بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 113

خودش مساوى است- و پيوسته مدرك خود را ثابت مى‌انگارد- چنانكه اگر دو جسم را با حركت متشابه فرض كنيم- كه از حيث جهت و سرعت حركت با هم مساوى بوده باشند- نسبت بهمديگر تغيير پيدا نكرده- و در يك حال ثابت خواهند ماند- .

پاسخ- سخن ما در موضوع همين پندار و انگاشته همان است- كه در پاسخهاى گذشته گفتيم- و گذشته از آن در مورد دو حركت متشابه- براى اين سكون نسبى- اگر واقعيتى قائل نشويم تاثيرى ندارد- و اگر واقعيتى قائل شويم- در جهان خارج از ما يك موجودى ثابت پيدا خواهد شد- كه خاصه تغيير ماده را ندارد- و اين اشكالى است بر ماديين نه بر ما

اشكال [پنجم] يا تقرير نظر ماديين-

اين دانشمندان مى‌گويند- در جهان طبيعت تاثير يك طرفى- بحكم آزمايشهاى علمى موجود نيست- و هر مؤثر متاثرى را مى‌خواهد- كه عينا در وجود اثر ذى دخل بوده باشد- و بهمين لحاظ مؤثر هم هست- پس اثر پيوسته با شركت طرفين حاصل شده- و فرزند زائيده مجموع پدر مادر- مؤثر و متاثر مادى خود مى‌باشد- پس ادراك حسى نيز نتيجه تاثير متقابل- ماده خارج و سلسله اعصاب يا مغز مى‌باشد- كه در پديده‌هاى زنده و من جمله انسان يافته مى‌شود- و چنانكه تاثير اعصاب يا مغز- بى وجود ماده خارجى معنى ندارد- و همچنين تاثير ماده خارجى- بى تاثر اعصاب يا مغز معنى ندارد- همچنان تاثير و تاثر ماده خارجى و اعصاب يا مغز- بى تولد و پيدايش اثرى يا بد خود را- در مدت زندگانى پيش خود حاضر ببيند- چندين قرن است كه فلاسفه الهى اين ادعا را دارند


صفحه 114

مادى در سلسله اعصاب يا مغز- كه تركيب مخصوصى از ماده مى‌باشد معنى ندارد- و بالعكس و از اين روى فكر و ادراك- كه پيرو اين تاثير و تاثر پيدا مى‌شود- يك خاصه مادى خواهد بود كه در مغز مثلا پديد مى‌آيد- .

و چون مغز خاصيت توليد را دارد- ميتواند از فكر خود همان خاصه مادى تازه متاثر شده- البته اين تاثير دويم نيز بطور جبر- و پيرو تاثير طبيعت و محيط خواهد بود- فكرهاى تازه كه اعصاب توانائى- گرفتن آنها را از خارج نداشت توليد كند- ميتواند علم به علم بهم رساند- معلومات معنوى و روحى پيدا كند- قوانين كليه در طبيعت مانند- قانون عليت و معلوليت كشف نمايد- معلومات حسى هر يك از حواس را بديگرى مبدل سازد- اينها اقسام مختلفه افكار و ادراكاتى هستند- كه پشت سر هم تدريجا زائيده مغز بوده- و هويتى جز اينكه خاصيت مادى- تركيب مخصوص ماده مغز هستند ندارند- .

پاسخ- ما از اين بيان كه خلاصه آن انجام يافتن- يك عمل فيزيكى است در انسان در موقع ادراك- حتى يك جمله را نمى‌خواهيم انكار نمائيم- چيزى كه هست نظر اين دانشمندان را- به مثالى كه در آغاز مقاله- و دو نظرى كه در ذيل آن آورديم بايد جلب كرد- و پرسيد.

كه اين بيان كدام يك- از دو نظر نامبرده را ميتواند تامين كند- .

