اختيارى ندارند و ديگر روز باورش اين بود كه انسان، مختار محض است و هيچ عاملى در او دخالت ندارد و در سومين روز خداوند سبحان را حادث مىدانست و در روز چهارم علم خدا را قديم مىانگاشت و يكبار معتقد بود كه آفرينش خلق حادث است و بار ديگر آن را قديم مىدانست.
شايد تصوّر شود اين رنگ به رنگ شدن و دگرگونى در انديشههاى حسن بصرى دلى كنارهگيرى شاگرد او واصل بن عطا از مكتباستادش بود، ليكن حقايق تاريخى حاكم بر اين دوران آشكارا پرده از دليل اصلى ديگرى بر مىدارد و آن اين بود كه ازارقه- كه شاخهاى از خوارج بودند- در آن دوران بر بصره تسلط داشتند وادّعا مىكردند كه مرتكب گناه كبيره كافر است و جاودان در آتش، در حالى كه حسن بصرى معتقد بود چنين كسى كافر نيست، و اصل، چون استادش، در وضعى شكست خورده مىزيست و براى آنكه از تحمّل رنج رويارويى با حاكمان تندرو و متنقّدان بگريزد و براى فرار از مسائل انقلابى كه جلوداران آن اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله بودند كه همگى به دفاع از رسالت الهى برخاسته بودند، ناگزير مىبايد انديشههاى استادش را با انديشههاى سلطه حاكمه جمع مىكرد و لذا مكتبى را بنيان نهاد كه بر اساس آن مرتكب گناه كبيره نَه كافر بود نَه مسلمان، بلكه جايگاهى ميان اين دو داشت و فاسق به شمار مىآمد.[1]
نام نهادن (معتزله) بر مكتبى كه واصل بن عطا بنيان نهاد پس از زمانى بود كه استادش حسن بصرى او را به دليل مخالفت با اعتقاداتش از حلقه درسش راند و او در گوشهاى از مسجد مىنشست و حلقهاى نو از شاگردان براى خود تشكيل مىداد كه عمرو بن عبيد نيز به او پيوست و بدين ترتيب «معتزله» [يعنى: كناره گير] ناميده شد و مكتب او معتزله نام گرفت و بعداً به بيست و دو فرقه تقسيم شد.
[1]- الخياط، كتاب الانتصار، ص 118. شهرستانى، الملل والنحل، ص 17، به نقل از آن دو: تاريخ الفلسفة الاسلامية، ص 79.
چرا علم كلام؟
هنگامى كه فرهنگ اسلامى با نوسان رو به رو شد و در نتيجه شرايط سياسى و اجتماعى تحت تأثير هرج و مرج قرار گرفت، به ويژه پس از كشته شدن خليفه سوم، پرسشهايى در جامعه اسلامى مطرح گشت كه عرصه فرهنگ نمىتوان تأثير آنها را ناچيز شمرد و بدين ترتيب لرزه به انديشهها راه يافت و اين عامل، خود انگيزهاى گشت براى علماى دين تا دانش و يا فنّى را بنيان نهند كه بتواند توازن فضاى فرهنگى و تعادل فكرى را بر قرار كند. اين از يك سو و از سوى ديگر باب دانشى كه پيامبر كاملًا در برابر مسلمانان گشوده بود و سخنان ارزشمندى همچون:
«من شهر علم هستم و على دروازه آن» و «على داورترين شماست.»[1]و «هر كه من مولا و سرور اويم على نيز مولا و سرور اوست»[2]، و نيز دروازه در آمدن به معارف الهى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آن را با اين فرموده گشوده بود كه: «من در ميان شما دو گوهر گرانسنگ مىنهم مادام كه به آن دو چنگ زنيد هرگز گمراه نشويد: كتاب خدا و عترت من يعنى اهل بيتم.»[3]همگى به سبب طوفانهاى جاهليت جديد در جامعه نوين اسلامى و هوسهاى سلطه جويانه پارهاى گروهها به عقب رانده شدند؛ گروههايى كه مىكوشيدند اهل بيت عصمت را از مراكز هدايت آگاه كردن دور كنند و در نتيجه مردم را از تفسير قرآن كريم بر كنار نگه دارند، لذا انديشههاى بيگانه وارداتى، جامعه اسلامى را مورد تهاجم قرار مىداد و مردم نيازمند فرهنگ جايگزينى بودند و بدين ترتيب نظريههاى جديدى رشد كرد و مكاتب فكرى گوناگونى بنيان نهاده شد و بدين سان امثال حسن بصرى و واصل بن عطا به صحنه
[1]- بحار الانوار، ج 10، ص 445، روايت 15.
