يونان قديم- هر يك طبق سبك خويش در وجود بحث كردهاند- و علت اينكه ارسطو در دائره المعارف خود- يك قسمت را كه بعدها بنام متا فيزيك- يا فلسفه اولى يا علم اعلى معروف شد مجزا كرد- و بيك رشته مسائل معين اختصاص داد- همين بود كه اين مسائل بر محور وجود مىچرخد- و بحث از وجود است- در مقابل ساير قسمتها كه هر يك از آنها- بحث از موضوع خاص ديگرى است- .
ارسطو در مقاله جيم رساله ما بعد الطبيعه - كه بكتاب الحروف معروف است- تصريح مىكند كه مباحث اين قسمت- در خور هيچيك از علوم طبيعى يا رياضى نيست- زيرا موضوع بحث اين قسمت- يك معنائى است اعم از موضوعات علوم طبيعى و رياضى و غيره- .
مترجمين عربى آن معناى اعم را- در ترجمه كتاب الحروف به كلمه هويت ترجمه كردهاند- و بعدها حكماء اسلامى بجاى كلمه هويت- كلمه موجود را استعمال كردهاند- و شايد اول كسى كه با اين تعبير مطلب را ادا كرده است- ابو نصر فارابى در رسالات خويش است- بهر حال دانشمندان شرق و غرب- اين معنى را بطور مسلم منتسب به ارسطو مىدانند- كه فلسفه اولى و علم كلى- كه شامل كلىترين مسائل است- بحث از وجود و موجود است- و موضوع آن وجود مطلق است- على هذا بحث در وجود سابقه ممتد و طولانى دارد- بلكه اساسا فلسفه اولى بحث از وجود است- .
ولى مسائلى كه در فلسفه اسلامى- بنام مسائل وجود خوانده مىشود- و در يك فصل علىحده جا داده مىشود- و اين مقاله بطور جداگانه بانها اختصاص داده شده- يك عده مسائل مخصوصى است- كه تا آنجا كه ما جستجو كرده- و اطلاعاتى بدست آوردهايم- بتدريج وارد فلسفه اسلامى شده- و نظر صاحب نظران را جلب كرده- تا آنكه بصورت جدىترين- و اساسىترين مسائل فلسفى در آمده- به طورى كه يكباره سرنوشت فلسفه را در دست گرفته است- .
اين مسائل بيش از آن مقدار- كه با منابع يونانى و غير يونانى ارتباط داشته باشد- از طرفى از آراء و نظريات متكلمين- و از طرف ديگر از عقايد و افكار عرفا سر چشمه گرفته- و البته اين مسائل در نزد متكلمين يا عرفا- حالت بسيطتر و سادهترى داشته- و بعلاوه با روش صحيح عقلانى فلسفى- تجزيه و تحليل نمىشده- و بعدا كه وارد فلسفه شده- مورد تجزيه و تحليلهاى حكيمانه حكما واقع شده- و صورت فلسفى بخود گرفته و نضج و كمال يافته- تا آنكه در قرون اخيره باين صورتى كه امروز هست در آمده- ما در همين مقاله- پس از آنكه خود اين مسائل را توضيح و تشريح كرديم- به كيفيت سير اين مسائل- در ميان
متكلمين و در ميان عرفا- و سپس ورود آنها در فلسفه- و تحولاتى كه در فلسفه راجع باين مسائل رخ داده- تا حدى كه متناسب با وضع اين كتاب است اشاره مىكنيم- و مفتاحى بدست خواننده محترم مىدهيم- .
علت اينكه در فلسفه جديد اروپائى- اين مسائل به صورتى كه مفهوم حكماء مشرق زمين است- مورد توجه واقع نشده- و اگر احيانا مسائلى باين اسماء نام برده مىشود- صرفا جنبه اشتراك در لفظ و اسم دارد- ولى از لحاظ معنا و مفهوم بكلى متباين است- مثل اصالت وجود در اصطلاح قديم و جديد- اين است كه رابطه فلسفه اروپائى با فلسفه اسلامى- از منابع ده قرن پيش يا اندكى پيشتر- يا بعدتر سر چشمه مىگيرد- و در ده قرن پيش اين مسائل- باين صورت و كيفيت وجود نداشته است- .
