بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 56

مى‌بيند و در مى‌يابد كه افلاطون سخن از اشراق و عالَم مُثل و فيض به ميان مى‌آوَرد در حالى كه ارسطو در همه اين مقولات و جز آن با افلاطون ناهمسازگارى دارد و از آنجا كه فارابى همه فلاسفه يونان باستان را تقديس مى‌كند نمى‌تواند وجود چنين اختلافى در ديدگاههاى دو حكيم بزرگ يعنى افلاطون و ارسطو را تصور كند، لذا با خود عهد كرد انديشه‌هاى اين دو فيلسوف را با يكديگر سازگار كند و به جمع انديشه‌هاى اين دو بپردازد و بدين ترتيب كتابى نگاشت كه در آن به تفسير سخنانى از افلاطون پرداخت بطورى كه با انديشه‌هاى ارسطو همسو باشد، چنان كه به تفسير سخنانى از ارسطو همّت گماشت به طريقى كه با انديشه‌هاى افلاطون سازگار آيد و آن را «الجمع بنى رأي الحكمين الالهيين ارسطو و افلاطون» ناميد.

شايد اين شگفت به نظر آيد، ولى شگفت‌تر از آن اين است كه آن دو را الهى مى‌نامد در حالى كه همانطور كه معروف است ارسطو حكيمى الهى تلقّى نمى‌شود. شايد فارابى در اين نامگذارى بر كتابى با نام «الهيات» نوشته يكى از نويسندگان سده سوم ميلادى- و نه چهار هزار سال پيش- تكيه كرده باشد و اين كتاب به دست برخى از اعراب افتاده كه با نگارنده آن آشنا نبوده‌اند و لذا او را به ارسطو نسبت داده‌اند و فارابى بدان تكيه كرده و آنچه صورت پذيرفته، در حقيقت، جمع ميان نقيضين بوده است.

فارابى تنها كسى نبوده است كه اين خط را پيموده، بلكه سهروردى نيز چنين كرده است و همان خلسه سهروردى- كه در پرتو آن شبح ارسطو را ديده!- چيزى نيست، مگر بيان كننده همين منطق و طرز تفكّر.

برخى معتقدند- چنان كه از كتاب «اصول الفلسفة الاشراقية» نگاشته على ابوريان به نظر مى‌رسد- كه منبع اصلى كه نحله اشراقى گرى، مايه خود را از آن ستانده است همان مكتبى است كه پيشتر ابن سينا و فارابى هم تحت تأثير آن قرار داشته‌اند- نو افلاطونى- و نيز دو كتاب «اثلوجيا» و «الالهيات» كه به خطا


صفحه 57

به فلوطين، شاگرد امونيوس بنيانگذار نو افلاطونى نسبت داده شده است‌[1].

ما هنگامى كه مى‌بينيم يكى از نويسندگان معاصر كتابى درباره سهروردى مى‌نگارد و او را فيلسوف شهيد مى‌نامد و به تفصيل پيرامون شخصيت او داد سخن مى‌دهد، در حالى كه بر اساس اعتراف خود سهروردى مى‌دانيم او انديشه‌هاى خويش را از هرمس، زرتشت و افلاطون ستانده به طرح اين پرسش مى‌پردازيم كه:

چگونه او مى‌تواند در راه اسلام شهيد شده باشد در حالى كه شهداى اسلام، كسانى هستند همچون زيد، يحيى بن زيد، محمد ذى النفس الزكيه، برادر او ابراهيم، فرزندان عبداللَّه بن حسن، حسين شهيد فسخ و ديگران كه درخت اسلام را با خون خويش آبيارى كردند، ولى هيچ نوشته‌اى درباره آنها نمى‌يابيم، صرف نظر از اين كه به اين شهدا طعنه نيز زده مى‌شود و اجتهاد آنها در راه اقامه حقوق و طلب رضاى آل محمّد صلى الله عليه و آله، مورد نكوهش قرار مى‌گيرد.