[2]- همان مأخذ، ج 4، ص 203.
[3]- همان مأخذ، ج 2، ص 285، روايت 2.
آمدند، مكاتب و ديدگاههاى ديگرى در علم كلام و فقه، پديدار شد.
شوريدن جامعه شبه جزيره عربستان بر واقعيت عقب مانده خود در پرتو درخشش نور اسلام و ظهور رسالت محمّدى موجب شكوفايى تمدّن اسلامى در سده نخست هجرى شد و از آنجا كه اسلام نور خدا را بر سرزمينهاى مجاور شبه جزيره تا باند و مسلمانان، عراق، سوريه و مصر را گشودند و بدين ترتيب با تمدّن روم شرقى و ايران باستان تماس يافتند، لذا در نتيجه اين تماس و برخورد ميان تمدّن اسلامى با آن تمدّنها، انديشهها بر يكديگر تأثير نهادند و دو شيوه فكرى به عرصه در آمد، كه يكى از آن دو در پيروان انديشههاى وارداتى جلوهگر شد، اين عدّه همان فلاسفهاى همچون ابن مقفّع، ابن ابى العوجاء، عبداللَّه ديصانى و زنديقان ديگرى از اين دست بودند و گروه ديگرى مىكوشيدند ميان انديشههاى وارداتى واصيل سازش برقرار كنند، اينان همان كسانى هستند كه علم كلام امروز را بنيان نهادند.
كفر، در پى انديشه در ذات خدا
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چند گروه از جمله قدريه را نفرين كرده و فرموده است: «قدريه از زبان هفتاد پيامبر نفرين شدهاند» عرض شد: يا رسول اللَّه! قدريه چه كسانى هستند؟ حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: جماعتى كه ادّعا مىكنند خداوند سبحان گناهان را بر آنان مقدّر كرده و بر انجام اين گناهان كيفرشان مىكند.»[1]قدريه معتقد است: ما عمل را به جا مىآوريم و اين خداست كه پاداش و يا كيفر آن را مىدهد و مسؤوليت اعمال ما را بر دوش دارد. آنها مىگويند: علم خدا قديم است و عمل انسان در علم الهى نهفته است، پس در حقيقت خدا به اين عمل پرداخته. بسيارى از مسلمانان به دليل وجود اين انديشههاى توجيه گرانه راه را گم كردند و انديشهها و باورهايشان
[1]- بحار الانوار، ج 5، ص 47.
به تباهى كشيده شد؛ انديشههاى توجيه گرانهاى كه عملكرد انسان را توجيه مىكند و جزاى ارتكاب گناهان كبيره و صغيره را از او بر مىستاند. پيرامون مسائل بحث خواهيم كرد و از نظر عقل و شرع تباهى آن را آشكار خواهيم نمود.
اعتقاد حاكم نزد برخى از مورّخان اين است كه حسن بصرى نخستين كسى است كه در قدر سخن گفته است و بسيارى از نحلههاى عقيدتىِ قائل به جدايى ايمان از عمل به او مىرسد و چه بسا همو تشويق كننده تصوّف و رهبانيت است، زيرا ادّعا مىكرد افعال بندگان، مخلوق هستند. در روايتى آمده در بحار الانوار از اميرالمؤمنين پيرامون قدر نقل شده كه فرمود: «آگاه باشيد كه قدر سرّى از اسرار الهى و طلسمى از طلسمهاى اوست و در پوشش خدايى قرار دارد و از خلق پنهان است و خاتم خداوندى بر آن نهاده شده و پيشينه آن در علم خداست و خداوند علمش را از بندگانش بر گرفته است و آن را برتر از حضور ايشان قرارداده، زيرا آنها نمىتوانند متناسب با حقيقت ربّانى، قدرت صمدى، عظمت نورانى و عزّت وحدانى به وجود اين قدر راه يابند، كه، آن دريايى است خروشان و پرخيزاب كه تنها از آنِ خداوند عزّوجلّ است و ژرفاى آن از آسمان است تا به زمين و گسترهاش از خاور تا باختر و سياه چونان شب تار كه مارها و ماهيهاى فراوان دارد، گاهى به بالا مىآيد وزمانى بهزير، در قعر آن خورشيدى است نورانى كه هيچكس را نسوزاند بر آن آگاهى يابد، مگر خداوند يكتاى يگانه، پس هر كه بر اين خورشيد آگاهى يابد با حكم الهى به رويا رويى پرداخته است و با حكومتش به كشمكش پرداخته و از سرّ و پوشش الهى پرده بر گرفته و اين چنين است كه به خشم الهى گرفتار مىآيد و در دوزخ جاى مىگيرد كه بد جايگاهى است.»[1]اين روايت پاسخ قاطعى است براى كسى كه از حضرت عليه السلام پيرامون قدر پرسش كرد و هشدارى است به اين كه قدر، امرى هم است و هدايتى است براى انسان تا با وجدان و فطرت خود ايمان
[1]- بحار الانوار، ج 5، ص 97.