خواننده محترم اگر با كتب علمى- آشنائى كامل داشته باشد- مىداند كه در قديم معمول چنين بود- كه براى هر علمى مقدمهاى وضع مىكردند- و در آن مقدمه سه مطلب را بيان مىكردند- و آنها عبارت بود از بيان موضوع آن علم- و تعريف آن و فائده آن- و احيانا امور ديگرى نيز اضافه مىشد- اين عمل در تمام علوم و فنون از فلسفه و غيره جريان داشت- و در مقدمه فلسفه- علم كلى و فلسفه اعلى باصطلاح آن زمان- و احيانا در كتب منطق مانند منطق الشفا - چند مطلب ديگر اضافه مىشد- كه عبارت بود از تقسيمات علوم تمايز علوم- موضوع علم چيست و بعضى مطالب ديگر- .
دانشمندان همواره متوجه بودند- كه مقدمه هر علمى يعنى بيان موضوع و تعريف- و فائده آن علم جزء آن علم نمىتواند قرار بگيرد- و همچنين تقسيمات علوم جزء فلسفه يا منطق نيست- و سر اين مطلب واضح و روشن است- و در ضمن بيانات آينده روشنتر خواهد شد- .
ولى فن مستقلى- كه متكفل بيان همه اين امور باشد- و آنچه بعنوان مقدمه- در آغاز هر علم بيان مىشود بيان كند- در قديم موجود نبود- و از جمله قدمهاى مفيدى كه دانشمندان جديد- در عالم فلسفه و منطق برداشتند اين بود- كه فن مستقلى بوجود آوردند- كه متكفل همه اين جهات است- و در آن فن علاوه بر امورى كه در بالا ذكر شد- قسمتهاى مفيد و مهم ديگرى علاوه شد- از قبيل بيان اصول متعارفه- و اصول موضوعهاى كه در هر علمى بكار برده مىشود- و روش و اسلوب فكرى كه در هر يك از علوم- بايد از آن استفاده شود تا در آن علم پيشروى حاصل شود- .
قسمت اخير يعنى بيان اختلاف علوم- از لحاظ روش و اسلوب فكرى- و تعيين اينكه در فلان علم- از چه روش و اسلوبى بايد استفاده كرد- تا به نتيجه مطلوب رسيد- مهمترين تنبه و توجهى است- كه اين دانشمندان در اين زمينه پيدا كردهاند- و به عقيده اين دانشمندان- از آن روزى كه روشهاى علوم شناخته شد- راه پيشروى و تكامل باز شد- و علت اصلى ركود و توقف علم در قديم- همانا نشناختن متود و طرز تفكر صحيحى است- كه در هر علم لازم است- مثل آنكه در مواردى كه- بايد از طرز تفكر تجربى استفاده شود- با طرز تفكر تعقلى و استنتاجى- مىخواستهاند به نتيجه برسند- .
بهر حال اين قسمت به قدرى توسعه پيدا كرد- كه ساير قسمتها را تحت الشعاع قرار داد- و با الحاق ساير قسمتها كه در بالا اشاره شد- علم جديدى بوجود آمد- كه همه بنام روش شناسى يا متودولوژى خوانده مىشود- به عقيده اين دانشمندان- فائده شناختن روشهاى علوم- از لحاظ صحيح فكر كردن كه غايت و نتيجه منطق است- از منطق ارسطو كه بيشتر متوجه اشكال و صور- و هيئت و ترتيب افكار و معقولات است- بدرجاتى بيشتر است- و از اينرو دانشمندان منطق را بدو قسمت تقسيم كردهاند- منطق صورى كه همان منطق ارسطوئى است- و متودولوژى كه متضمن تقسيمات علوم- و تعريفات و موضوعات و فوائد و روشها- و اصول متعارفه و موضوعه آنها است- .
