مقاله اول فلسفه چيست(1)
در جهان هستى كه داراى موجودات بسيار- و پديدههاى بىشمار بوده- و ما نيز جزئى از مجموعه آنها مىباشيم- بسيار مىشود كه چيزى را راست و پا بر جا پنداشته- و موجود انگاريم و سپس بفهميم- كه دروغ و بى پايه بوده است- و بسيار مىشود كه چيزى را نابود و دروغ انديشيده- و پس از چندى بما روشن شود كه راست بوده- و آثار و خواص بسيارى در جهان داشته است- .
از اينرو ما كه خواه ناخواه غريزه بحث و كاوش- از هر چيز كه در دسترس ما قرار بگيرد- و از علل وجودى وى داريم- بايد موجودات حقيقى و واقعى حقايق باصطلاح فلسفه را- از موجودات پندارى اعتباريات و وهميات تميز دهيم- .
(1)چنانكه در خاتمه همين مقاله گفته خواهد شد- فلسفه در نقطه مقابل سفسطه قرار دارد- و چون سوفسطائى منكر واقعيت خارج از ظرف ذهن است- و تمام ادراكات و مفاهيم ذهنى را انديشه خالى مىداند- در نظر وى حقيقت- يعنى ادراك مطابق با واقع معنى ندارد- اما فيلسوف بواقعيتهاى خارج از ظرف ذهن اذعان دارد- و پارهاى از ادراكات را بعنوان حقايق- و ادراكات مطابق با واقع مىپذيرد- و از طرف ديگر بوجود برخى از ادراكات- كه با واقع مطابقت ندارند- اعتباريات و وهميات نيز اذعان دارد- لهذا مجموع ادراكات و مفاهيم ذهنى- در نظر فيلسوف سه دسته مهم را تشكيل ميدهند- .
و گذشته از اين كاوش غريزى براى رفع حوائج زندگى- دست 1-حقايق يعنى مفاهيمى كه در خارج مصداق واقعى دارند- .
2-اعتباريات- يعنى مفاهيمى كه در خارج مصداق واقعى ندارند- لكن عقل براى آنها مصداق اعتبار مىكند- يعنى چيزى را كه مصداق واقعى اين مفاهيم نيست- مصداق فرض مىكند- و بعد از اين در طى يك فصل مستقل- كيفيت پيدايش ادراكات اعتبارى- و اينكه عقل از اعتبار يك رشته مفاهيم ناچار است- گفته خواهد شد- .
و براى آنكه خواننده فى الجمله بتواند- ادراكات حقيقى را از ادركات اعتبارى تميز دهد- مثال سادهاى ذكر مىكنيم- .
مثلا اگر از هزار نفر سرباز يك فوج تشكيل داده شود- هر يك از سربازها يك جزء از اين فوج بشمار ميرود- و خود فوج عبارت است از مجموع نفرات- نسبت هر فرد به مجموع نسبت جزء به كل است- ما هم هر يك از افراد را ادراك مىكنيم- و در باره آنها حكمهاى مختلفى مىنماييم- و هم مجموع آنها را كه فوج ناميدهايم- و در باره آن نيز حكمهاى مخصوصى مىنماييم- .
ادراكات ما نسبت به افراد ادراكات حقيقيه است- زيرا مصداق واقعى خارجى دارد- و اما ادراك ما نسبت بمجموع اعتبارى است- زيرا مجموع مصداق واقعى ندارد- و آنچه واقعيت دارد هر يك از افراد است نه مجموع- .
3-وهميات- يعنى ادراكاتى كه هيچگونه مصداقى در خارج ندارند و باطل محض مىباشند- مثل تصور غول و سيمرغ و شانس و امثال آنها- .
فلسفه سعى مىكند با ميزانهاى دقيق خود- امور حقيقى را از دو دسته ديگر جدا سازد- .
لازم است تذكر داده شود- چيزى كه بسيار دشوار است- و از لغزشگاههاى فلاسفه بشمار ميرود- تميز امور اعتبارى است كه حقيقتنما هستند از حقايق- .