آورد و اينكه آدمى در اعمال خود آزاد و با اراده است و پاداشش عملكرد خود را بر دوش مىكشد، امّا اگر آدمى در ذات خدا ژرف انديشى كند، در ذات الهى تفكّر كرده كه همان زندقه و كفر است و اين در حالى است كه سامرى اين امّت به صحنه مىآيد تا پيرامون قدر سخن گويد و در انديشه مردم شبهه بيفكند وگمراهشان سازد.
چنين به نظر مىرسد كه حسن بن ابى الحسن بصرى مىكوشيد از خلال مكاتبات و نامه نگاريهايش با امامان معصوم عليهم السلام انديشههاى خود را توجيه كند، ولى جز ردّى قاطع پاسخى از ايشان در نمىيافت. از امام موسى بن جعفر عليه السلام روايت شده كه فرمود: حسن بن ابى الحسن بصرى نامهاى به حسين بن على بن ابىطالب عليه السلام نوشت و از حضرت پيرامون قدر پرسش كرد. حضرت عليه السلام به او نوشت: «پس آن چيزى از قدر را پيروى كن كه من به تو شرح دادم و به ما اهل بيت رسيده است، زيرا هر كه به خير و شر قدر ايمان نياورد كفر ورزيده است و هر كه گناهان را بر دوش خداوند عزّوجلّ نهد بر خدا دروغى بزرگ بسته است.» به نظر مىرسد اين مرد همين كار را كرده است، زيرا او يا عملكرد و مسؤوليت عملكردهاى آدمى را به دوش خدا مىنهاد، يا معتقد بود كه خدا در مسئله قدر دخالتى ندارد، ليكن حسين عليه السلام در پاسخ او مىفرمايد: «همانا خداوند تبارك و تعالى با اجبار اطاعت نمىشود و در معصيت از او هيچ زورى در كار نيست و خداوند بندگان را در نابودى رها نمىكند و در آنچه ايشان را مالك مىگرداند، مالك حقيقى شمرده مىشود» تا آنكه امام عليه السلام در پايان حديث مىفرمايد: «من بر اين باور هستم و بدان قائلم و به خدا سوگند من و يارانم بر اين اعتقاد هستيم و ستايش از آن خداست.»[1]
از آنچه گذشت طبيعت شرايط حاكم بر آن روزگار جامعه اسلامى و طبيعت عواملى كه به پيدايش علم كلام انجاميد رخ مىنمايد. امامان معصوم عليهم السلام حقايق را
[1]- بحار الانوار، ج 5، ص 123.
از خلال احاديث و مكاتبات خود در برابر ديدگان مردم مىنهادند و اين در حالى بود كه مسلمانان در كژ راهههاى اين علم سر گردان بودند و سخن از موضوعى مىراندند كه خداوند مسؤوليت آن را از آنان ساقط كرده بود. بدين سان و در چنين شرايطى علم كلام گسترش يافت. اگرچه همه اين علم زيانمند نبود و برخى از جوانب آن مفيد مىافتاد، ليكن در چنين زمينه و فضايى گروههاى منحرف امّت اسلامى مانند اسماعيليه، مانويه، راونديه و باطنيه نيز رشد كردند؛ گروههايى كه امامان عليهم السلام را خدا مىشمردند و امامى از امامان ما از حضرت على عليه السلام گرفته تا امام رضا عليه السلام نبود. مگر آنكه همگى از سوى مجموعهاى از صاحبان فلسفه- كه خود را به دروغ شيعه مىناميدند- خدا قلمداد مىشدند و ائمه اطهار عليهم السلام به شديدترين وجه با آنها مىستيزيدند.