بديهى است كه استقصاء بحث- در آنچه امروز بصورت فنى مستقل و دامنه دار در آمده- ربطى به مباحث مورد نياز ما- كه در اين سلسله مقالات فلسفى طرح شده ندارد- ولى آنچه از آن قسمتها كه تماسى با فلسفه دارد- و به طورى است كه ممكن است- اگر ما نظريه خود را در باره آنها بيان نكنيم- در ذهن خواننده محترم شبهات و اشكالاتى باقى بگذارد- ناچاريم بيان كنيم- .
خصوصا آنكه بعضى از قسمتها- كه در همين مقدمه خواهد آمد- تا آنجا كه ما اطلاع داريم- در اطراف آنها تا كنون تحقيقى نشده است- .
در مقاله 1 تعريف فلسفه و موضوع و فائده آن بيان شد- و در مقاله 5 در باره صحت روش تعقلى- كه مورد استفاده فلسفه است بحث شد- در مقدمه اين مقاله بمناسبت اينكه- همانطوريه قبلا اشاره شد- مسائل مطروحه اين مقاله پايه و اساس ساير مسائل فلسفى است- و از لحاظ صناعى به منزله آغاز فلسفه محسوب مىشود- به ساير قسمتهاى لازم مىپردازيم كه شامل مطالب ذيل است- 1-تمايز علوم- .
2-موضوع چيست- .
3-نقطههاى اتكاء مسائل علوم- يا مبادى تصوريه و تصديقيه- .
4-نقطههاى اتكاء فلسفه يا مبادى فلسفى- .
5-اسلوب و روش فكر در فلسفه- .
6-منشاء اختلاف علوم از لحاظ اصول متعارفه و موضوعه- و اسلوب و روش
تمايز علوم
هر علمى مجموعهاى از مسائل است كه- در آغاز ظهور آن علم بسيط و محدود بوده- و بعد توسعه و افزايش يافته است- بشر از دوران قديم تا كنون- همواره مسائل علمى را دستهبندى مىكرده- و بهر دستهاى نام مخصوص مىداده- طب هندسه حساب منطق فلسفه و غيره- مثل اينكه هر دسته بخصوصى را- به منزله افراد يك خانواده تشخيص مىداده- كه همه آنها از اصل واحد منشعب مىشوند- و بيك ريشه مىپيوندند- و همين جهت موجب امتياز- و جدائى آن دسته از مسائل از ساير مسائل بوده- و البته اين خانوادهها- بتدريج رو به ازدياد و توسعه رفتهاند- يعنى با مرور زمان هر اندازه مجاهدتهاى بيشترى- از طرف علما شده- افراد ديگرى از همان اصل واحد مستقيما توليد شده است- .
گاهى بين افراد هر خانوادهاى با خانواده ديگر- در عين اينكه از لحاظ خانوادگى متمايزاند- رابطهاى شبيه رابطه فاميلى ديده مىشود- كه قرابت و خويشاوندى علمى را- با علم ديگر نمايان مىسازد- نظير رابطهاى كه- بين علم حساب و علم هندسه وجود دارد- .
و همچنين بين هر فاميلى با فاميل ديگرى- رابطهاى شبيه رابطه نژادى ديده مىشود- نظير رابطهاى كه بين علوم نظرى در مقابل علوم عملى- هر يك با ديگرى ديده مىشود- .
ارتباط خانوادهها و فاميلها و نژادها- در علوم موجب شده- كه دانشمندان به تقسيم و طبقهبندى علوم بپردازند- و اولين تقسيم و طبقهبندى كه از قديم ديده مىشود- همان تقسيم و طبقهبندى معروف ارسطوئى است- و ابن سينا - آنرا به بهترين صورتى بيان و تكميل كرده- و برخى مانند شيخ اشراق ايراداتى بر آن وارد كردهاند- و برخى ديگر آن ايرادات را دفع كردهاند- دانشمندان جديد نيز بصور مختلفى- علوم را تقسيم و طبقهبندى كردهاند- كه در جاى خود مسطور است- و لزومى ندارد ما در اينجا كلام را اطاله كنيم- .