[1]- دكتر محمدعلى ابوريان به عنوان برترين كسى كه پيرامون مكتب اشراقى‌گرى به نگارش پرداخته و درباره شخصيت سهروردى مى‌گويد: بخشى تابنده با ريشه‌هايى عميق در انديشه اسلامى به چشم مى‌خورد كه همان شاخه نحله ا فلاطونى است و فيلسوف اشراقى شهاب الدين سهروردى مقتول و مكتب او نمايانگر آن است.

سهروردى تحت تأثير صابقه قرار داشت و لذا مردم را به ستارگان و اختران فرا مى‌خواند و جماعت سرگشته‌اى را كه عشق به عالَم نور و جلال نور الانوار و كسانى كه در سروده‌هاى خود دادخواهى مى‌كردند زنده مى‌گرداند. مقصود از اين سروده‌ها اشعارى است پيرامون اختران هفتگانه. سهروردى افلاطون را جلودار حكمت مى‌شمرده و مى‌گويد: رئيس ما و صاحب قوّت و نور، افلاطون است. او جلوداران حكمت را آگاتا، ذيمون، هرمس، انبادقليس، فيثاغورس، سقراط و افلاطون مى‌داند. سهروردى منابع حكمت شرق را به روزگاران حكيمان شاهنشاهى ايران باز مى‌گرداند و مى‌گويد: در ميان ايرانيان امّتى بوده است كه به سوى حق، ره مى‌بردند و حكيمان فاضل كه شباهتى به مجوس نداشتند در پرتو اين حق، عدالت مى‌ورزيدند و ما حكمت نورانى و شريف ايشان را كه ذوق افلاطون گواه آن است زنده گردانيده‌ايم. به نظر ما سهروردى نخستين كسى است كه تحت تأثير انديشه افلاطون قرار گرفت و سپس اين تأثير در ميان اشراقيان همچون ملاصدراى شيرازى (وفات به سال 1050 ه) ادامه يافت. مراجعه كنيد به كتاب «الفلسفة الاخلاقية عند افلاطون»، ص 340 و كتاب «اصول الفلسفة الاشراقى»، ص 76.


صفحه 58

فصل پنجم: خصوصيتهاى فلسفه بشرى‌

به دليل خطاى آدمى در درك آفرينش و شناخت چگونگى خلقت و به سبب راه يافتن پاره‌اى ديدگاههاى فلسفى كهن در فرهنگ بشرى، بسيارى از مردم به سوى مكاتب باطلى رفتند كه از حقيقت فاصله زيادى دارد. براى روشن كردن حقيقت اين مكاتب ناگزير بايد خصوصيتهاى فلسفه بشرى را توضيح دهم:

1- تحجّر در درك زندگى‌

از نگاه فلسفه بشرى، زندگى، جامد است و تحرّكى در آن وجود ندارد. اين از آن روست كه فلسفه، بدون ايمان به قدرت بى حدّ و مرز خداوند سبحان، چنين باور خواهد داشت كه قلم تقدير خشك شده است و نمى‌تواند چيزى را دگرگون كند. اين ديدگاه واهى با وجدان آدمى و صلاح او ناهمسوست و حتّى بايد آن را ديدگاهى واپسگرا و عقب مانده دانست، زيرا اگر آدمى باور يابد كه سامان دادن و تقدير طبيعت به پايان رسيده، اين به مفهوم آن است كه ديگر آدمى نخواهد توانست به هيچ روى در طبيعت اثرى نهد و در برابر خواست آن تسليم خواهد بود و اين همان تئورى قدريه است و به ديگر سخن، مفهوم آن چنين خواهد بود كه آدمى خواه يا ناخواه، بايد در برابر رويدادهاى پياپى تسليم باشد و او نمى‌تواند در آنچه بر او مى‌گذرد تغييرى ايجاد كند.