انديشههاى فلسفى، عامل پيدايش فرقههاى متعدّدى ميان مسلمانان شد و مهمترين آنها اين دو فرقه اصلى بودند: فرقه مشّاء كه نماينده آن فيلسوف معروف، ابن رشد بود و فرقه اشراق كه ابن سينا و سهروردى نمايندگان آنان هستند.
فصل سوم: تاريخ فلسفه
در جهان انديشه دو خط وجود دارد كه جز در مواضع بسيار ناچيز هيچ تلاقى با هم ندارند. اين دو خط عبارتند از رسالتهاى الهى و فلسفههاى بشرى كه هر يك تاريخ گسترده خود را در طى زمان دارند. از هنگام فرود آمدن پدر ما آدم بر اين سيّاره رسالت آسمانى كه نياز بدان پيش از هر چيز مطرح است با او به عرصه آمد و رسالت آسمانى با نخستين انسان به كره زمين آغاز شد و تا واپسين انسان، ماندگار خواهد بود و هرگز زمين از حجّت الهى كه رسالت خداوندى را بر دوش داشته باشد تهى نخواهد ماند.
ما در صدد كاوش پيرامون تاريخ رسالتهاى آسمانى نيستيم، بلكه شايسته است كه اشارهاى به دو انديشه داشته باشيم كه در سياق مباحث آينده بدان نيازمند خواهيم بود:
انديشه اول- وحدت هدف در رسالتهاى الهى
بدون ترديد خطوط اصلى رسالتهاى خداوندى يكى است، زيرا همه آنها توحيد خداوند؛ آفريننده يكتا و يگانه را همراه با تسبيح و تقديس فرا مىخوانند و بيان مىدارند كه خداوند برتر از آن است كه با آوردن وصفى توصيف شود.
تمامى اين رسالتها به خلوص در عبوديت خداوندى و نفى شريك از او و ستيز
با رقيبان او كه در برابر مقام كبريايش پرستش مىشوند دعوت مىكنند و همگى به اصلاح نفس و در نتيجه اصلاح جامعه انسانى فرا مىخوانند. معارف الهى كه به دست پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تكامل يافت همان معارفى است كه به گونهاى مجمل با آدم عليه السلام به عرصه در آمد و همان معارفى است كه با نوح، ابراهيم، موسى و عيسى و همه پيامبران عليهم السلام به ارمغان آورده شد.
بنابراين، براى مثال: افلاطون نمىتواند مادامى كه آموزشهاى اشراقى او مخالف آموزشهاى پيامبر ماست يك پيامبر تلقّى شود و حتّى زردشت نيز اگر آموزشهايى مخالف با عيسى داشته باشد نمىتواند پيامبر تلقّى گردد. انديشههاى صوفى گرانه و اشراقى كه به او نسبت داده مىشود حقيقت ندارد، زيرا با آنچه ما از معارف قرآن كريم مىدانيم ناهمسوست.
پس انديشه نخست، بطور كلّى چنين است كه رسالتهاى الهى، دعوت اين رسالتها، فرهنگ آن و عناوين اصلى معارف آن يكى هستند و بس و اختلافى در ميان آنها يافت نمىشود، مگر آنچه به عنوان قوانين جزيى مطرح مىشود كه با زمان تغيير مىيابد.
انديشه دوم- قرآن كريم كاملترين رسالت الهى
معارف الهىِ برخاسته از رسالتهاى الهى را در قرآن كريم مىيابم. اگر ما در آيات شريفه، ژرف انديشى كنيم به موضوعاتى آگاهى مىيابيم كه انجيل، تورات، زبور و صد و سى و چند كتاب الهىِ فرود آمده بر انسان بدان فرا مىخواند. براى مثال با قرائت سوره هود، يا شعرا، يا قصص و بلكه همه سورههاى قرآنى، فراگيرىِ قرآن كريم و سيطره آن بر همه رسالتهاى پيشين، رخ مىنمايد و كاملًا آشكار مىشود كه قرآن، كاملترين و جامعترين رسالتهاست.
با نگاهى به آنچه كه پيامبران بدان فرا مىخواندهاند و با توجّه به حقيقت رسالتهايى كه آنها را به ارمغان آوردهاند و نيز تاريخ اين رسالتها در مىيابيم كه تمامى