بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 76

شايد اين نيز تصوّر خطايى باشد، زيرا آدمى هنگام خواب و هنگام فراموشى و هنگام خشم علمش را فراموش مى‌كند. خداوند سبحان مى‌فرمايد:

وَمَن نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ...[1].

«هر كه را عمر دراز دهيم، در آفرينش دگرگونش كنيم‌...».

پس اراده خداوند سبحان مقدّر فرموده كه آدمى علم خود را از كف بنهد و اين امرى وجدانى‌است كه به‌فطرت و وجدان آدمى‌ارتباط دارد وسخن ومثال نمى‌تواند آن را در بر گيرد، بلكه بازگشت به فطرت آدمى است كه آن را كامل فرامى‌ستاند.

پس آدمى هنگامى كه به چيزى آگاهى مى‌يابد كه قبلًا نمى‌دانسته ناگزير بايد درباره چگونگى اين آگاهى از خود پرسش كند و پيرامون ماهيت اين نور كه پرده از ناشناخته‌اى براى او برگرفته وجدان خويش را به سخن وادارد.

ويژگيهاى علم‌

آيا ممكن‌است علم با علم، شناخته شود؟ شايد اين‌سؤال در ذهن برخى مطرح شده باشد. ما پيشتر گفتيم كه علم از احاطه منزّه است، زيرا همان عاملى است كه روشن مى‌كند وپرده برمى‌گيرد، ولى‌آيا اين‌كاشف‌مى‌تواند همان‌مكشوف‌هم باشد؟

آرى! ممكن است علم با علم، شناخته شود و به ديگر سخن علم پرده از خود برگيرد.

دكارت مى‌گويد: «من مى‌انديشم پس هستم.» يعنى من مى‌دانم و آگاهى دارم پس هستم، بلكه مفهوم آن چنين است كه من به علم خود به وجودم آگاهى دارم.

اين سخن او صحيح است، زيرا اگر آدمى علم نمى‌داشت نمى‌توانست به وجودش آگاهى يابد. او به هنگام خواب نمى‌تواند به وجودش آگاهى پيدا كند، چنانكه به هنگام فراموشى، جهل و جنون به وجود خود اطمينان نمى‌يابد، ليكن هنگامى كه‌

[1]- سوره يس، آيه 68.


صفحه 77

مى‌انديشد اطمينان پيدا مى‌كند كه وجود دارد.

به ديگر سخن: انسان مى‌داند و چون مى‌داند به علمش اطمينان مى‌يابد و اگر از او بپرسى: كه چه‌كسى گفته‌است كه تو موجود هستى؟ پاسخ مى‌دهد كه‌من مى‌گويم كه موجود هستم و هنگامى كه از او مى‌پرسى: از كجا چنين چيزى را مى‌دانى؟

پاسخت مى‌دهد: مادامى كه من مى‌انديشم و آگاهى دارم پس موجود هستم.

از اين جا براى ما روشن مى‌شود كه علم، پرده از پديده‌ها بر مى‌گيرد و درستى اين پديده‌ها را كشف مى‌كند، زيرا از «ويژگيهاى علم» آن است كه موجب مى‌شود آدمى بدون هيچ شك و ترديدى بدان اطمينان يابد ولذا آدمى هنگامى كه آگاهى مى‌يابد نمى‌تواند به اين آگاهى در جان خود ترديد نشانَد.

آنچه بايد بدان اشاره شود اين است كه آدمى هنگامى از علم، دورتر و دورتر مى‌گردد كه بكوشد علم را با مفاهيم و الفاظ، تعريف و با اوصاف، توصيفش كند، زيرا «علم با تصوّرات و مفاهيم»، پرده از خود بر نمى‌گيرد، بلكه تنها با خود، خويش را كشف مى‌كند نَه با چيز ديگرى و اين نظير آن است كه كسى در روزى آفتابى چراغى در دست گيرد تا در پرتو آن خورشيد را كشف كند، غافل از آن كه خورشيد، خود، پرده از خويش بر مى‌گيرد.