صفحه 59

اين خصوصيت، همان تفكّر محض يهودى است، زيرا يهود مى‌گويند كه خداوند از امر خلقت فارغ شده است:

وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ...[1].

«يهود گفتند دست خدا بسته است‌، دست آنها بسته باد...»

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يهود اين امّت را نفرين فرستاده است، هنگامى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پيرامون امّت يهود پرسيدند حضرت صلى الله عليه و آله فرمودند: آنها همان قدريه هستند، يعنى معتقدان به اين كه آنچه جريان يافته و يابد خداوند مقدرش كرده است و تغييرى در آن راه ندارد. برخى از فلاسفه كوشيده‌اند از اين تفكر قدرى رهايى يابند، ليكن نتوانسته‌اند، زيرا قدريه ژرفناى فلسفه و ريشه بنيادين آن را تشكيل مى‌دهد، تا جايى كه بايد جوهر فلسفه را جوهرى قدرى دانست، و اين فلسفه مدّعى است كه خداوند سبحان هم با همه قدرت، عظمت، جلال، كبريايى بى حدّ و مرزش مُنَزَّه است خداوند از آنچه توصيفش مى‌كنند- از تغيير هستى ناتوان است، ديگر چه رسد به بنده؟

به عنوان رويا رويى دو تفكر و نَه مقايسه و براى بيان عمق اين تراژدى بشرى به هنگام ناديده گرفتن تعاليم خداوند سبحان و رويكرد به انديشه‌هاى پوسيده، ناگزير بايد به يكى از نشانه‌هاى تفكّر پيشرفته اسلام بزرگ كه در برابر انديشه‌هاى عقب مانده فلسفه بشرى به عرصه آورده، اشاره كنم.

اسلام تأكيد دارد كه انسان در عملكرد خود آزاد است هر خير و يا شرى كه بر او بگذرد، در حقيقت رهاورد عملكرد اوست، بدين معنا كه آدمى اگر به خير پردازد، حياتش خير خواهد بود و اگر به شر روى آوَرد زندگى آكنده از شرّى خواهد داشت و مردم به اعمالشان پاداش داده مى‌شوند، اگر خير باشد خير است، و اگر شر باشد شر است وآدمى‌سود وزيانش در عملكرد او نهفته‌است. خداوند سبحان مى‌فرمايد:

[1]- سوره مائده، آيه 64.


صفحه 60

... إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى‌ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ...[1].

«... خداوند سرنوشت هيچ ملتى را تغيير نمى‌دهد، مگر آن كه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند...»

از انديشه‌هايى كه اسلام آنها را به ارمغان آورد و روح اصلاح طلبى را در انسان برانگيخت و او را به سوى شرايط بهتر به جنبش واداشت و درهاى اميد رهايى از هرگونه شر، آزادى از هر قيد و بندى را به روى او گشوده و روحيه انقلابى عليه واقعيتهاى پوچ را در او رشد داد، اين انديشه‌است كه: حتّى اگر شرى مرتكب شدى و حتّى اگر بار گناهان بر دوشت سنگينى كرد و با قيد و بندها دستانت را بستند، باز هم با روى آوردن به سوى خداوند سبحان از رحمت و قدرت او نوميد مشو؛ خدايى كه در قرآن كريمش مى‌فرمايد:

وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ...[2].

«خدايتان گفته است مرا بخوانيد تا پاسختان دهم...»

پس اسلام، آزادى كامل به انسان عطا مى‌كند در حالى كه فلسفه يونان باستان آزادى را از انسان مى‌ستاند. اسلام معتقد است كه انسان مى‌تواند با رويكرد به خداوند سبحان و دعا به درگاهش از شرور امور منفى و پليديهايى كه پياپى بر انسان يورش مى‌آورد آزادى و رهايى يابد، در حالى كه انديشه‌هاى متحجّر يونان باستان در به سستى كشيدن عزم‌انسان و ستاندن همّت‌او مى‌كوشد، قدرت انسان فرشتگان و حتّى خدا را در تغيير دادن امور، منتفى مى‌داند، زيرا خدا را از پرداختن به هر گونه امرى فارغ مى‌پندارد.

