دانست كه علّت، معلول را در شكلهاى مختلف در خود دارد، زيرا معلول عبارت است از خروج يك پديده پس از پوشيدگى‌. همه اين تعبيرات به يك سخن منجر مى‌شوند و آن اينكه هر چيزى، چيز همانند خود را به بار مى‌آورَد و يك پديده چيزى برون نمى‌دهد، مگر همانند خود را.

معتقدان به نظريه وحدت وجود، بر صحّت ديدگاه خود به قانون علّت و معلول استدلال مى‌كنند و بر اين نكته تأكيد دارند كه خالق، همان وجود است و مخلوق تجلّى اين وجود، پس در نتيجه اين دو يكى هستند، يعنى خالق و مخلوق از يك قماش مى‌باشند و مادامى كه اين دو يكى هستند پس بايد ناگزير اصل، مانند خود را بيرون دهد و در همين جاست كه اصل پيشگفته صوفيان آشكارا رخ مى‌نمايد كه:

اگر يك مسلمان مى‌دانست كه بت چيست اعتقاد مى‌يافت كه پرستش آن، همان پرستش خداوند متعال است.

دور و تسلسل‌

ما پيرامون اين سخن، گفتگوها و پاسخهايى داريم كه از آن جمله است:


صفحه 308

1- اگر ما وحدت خالق و مخلوق را اثبات كنيم و معتقد شويم كه اين دو در حقيقت يكى هستند ديگر از وجود خالق بى‌نياز مى‌شويم.

ما به خالق ايمان آورده‌ايم، زيرا كه در خود سستى، ناتوانى، اختلاف، تناقض و نياز يافته‌ايم، با در نظر گرفتن آنكه اين مخلوق نيازمند، محدود و حدوث يافته محتاج خالقى غير از خود است، كه مغاير با او باشد.

و اگر خالق همچون مخلوق مى‌بود مى‌بايد در جستجوى خالقى برتر از خود باشد و بدين ترتيب بحث تا بى‌نهايت، تسلسلى پايان‌ناپذير مى‌يابد.

اميرالمؤمنين عليه السلام در اين زمينه اشاره مى‌فرمايد كه: «و به وسيله حدوث وپديدار شدن آفريدگانش بر قدم و هميشگى خود، به وسيله وجود و هستىِ خود راهنماست و مانند بودن مخلوق به يكديگر دليل است بر اينكه مانندى براى او نيست، به حدوث و نو پيدا شدن اشياء بر قدم خود، به ناتوانى كه نشان آنها قرار داده، بر توانايى خويش و به نابود شدن كه از روى ناچارى به سوى آن مى‌روند بر هميشگى خود استشهاد نموده.»[1]عملًا نيز چنين است، پس چرا ما بايد از قابليت فطرت خود پا فراتر نهيم و با آنكه پاسخها بغايت آشكار و درخشان هستند براى اثبات اين نكته به خيزابهاى طوفانى سوار شويم؟

2- قانون علّت و معلول هنگامى مصداق مى‌يابد كه ميان دو طرف تجانسى وجود داشته باشد، ولى چه كسى مى‌گويد آفرينش، معلول آفريننده است؟ و حال آنكه وضع، اشاره بدان دارد كه آفرينش، آفريده آفريننده است و پيوند، پيوند مخلوق است به خالق خود نَه معلول به علّتش و ما بسان آفريدگان از درك و تصوّر اين پيوند كاملًا ناتوانيم، زيرا علم ما نمى‌تواند به خداى عزّوجلّ احاطه يابد به قدرتِ تصوّر و احاطه بدو در اختيار ما قرار نگرفته است و خدا بزرگتر از آن است كه به وصف در آيد، ديدگان او را در نمى‌يابند در حالى كه او ديدگان را در مى‌يابد،

[1]- نهج البلاغه، خطبه 185.


صفحه 309

عقلها اوج فراوان مى‌گيرند، امّا بدو نمى‌رسند و خداوند خود در قرآن مجيد مى‌فرمايد:

مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ...[1].

«من آنها را نه در آفرينش آسمانها و زمين و نه در آفرينش خودشان حاضر نساختم ...»

ما مخلوقها، چگونگى آفرينش خويش را نديده و درك نكرده‌ايم و نمى‌توانيم بگوييم آفرينش بر طبق قانون علّت و معلول صورت پذيرفته است.