زيرا نظر دويم بفكر و ادراك قابل انطباق نيست- و نظر اول كه بفكر و ادراك قابل انطباق است- باين بيان قابل انطباق نيست بسيار شگفت‌آور است- اين دانشمندان مورد نزاع را از بيخ


صفحه 115

فراموش كرده- البته اين فراموشى به فراموشى عمدى- نيز بى شباهت نيست- و مورد قبول و تسالم را هى به رخ خصم مى‌كشند- .(1) كسى نمى‌خواهد بگويد هنگام ادراك در انسان- خواص مادى مربوط موجود نمى‌شوند- .

كسى نمى‌خواهد بگويد جانوران زنده- و منجمله انسان هنگام ادراك و فكر سلسله اعصاب- يا مغز را بكار نمى‌اندازند- و اگر كسى بگويد نفس بعد از مفارقت بدن باقى- و بادراكات خود ادامه مى‌دهد سخنى است- كه اساسا دخلى باين گفتگو ندارد- چنانكه خواهد آمد انشاء الله- .

ولى اين حقيقت را نيز نمى‌شود ناديده انگاشت- كه ادراكات و افكار پهناور ما- با اينكه هيچكدام از خواص ضرورى ماده را- مانند اجزاء انقسام تحول شخصيت ندارند- چگونه مى‌توانند مادى بوده باشند- و چگونه مى‌توان گفت مگر ما هر حقيقتى را- با خواص ضرورى وى اثبات نمى‌كنيم- .

گذشته از اين اگر راستى مدرك يا ادراك ما- همان لكه‌هاى سياه و سفيد عكسى بود- مطابق نظر دويم مثال صدر مقاله- كه در چينهاى مغز يا لاهاى اعصاب مرتسم مى‌شوند- چگونه مى‌توانستيم اين واقعيتهاى خارجى را- توى آنها پيدا كنيم يا از يك راهى بانها پى ببريم- (2)چنانكه منظره‌اى را كه عكسى- با همه خصوصياتش نشان (1)رجوع شود به پاورقى صفحات 92 تا 96 (2)در خاتمه مقاله دوم صفحات 79 تا 82- اين مطلب گذشت كه مطابق نظريه ماديين- در بيان حقيقت علم و ادراك- علم و معلوم با يكديگر مى‌آيند- هم در وجود و هم در ماهيت- و تنها رابطه‌اى كه بين علم و معلوم فرض كرده‌اند- رابطه توليدى است و گفته شد- كه اين نظريه صد در صد يك نظريه ايده‌آليستى است- زيرا روى اين نظريه صفت كاشفيت- كه ذاتى علم است از علم سلب مى‌شود- و با سلب صفت كاشفيت از علم و ادراك- راهى براى


صفحه 116

مى‌دهد- اگر از خارج نديده و تهيه نكرده باشيم ممكن نيست- در ميان لكه‌هاى سياه و سفيد عكس پيدا نمائيم- .

اشكال [ششم] يا تقرير-

اين دانشمندان مى‌گويند- نظر به فورمول زير از پذيرفتن مغايرت- ميان علم و واقعيت خارج ناچاريم- .

اگر معلوم را كه جزئى از واقعيت خارج است ا فرض كنيم- و جزئى از مغز را كه از تاثير معلوم متاثر است- ب فرض كنيم اثر كه فكر و ادراك مى‌باشد- با ا+ب مساوى بوده و هيچگاه مساوى ا تنها- و يا مساوى ب تنها نخواهد بود- .

پاسخ- معلوم را ا و جزء مغزى را ب- و اثر مادى مفروض را ك- و صورت علميه را ج‌ فرض مى‌كنيم- فورمول مزبور وقتى ميتواند درست بوده باشد- كه ج‌ ك اثبات شود و گر نه ارزشى نخواهد داشت- .

