بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 80

قرآن هنگامى كه درژرفاى وجود او پرتو مى‌افشاند او در برابر عظمت الهى از هم فرو مى‌پاشد و در وجدان و قلبش تابيدن مى‌گيرد و بدين ترتيب خداوند متعال با عظمت و كبريايى خود از خلال نور قرآن، متجلّى مى‌شود:

لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى‌ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ‌[1].

«اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى‌كرديم، از خوف خدا آن را ترسيده و شكاف خورده مى‌ديدى و اين مثالهايى است كه براى مردم مى‌آوريم، شايد در آن بينديشند.»

قرآن كريم مثالهايى مى‌آورَد و امورى را بيان مى‌كند كه براى آدمى ذكر بوده و عقلش بدان گشوده مى‌گردد، سپس عقل، خودش را كشف مى‌كند و در نتيجه آدمى در مى‌يابد كه در خويش نورى دارد. شايد ما در بيش از سيصد جاى قرآن كريم اين مفهوم را درمى‌يابيم كه مى‌گويد:أَفَلا تَذَكَّرُونَ‌«آيا متذكّر نمى‌شويد؟»،أَفَلَا تُبْصِرُونَ‌«آيا نمى‌بينيد؟»،لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ‌«شايد انديشه كنيد!»،وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ‌«و جز دانايان آن را درك نمى‌كنند» و...

و بدين ترتيب خداوند، آفريننده، مخلوق عاقل خود را مخاطب قرار مى‌دهد تا نور علم را در ضمير او بيفشاند و تابش و پرتوش را فزونى بخشد و در نتيجه آفاق حيات براى او گشوده مى‌گردد و آدمى در اين هنگام به واسطه بينشى كه خداوند متعال بدو ارمغان كرده، يقين مى‌يابد كه قرآن كريم از سوى خداوند حكيم، عليم، پروردگار سبحان و متعال است. بدين سان قرآن با انسان سخن مى‌گويد و با اين سخن، انديشه او را كه زيرِ تلّى از شهوات، هوسها، غفلت، دنيا دوستى و گرايش به زندگىِ زمين نهفته برمى‌انگيزد و آن را نور مى‌گرداند و در اين هنگام است كه آدمى صاحب عقل مى‌گردد.. صاحب نورى كه در ژرفاى وجدان او و نهانگاه نفس و قلبش، تابيدن مى‌گيرد.

[1]- سوره حشر، آيه 21.


صفحه 81

عقل، حجّت است‌

هنگامى كه آدمى در عملكردهاى خود، نور عقلش را حاكم مى‌گرداند- خواه ناخواه- به راه حق ره مى‌يابد و از باطل دور مى‌گردد و هرگاه دعوتى را شنيد و اگر آن را با عقل موهبت شده از سوى خداوند سبحان همسو يافت بدان باور مى‌يابد و اگر آن را با عقل خود ناهمسو يافت به كنارى مى‌نهد. بنابراين عقل بر انسان واجب مى‌كند كه، به دعوت هر دعوتگرى گوش فرا دهد كه به سوى خدا مى‌خوانَد، زيرا عقل حجّت واقعى انسان است و ما هنگامى كه به سخنان امامان، خطبه‌ها و احاديث ايشان باز مى‌گرديم دلهايمان نور مى‌گيرد و گشايش مى‌يابد. اين نهج البلاغه است كه آفاق خداشناسى را در لابلاى خود جاى داده است. امام على عليه السلام در يكى از خطبه‌هاى خود پس از حمد الهى مى‌فرمايد: «خداوندى كه صفتش‌را حَدّى نيست تا بدان محدود گردد ونَه‌خود اورا صفتى‌است‌موجود وثابت و او را وقت و زمانى نيست كه معيّن شده باشد و نَه او را مدّت درازى است. خلايق را به‌قدرت‌وتوانايى خود بيافريد، بادها را به سبب رحمت و مهربانيش پراكنده كرد حركت و جنبش زمين را به سنگ‌هاى بزرگ و كوهها ميخ كوب و استوار گردانيد.»[1]و نيز مى‌فرمايد: «خداوند سبحان زائيده نشده است تا در بزرگوارى با او شريك باشد و نزائيده است تا از بين رفته ميراثى باقى گذارد، وقت و زمان بر او تقدّم نجسته، زيادى و كمى پى در پى او را فرا نگرفته است، بلكه به سبب آنچه كه به ما نموده از نشانه‌هاى نظم آراسته و حكم استوار به خردها آشكار شده است.»[2]