از گذشته علم، علم را مى‌بيند و علم از طريق نشانه‌هاى خود از علم پرده بر مى‌گيرد. آدمى توقّع ندارد كه با دست، گوش و يا زبانش، چشمش را ببينند، بلكه اين چشم است كه مى‌تواند با استفاده از آينه، چشم را ببيند.

هنگامى كه آدمى مى‌گويد من نمى‌دانستم پس آگاهى يافتم، يا بگويد نادان بودم و خداوند متعال اندك اندك به من علم ارمغان كرد و من آگاهى يافتم، در واقع در «پرتو علم» به «علم» رسيده است. بنابراين علم، پرده از خويش بر مى‌گيرد و در ذاتش غور ژرف‌انديشى مى‌كند و خود براى خويش منكشف مى‌شود. اين حقيقت از ويژگيهاى علم است و هر تعريفى از علم جز اين، ما را از خودِ علم دورتر و دورتر مى‌كند.


صفحه 78

علم، نشانه‌هاى از خداوند

علم نشانه‌اى از نشانه‌هاى خداوند است- و نامى از نامهاى او و آفريده‌اى از آفريده‌هاى خداوند است كه در اختيارش قرار دارد و هرگاه براى هر- و بر هر مقدار كه بخواهد ارمغان مى‌كند. انسان نمى‌تواند علم را بشناسد و بدان احاطه يابد و حتّى نمى‌تواند علم را توهّم و يا توصيف كند، مگر آن كه خداوند سبحان بخواهد، لذا آدمى به طريق اولى‌ نخواهد توانست به خداوند علم آفرين، احاطه يابد.

ممكن است اين سؤال پيش آيد كه آيا ما مى‌توانيم به چيزى اعتقاد داشته باشيم كه او را نمى‌بينيم و دانشمان بدان احاطه ندارد؟

ما در مقام پاسخ دهنده به اين پرسش مى‌گوييم: ويژگينهاى علم، همان است كه از ذات علم پرده بر مى‌دارد، زيرا آدمى هنگامى كه اعتقاد مى‌يابد عاقل و يا عالم است در واقع به وجود عقل اعتراف مى‌كند و علم از نشانه‌ها و دلايل آن است، لذا اين پرسش را مطرح مى‌كند كه اگر عاقل نبوده باشم حركات غريبى را انجام مى‌دهم بيرون از حدّ معقول كه توجّه را به خود جلب مى‌كند و اگر عالم نبوده باشم پس چگونه هدايت مى‌يابم و چگونه راهم را باز مى‌شناسم؟ و چگونه...؟

بنابراين نشانه‌ها، ويژگيها و صفات علم تنها از ذات علم پرده برمى‌گيرند در حالى كه نمى‌توانند گوهر و كنه آن را بيان دارند و نيز آيات الهى وجود خداوند عزّوجلّ را براى انسان روشن مى‌كند و مكشوف مى‌دارد، بى‌آنكه كنه خالقش را بشناسد، يا اين كه به ذات خداوند خبير و عليم، احاطه پيدا كند، بلكه آدمى با علمى كه بدو بخشيده شده از احاطه به مخلوقات خداوند مالك و قدّوس، ناتوان است، پس چگونه مى‌تواند به ذات خداوند عزّوجلّ كه از سطح فكر آدمى بدور و از دايره انديشه او بيرون است، احاطه يابد. پس هر چه آدمى آن را توهّم كند خدا نيست، زيرا خداوند سبحان، از احاطه منزّه است و ما خدا را نمى‌شناسيم، بلكه‌


صفحه 79

به واسطه خداوند علم پيدا مى‌كنيم، زيرا علم ما به او احاطه ندارد و خداوند سبحان از هرگونه احاطه و توهّمى منزّه و بدور است.