دانشمندان جديد اروپا- كه به نقادى عقل و فهم انسان پرداختهاند- كوشش بسيار كردهاند كه ساختههاى ذهن را- از حقايقى كه واقعيت خارجى دارند جدا سازند- و همين امر سبب انحراف بعضى از آنان شده- و آنها را تا سر حد ايده آليسم-Idealismeسفسطه كشانيده- كه يكباره جميع مفاهيم را صرفا مصنوع ذهن دانستهاند- و بعضى ديگر احيانا- مسلك شكSeptisismeرا اختيار كردهاند- در فلسفه اسلامى نيز عنايت خاصى- نسبت باين مطلب مبذول شده- و تحقيقات سودمندى براى- تفكيك اعتباريات از حقايق بعمل آمده است-
بهر رشته از رشتههاى گوناگون علوم بزنيم- اثبات هر خاصه از خواص موجودات به موضوع خود- محتاج به ثبوت قبلى آن موضوع مىباشد- .(1) يك سلسله بحثهاى برهانى- كه غرض و آرمان نامبرده را تامين نمايد- و نتيجه آنها اثبات وجود حقيقى اشياء- و تشخيص علل و اسباب وجود آنها- و چگونگى و مرتبه وجود آنها مىباشد- فلسفه ناميده مىشود- .
علوم ديگر(2)روش بحث و نتيجه كاوش آنها- اينگونه نيست و شرح و تفصيل نقاديهاى دانشمندان اروپا- و تحقيقات دانشمندان اسلامى را به مقاله پنجم- كه مخصوص آن مطلب است موكول مىكنيم (1)خلاصه آنكه ما از دو جهت نيازمند به فلسفه مىباشيم- يكى از نظر كاوش غريزى- و اينكه بشر طبعا علاقهمند است حقايق را از اوهام- و امور واقعيتدار را از امور بى واقعيت تميز دهد- و ديگر از راه نيازمندى علوم به فلسفه- زيرا چنانكه گفته خواهد شد- هر يك از علوم اعم از طبيعى يا رياضى- خواه با اسلوب تجربى پيش برود- و خواه با اسلوب برهان و قياس- شىء معينى را كه اصطلاحا موضوع آن علم ناميده مىشود- موجود و واقعيتدار فرض مىكند- و به بحث از آثار و حالات آن مىپردازد- و واضح است كه ثبوت يك حالت- و داشتن يك اثر براى چيزى- وقتى ممكنست كه خود آن چيز موجود باشد- پس اگر بخواهيم مطمئن شويم- چنين حالت و آثارى براى آن شىء هست- بايد قبلا از وجود خود آن شىء مطمئن شويم- و اين اطمينان را فقط فلسفه ميتواند بما بدهد (2)مقصود بيان فرق فلسفه و علوم ديگر است- اين مطلب شايسته دقت است- و مخصوصا از آن جهت كه لفظ فلسفه اخيرا- در موارد زيادى بكار برده شده- و نتيجتا داراى معناى ابهامآميزى شده است- به طورى كه هر كسى از لفظ فلسفه پيش خود معنائى مىفهمد- تا جايى كه بعضى گمان مىكنند- فلسفه يعنى اظهار نظرهاى آميخته با بهت و تحير- در باره جهان و برخى كار را بجائى كشانيدهاند- كه خيال مىكنند فلسفه يعنى پراكندهگوئى- و احيانا تناقضگوئى- و برخى بين مسائل فلسفى و مسائلى كه- در ساير علوم مورد گفتگو قرار مىگيرد فرق نمىگذارند- و از اينرو حل يك مسئله فلسفى را- از علوم ديگر انتظار دارند- و يا مسئلهاى را كه مربوط به علوم ديگر است- جوابگوئى آنرا از فلسفه
در هر يك از آنها كه تامل كنيم- خواهيم ديد كه يك يا چند موضوع را مفروض الوجود گرفته- و آنگاه به جستجوى خواص و آثار وى پرداخته و روشن مىكند- هيچيك از اين علوم نمىگويد فلان مىخواهند- و عده ديگر بين اسلوب فكرى كه در فلسفه- مورد استفاده قرار مىگيرد اسلوب قياس عقلى- و اسلوب فكرى كه در ساير علوم- مخصوصا طبيعيات اسلوب تجربى- از آن استفاده مىشود فرق نمىگذارند- و انتظار دارند مسائل دقيق و عميق فلسفه را- كه جز با براهين مخصوص عقلى نمىتوان كشف كرد- در زير ذرهبينها يا لابلاى لابراتوارها پيدا نمايند- .