و خلاصه اين مطلب بلسان فلسفى اينست- كه موجود ذهنى با موجود خارجى- در ماهيت يكى هستند نه در وجود- و آنچه محال است اتحاد دو موجود مستقل در وجود است- نه اتحاد دو وجود در ماهيت با اختلاف در وجود- كه يكى وجود خارجى منشاء آثار بوده اثبات عالم خارج از ذهن باقى نمى‌ماند- و اما اينكه ماديين گمان كرده‌اند- از راه اينكه ادراكات مولود تاثيرات خارجى هستند- بوجود عالم خارج پى مى‌بريم غلط است- زيرا اين پى‌بردن فرع آن است- كه ما بتوانيم خارج را تصور كنيم- و در ذهن خود حاضر سازيم- تا بتوانيم حكم كنيم كه اين شىء تصور شده- در خارج وجود دارد- و اگر بنا شود آنچه در ذهن ما پيدا مى‌شود- از هر جهت غير از خارج باشد- محال است كه خاطره خارج در ذهن ما پيدا شود- و خلاصه بيان اينكه روى فرضيه غلط ماديين- در باب حقيقت علم و ادراك- بايد هيچگاه هيچ كس- به هيچ نحو التفات به عالم خارج پيدا نكند


صفحه 117

باشد- و ديگرى وجود ذهنى غير خارجى غير منشاء آثار- .

اشكال [هفتم]

صورت علمى يا فكر و ادراك- اگر چه برخى از خواص ماده را- مانند انقسام و تغير ندارد ولى برخى ديگر را دارد- زيرا افكار و ادراكات ما زمانى هستند- و وى از خواص ماده مى‌باشد- .

پاسخ- اين سخنى است كه بعضى از دانشمندان روان شناس- نيز تصريح كرده‌اند- و نظر به اينكه اين دانشمندان از هويت زمان- بحث كافى نمى‌كنند با اين اشتباه مواجه شده‌اند- .(1) (1)در كتب روانشناسى معمولا اينطور مى‌گويند- كه امور ذهنى مكانى نيستند- زيرا نمى‌توان براى آنها يك نقطه معين را- در مغز بعنوان محل فرض نمود- و گفت مثلا فلان حكايتى كه من حفظ دارم- يا الان در نظرم هست- يا فلان شعر سعدى يا حافظ در فلان نقطه مغز من است- ولى زمانى هستند زيرا پديد آمدن- و از بين رفتن آنها احتياج بوقت و زمان دارد- .

البته اين بيان با يك نظر مسامحى ادا شده- ولى مطابق نظريه فلسفى كه صدر المتالهين - روى اسلوب فلسفى خود در باره زمان اظهار نموده- و با براهين دقيق فلسفى آنرا اثبات نموده- و همچنين مطابق آخرين نظريه علمى- كه امروز مورد قبول دانشمندان مغرب زمين است- زمان و تغيير همدوش يكديگرند- و اين دو از جوهر امور مادى طبيعى انتزاع مى‌شوند- و واقعيت مادى غير متغير يا غير زمانى- و يا متغير و غير زمانى- و يا زمانى و غير متغير تصور ندارد- و بالاخره تغيير حركت و زمان را نمى‌توانيم- خارج از حقيقت و واقعيت امور مادى و طبيعى بدانيم- و بتعبير صدر المتالهين يكى از مشخصات- هر موجود مادى همان زمانى است- كه در آن زمان بوجود آمده- و تغييرات پيدا نموده- و به تعبير دانشمندان امروز مغرب زمين- هر چيزى را در چهار مختص مى‌توان نشان داد- طول و عرض و عمق و زمان- بنا بر اين اگر در موجودى اثبات شد كه تغيير ندارد- ضمنا معلوم مى‌شود كه زمانى و مادى نيست- و چونكه در ادراكات ثابت شد- كه ثابت و پا بر جا هستند و تغييرى ندارند- ضمنا زمانى نبودن آنها نيز ثابت مى‌شود


صفحه 118

زمان چنانكه در مقاله‌هاى آينده روشن خواهد شد- مقدار حركت است- .