پيوند ميان عقل و قرآن‌

هنگامى كه علم، ذات خود را بيان مى‌دارد و عقل پرده از ذات خويش بر مى‌گيرد. و صاحب علم و عقل در آيات قرآن كريم ژرف انديشى مى‌كند و در احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليه السلام به بازكاوى مى‌پردازد، آدمى به حقيقت نورى پى مى‌بَرد كه خداوند بدو بخشيده و اين كه نور در قرآن، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام نهفته است. مفهوم اين سخن آن است كه در حقيقت، ميان «نور علم» و «نور عقلى» كه آدمى از آن برخوردار است از يك سو و آنچه در قرآن كريم، در سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله وامامان‌معصوم عليهم السلام، موجود مى‌باشد از سوى ديگر همخوانى وجود دارد.

بدون ترديد هر انسانى در نفس خويش حجّتى دارد و اين «حجّتِ درونى» هنگامى كه با «حجّت بيرونى»، همخوانى يابد دليل قانع كننده مى‌گردد براى انسان كه او را از هر گونه شك و ترديد در هر مسأله‌اى بدور بدارد.

از همين رو مى‌توانيم بگوييم كه اين پيوند ريشه‌اى عميق و رابطه مستقيم ميان «عقل انسان و قرآن» دارد، لذا بزرگترين حجّت و آشكارترين دليل است بر اين كه قرآن كريم از سوى خداوند حكيم دانا و پروردگار متعال و سبحان فرود آمده است تا «حجّت درونى» را كه در نور علم از سوى خداوند سبحان جلوه‌گر است با «حجّت بيرونىِ» جلوه‌گر در قرآن كريم، همخوان سازد.

اين حقيقت مى‌تواند براى بسيارى از افراد كه قرآن را تلاوت مى‌كنند تجلّى يابد تا جايى كه، شاهد هستيم بعضى از آنها ديگر نمى‌توانند به تلاوت خود ادامه دهند و حتّى شمارى از آنها به هنگام احساس يگانگى و اتحاد نور قرآن كريم و نور علم و عقلى كه خداوند بديشان ارمغان كرده از هوش مى‌روند. اين از آن روست كه نور


صفحه 80

قرآن هنگامى كه درژرفاى وجود او پرتو مى‌افشاند او در برابر عظمت الهى از هم فرو مى‌پاشد و در وجدان و قلبش تابيدن مى‌گيرد و بدين ترتيب خداوند متعال با عظمت و كبريايى خود از خلال نور قرآن، متجلّى مى‌شود:

لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى‌ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ‌[1].

«اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى‌كرديم، از خوف خدا آن را ترسيده و شكاف خورده مى‌ديدى و اين مثالهايى است كه براى مردم مى‌آوريم، شايد در آن بينديشند.»

قرآن كريم مثالهايى مى‌آورَد و امورى را بيان مى‌كند كه براى آدمى ذكر بوده و عقلش بدان گشوده مى‌گردد، سپس عقل، خودش را كشف مى‌كند و در نتيجه آدمى در مى‌يابد كه در خويش نورى دارد. شايد ما در بيش از سيصد جاى قرآن كريم اين مفهوم را درمى‌يابيم كه مى‌گويد:أَفَلا تَذَكَّرُونَ‌«آيا متذكّر نمى‌شويد؟»،أَفَلَا تُبْصِرُونَ‌«آيا نمى‌بينيد؟»،لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‌«شايد انديشه كنيد!»،وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ‌«و جز دانايان آن را درك نمى‌كنند» و...

و بدين ترتيب خداوند، آفريننده، مخلوق عاقل خود را مخاطب قرار مى‌دهد تا نور علم را در ضمير او بيفشاند و تابش و پرتوش را فزونى بخشد و در نتيجه آفاق حيات براى او گشوده مى‌گردد و آدمى در اين هنگام به واسطه بينشى كه خداوند متعال بدو ارمغان كرده، يقين مى‌يابد كه قرآن كريم از سوى خداوند حكيم، عليم، پروردگار سبحان و متعال است. بدين سان قرآن با انسان سخن مى‌گويد و با اين سخن، انديشه او را كه زيرِ تلّى از شهوات، هوسها، غفلت، دنيا دوستى و گرايش به زندگىِ زمين نهفته برمى‌انگيزد و آن را نور مى‌گرداند و در اين هنگام است كه آدمى صاحب عقل مى‌گردد.. صاحب نورى كه در ژرفاى وجدان او و نهانگاه نفس و قلبش، تابيدن مى‌گيرد.

