فصل سوم: تاريخ فلسفه
در جهان انديشه دو خط وجود دارد كه جز در مواضع بسيار ناچيز هيچ تلاقى با هم ندارند. اين دو خط عبارتند از رسالتهاى الهى و فلسفههاى بشرى كه هر يك تاريخ گسترده خود را در طى زمان دارند. از هنگام فرود آمدن پدر ما آدم بر اين سيّاره رسالت آسمانى كه نياز بدان پيش از هر چيز مطرح است با او به عرصه آمد و رسالت آسمانى با نخستين انسان به كره زمين آغاز شد و تا واپسين انسان، ماندگار خواهد بود و هرگز زمين از حجّت الهى كه رسالت خداوندى را بر دوش داشته باشد تهى نخواهد ماند.
ما در صدد كاوش پيرامون تاريخ رسالتهاى آسمانى نيستيم، بلكه شايسته است كه اشارهاى به دو انديشه داشته باشيم كه در سياق مباحث آينده بدان نيازمند خواهيم بود:
انديشه اول- وحدت هدف در رسالتهاى الهى
بدون ترديد خطوط اصلى رسالتهاى خداوندى يكى است، زيرا همه آنها توحيد خداوند؛ آفريننده يكتا و يگانه را همراه با تسبيح و تقديس فرا مىخوانند و بيان مىدارند كه خداوند برتر از آن است كه با آوردن وصفى توصيف شود.
تمامى اين رسالتها به خلوص در عبوديت خداوندى و نفى شريك از او و ستيز
با رقيبان او كه در برابر مقام كبريايش پرستش مىشوند دعوت مىكنند و همگى به اصلاح نفس و در نتيجه اصلاح جامعه انسانى فرا مىخوانند. معارف الهى كه به دست پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تكامل يافت همان معارفى است كه به گونهاى مجمل با آدم عليه السلام به عرصه در آمد و همان معارفى است كه با نوح، ابراهيم، موسى و عيسى و همه پيامبران عليهم السلام به ارمغان آورده شد.
بنابراين، براى مثال: افلاطون نمىتواند مادامى كه آموزشهاى اشراقى او مخالف آموزشهاى پيامبر ماست يك پيامبر تلقّى شود و حتّى زردشت نيز اگر آموزشهايى مخالف با عيسى داشته باشد نمىتواند پيامبر تلقّى گردد. انديشههاى صوفى گرانه و اشراقى كه به او نسبت داده مىشود حقيقت ندارد، زيرا با آنچه ما از معارف قرآن كريم مىدانيم ناهمسوست.
پس انديشه نخست، بطور كلّى چنين است كه رسالتهاى الهى، دعوت اين رسالتها، فرهنگ آن و عناوين اصلى معارف آن يكى هستند و بس و اختلافى در ميان آنها يافت نمىشود، مگر آنچه به عنوان قوانين جزيى مطرح مىشود كه با زمان تغيير مىيابد.
انديشه دوم- قرآن كريم كاملترين رسالت الهى
معارف الهىِ برخاسته از رسالتهاى الهى را در قرآن كريم مىيابم. اگر ما در آيات شريفه، ژرف انديشى كنيم به موضوعاتى آگاهى مىيابيم كه انجيل، تورات، زبور و صد و سى و چند كتاب الهىِ فرود آمده بر انسان بدان فرا مىخواند. براى مثال با قرائت سوره هود، يا شعرا، يا قصص و بلكه همه سورههاى قرآنى، فراگيرىِ قرآن كريم و سيطره آن بر همه رسالتهاى پيشين، رخ مىنمايد و كاملًا آشكار مىشود كه قرآن، كاملترين و جامعترين رسالتهاست.
با نگاهى به آنچه كه پيامبران بدان فرا مىخواندهاند و با توجّه به حقيقت رسالتهايى كه آنها را به ارمغان آوردهاند و نيز تاريخ اين رسالتها در مىيابيم كه تمامى
آنها در مطرح كردن معارف الهى يكسان هستند و خطوط اصلى آن نيز تفاوتى با يكديگر ندارند و قرآن كريم كاملترين آنهاست.
بنابراين آنچه براى ما شايسته است كه به تاريخنگارى آن بپردازيم همان انديشه بشرى است؛ انديشهاى كه نارسا زاده مىشود و در خلال پويش خود همراه با زمان و مكان، تكامل مىيابد و سر انجام شاهديم كه خود را نقض مىكند. انديشهاى كه يك زمان در يونان پديد مىآيد و به اسكندريه منتقل مىشود و از آنجا راهى انطاكيه مىگردد و از آن نقطه به روم و ديگر سرزمينهاى جهان مىرود و چهره آن با گذر از تمدّنهاى گونهگون همچون تمدّن هلنيسم، مصر، ايران باستان و ديگر تمدّنها، تغيير پيدا مىكند.