آرى! ممكن است از نقطه نظر لغوى بگوييم خداوند سبحان علّت خلايق و يا علّت العلل است، ولى اين صرفاً تعبير فراخ است و صرفِ تعبير نمى‌تواند دليل عقلى باشد، يا مى‌توانيم بگوييم دليل عقلى با صرف يك بيانِ درهم و پريشان، استقرار نمى‌يابد. آنچه از مثالهاى حرارت، آتش، سرما، يخچال و سنخيت علت در خاطر داريم همگى در حدود مخلوقها مطرح است نه در حدّ و مرز تعريف پيوند ميان خالق و مخلوق.

ما در پرتو فطرت پاك خود در مى‌يابيم كه خالق، جز مخلوق است و به هيچ صورت درست نيست كه ميان آفريننده و آفريده، ميان توانا و ناتوان، ميان توانگر و كم توشه، قياس شود.

منطق روايات‌

روايات متعددى در دست است كه از پيامبر و امامان اهل بيت عليهم السلام در اين زمينه رسيده است به علاوه مقدار فراوانى آيه كه به تعريف صفات الهى، جدا كردن ميان او و مخلوقات اختصاص دارد:

1- از امير المؤمنين عليه السلام پرسيدند كه آيا مى‌توان كلمه «شى‌ء» را به خدا اطلاق‌

[1]- سوره كهف، آيه 51.


صفحه 310

كرد؟ امام عليه السلام در پاسخ فرمود: «آرى! به شرط آنكه او را از دو حد خارج كنى: حدّ تعطيل و حدّ تشبيه.»[1]با اين بيان فشرده امام عليه السلام مردم را از نظر ايمان به سه بخش تقسيم مى‌كند. هر كس او را با تشبيه اثبات كند مشرك است و كسى كه او را نفى كند كافر است و كسى كه او را بدون مانند و تشبيه به اثبات رساند يكتا پرست است.

هنگامى كه ما مى‌گوييم خدا داناست او را از حدّ جهل بيرون آورده‌ايم، ولى در همين زمان هنگامى كه مى‌خواهيم علم او را چنان كه بايد توصيف كنيم سر گردان و ناتوان مى‌مانيم. ديگر صفات نيز همين گونه است. پس او توانايى است كه عاجز نيست ولى هيچ كس از اسرار قدرت الهى آگاهى ندارد و اين در وجودِ خط جدا كننده ميان خالق و مخلوق امرى طبيعى و منطقى است و اگر هر دو طرف در علم و قدرت خود با يكديگر همسان بودند ديگر حقيقت قائل به وجود خالق و مخلوق منتفى مى‌شد و اليعاذ باللَّه اين سخن درست مى‌بود كه خداوند در خداونديش شريكانى دارد.

2- امام على عليه السلام مى‌فرمايد: «چيزى را نديدم، مگر آنكه پيش از او و پس از او و همراه او خدا را ديدم.» پس پديده‌هاى موجود ما را به سوى خداوند عزّوجلّ راهنمايى مى‌كند، پس عدمِ نخستين پديده‌ها يعنى وجود چيزى كه پيش از آنها بوده است و وجودِ حاضر اين پديده‌ها يعنى وجود كسى كه بدانها حيات مى‌بخشد و عدم دوم آنها يعنى باقى ماندن كسى كه آنها را مى‌ميراند.

3- امام عليه السلام در خطبه نخستين نهج البلاغه مى‌فرمايد: «موجود است ولى نه از عدم، با هر چيزى هست ولى نه آنگونه كه همسنگ آن باشد و غير از هر چيزى است ولى نه آنگونه كه از آن كناره گيرد، فاعل است و فعل از او صادر مى‌شود ولى نه به معناى حركات و انتقالات از حالى به حالى و نه به معناى ابزار.»، و اين يعنى جدايى ميان هر چيزى با آفريننده هر چيزى و در ميان نبودن سنجش و ناتوانى از آن‌

[1]- بحارالانوار، ج 3، ص 260، روايت 260.


صفحه 311

كه طبيعت ميان خالق و مخلوق را مرز بندى مى‌كند.