[1]- سوره حشر، آيه 21.


صفحه 81

عقل، حجّت است‌

هنگامى كه آدمى در عملكردهاى خود، نور عقلش را حاكم مى‌گرداند- خواه ناخواه- به راه حق ره مى‌يابد و از باطل دور مى‌گردد و هرگاه دعوتى را شنيد و اگر آن را با عقل موهبت شده از سوى خداوند سبحان همسو يافت بدان باور مى‌يابد و اگر آن را با عقل خود ناهمسو يافت به كنارى مى‌نهد. بنابراين عقل بر انسان واجب مى‌كند كه، به دعوت هر دعوتگرى گوش فرا دهد كه به سوى خدا مى‌خوانَد، زيرا عقل حجّت واقعى انسان است و ما هنگامى كه به سخنان امامان، خطبه‌ها و احاديث ايشان باز مى‌گرديم دلهايمان نور مى‌گيرد و گشايش مى‌يابد. اين نهج البلاغه است كه آفاق خداشناسى را در لابلاى خود جاى داده است. امام على عليه السلام در يكى از خطبه‌هاى خود پس از حمد الهى مى‌فرمايد: «خداوندى كه صفتش‌را حَدّى نيست تا بدان محدود گردد ونَه‌خود اورا صفتى‌است‌موجود وثابت و او را وقت و زمانى نيست كه معيّن شده باشد و نَه او را مدّت درازى است. خلايق را به‌قدرت‌وتوانايى خود بيافريد، بادها را به سبب رحمت و مهربانيش پراكنده كرد حركت و جنبش زمين را به سنگ‌هاى بزرگ و كوهها ميخ كوب و استوار گردانيد.»[1]و نيز مى‌فرمايد: «خداوند سبحان زائيده نشده است تا در بزرگوارى با او شريك باشد و نزائيده است تا از بين رفته ميراثى باقى گذارد، وقت و زمان بر او تقدّم نجسته، زيادى و كمى پى در پى او را فرا نگرفته است، بلكه به سبب آنچه كه به ما نموده از نشانه‌هاى نظم آراسته و حكم استوار به خردها آشكار شده است.»[2]

سخنان امام پرهيزگاران خداوند را با بصيرت ايمانى به ما مى‌نماياند و آفاق شناخت را به روى ما مى‌گشايد و راههاى رسيدن به ايمان به خداوند سبحان را

[1]- نهج البلاغه، خطبه شماره 1.

[2]- نهج البلاغه، خطبه شماره 182.


صفحه 82

آشكار مى‌كند. هنگامى كه تاريخ براى ما از همّام سخن مى‌گويد كه امام متّقيان صفات پرهيزگاران را براى او بر مى‌شمرد و او از تأثير آن فريادى بر مى‌زند و مرده بر زمين مى‌افتد، در مى‌يابيم كه چگونه خداوند سبحان در پرتو كلمات امام على عليه السلام بر بنده مؤمن خويش تجلّى مى‌يابد.

اين «عيون اخبار الرضا عليه السلام» جُنگ عظيم عرفان است كه بسيارى از حقايق را با شيوه و بيانى ساده بيان مى‌كند تا بجايى كه تقريباً همه سطوح را در بر مى‌گيرد؛ حقايقى با مفاهيم و درونمايه‌اى بس عميق كه حتّى انديشمندان در خرده گرفتن از آن ناتوانند و اين از ويژگيهاى اهل البيت عليه السلام است، زيرا آنها دومين ثقلى هستند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: «من در ميان شما دو ثقل به يادگار مى‌نهم‌، كتاب خدا و عترتم كه همان اهل بيت من هستند.»