سخنان امام پرهيزگاران خداوند را با بصيرت ايمانى به ما مى‌نماياند و آفاق شناخت را به روى ما مى‌گشايد و راههاى رسيدن به ايمان به خداوند سبحان را

[1]- نهج البلاغه، خطبه شماره 1.

[2]- نهج البلاغه، خطبه شماره 182.


صفحه 82

آشكار مى‌كند. هنگامى كه تاريخ براى ما از همّام سخن مى‌گويد كه امام متّقيان صفات پرهيزگاران را براى او بر مى‌شمرد و او از تأثير آن فريادى بر مى‌زند و مرده بر زمين مى‌افتد، در مى‌يابيم كه چگونه خداوند سبحان در پرتو كلمات امام على عليه السلام بر بنده مؤمن خويش تجلّى مى‌يابد.

اين «عيون اخبار الرضا عليه السلام» جُنگ عظيم عرفان است كه بسيارى از حقايق را با شيوه و بيانى ساده بيان مى‌كند تا بجايى كه تقريباً همه سطوح را در بر مى‌گيرد؛ حقايقى با مفاهيم و درونمايه‌اى بس عميق كه حتّى انديشمندان در خرده گرفتن از آن ناتوانند و اين از ويژگيهاى اهل البيت عليه السلام است، زيرا آنها دومين ثقلى هستند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: «من در ميان شما دو ثقل به يادگار مى‌نهم‌، كتاب خدا و عترتم كه همان اهل بيت من هستند.»

در اين بحث آنچه خالى از فايده نيست‌اشاره به‌اين نكته پيشگفته است كه فلسفه يونان باستان در روزگار امام رضا عليه السلام در سرزمينهاى اسلامى انتشار داشته است وفلاسفه گرد حضرت رضا عليه السلام بوده‌اند و با ايشان بحث و گفتگو مى‌كرده‌اند كه از جمله آنها «صائبى و ديصانى» يهودى بوده‌اند، چنانكه علماى مسيحيت و حتّى زنادقه، براى بحث خدمت ايشان مى‌رسيدند و شايد «ابن سكيت» نحوى معروف يكى از همين فلاسفه‌اى باشد كه با امام عليه السلام مباحثه مى‌كرد. امام عليه السلام چنانكه در روايتى آمده فرمود:

خداوند تبارك و تعالى‌ محمّد را در زمانى برانگيخت كه رايج‌ترين چيزى در آن روزگار ايراد خطابه و سخنرانى و گمان مى‌كنم كه فرمود شعر بود و با آمدن كتاب خداوند عزّوجل، مواعظ و احكام آن همه اين سخنان باطل شد و حجّت برايشان ثابت گشت. در اين جا ابن سكيت عرض كرد: به خدا قسم هرگز روزى چون امروز نديده‌ام، امروز حجّت خدا بر خلق كدام است؟ امام عليه السلام فرمود: تو با عقل خود مى‌توانى كسى را كه نسبت به خدا درست و صادق است بشناسى و او را تصديق كنى، چنانكه مى‌توانى دروغ زن به خدا را بشناسى و به تكذيبش‌پردازى.