معارف الهى
براى ارائه گوشهاى از فلسفه بشرى ناگزير بايد روشن كنيم، انديشهاى كه از سوى خداوند متعال به انسان وحى مىشود. از اثر پذيرى شرايط و هرگونه آلايشى منزّه است، از تأثيرات حالات روانى انسان شرايط فرهنگى، اقتصادى و سياسى همچون طبيعت توليد، يا شيوه حكومت و يا نظاير آن، به دور است، زيرا اين انديشه از هرگونه هوى و هوسى بر كنار است و چونان دانش پيامبر حضرت محمّد صلى الله عليه و آله است كه خداوند درباره آن مىفرمايد:
وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى[1].
«و از روى خواهش (نفسانى) سخن نمىگويد، آن قرآن جز وحى نيست كه (بر پيامبر) فرستاده مىشود.»
شبه جزيره عربستان در روزگار نزول قرآن كريم با آنچه كه از اوضاع اقتصادى، فرهنگى و اجتماعى برخوردار بود كه نمىتوانست در ماهيت معارف قرآنى اثر نهد
[1]- سوره نجم، آيات 3- 4.
و بلكه بايد عكس آن را صحيح دانست، زيرا رسالت محمّدى به عرصه آمد تا انسان را به سوى تكامل هدايت كند، زيرا قرآن كريم قرآنِ شبه جزيره نبود و از آن سرزمين نروييد و زاده آن جامعه نبود، بلكه از سوى خداوند چيره پاكى وحى مىشد كه هيچ چيز بر او پوشيده نبود و هوسى بر او اثر نمىنهاد در حالى كه انديشه بشرى چنين نيست و معمولًا زاده شرايط است.
برگرفتن انديشهها
انديشه بشرى از واقعيتى سرچشمه مىگيرد كه آدمى در آن سر مىكند و بنابراين پيرو اين واقعيتاست وبا دگرگونىِآن دگرگونى مىپذيرد. شرايط، در حقيقت همان است كه معمولًا بر انديشه بشرى حاكميت دارد و در نتيجه در همين انديشه جلوهگر مىشود. براى مثال اگر براى دو انسان كه در دو مكان و زمان دور از هم، شرايط يكسانى پديد آيد توقّع ما در اين هنگام آن است كه اين شرايطِ همسان دو انديشه همسان را به بار آوَرد و اين در حالى است كه كوچكترين تماسى ميان اين دو فرد نبودهاست وميان آندو قرنها فاصلهزمانى ومسافتهاى دور مكانىبودهكه كاروانهاى بازرگانى و يا وسايل علمى هم قادر به پيمودن آن نبودهاند. بنابراين دور نيست كه چند هزار سال پيش- مثلًا نُههزار سال پيش- در مصر انسانى همان انديشهاى را داشته كه شخصى امسال در هند آن را دارد، در صورتى كه ما شرايط آنها را همسان بيانگاريم بى آن كه يكى از آن دو اين انديشه را از ديگرى اقتباس كرده باشد.
براى مثال، انقلاب به دليل وجود شرايط خاص و عوامل معّينى پديد مىآيد، پس لاجرم هر جا ستمى در ميان باشد، مبارزهاى با آن ستم خواهد بود و هرگاه انديشهاى يافت كه اين چالش را ساماندهى كند و رهبريى كه اين چالش را تمركز بخشد و بدان سمت و سو دهد، پس همانجا انقلاب شكل خواهد گرفت.
در اختراعات نيز چنين است و چه بسا فردى در يكى از شهرهاى آلمان اختراعى كند و فرد ديگرى همان اختراع را در همان سال و حتّى همان ماه در يكى
از شهرهاى آمريكا ارائه كند، اين هرگز به آن مفهوم نيست كه يكى از آن دو اختراع خود را از ديگرى ستانده است.
ما اينسخنرا مىگوييم وتا تأكيد كرده باشيمبر اينكه هيچ دور نيست انديشههايى را يك نابغه يونان باستان فرا پيش نهد و بار ديگر يك فيلسوف مسلمان در سده ششم هجرى همان انديشه را مطرح كند و باور ما هرگز چنين نيست كه فيلسوف مسلمان، انديشههاى خود را از فيلسوف يونانى ستانده است. آرى، معمولًا تاريخ نگاران فلسفه و فرهنگ مىكوشند ميان انديشمندان، پيوند برقرار كنند و به محض وجود تشابه ميان دو انديشه و يا سبقت يكى بر ديگرى در ارائه اين انديشه ادّعا مىكنند كه اين انديشمند انديشههاى خود را از آن ديگرى ستانده است. ما به آنها مىگوييم انتقال يك انديشه از نسلى به نسل ديگر و از كشورى به كشور ديگر، امرى كاملًا شدنى است، به ويژه در روزگار ما كه آكنده از عوامل زمينهساز و ابزار علمى پيشرفته است، ليكن اين هرگز بدان معنا نيست كه هر كس، آن انديشد كه ديگران، ناگزير انديشه خود را از آنها ستانده و يا به تقليدشان پرداخته است.