ولى با بيانى كه در متن شده و توضيحاتى كه داده مىشود- اين ابهام رفع مىشود- و آن انتظارات بيجا نيز خود بخود از بين ميرود- .
لفظ فلسفه كه ريشه يونانى دارد- سابقا بيك معناى عام گفته مىشد- كه شامل جميع معلومات نظرى و عملى بود- و تقريبا با لفظ علم مرادف بود- در ميان دانشمندان ما هم همين اصطلاح جريان داشت- لكن اخيرا از زمانى كه در پارهاى از علوم- اسلوب برهان و قياس عقلى- جاى خود را باسلوب تجربى داد- در اصطلاح دانشمندان لفظ علم و فلسفه- هر يك بمعناى جداگانه گفته مىشود- .
و بايد در نظر داشت- كه اصطلاحات دانشمندان جديد نيز- بحسب اختلاف نظرها و مسلكهايى كه در باب فهم- و عقل انسان و حدود توانائى قواى مدركه دارند- فرق مىكنند- .
معمولا آنانكه هم اسلوب تجربى- و هم اسلوب برهان و قياس عقلى را صحيح و معتبر مىدانند- بان رشته از مسائل كه محصول- تجربيات بشر است علم مىگويند- و بانها كه صرفا جنبه تعقلى و نظرى دارد فلسفه مىگويند- .
و چونكه حكمت اولى- كه سابقا يكى از شعب سهگانه فلسفه نظرى شمرده مىشد- و دانشمندان قديم آنرا از آن جهت كه- كاملا تعقلى و نظرى بود فلسفه حقيقى-و از آن جهت كه در اطراف كلىترين موضوعات- يعنى وجود بحث مىكرد- و مشتمل بر كلىترين مسائل بود آنرا علم كلى- و از آن جهت كه يكى از مسائل آن بحث از عله العلل- و واجب الوجود بود الهيات مىخواندند- و در يونان باستان بمناسبت خاصى كه- در خاتمه همين مقاله گفته خواهد شد- متافيزيك[1]خوانده مىشد- صرفا محصول قوه تعقل بشر است- و
[1]. Metaphysique
موضوع موجود است- يا وجودش چگونه وجودى است- بلكه خواص تجربه حسى در مسائل آن راه ندارد- غالبا هر وقت فلسفه گفته شود مقصود همان است- .
ولى از قرن هفدهم به بعد گروهى از دانشمندان پديد آمدند- كه ارزش برهان و قياس عقلى را بكلى انكار كردند- و اسلوب تجربى را تنها اسلوب صحيح- و قابل اعتماد دانستند- به عقيده اين گروه فلسفه نظرى و تعقلى- كه مستقل از علم باشد پايه و اساسى ندارد- و علم هم محصول حواس است- و حواس جز بظواهر و عوارض طبيعت- و فنومنها[1]تعلق نمىگيرد- پس مسائل فلسفه اولى كه صرفا نظرى و تعقلى- و مربوط بكنه واقعيات و امور غير محسوسه است- بىاعتبار است و اينگونه مسائل- براى بشر نفيا و اثباتا درك نشدنى است- آنها را بايد از دائره بحث خارج كرد- و امور غير قابل تحقيق ناميد- .