صفحه 83

ابن سكيت گفت: به خدا اين همان پاسخ مطلوب است‌[1]. پس آدمى هرگاه به عقل خود روى آورَد اين عقل، او را به خير فرمان مى‌دهد و از شر، بازش مى‌دارد، پاكيها را براى او روا و پستيها را براى او ناروا مى‌گرداند. در اين جا عاقل در مى‌يابد كه نور قرآن، نور موجود خود را شكل مى‌دهد و بدين سان آدمى اعتراف مى‌كند كه عقل از سوى خداوند سبحان است و قرآن نيز از سوى پروردگار عزّوجلّ.

امّا هنگامى كه آدمى نور عقل را از كف بنهد و در پى اوهام سرگشتگى و غرور، روان گردد ديگر حجّتى را در اختيار ندارد و ديگر خاموشى خواهد بود كه قادر به درك امور خويش نيست. اين ابن ابى العوجاء- لعنة اللَّه- است كه زنديق زيست و زنديق مُرد؛ مردى كه بردلش مُهر خورده بود. او به خدمت امام صادق عليه السلام مى‌رسيد و با ايشان مباحثه مى‌كرد و در پايان از كلام عاجز مى‌مانْد و خاموشى مى‌گزيد و اطرافيانش او را مسخره مى‌كردند و به ريشخندش مى‌گرفتند، زيرا مى‌ديدند كسى را كه هيچ كس نمى‌تواند او را در مجادله غالب شود چگونه هم اينك در برابر حجّتى ترك لب‌از سخن فرو بسته است. او به اطرافيان خود مى‌گفت: واى بر شما، چيزى نمانده بود كه خدا را ميان خود و او ببينم.[2]

ولى همان گونه كه گفتيم قلب او فروبسته و از كينه آكنده بود و نور عقل را از كف نهاده و در نتيجه از حجّت، بركنار بود.

جلوگيرى از جهل‌

شايد كسى درباره رابطه ميان علم و عقل پرسش به ميان آورَد و اين سؤال را طرح كند كه: عقل چيست و علم كدام است؟

«عقل» همان نورى است كه خداوند متعال به انسان بخشيده است و در حالى‌

[1]- بحارالانوار، ج 11، ص 71.

[2]- اين سخن در متن روايت بحارالانوار، ج 3، ص 43، روايت 18 آمده است.


صفحه 84

كه «علم» پرتوى از پرتوهاى اين نور است، چنانكه ايمان، اراده و قدرت نيز پرتوهايى از آن هستند. براين اساس علم، بدور از عقل نيست، زيرا هردو يك چيز هستند و نورى كه ظلم را براى انسان زشت مى‌شمارد همان عقل است، بلكه مى‌توان گفت آن چيزى نيست مگر علم به زشتى ظلم. و نيز عاملى كه اجتماع نقيضين را براى انسان محال مى‌شمارد همان عقل است، يا مى‌توان گفت: علم به محال بودن اجتماع نقيضين. اگر چه در اين جا تعبير، متفاوت است، ولى قصد، انديشه و نور، يكى هستند. «نورى» كه انسان را از اشتباهات و لغزشها حفظ مى‌كند همان «عقل» هست. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‌فرمايد: «عقل‌، نگهدارنده انسان از جهل است.[1]»

امّا چگونه‌عقل، دانسته مى‌شود؟ ويا به ديگر سخن، شخص چگونه در مى‌يابد كه عاقل است يا نَه؟ آيا مى‌توان با به كارگيرى اشعه ليزر و يا ابزار آزمايشگاهى اعم از تجزيه خون و جز آن كه در دانش نوين مطرح است به پاسخ اين پرسش رسيد؟

ما معتقديم كه عقل نشانه‌هايى دارد. هنگامى كه آدمى، انسان صادقى‌است و به وعده خود وفا مى‌كند و نيكى به جاى مى‌آورَد و بدى را كنار مى‌نهد عاقل خواهد بود و در غير اين صورت خير. بنابراين نشانه‌هاى عقل حكايت از وجود عقل دارند، چنانكه نشانه‌هاى علم، دليل وجود علم هستند و دليل ديگرى جز آن در كار نيست. همان گونه كه ما نمى‌توانيم علم را بدور از نشانه‌هاى آن توصيف كنيم عقل را نيز نمى‌توانيم با چشم‌پوشى از نشانه‌هايش تعريف كنيم. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وامامان معصوم عليه السلام عقل را در پرتو نشانه‌ها، دلايل و علامات آن به ما مى‌شناسانند و ما هر گاه در نشانه‌هاى عقل و علم، ژرف بينديشيم هر دو را درمى‌يابيم و هرگاه علم را دريافتيم پديده‌هاى بسيارى را در مى‌يابيم كه به خواست خدا آنها را بيان خواهيم كرد.