گذرى تاريخى
هزاران سال پيش انديشمندانى در چين، هند و مصر مىزيستهاند، ولى آغاز سامان يافتگى فلسفه و تبديل آن به مكتبى شناخته شده در ميان ما در يونان باستان چهره بسته است. سقراط، بقراط، افلاطون، ارسطو و گروهى ديگر از فلاسفه در يونان مىزيستهاند. اينان همان كسانى هستند كه توانستند انديشه فلسفىِ دوران باستان را شكل دهند و آن را بنگارند و به نشرش بپردازند، هنگامى كه شرايط سياسى و نظامى به در گرفتن جنگ و كشمكش منجر شد و سپاهيان يونان در روزگار اسكندر با سپاهيان ايران رو در رو گشتند، شرايط آن روزگار به تماس انديشهها و تبادل افكار فلاسفه، يارى رساند. تماس فلسفه غرب با فلسفه شرق از نمونههاى همين قاعده است.
در دوران قبل از درخشيدن نور اسلام، عمدتاً در آسياى ميانه چهار مكتب فلسفى و يا چهار مركز فلسفى وجود داشت كه مهمترين آنها در اسكندريه و ديگرى در عراق و سومين در ايران- جندى شاپور- و سر انجام چهارمين آنها در سوريه قرار داشت. ما ميزان اثر پذيرى مسلمانان از اين مكاتب را به خوبى نمىدانيم، ليكن آنچه شايستگى درنگِ فراوان دارد همان مركز اسكندريه است، كه بايد آن را مركز بنيادينى دانست كه انديشه اسلامى با انديشه غربى به هم رسيد و از سده دوم ميلادى تا سده هفتم ميلادى- سده دوم هجرى- اسكندريه مركز فلسفه يونانى بود كه بعداً انديشه «نو افلاطونى» در آن جلوهگر شد.
فيلسوف يونانى (افلاطون)، شاگرد سقراط و استاد ارسطو بود و مكتب خاصى را در فلسفه بنيان نهاد كه مكتب اشراق ناميده مىشود. ظاهراً اين نامگذارى از آن رو صورت گرفته كه افلاطون به عالَم مُثُل (يا صور) و تابيدن عالَم حقيقت بر عالم مُثُل اعتقاد داشت و اين ديدگاه او بسى گستردهاست كه به خواست خدا در مباحث بعدى آن را ياد آور خواهيم شد، امّا ارسطو شاگرد افلاطون با اين مكتب، ناهمسو بود و خود مكتب ديگرى را بنيان نهاد كه آن را «مشائيه» يا «مشائين» ناميد.
مكتب نو افلاطونى
از آن جا كه اسكندريه در مصر مركز مهمى در تماس انديشه غربى با انديشه شرقى در خلال جنگهاى اسكندر به شمار مىآيد و پيش از درخشيدن نور اسلام مركز مهمى از مراكز فلسفه و مكتبى از مكاتب آن به شمار مىآمد، لذا طبيعى بود كه در اين مكتب انديشههايى نوين به عنوان نتيجه طبيعى فضاى فكرى ظهور كند كه بر اين مركز حاكميت داشت. در اسكندريه فلاسفه و متفكّرانى مىزيستند كه از جمله ايشان «امونيوس سكّاس»[1][نيمه نخست سده سوم ميلادى] بود كه تحت تأثير
[1]- امونيوس سكّاس يا امونيوس حمال كه برخى او را «حموروئيس» يا «حمونيوس» ناميدهاند.
انديشههاى افلاطون قرار داشت و در متحوّل كردن اين انديشهها تا آن جا كوشيد كه توانست آن را با مفاهيم ارسطويى و شرقى[1]هماهنگ كند و بدين ترتيب توانست مكتبى را بنيان نهد كه «نوافلاطونى» ناميده مىشود و «فلوطين»[2]از برجستهترين شاگردانامونيوس بود كهدر شكلدادن مكتباستادش «نوافلاطونى» بسيار كوشيد.