اگوست كنتAsguste-conteدانشمند معروف فرانسوى- قرن نوزدهم يكى از كسانى است- كه منكر فلسفه عقلى و نظرى است- ولى در عين حال بيك فلسفه حسى- متكى به علوم معتقد است- باين معنى كه بيان روابط علوم را با يكديگر- و همچنين پارهاى از فرضيههاى بزرگ را- كه در همه يا غالب علوم مورد استفاده قرار مىگيرد- از لحاظ شباهتى كه فى الجمله به فلسفه اولى- از حيث كلى و عمومى بودن دارند- مسائل فلسفى مىخواند- امروز هم بيان روشهاى علوم و متودهايى كه- در هر يك از علوم بكار برده مىشوند- بنام فلسفه علمى خوانده مىشود- .
اين فلسفه حسى كه اگوست كنت قائل است- و همچنين ساير سيستمهاى فلسفى حسى- كه از طرف فلاسفه امپريست[2]يا حسيون ابراز شده- متكى به علوم حسى است- و مانند خود آن علوم محدود است- و از حدود توجيه عوارض و ظواهر طبيعت- فنومنها تجاوز نمىكند- .
در اين مقاله با فلاسفه حسى و كسانى كه فلسفه اولى را- از آن جهت كه صرفا نظرى است- و از قلمرو حس و تجربه بيرون است- قابل بحث و تحقيق نمىدانند كارى نيست- رد عقيده اين دسته از دانشمندان- و بيان اينكه اسلوب برهان- و قياس عقلى مفيد و معتبر است- و مسائل فلسفى اولى قابل تحقيق است- در ضمن مقاله ديگرى از اين سلسله مقالات خواهد آمد- .
در اين مقاله گفتگو با كسانى است كه نفيا يا اثباتا- به بحث در مسائل
[1]. Phenomene
و احكام موضوع مفروض الوجودى را بيان كرده- و وجود و چگونگى اين فلسفه مىپردازند- گفتگو با ماترياليستها-[1]و طرفداران ماترياليسم ديالكتيك[2]است- كه در مسائل اين فلسفه نظرى اظهار نظر مىكنند- بدون آنكه اين مسائل را- از مسائل مربوط به علوم تفكيك كنند- .
و عجب اينست كه اين دانشمندان- در عين اينكه بنفى يا اثبات مسائلى- كه گواهى از حس و علوم حسى ندارد مىپردازند- خود را همه جا تابع منطق حس و تجربه معرفى مىكنند- .
خواننده محترم بايد از حالا متوجه باشد- و بعدا در مقالات بعدى برايش محقق خواهد گشت- كه فلسفه مادى و آخرين سيستم آن- ماترياليسم ديالكتيك يك فلسفه نظرى است- نه يك فلسفه حسى و تجربى- .
البته در اروپا برخى از دانشمندان بودهاند- كه طرفدار فلسفه حسى بودهاند- ولى فلسفه آنها نه مادى است و نه الهى- زيرا فلسفه حسى آنها قهرا محدود بوده- به مسائل مربوط به علوم حسى و طبق منطق حسى خود- ناچار در باره كنه وجود سكوت كردهاند- .
بارزترين فلسفههاى حسى- همان فلسفه پوزيتيويسم-POSITIVISMEاگوست كنت است كه در بالا اشاره شد- ولى فلسفه مادى با آخرين شكل خود- ماترياليسم ديالكتيك هر چند ابتداء- از جنبه تبليغاتى دم از حس و علوم حسى مىزنند- و گاهى يك مسئله علمى را تحريف كرده گواه مىآورند- هرگز پابند اين منطق نبوده- مسائل تعقلى و نظرى فلسفه اولى را كه گواهى- از حس و تجربه ندارد مورد بحث قرار ميدهند- .
