قرار داشته باشد.
از امام صادق عليه السلام درباره صحّت سند اين حديث نبوى پرسش كردند كه مىفرمايد: «يك ساعت انديشندن بهتر از يك سال عبادت است.» امام عليه السلام پاسخ داد: «آرى! پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: يك ساعت انديشيدن بهتر از عبادت يك شب است.»
عرض كردم: چگونه بينديشد؟ فرمود: در خانههاى خراب بگردد و بگويد:
كجايند بر پاكنندگان تو؟ كجايند ساكنان تو؟ چرا سخن نمىگوييد؟»[1]يعنى مهمترين چيز در درنگ و انديشيدن، عبرت گرفتن و پند اندوزى است. پس بزرگترين خسارتى كه به انسان وارد مىآيد آن است كه خويش را از معرفت خدا محروم سازد و ديدگانش را فرو بندد، عقل و احساس خود را در برابر آيات خدا كه در وجود و پيرامون او در هر افقى پراكنده است در بندد.
طبيعتاً هنگامى كه شناخت شخص از خداوند فزونى مىيابد توكل او بر خدا و يقينيش به او نيز روبه فزونى مىنهد و توان شكيبايى در رويارويى با سختيها در او پديد مىآيد، در دشوارى و شدّت استقامت مىورزد و همه دنيا در برابر او رام و فرمانبردار مىگردد، در حالى كه اگر قلب انسان تهى باشد، در گذر زندگى سخت خود به گردنه هايى دشوار روبرو مىگردد و به سختىهايى گرفتار مىآيد كه او را به روبر زمين مىافكند. براى پرهيز از مجبور شدن به تن دادن به چنين اوضاعى خداوند شيوه هايىرا وضع كرده است كه موفقيت را ضمانت مىكند ودارويى مؤثّر است. انسان خواهان موفقيت و سلامت، راهى ندارد، مگر پند گرفتن از سخنان پروردگار جهانيان و اين البته پس از زمانى است كه آدمى در صدد يافتن آزادى كامل و شناخت بايسته است. در دعايى منقول در اين زمينه آمده است كه: «خدايا خود را به من بشناسان.» پس مؤمن پيوسته به دنبال يافتن شيوهاى است كه
[1]- بحارالانوار، ج 68، ص 324، روايت 16.
به كانون جذب، نورالانوار و محور هدايت كه همان خداوند سبحان است و نيز شناخت مقام كبريايى او دست يابد، ليكن اين شناخت چگونه مىتواند استمرار يابد و ضمانت استمرار اين شناخت كدام است؟
ضمانت اين امر، همان تقوى در شناخت كه سپر يقين است و هر كه از تقوى كناره گيرد شناخت از او پنهان مىماند.
شناخت خدا، پرداختن به ايمان
مسأله شناخت خداوند متعال در قرآن كريم با ارائه كامل رفتارهايىايمانى آميخته است كه براى انسان شايسته است بدان بپردازد و ادايش كند. بايد در نظر داشت كه اعتقاد اسلامى به شناخت نظرى اهميت چندانى نمىدهد و اسلام راستين از كسى كه به صرف علم و ادّعاى بدور از رفتار مناسب و بجابسنده مىكند با گزندهترين و سختترين شكل انتقاد مىكند، تا جايى كه در اين آيه مباركه مىخوانيم:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَالا تَفْعَلُونَ* كَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ[1].
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چرا سخنان مىگويى كه به كارشان نمىبنديد؟
خداوند سخت به خشم مىآيد كه چيزى بگويى و به جاى نياوريد.»
خداوند عزّوجلّ در قرآن كريم مستقيماً تشويق مىفرمايد كه مؤمنان سخنان ايمانى خود را با كارهاى شايسته در هم آميزند و تا ديدگاه دينى مصداق حقيقى خود را بيابد و شخص مؤمن شخصيتى والا پيدا كند كه به بيمارى نفاق و دوگانگى مبتلا نشود و در نتيجه هدف دين آن است كه جامعه اسلامى را با شخصيتى استوار شالودهريزى كند. خداوند تمامى مؤمنان را چنين مورد خطاب قرار داده است كه:
[1]- سوره صفّ، آيات 2- 3.
وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ ...[1].
«و بگو عمل كنيد كه خدا و رسول او و مؤمنان عمل شما را مىبينند ...»
شناخت خدا به مفهوم صرف دادههاى نظرى نيست، زيرا اين دادهها به تنهايى نمىتوانند انسان مؤمن را به نتيجهاى برسانند كه خداوند براى او مىخواهد، بلكه شناخت خدا مجموعهاى است از عملكردهاى جهادى فرازبينى و ما مىتوانيم آن را به «ايمان» تعبير كنيم و تمامى ايمان جز عمل نيست. ايمان، جهاد، ايثار و كنار نهادن رقباى الهى است كه از شيطان شروع مىشود و از نفس بد فرماگذر مىكند و به فشارهاى اجتماعى باطاغوتهايى كه انسانها را در بر گرفتهاند و نافرمانى از ستمكاران پايان مىپذيرد.
از همين جاست كه اين هدايت دينى از زبان اهل بيت عليهم السلام بيان مىشود كه انسان مؤمن به خدا و رسول، هنگامى كه ببيند زندگى به او روى آورده و رام او گذشته است خود را متهم كند، زيرا نبودن بلا به مفهوم آن است كه خداوند عزّوجلّ به ديده خشنودى بدو نمىنگرد. كسى به امام اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد: من مىخواهم از اصحاب شما باشم. امام عليه السلام به او پاسخ فرمود: «بنابر اين خود را براى تحمل بلا از هر سويى آماده كن.»
اين واقعيت زندگى همه پيامبران، اولياء و صدّيقان است، زيرا بر حسب منزلت هر يك بلايايى برايشان نازل مىشد، تا جايى كه پيامبر اكرم رسول ما حضرت محمّد صلى الله عليه و آله مىفرمود: «هيچ پيامبرى چونان من آزار نشد.»[2]زيرا منزلت ايشان از منزلت همه پيامبران، والاتر بود. چنانچه سيدالشهداء امام حسين عليه السلام هنگامى كه به پيكرش صدها زخم وارد آمده بود، در بدترين وضع غربت و فشار قرار داشت اين چنين خداى بزرگ خود را مورد خطاب قرار مىدهد كه: «خشنودم به
[1]- سوره توبه، آيه 105.
[2]- بحارالانوار، ج 39، ص 56.
خشنودى تو ومعبودى جز تو نيست.»، اگر او نيز بشر بود، ليكن از آن بشرهايىكه ايمان، معرفت حقيقى الهى دلها و وجدان ايشان را آكنده كرده بود.
نفى صفات خلق از خالق
آنچه از آيات قرآنى استفاده مىشود و به هنگام تعريف خداوند سبحان در روايات رسول اكرم و اهل بيت او عليهم السلام آمده، نفى صفات خلقى و مخلوقى از خداوند جهانيان است كه براى نزديك كردن انسان به او صورت مىگيرد.
اينك مثال واقعى براى اين حقيقت مىآوريم: شما هنگامى كه مىخواهيد طبيعت نور و يا رنگى را براى كسى توصيف و يا تعريف كنيد كه مادرزادى نابيناست، شخص نابينا مستقيماً به محاسبات عقلى و ذهن خود روى مىآورد تا نور و يا رنگ را تصوّر كند، آن دو را با حجم، بو، طعم، گرما و سرما مقايسه نمايد، زيرا اين پديدهها با وسايل عقلى درك و در ذهن ذخيره مىشوند، ولى او را مىبينيم كه بطور كلّى از درك نور و يا رنگ ناتوان مىماند زيرا كه، ابزار درك اين دو، چشم بيناست و اين دو مقايسه پذير با ديگر پديدهها نيستند، زيرا رنگ، نه (حجم، بو، و طعم) دارد كه با احساس بساوايى مىتوان آن را در يافت. نور نيز چنين است.