4- امير المؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد: «... پس در پرتو عظمت و نور او، دلهاى مؤمنان او را مى‌بينند با عظمت و نورش جاهلان بدو خصومت مى‌ورزند و با عظمت و نورش همه خلايق او در آسمانها، زمين با عملكردهاى گوناگون و اديان همانند براى نزديكى به او، وسيله مى‌جويند. او حيات هر چيزى است و نور هر چيزى است. او هم اين جاست هم آن جا و بالا و زير هر چيزى است و بر ما احاطه دارد و با ماست و اين همان فرموده خداوندى است كه:مَا يَكُونُ مِن نَجْوَى‌ ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ‌»[1]، چگونه حاملان عرش خدا را حمل مى‌كنند و حال آنكه دلهاى ايشان به حيات خداوندى حيات يافته است و به نور او به شناخت ره يافته‌اند؟»

منطق روايات شريفه از پيامبر و اهل بيت عليهم السلام با آنچه فلاسفه بشرى ادّعا كرده‌اند اختلاف كلى دارد، فلاسفه‌اى كه همه موجودات را وهم دانسته‌اند، يا موجودات را سايه‌هايى از نور خداوند سبحان تلقّى كرده‌اند و يا اينكه مسأله وحدت وجود را، دير ياب و با كوش و جستار فراوان تصوير كرده‌اند كه كسى به آن نمى‌گرايد جز عارفان الهى و اولياى حقيقى. در حقيقت، اين شطيحات، بيهوده گوييهايى است صادر شده از افرادى كه عنان خيال‌پردازى را رها كرده‌اند و از سويى به بى نيازى از اشارات قرآنى و روايات رسيده در خصوص وصف خالق و تعريف مخلوق، اعتقادى روشن دارند.

چكيده سخن اينكه مسأله وحدت وجود نيازمند مجموعه‌اى گزاره‌هاى اثباتى است و انسان در پرتو درك فطرىِ فاصله موجود ميان خود و خدايش مى‌تواند دو گانگى ذاتى ميان سرور و بنده‌اش را دريابد و اين قويترين دليل و بزرگترين برهان در عدم صحّت اعتقاد به وحدت وجود است، به علاوه آنكه دلايل وحدت وجود كه برجسته‌ترين آنها سنخيت علّت و معلول مى‌باشد بى فايده و ناكافى است.

[1]- بحارالانوار، ج 55، ص 10، روايت 8.


صفحه 312

فصل چهاردهم: چگونه خداوند متعال را بشناسيم؟

از بهترين و شريفترين نعمتهاى الهى بر مردم آن است كه خود را براى ايشان شناسانده است حال اينكه برايشان رخصت فرموده كه او را از پرتو آياتش بشناسند.

كسى كه به شناخت خداوند نائل آيد ناگريز اين واقعيت را احساس مى‌كند كه خداوند متعال چه نعمت بزرگى بدو ارمغان كرده است و در اين هنگام در مى‌يابد كه اگر چنين خداى بزرگى را نمى‌شناخت با چه زيان هنگفتى روبرو مى‌بود؟ و آيا، بدون اين شناخت او، دنيا شايستگى زندگى كردن را مى‌داشت؟ چنانچه انسانى كه تمامى عمر خود را در غفلت از خداى هستى به سر برده، از جمال و جلال او بدو ربوده، لذّت مناجات و نيروى توكّل بر او گسترده اطمينان بدو را نچشيده، نمى‌تواند ميزان خسارت وارد به خويش را بيان كند.

آدمى از بيان مقدار بهره‌ورى از محبّت خداوند تبارك و تعالى كاملًا ناتوان است.

خداوند رحمان هنگامى كه براى مردم و مؤمنان اهميّت نماز را بيان مى‌فرمايد و روشن مى‌كند كه نماز از هر گونه كار زشتى جلوگرى مى‌كند بلافاصله اين حقيقت را براى ما يادآور مى‌شود كه ذكر خداوند بزرگتر است:

اتْلُ‌مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى‌ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَلَذِكْرُ


صفحه 313

اللَّهِ أَكْبَرُ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ‌[1]

«آنچه را از قرآن بر تو وحى مى‌شود تلاوت كن، و نماز را بر پا دار. همانا نماز از هر گونه كار زشتى جلوگيرى مى‌كند، و ذكر خداوند بزرگتر است و خدا مى‌داند شما چه مى‌كنيد.»