از همين رو حكومتهاى طاغوتى و ستمگر در تشويق و قبولاندن اين انديشه‌هاى كسالت بارِ تسليم‌گرا، مى‌كوشند تا تسلّط و طغيان خود را توجيه نمايند.

[1]- سوره رعد، آيه 11.

[2]- سوره غافر، آيه 60.


صفحه 61

فلسفه يونان باستان، به ويژه افلاطون و ارسطو، هنگامى كه ادّعا مى‌كنند خداوند پاره‌اى از مردم را آقا، ارباب و پاره‌اى ديگر را برده آفريده است، بدون ترديد چنين اعتقادى از سوى كسانى كه گرايشهاى سلطه جويانه دارند مورد پذيرش قرار خواهد گرفت، ليكن آن كه شايسته مى‌بيند از فطرت انسانى پيروى كند و پس از بازكاوى انديشه‌هايى كه اين فلسفه نتيجه مى‌دهد وجدانش را مخاطب قرار دهد و براى شناخت ميزان پيشرو بودن اين انديشه‌ها و مقدار بهره آن از درستى، ملاكهايى را بر مى‌گزيند آن است كه بر اين حقيقت كه اين فلسفه ذاتاً فلسفه نادرستى است وريشه‌هايى بيمار دارد آگاهى يابد، اگر چه ميليونها دليل، حجّت و برهان بر آن اقام شود، زيرا وجدان، سرشت و فطرت آدمى قويترين دليل و آشكارترين شيوه است.

2- انسان بدون مسؤوليت‌

دومين خصوصيت فلسفه بشرى ناديده گرفتن مسؤوليت است. اين فلسفه آدمى را در برابر عملكردش غير مسؤول مى‌پندارد و خدا را عامل مقدّر كردن امور و در نتيجه مسؤول عملكردهاى آدمى قلمداد مى‌كند. در حالى كه خداوند عزّوجلّ در قرآن كريم مى‌فرمايد:

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولًا[1].

«همانا ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم ولى آنها از به دوش كشيدن آن خوددارى ورزيدند و از آن ترسيدند، و انسان آن را به دوش كشيد.»

اين بدان معناست كه آدمى امانتى بزرگ يعنى امانت مسؤوليت، آزادى و اختيار را بر دوش دارد، اما فلسفه بشرى عكس آن را ادّعا مى‌كند و مسؤوليت را از دوش آدمى بر مى‌گيرد، مادامى كه خداوند امور را مقدِّر مى‌كرده وبه كمال رسانده است‌

[1]- سوره احزاب، آيه 72.


صفحه 62

و بهشتيان در بهشت‌اند و دوزخيان در دوزخ. اين ابن ملجم است كه به هنگام زدن ضربت بر على عليه السلام از نظريه قدريه طرفدارى مى‌كند امام عليه السلام به او فرمود: آيا من براى تو امام بدى بودم كه اين گونه پاداشى به من دادى؟ ابن ملجم پاسخ داد: يا اميرالمؤمنين! آيا تو دوزخيان را از آتش مى‌رهانى‌[1]؟ يعنى اين خداوند است كه مقدّر كرده من دوزخى باشم.

شايد ما از اين پرسش اين‌نتيجه را به‌ميان‌آوريم كه اين‌اعتقاد منجر بدان مى‌شود.

ما در اين اعتقاد از يك سو چيزى نمى‌يابيم مگر فروپاشى جامعه انسانى و گسستن پيوندهاى آن از سوى ديگر از ميان رفتن و سقوط روابط انسانى با خالق خود به اعتبار عدم مسؤوليت انسان در برابر عملكردش نسبت به خدا و ديگر آدميان.