[1]- بحارالانوار، ج 1، ص 117، روايت 11.


صفحه 85

فضيلت عقل‌

از آنچه كه گفته شد روشن مى‌گردد كه آدمى ناگزير بايد به نفس خويش بازگردد تا آن را بشناسد و درست را از نادرست جدا كند و اين را از ديگران انتظار نداشته باشد. در اين هنگام است كه او بر گوهر، نايل آمده و چراغ را به دست آورده است، زيرا آن كه طالب نور بيشتر است بايد به سوخت چراغ بيفزايد تا پرتوش افشان شود و همه جاى اتاق را در برگيرد و اين بهتر از آن خواهد بود كه نور را تغيير زاويه دهيم يا رنگ اتاق را دگرگون سازيم. آدمى بايد بر نور عقلش بيفزايد، كه چيزى با فضيلت‌تر از عقل در انسان سامان نيافته است. شايد داستان حضرت آدم عليه السلام دليلى باشد بر فضيلت عقل. «آنگاه كه جبرئيل بر او فرود آمد و گفت: اى آدم! من مأمور هستم تو را در گزينش يكى از ميان سه چيز، مخيّر كنم. يكى را برگزين و دوتاى ديگر را رها كن. آدم به او گفت: اى جبرئيل! اين سه كدام است؟ جبرئيل گفت: عقل، شرم و دين. آدم گفت: من عقل را برگزيدم. جبرئيل به حيا و دين گفت باز گرديد. آن دو به جبرئيل گفتند: اى جبرئيل! به ما دستور داده شده است هر كجا كه عقل هست ما نيز با او باشيم.

جبرئيل گفت: خوددانيد و با گفتن اين جمله به آسمان رفت.»[1]پس ايمان با عقل است و علم با عقل و تقوى‌ با عقل و همه صفات خير با عقل است.

از موسى بن جعفر به نقل از پدرش جعفر بن محمّد به نقل از پدرش محمد بن على به نقل از پدرش على بن الحسين به نقل از پدرش حسين بن على به نقل از پدرش اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (عليهم السلام جميعاً) آمده است كه فرمود: «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: همانا خداوند عقل را از نورى آفريد كه در خزانه مكنون او در علم سابقش نهفته بود كه هيچ پيامبر مرسل يا فرشته مقرّبى بدان‌

[1]- بحارالانوار، ج 1، ص 86، روايت 8.