برخى او را از بنيانگذار اين مكتب مىدانند نَه استادش را. فلوطين تحت تأثير رسالت الهى حضرت عيسى بن مريم عليه السلام قرار داشت و از آن جا كه فيلسوف بود معتقد به انديشههاى افلاطون، لذا آهنگ آن كرد كه انديشههاى افلاطون را از يك سو و رسالت الهى را از سوى ديگر با هم در آميزد. نتيجه اين تلاشهاى او و ثمره درهم آميختن باورهاى او از انديشههاى افلاطون و تأثيراتش از رسالت الهى، اين شد كه بعداً پديدهاى رخ نمود كه اقانيم سه گانه ناميده مىشود. او مىگفت: خدا يكى نيست، بلكه سومينِ سه عنصر است، خدا (پدر، پسر و روح القدس) كه ميان پدر و پسر فاصله مىاندازد.
شايان ذكر است كه احبار (روحانيون مسيحيت) در آغاز با اين انديشه نوپديد، يعنى در هم آميختن معارف الهى و تعاليم آسمانى با فلسفه بشرى، به مخالفت برخاستند و به اين تحريف و افزايش در دين اعتراض كردند، ولى دگرگون شدن شرايط اجتماعى و سياسى، مسيحيان را از ترس فشار يهود بر ايشان و طمع در پيش گرفتن دين ايشان از سوى امپراطور، آنها را مجبور به بيعت با امپراطور روم كرد و از همين رو در برابر فلسفه نو افلاطونى تسليم شدند و همين خود عامل وارد شدن شرك و انديشههاى غنوصيه و حلوليه در آيين مسيحيت شد و اسكندريه به
[1]- طرفداران نو افلاطونى گمان مىكنند كه جهان فيضى است بر آمده از ذات والايى كه روح مىتواند، درحال كِشش روحى، با آن يكى شود. (دائرة المعارف عربى زبان المورد، ج 7، ص 115)
[2]- فلوطين يا افلوطين (205 تا 270 م) فيلسوفى است رومى كه در مصر رشد كرده است و شاگرد امونيوسسكّاس بوده است و از برجستهترين نمايندگان «نو افلاطونى» به شمار مىآيد. او راهى روم شد و «فرفوريوس» در سال 263 م شاگر او بوده است. (دائرة المعارف المورد، ج 8، ص 51)
دست امونيوس و به دست شاگردش فلوطين دروازهاى گشت براى راه يافتن نوافلاطونى به آيين مسيحيت.
پذيرش نو افلاطونى از سوى احبار و رهبان به دليل گرايش و تأكيد شديد ايشان در جلب مردم بود. اين گرايش و تأكيد اقتضاى آن را داشت كه اين جماعت از رهبان و احبار به آسان گيرى در احكام دين و شريعت، توسّل جويند و در نتيجه رسالت الهى را با فلسفه بشرى به گونهاى همسو با هوسهاى آدمى هماهنگ سازند و از همين رو نشانههاى بنيادين دين را دگرگون كردند و نتيجه آن پديد آمدن گونههاى جديد نحلههاى مسخ شده كاملًا به دور از رسالت الهى بود.
دين مبين اسلام نيز از بازى بازيگران در امان نبود چنان كه از هوى و هوسهاى بشرى نيز بر كنار نبود. براى مثال، از هنگامى كه اسلام به هند وارد شد و مردم، اسلام راستين را پذيرفتند جريانهاى تغيير دهنده و شيوههاى دگرگون كننده نقش خويش را در تحريف اين رسالت آسمانى ايفا مىكردند و بدين ترتيب آيين سيك كه در واقع همان تحريف اسلام است ظهور كرد و نحله قاديانى به دست قاديانى به منصّه ظهور رسيد، چنان كه در ايران نحله بهائيت به دست محمّد على بهاء ايجاد شد. مسئله منحصر به اينها نبود ومىتوان گفت همه مكاتب منحرفى كه از ديانتهاى مستقيم الهى بر آمدند به دليل درهم آميختگى انديشههاى بشرى با هدايتهاى خداوندى و رسالتهاى آسمانى صورت مىپذيرفت؛ آميزشى كه سبب ساز ظهور گونههاىنوين مكاتب ونحلههايى گشت كهاز رسالتهاى آسمانى فاصله بسيار داشت.
در اين جا ناگزير بايد به شمارى نه چندان اندك از علماى مسلمان اشاره كنيم كه همين راه انحرافى را پيمودند و به اين درد گرفتار آمدند، انگيزه آنها از اين كار آن بود كه ياران و ياورانى پيرامون خود گرد آورند و لذا دين را تغيير دادند و كلام الهى را از جايگاه خود تحريف كردند، احكام و واجبات دين را سبك نمودند و تكاليف شخص مكلّف را ناچيز جلوه دادند، براى ترغيب نسبت به پذيرش دين و جذب مردم به سوى آن، شريعت را آسان انگاشتند. آنها با اين عملكرد نه تنها مردم را از