اين نابينا نمىتواند نور و يا رنگ را تصور كند، مگر هنگامى كه توان ذهنى خود را از شيوه تشبيه با حواسى كه در اختيار دارد تهى سازد.
از انسان برخوردار از احساسات خلقى نيز همين انتظار مىرود كه خداوند سبحان را با مخلوقها بسنجد، زيرا او با كسى جز مخلوقها همزيست نشده است و نمىتواند خدايى را بشناسد كه جز مخلوقات است و ذات او با ذات مخلوق تفاوت دارد، مگر هنگامى كه از سنجش مخلوقها فاصله بگيرد واين شدنى نيست، مگر با ايمان به و جود آفريننده خلق كه ذات او از اينكه توصيف شود بسى پرپهنهتر است و اگر ذات او به وصف در آيد در دسترى قرار مىگيرد و در اين صورت ديگر
قدرت و اراده او ازلى نخواهند بود. انسان بى ايمان نخستين چيزى كه مىخواهد براى خدا تو هم كند آن است كه براى خدا حجمى قائل شود، زيرا آفريدههاى مانند او همگى حجم دارند، چنانكه براى او رنگى توهم مىكند، زيرا همه مخلوقات رنگ دارند. ديگر تو همات او نيز همين وضع را پيدا مىكنند.
روايات شريف هنگام پرداختن به توصيف خداوند، از انسان مىخواهند كه فشارهاى احساسى، تشبيه و سنجشهاى خلقتى را كه معمولًا در شناخت مخلوقات به كار مىگيرد از خود دور سازد و بدون اين معادله بى نظير رسيدن به شناخت خداوند جلّ جلاله ناشدنى است.
روايات و شناخت خدا
1- اميرالمؤمنين على عليه السلام در خطبهاى در كوفه فرمود: «سپاس خداى را كه از چيزى نيست و آنچه را خلق گردانده از چيزى پديد نياورده، به حدوث و نو پيدا شدن اشياء بر قدم خود و به ناتوانى كه نشان آنها قرار داده بر توانايى خويش و به نابود شدن كه از روى ناچارى به آن روى مىآورند بر هميشگى خود استشهاد نموده است و گواهى خواسته. از جايى كناره نگرفته تا با جا درك شود و نمونه شجى ندارد تا به كيفيتى توصيف شود و از چيزى غايب نشده تا با حثييت دانسته آيد.
با صفات هر چيزى كه پديد آورده، مباين است و با دگرگونى ذاتهايى كه پديد آورده از درك بيرون است، با كبريايى و عظمتش از دگرگونى همه اوضاع بيرون است...
به سبب عظمتش مكانى او را در بر نمىگيرد و به سبب جلالش اندازهها به ساختن راه نيابند و به سبب كبريايىاش از معيارها و سنجشها بدو نرسد و همه نمىتوانند به كنه او راه يابند و فهمها نمىتوانند او را در بر بگيرند و ذهنها نمىتوانند مانندى براى او بياورند و درياها انديشههاى بلند پرواز از احاطه او نا اميد گشتند، دانشها از اشاره به كنه او خشك شدند،... يكى است نه از روى عدد و شماره، هميشه بوده و هست نه به حساب مدت و زمان، قائم و برقرار است نه به حساب
ستونها و پشتيبانها و جنس نيست تا اجناس همسنگ او گردند و شبح نيست تا همانند ديگر اشباح باشد و همچون پديدهها نيست كه صفات بر آنها واقع مىگردند...»[1]ما مىبينيم كه همه اين ويژگيها در پايان كار به همان نقطه بينادينى مىرسد كه ذهن آدمى را از تشبيه دور مىكند وآدمى را وا مىدارد كه در احاطه به خداوند با توانايى مطلق اعتراف كند. او از اينكه كجا باشد؟ و چگونه؟ منزّه است، او نه اوّلى دارد و نه آخرى و قيود مخلوقات خود دليل مطلق بودن اوست.