3- جهان بر يك شيوه ثابت‌

سومين خصوصيت فلسفه بشرى اين اعتقاد نادرست است كه هر آنچه در اين جهان جريان مى‌يابد بر شيوه‌اى ثابت است كه تغييرى در آن راه ندارد. اين اعتقاد با چنين وضعيتى به انكار معجزه توسّل مى‌جويد و مى‌كوشد آن را با تعليلات صرفاً مادّى توجيه كند، زيرا بر اين اساس، قوانينى طبيعى، اين هستى را به جلو مى‌رانَد و خداوند، والا مقام و با قدرت، نمى‌تواند اين قوانين را در هم شكند. پس چگونه خداوند پيامبران را بر مى‌انگيزد؟ و چگونه به آتش دستور مى‌دهد كه براى ابراهيم سرد و سلامت گردد؟ و چگونه عصاى موسى‌ را به اژدهايى بزرگ بدل مى‌كند؟

و چگونه دريا را براى بنى اسرائيل مى‌شكافد؟ و چگونه مردگان را به دست عيسى بن مريم زنده مى‌گرداند؟ و چگونه به دست پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله شقّ‌القمر مى‌كند؟

و چگونه... و پرسشهايى به حدّ و مرزى كه حكايت از انكار فلسفه وحى و ناباورى بدان دارد، زيرا معتقد است كه وحى، در هم ريختن قوانين مادّى و طبيعى است كه‌

[1]- «يا أميرَالمؤمنين، أفأنتَ تُنقذُ مَنْ في النار؟» بحارالانوار، ج 42، ص 287، روايت 58.


صفحه 63

اين فلسفه بر آنها تكيه مى‌كند. اين فلسفه در نهايت ناگزير است امكانات فردى را در اين چار چوب مادّى، محصور گردانَد. بر اين اساس و بر پايه انگاره‌هاى مادّى، آدمى مى‌تواند با رشد دادن عقل خود- براى مثال- يك پيامبر گردد، يعنى با خواندن درس، يك نابغه بزرگ گردد، امّا اين كه جبرئيل بر احدى از آدميان نازل شود و زمين را با فرشته‌اى مقدّس به آسمان پيوند دهد از ديدگاه فلسفى انديشه‌اى ناپذيرفتنى است. اين در حدّى خود، همان جمودى است كه فلسفه را به انكار معاد مى‌كشانَد، زيرا در اعتقاد فلسفى نَه بازگشتى در كار است و نَه تغييرى و در نتيجه نَه فردوس و نَه دوزخى است.

آرى! برخى از فلاسفه در طرح تصوّراتشان پيرامون معاد، دوزخ و فردوس به مغالطه افكنى‌هاى گرفتار مى‌آيند. اين تصوّرات حاكى از گرايشهاى خود پرستانه است كه معاد حقيقى، فردوس و دوزخ را به شناخت يا عدم شناخت، ولىّ مربوط مى‌داند، پس شناخت ولىّ در نگاه اين گروه، همان بهشت است و جهل بدو همان دوزخ. در اين نگاه، بهشت در نهر، درخت، ميوه، حور عين، كوشك و توصيفات قرآنى از آن خلاصه نمى‌شود، بلكه بهشت آن است كه شخصى را مشخّصاً به عنوان ولىّ بشناسى و اگر او را انكار كنى، اين انكار دوزخ است.

بيشتر فلاسفه با تأويلات دور به انكار معاد پرداخته‌اند. آنها ادّعا مى‌كنند معاد آن است كه روح انسان بعد از مرگ به خدا بپيوندد و اين همان بهشت است. و يا به شيطان بپيوندد كه اين همان دوزخ است، اما اين كه پيكر آدمى از نو شكل گيرد و در باور آنها امرى محال است. آنها بدين ترتيب انكار مى‌كنند آن كه مردگان را زنده مى‌كند همان كسى است كه نخستين بار آنها را ايجاد كرده است و اين پرسش را پيش مى‌كشند كه:

وَقَالُوا أَءِذَا كُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً[1].

[1]- سوره اسراء، آيه 49.