در اين بحث آنچه خالى از فايده نيست‌اشاره به‌اين نكته پيشگفته است كه فلسفه يونان باستان در روزگار امام رضا عليه السلام در سرزمينهاى اسلامى انتشار داشته است وفلاسفه گرد حضرت رضا عليه السلام بوده‌اند و با ايشان بحث و گفتگو مى‌كرده‌اند كه از جمله آنها «صائبى و ديصانى» يهودى بوده‌اند، چنانكه علماى مسيحيت و حتّى زنادقه، براى بحث خدمت ايشان مى‌رسيدند و شايد «ابن سكيت» نحوى معروف يكى از همين فلاسفه‌اى باشد كه با امام عليه السلام مباحثه مى‌كرد. امام عليه السلام چنانكه در روايتى آمده فرمود:

خداوند تبارك و تعالى‌ محمّد را در زمانى برانگيخت كه رايج‌ترين چيزى در آن روزگار ايراد خطابه و سخنرانى و گمان مى‌كنم كه فرمود شعر بود و با آمدن كتاب خداوند عزّوجل، مواعظ و احكام آن همه اين سخنان باطل شد و حجّت برايشان ثابت گشت. در اين جا ابن سكيت عرض كرد: به خدا قسم هرگز روزى چون امروز نديده‌ام، امروز حجّت خدا بر خلق كدام است؟ امام عليه السلام فرمود: تو با عقل خود مى‌توانى كسى را كه نسبت به خدا درست و صادق است بشناسى و او را تصديق كنى، چنانكه مى‌توانى دروغ زن به خدا را بشناسى و به تكذيبش‌پردازى.


صفحه 83

ابن سكيت گفت: به خدا اين همان پاسخ مطلوب است‌[1]. پس آدمى هرگاه به عقل خود روى آورَد اين عقل، او را به خير فرمان مى‌دهد و از شر، بازش مى‌دارد، پاكيها را براى او روا و پستيها را براى او ناروا مى‌گرداند. در اين جا عاقل در مى‌يابد كه نور قرآن، نور موجود خود را شكل مى‌دهد و بدين سان آدمى اعتراف مى‌كند كه عقل از سوى خداوند سبحان است و قرآن نيز از سوى پروردگار عزّوجلّ.

امّا هنگامى كه آدمى نور عقل را از كف بنهد و در پى اوهام سرگشتگى و غرور، روان گردد ديگر حجّتى را در اختيار ندارد و ديگر خاموشى خواهد بود كه قادر به درك امور خويش نيست. اين ابن ابى العوجاء- لعنة اللَّه- است كه زنديق زيست و زنديق مُرد؛ مردى كه بردلش مُهر خورده بود. او به خدمت امام صادق عليه السلام مى‌رسيد و با ايشان مباحثه مى‌كرد و در پايان از كلام عاجز مى‌مانْد و خاموشى مى‌گزيد و اطرافيانش او را مسخره مى‌كردند و به ريشخندش مى‌گرفتند، زيرا مى‌ديدند كسى را كه هيچ كس نمى‌تواند او را در مجادله غالب شود چگونه هم اينك در برابر حجّتى ترك لب‌از سخن فرو بسته است. او به اطرافيان خود مى‌گفت: واى بر شما، چيزى نمانده بود كه خدا را ميان خود و او ببينم.[2]

ولى همان گونه كه گفتيم قلب او فروبسته و از كينه آكنده بود و نور عقل را از كف نهاده و در نتيجه از حجّت، بركنار بود.

جلوگيرى از جهل‌

شايد كسى درباره رابطه ميان علم و عقل پرسش به ميان آورَد و اين سؤال را طرح كند كه: عقل چيست و علم كدام است؟

«عقل» همان نورى است كه خداوند متعال به انسان بخشيده است و در حالى‌

[1]- بحارالانوار، ج 11، ص 71.

[2]- اين سخن در متن روايت بحارالانوار، ج 3، ص 43، روايت 18 آمده است.