2- در خطبه ديگر اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد: «و سپاس سزاى خداوندى است كه پيش از آنكه كرسى، عرش، آسمان، زمين، جن و يا آدمى موجود شود بوده است، به انديشه درك نمىشود و به فهم تعيين نمىگردد و درخواست كنندهاى اورا مشغول نمىنمايد، عطا و بخشش او را كم نمىگرداند و به چشم ديده نمىشود و نمىتوان گفت در كجاست و به مانند وصف نمىشود و به كمك عضوى نمىآفرينند و به حواس درك نمىگردد و به مردم قياس نمىشود. خداوندى است كه با موسى سخن گفت و از آيات بزرگ خود به او نشان داد، بدون اعضاء و آلتها، بدون گويايى و زبان، بلكه اگر راستگويى، اى كسى كه براى توصيف پروردگارت به خود رنج مىدهى وصف كن جبرئيل، ميكائيل و سپاه فرشتگان مقرّب درگاه خداوند را كه در غرفههاى پاك و پاكيزه ساكنند، سرها به زير افكنده، عقلهايشان حيران و ناتوان است از اينكه بهترين آفرينندگان را وصف نمايند، اما كسانى به صفات درك مىشوند كه داراى شكلها و ابزارها هستند و كسى كه مدّت او به سر آيد زمانى كه پايانش به نيستى بكشد، پس خدايى جز او نيست، هر تاريكى را به نور خود روشن گردانيده و هر نورى را به سبب تاريك كردنش تاريك نموده است.»[2]
[1]- بحارالانوار، ج 4، ص 221، روايت 2.
[2]- همان، ج 4، ص 313، روايت 40.
3- امام هادى عليه السلام مىفرمايد: «همانا خداوند وصف نمىشود، مگر به آنچه خود خويش را وصف كرده است و چگونه وصف شود كسى كه حواس از درك آن ناتوانند و اوهام بدو نمىرسد و انديشه نمىتواند او را مرز بندى كند و ديدگان نمىتوانند بدو احاطه يابند، دور است در عين حال كه نزديك است و نزديك است در عين حال كه دور است. او به چگونگى بخشيده بدون آنكه گفته شود: چگونه؟
اوست كه به جا، مكانيت بخشيده بدون آن كه گفته شود: كجا؟ او نه كيفيّت دارد نه كجايى، يكتاى يگانه است، جلّ جلاله و نامهايش مقدّس است.»[1]
4- امام صادق مىفرمايد: «اللَّه يكى است و صمد است و ازلىّ صمدى است، نه روحى دارد كه او را نگهدارد، در حالى كه او همه اشياء را به وسيله ارواحشان نگه مىدارد، ناشناخته را مىداند و نزد هر جاهلى شناخته شده است. يكى است كه نه در خلقش است و نه خلقش در اوست، نه محسوس است و نه مىتوان او را لمس كرد، ديدگان او را در نمىيابند، اوج گرفته، نزديك شده و نزديك شده پس دور گشته، عصيان شده و بخشيده و فرمانبرى شده پس سپاس گزارده، زمينش او را در بر نمىگيرد و آسمانهايش نمىتوانند اورا حمل كنند و او با قدرت خود همه پديدهها را حمل مىكند، هميشگى و ازلى است، نه فراموش مىكند و نه خود را سر گرم مىكند و نه اشتباه مىكند، نه اهل بازى است و نه ارادهاش جدايى مىپذيرد، امرا و قطعاً واقع مىشود، كسى را نزاده تا ارث برد و زاده نشده تا شريك كسى گردد و هيچ نبازى ندارد.»[2]
در پرتو اين صفات و اسماء مىتوانيم به سطح شناخت خدا نايل آييم و هر گاه خدا را شناختيم نشانههاى او در هستى را مىشناسيم، پيامبران و دين او را مىشناسيم كه ره به سوى او مىبرند، بايد و نبايدهاى او را آشكار مىسازند.
[1]- بحارالانوار، ج 4، ص 303، روايت 30.
[2]- همان، ج 4، ص 286، روايت 18.آية الله العظمى السيد محمد تقي المدرسي(دام ظله)، اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - قم، چاپ: اول، 1379.