و بعبارت ساده‌تر ما حركتى را كه با سرعت- و بطور معين اخذ كرده و نسبت به ساير حركات- مقياس قرار داديم زمان مى‌ناميم- پس زمان بى حركت نخواهد بود- چنانكه حركت نيز بى ماده- و ماده بى خواص ضرورى ماده نخواهد بود- .

اگر چنانچه ادراك ما زمانى بود- ناچار خواص ديگر ماده را نيز داشت- و كسى كه مى‌پندارد ادراك و فكر ما زمانى است- ميان عمل فيزيكى كه در مغز مثلا انجام مى‌گيرد- و ميان حقيقت ادراك و فكر خلط مى‌نمايد- چنانكه دانشمندان مادى- پيوسته اين خلط و اشتباه را مى‌كنند- .

شما صورت علمى را كه در يكساعت معين از زمان- از راه حواس بدست مى‌آوريد- يك اثر مادى در سلسله اعصاب يا مغزتان پيدا مى‌شود- كه پيش از آن و پس از آن قابل پيدايش نيست- ولى حقيقت همان ادراك مقيد بان زمان معين نيست- به گواه اينكه همان صورت ادراكى را با حفظ عينيت- در زمانهاى مختلف مى‌توانيد ادراك كنيد- در حالى كه يك موجود زمانى در دو زمان- بيك واقعيت باقى نمى‌ماند

تتميم اصل مقصد

سخنانى كه در مادى نبودن ادراكاتى- كه بحواس و مغز منسوب هستند گفته شد- در يك مورد ديگر نيز جارى مى‌باشد- و آن مورد علم بنفس است- .(1) (1)تا اينجا گفتگو در اطراف امور مادى بود- كه بعنوان خواص روحى خواند مى‌شوند- از قبيل ادراكات حسى و خيالى و عقلى- و اراده و كراهت و حب و بغض- و حكم و تصديق و غيره- و ثابت شد كه اين امور خواص


صفحه 119

هر يك از ما(چنانكه تجربه و قرائن نشان مى‌دهد موجودات زنده ديگر نيز همين حال را دارند)شعور به خويشتن من دارد عمومى ماده را ندارند- و لهذا نمى‌توان آنها را از خواص معينه- تشكيلات مخصوص مادى دانست- و تا كنون مستقيما از شخصيت مستقل خود روح- كه اين امور از عوارض و حالات- و يا از افعال و اعمال وى هستند بحثى نشد- مطلب بالا اشاره بيك برهان ساده از براهينى است- كه فلاسفه الهى برا‌ى اثبات شخصيت مستقل روح- در برابر تشكيلات مخصوص مادى اقامه كرده‌اند- .

خواننده محترم مى‌داند كه ماديين روح را- فقط بعنوان تشكل و اجتماع- و ارتباط مخصوص اجزاء ماده مى‌شناسند- و خواص روحى را نيز بعنوان خاصيتهاى مخصوص- اجزاء مرتبط ماده معرفى مى‌كنند- و اما روحيون روح را- كه از حركت و تكامل جوهرى ماده پيدا شده- در عين ارتباط و تعلق ذاتى با ماده- داراى شخصيت جداگانه و مستقل مى‌دانند- .

دانشمندان روحى شرقى و غربى- دليلهاى بسيارى براى اثبات تجرد- و شخصيت مستقل روح اقامه كرده‌اند- و البته بعضى از آنها خالى از خلل هم نيست- و فعلا مجال آن نيست كه همه دليلهائى- كه در اين باب آورده شده ذكر شود- و در اطراف آنها بحث و انتقاد شود- در اينجا فقط بذكر يك برهان ساده- از براهينى كه فلاسفه اسلامى بان خوب توجه كرده‌اند- اول كسى كه به تفصيل- اين برهان را ذكر كرده شيخ الرئيس است- و احتياجى بمقدمات زياد ندارد- و از اصول روانشناسى جديد نيز مى‌توان- آنرا تاييد نمود و در متن اشاره شده است اكتفا مى‌شود- و آن از راه علم نفس به خودش است خود آگاهى- .