صفحه 86

آگاهى نداشت، پس علم را نفس آن قرار داد، فهم را روح آن، زهد را سر آن، شرم را چشم آن، حكمت را زبان آن، رأفت را دهان آن، رحمت را قلب آن و سپس آن را باده چيز نيرو بخشيد: يقين، ايمان، صدق، آرامش، اخلاص، رفق، بخشش، قناعت، تسليم و شكر. آنگاه خداوند عزّ وجلّ به عقل فرمود: پشت كن و او پشت كرد، سپس فرمود: روى آور و او روى آورد. سپس به آن فرمود: سخن بگو و آن گفت: ستايش از آن خداوندى است كه نَه ضدّى دارد و نَه مانندى، نه شبيهى دارد و نه همسنگى، نه همسانى دارد و نه مثلى؛ خداوندى كه هر چيزى در برابر عظمت او خاضع و خوار است. خداوند تبارك و تعالى فرمود: سوگند به عزّت و جلالم آفريده‌اى نيافريدم كه از تو نيكوتر، فرمانبرتر، والاتر، شريفتر و ارجمندتر باشد، به وسيله تو يكتا دانسته مى‌شوم، پرستش و خوانده مى‌شوم، با تو اميد برده مى‌شوم، با تو طلب مى‌شوم، با تو ترسيده مى‌شوم و با تو از من حذر مى‌كنند، پاداش و كيفر باتو داده مى‌شود. در اين هنگام عقل باروى به‌سجده افتاد وسجده‌اش هزار سال به طول انجاميد. پس از آن خداوند تبارك و تعالى فرمود: سرت را بالا بياور و هر چه مى‌خواهى بخواه كه داده مى‌شوى و شفاعت هر كه را خواهى بكن كه‌پذيرفته مى‌افتد. عقل سر بالا آورد وعرض كرد: خدايا از تو مى‌خواهم مرا شفيع كسى قرار دهى كه مرا در او نهاده‌اى. خداوند عزّوجلّ به فرشتگان خود فرمود:

شما را گواه مى‌گيرم كه او را شفيع كسى قرار دادم كه در او آفريدمش.»[1]

اين عقل و فضيلت و جايگاه آن است و اين هم نشانه‌هاى آن و هرگاه اين ويژگيها در انسانى‌يافت شود عاقل‌خواهد بود وعقل جوهرى‌است برتراز هر جوهر ديگرى.

در حديث ديگرى به نقل از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: «عقل مرد در سه چيز هويداست؛ در طول ريش او و نقش انگشترى او و كينه او.»[2]

[1]- بحارالانوار، ج 1، ص 107، روايت 3.

[2]- همان، ص 107، روايت 2.


صفحه 87

اما درباره طول ريش بدون ترديد بايد آن را گواه طبيعت عقل مرد دانست و نمونه‌هاى مبتذل در تراشيدن ريش را كه امروزه در جوامع غربى مى‌بينيم چيزى نيست، مگر دليل بر طبيعت عقل آنها، زيرا چنانكه پيشتر گفتيم عقل چيزى نيست كه بتوانى آن را كشف كنى، بلكه آن گونه كه امام صادق مى‌فرمايد بايد از خلال نشانه‌هايش پرده از آن برگيرى.

اما نقش انگشترى بدون ترديد بر شخصيت صاحب آن دلالت دارد، زيرا برخى نمادى خاص را بر مى‌گزينند تا بر انگشتر خود نقش كنند و اين نماد در حقيقت بيانگر پستى يا والايى صاحب آن است، بعضى از آنها لقب زيبا و والايى براى خود بر مى‌گزينند، يا مجموعه‌اى از سوره‌ها و يا آيات قرآنى را برانگشترى خود نقش مى‌كنند و برخى ديگر لقبى زشت را برانگشتر، حكّ مى‌كنند و اينها همه عملكردهايى است كه از ماهيت آن انسان، سطح، طبيعت عقل و گستره انديشه او حكايت دارند. لقبها، كنيه‌ها و نامهايى كه آدمى براى خود بر مى‌گزيند يا به ديگران اطلاق مى‌كند نيز چنين است.

در حديث ديگرى آمده است: «هرگاه بر آن شديد عقل فردى را در مجلسى بيازماييد در لابلاى سخن خود با او از امورى بگوئيد كه واقعيت ندارد پس اگر او اين سخن را انكار كرد عاقل است و اگر تصديقش نمود احمق است.»[1]چنانكه گفته شده است: با عاقل در امورى سخن بگو كه عقلانى نيست، اگر تصديقش كرد عقل ندارد، زيرا يك جلسه يا يك گفتگو كافى است كه از خلال عملكردهاى يك انسان، يا با نشانه‌ها و دلايل عقل به عقل او آگاهى يابى. پس عقل با دلايل و نشانه‌هاى خود كشف مى‌شود نَه با توصيف و توهّم.

[1]- بحارالانوار، ج 1، ص 131، روايت 28.