لهذا در اين مقاله به معرفى اين فلسفه- كه ماديين خواه ناخواه وارد مباحث آن مىشوند- و تفكيك آن از مسائل علوم- كه ماديين آنها را از يكديگر تفكيك نكرده- خلط مبحث مىكنند پرداخته شده است- .
پس منظور از فلسفه- در اين مقاله همان فلسفه اولى است- كه صرفا نظرى و تعقلى است- و مقصود بيان تعريف و بيان فرق آن- با ساير قسمتهائى است- كه امروز بنام علوم خوانده مىشود و براى آنكه خواننده محترم بتواند- تعريف فلسفه را خوب درك كند- و مسائل فلسفى را با مسائلى كه مربوط به ساير علوم است- اشتباه نكند از ذكر اين مقدمه كوتاه ناچاريم-
[1]. MATERIALISTES
[2]. MATERIALISTES-DIALECTIQUE
وجود آنرا- بجاى ديگر حس يا برهان فلسفى احاله مىنمايد- .
علومى كه ميان بشر رائج است- قسمتهاى مختلفى را تشكيل ميدهند- و هر يك بنام مخصوصى خوانده مىشود- فيزيك شيمى حساب هندسه- ستاره شناسى زيست شناسى و...- هر يك از اين قسمتها ما را- بيك سنخ دانستنيهاى مخصوص و معينى آگاه ميسازد- به طورى كه قبل از آنكه وارد آن قسمت بشويم- مىتوانيم بفهميم چه سنخ مسائلى- مورد توجه ما قرار خواهد گرفت- زيرا بر ما معلوم است كه هر علمى عبارت است- از يك سلسله مسائلى كه در زمينه معين- و در اطراف موضوع معينى گفتگو مىكند- و بين مسائل هر علم رابطه خاصى وجود دارد- كه آنها را بيكديگر پيوسته- و از مسائل علوم ديگر جدا ميسازد- .
پس ما براى آنكه تعريف هر يك از علوم را بدست آوريم- و براى آنكه بتوانيم تشخيص دهيم- فلان مسئله در صف چه مسائلى بايد قرار گيرد- و جزء كدام علم است- بايد موضوعات علوم را تشخيص دهيم- و ما دامى كه نفهميم مثلا موضوع علم حساب چيست- و موضوع علم هندسه كدام است- نمىتوانيم مسائل حساب را- از مسائل هندسه فرق بگذاريم و همچنين ساير علوم- .
پس از بيان اين مقدمه مىگوييم فلسفه نيز به نوبه خود- حل مشكلات مخصوصى را به عهده گرفته- و مسائل وى نيز در اطراف موضوع معينى صورت مىگيرد- فلسفه هيچگاه در مسائل مربوط به علوم دخالت نمىكند- و نيز اجازه نمىدهد آنها در قلمرو او دخالت نمايند- .
فلسفه عبارت است از يك سلسله مسائل- بر اساس برهان و قياسى عقلى- كه از مطلق وجود و احكام و عوارض آن گفتگو مىكند- فلسفه از بود و نبود اشياء سخن مىگويد- و احكام مطلق هستى را مورد دقت قرار مىدهد- و هيچگاه به احكام و آثارى كه مخصوص- يك يا چند موضوع مخصوص است نظر ندارد- بعكس علوم كه همواره يك يا چند موضوع را- مفروض الوجود مىگيرند- و به جستجوى احكام و آثار آن مىپردازند- و سنخ بحث علوم متوجه بود و نبود اشياء نيست- براى توضيح بيشتر بذكر دو مثال مىپردازيم- مثلا اگر در باره دايره اين مسئله را در نظر بگيريم- كه محيط هر دايره برابر است- با 3/14 در قطر آن مربوط به هندسه است- زيرا معناى اين جمله اينست- كه هر دايره كه وجود خارجى پيدا كند- داراى اين خاصيت تساوى محيط با 3/14 در قطر آن است- پس براى دايره فرض وجود نمودهايم- و يك حكم يا خاصيت تساوى محيط با 3/14 در قطر آن- برايش ثابت نمودهايم-