هنگامى كه خداوند متعال نعمتهاى بهشتى را براى ما ترسيم مى‌كند و ما را براى رسيدن بدان تشويق مى‌فرمايد بلافاصله توضيح مى‌دهد كه خشنودى خداوند بزرگ از همه بهشت برتر است؛ بهشتى كه بر پايه توصيفات الهى چيزهايى‌در آن يافت مى‌شود كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه بر قلب بشرى گذشته است:

وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‌[2].

«خداوند به مردان و زنان مؤمن بهشتهايى وعده كرده كه نهرها از زير آن جارى است، آنها در آن هميشگى هستند و جاهاى پاكى در بهشتهاى برين، و خشنودى خدا بزرگتر است، اين همان كاميابى بزرگ است.»

نعمتهايى كه بشر در زندگى دنيوى از تصوّر آنها ناتوان است با خشنودى ومحبّت و شناخت خداوند عزّوجلّ غير قابل سنجش و تشبيه است.

آرى! چارپايان، علف‌خوار هستند و اگر خوراكى‌هاى لذيذ انسان براى آنها توصيف شود آنها ارزش اين خوراكيها را حتّى اگر هزارويك دليل آورده شود درك نمى‌كنند، به علاوه ناتوانى آنها از درك لذّت همنشينى با شخصيّت بزرگى كه براى مثال ديگرى را به خوردن خوراك با خود دعوت كند. دليل اين ناتوانى چارپايان تركيب غريزى حاكم بر پندار و رفتار آنها نسبت به اين موضوع است.

[1]- سوره عنكبوت، آيه 45.

[2]- سوره توبه، آيه 72.


صفحه 314

همين مسأله در مورد انسان كافر و غافلى صادق است كه از لذّت مناجات خداوندى محروم مى‌باشد حتّى اگر در اهميّت و عظمت شناختن خداوند سبحان، هزار دليل آورده شود، زيرا تعقّل او، تعقّلى محدود و فرو دين است كه سمت و سوى ستيزه جويى و الحاد دارد، امّا انسان مؤمن تنها موجودى است كه مى‌تواند شيرينى مناجات با خدا را درك و تصوّر كند، زيرا شبانه به عبادت برمى خيزد و به زارى مى‌پردازد و دل خود را به سوى رسيدن به قدرت هستى مطلق به اقيانوس مى‌افكند. چنين انسانى مى‌تواند تصوّر كند كه اگر ذكر الهى خداوند را ترك كند يا منّت وفضل خدا را بر خود ناديده بگيرد چه خسارت هنگفتى بر او وارد آمده‌است.

شريفترين عبادتها

اين شناخت بالاترين خيرهاو شريفترين هر عبادتى است و بر آدمى حيف است كه دهها سال زندگى كند در حالى كه نزديكترين چيز به خداست و دورترين چيز به خدا باشد و اگر بخواهد نزديكترين چيز به خداست و اگر نخواهد دورترين چيز از خداست. دعاى شريفى از امام زين العابدين عليه السلام رسيده است كه در خطاب به خداوند عزّوجلّ به همين مفهوم اشاره دارد: «مى‌دانم كه در ناليدن به درگاه جود و احسانت و در خشنودى به قضايت عوضى است از بخل مردم بخيل و بى نياز است از آنچه در دست دنيا طلبان است. وهر كه به سوى تو كوچ كند راهش بسيار نزديك است و تو از ديد بصيرت خلق پنهان نيستى جز آنكه اعمال ايشان، حجاب بينى تو و آنها گردد.» (از دعاى ابو حمزه ثمالى). يعنى شيفتگى و زارى به درگاه الهى به دليل آن چيزى است كه نزد خداست و آن به گونه‌اى غير قابل شمار از آنچه در دست مردم مى‌باشد بزرگتر است، خشنودى و تسليم در برابر آنچه خداى خالق حكيم مقدّر مى‌فرمايد، از دنيا و آنچه در آن است برتر است. پس اگر خداوند سبحان همه دنيا را به بنده‌اى عطا كند و در برابر، خشنودى و تسليم را از او بستاند دنيا نه تنها براى او سودى نخواهد داشت، بلكه بارى گران بر دوش او خواهد بود.