مقدمتا بايد گفته شود كه خود آگاهى- يعنى اطلاع هر كسى از وجود خودش- براى هر كسى بديهى است- و هر كس با علم حضورى خود را مى‌شناسد- ماديين نيز اين شعور را شعور بخود- در انسان انكار ندارند- پس در اينكه هر كسى پيش خود تعقلى از خود دارد- و از وجود خود مطلع است- و خود را بعنوان يك موجود مستقل- و ممتاز از ساير موجودات مى‌شناسد- ترديد يا اختلافى نيست- هر كسى بالضروره تشخيص مى‌دهد- كه من هستم تنها چيزى كه احتياج به استدلال دارد- اينست كه خود يا من كه وجودش بديهى است- حقيقتش چيست و داراى چه خصوصيتى است- و آيا ممكنست مادى باشد يا خير- آيا وجود مستقل دارد- يا آنكه عين بدن با خواص بدنى است-


صفحه 120

مشاهده مى‌كند عينا كه چيزى است- كه قابل انطباق به هيچ عضوى و خواص عضوى نيست- زيرا با زياده و نقيصه اعضاء تفاوت نمى‌كند- و با اختلاف سنين عمر- و تحليل رفتن قوا تغيير نمى‌پذيرد- جز اينكه كاملتر و روشن‌تر مى‌شود- و گاهى مى‌شود كه يك يا چندين پس اينكه من هستم- روى حس مخصوص خود آگاهى بديهى است- و قابل استدلال نيست- دانشمندان استدلالات خود را متوجه- بيان حقيقت من يا خود نموده‌اند- نه بيان اصل وجود من- زيرا وجود من يك امر بديهى است- .

از اينجا واضح مى‌شود كه استدلال معروف دكارت - از راه فكر و انديشه بر اينكه من هستم- كه بعبارت مخصوص ادا مى‌شود- من مى‌انديشم پس هستم مخدوش است- زيرا هستى هر كسى مانند خود انديشيدن بديهى است- بلكه بديهى‌تر است- زيرا آگاهى از انديشيدن با اضافه به ميم مى‌انديشم- فرع بر آگاهى و شعور بخود است- .

حالا برگرديم به اصل مطلب- و ببينيم آيا خود يا من كه وجودش- بر هر كسى بديهى است حقيقتش چيست- و داراى چه خصوصيتى است- و آيا ممكنست مادى باشد يا خير- .

در اينجا دو نظريه اساسى وجود دارد 1-نظريه حسى 2-نظريه روحانى- .

نظريه حسى-

صاحبان اين نظريه مى‌گويند كه خود يا من- عبارت است از مجموعه ادراكات مختلفى- كه بوسيله احساس يا تخيل و غيره- دائما و على التعاقب پيدا مى‌شوند- و لا ينقطع يكديگر را تعقيب مى‌نمايند- مطابق اين نظريه خود يك موجود وحدانى نيست- بلكه مجموعه احساسات و خيالات و افكارى است- كه سلسله واحدى را تشكيل ميدهند- پس من يعنى مجموعه ديدنها- و شنيدنها و به يادآوردنها و فكر كردنها- كه در طول زندگى پديد مى‌آيند- .

اين عقيده را ابتداء فلاسفه حسى و تجربى اروپا- كه از قرن هفدهم به بعد ظهور كرده‌اند- و اساس شناسائى صحيح را احساس و تجربه دانستند- اظهار داشتند- اين دانشمندان روى اصل اينكه- اساس معرفت صحيح حس و تجربه است- و حس جز به عوارض و حالات تعلق نمى‌گيرد- حقيقتى را غير از آنچه به تجربه در آيد قبول ندارند- البته انكار هم نمى‌كنند- و در ميان آنها كسانى