آنچه در اينجا لازم است بيان اين جهت است- كه آن اصل واحدى كه مسائل هر علمى را- بصورت افراد يك خانواده در آورده- و بين آنها رابطه
ذاتى برقرار كرده چيست- .
و همچنين منشا قرابت فاميلى خانوادههاى مختلف علوم- و منشا قرابت نژادى فاميلها چيست- و آيا تمام نژادهاى علوم واقعا و حقيقتا- از يك جد اعلى منشعب مىشوند- و اگر چنين جد اعلائى در كار هست آن كيست و چيست- .
منطقيين و فلاسفه بعد از تحقيق و جستجوى بسيار- باين نتيجه رسيدهاند كه هيچ علمى خالى از موضوع نيست- و آن چيزى كه مسائل هر علمى را- بصورت افراد يك خانواده در مىآورد- همان موضوع آن علم است- و آن چيزى هم كه منشاء قرابتهاى فاميلى و نژادى علوم است- همانا قرابتهائى است كه بين موضوعات علوم برقرار است- و اگر براى همه علوم جد اعلائى قائل شويم- همانا آن جد اعلى نيز مربوط بموضوعات علوم است
موضوع چيست
موضوع هر علمى عبارت است- از آن چيزى كه در آن علم- از احوال و عوارض او گفتگو مىشود- و قضاياى مربوط به او حل مىشود- تدبر و تدقيق در مسائل هر علمى- و تجزيه مسائل آن روشن مىكند- كه همه آن مسائل بيان احكام و آثار- و عوارض و حالات يك شىء بخصوص است- و همان شىء بخصوص است كه همه آن مسائل را- بصورت افراد يك خانواده در آورده است- و ما آنرا موضوع آن علم مىناميم- .
در اينجا يك سؤال مهم- براى منطقيين و فلاسفه پيش آمده است- و آن اينكه نظر به اينكه- موضوعات علوم متباين من جميع الجهات نيستند- بلكه چنانكه قبلا اشاره كرديم- قرابتهائى بين موضوعات علوم برقرار است- و هما قرابتها- منشا خويشاوندى فاميلى و نژادى علوم است- مثل اينكه بين كم منفصل كه موضوع علم حساب شمرده شده- و كم متصل كه موضوع علم هندسه شمرده شده- قرابت جنسى است- يعنى هر دو از جنس كميت هستند- و از طرف ديگر آنچه موضوع يك علم ناميده مىشود- همواره داراى انواع و اقسامى است- و هر نوع و قسمى اختصاص دارد- بيك سلسله احكام و عوارض و حالات- مثل اينكه موضوع هندسه كه كم متصل شناخته مىشود- منقسم مىشود به خط و سطح و حجم- و هر يك از آنها احوال و عوارض مخصوص بخود دارد- و از طرفى هم كلمه عوارض و احكام كلمه كشدارى است- و آنچه از عوارض نوع و قسم يك شىء محسوب مىشود- از عوارض خود آن شىء نيز محسوب مىشود- و در اين صورت يا بايد جميع علوم را علم واحد بدانيم- يعنى مسائل مختلف جميع
علوم را- به منزله افراد يك خانواده- و همه را مستقيما منشعب از يك اصل بدانيم- و اختلافات خانوادگى و فاميلى- و نژادى را منكر شويم- و اختلاف هر علمى را با علم ديگر- يك امر قراردادى و وضعى بدانيم- و يا آنكه بهر اندازه- كه موضوعات انواع و اقسام پيدا مىكنند- علوم را متكثر و مختلف بدانيم- مثلا هندسه را مجموعهاى از سه علم- علم الخط و علم السطح و علم الحجم بدانيم- بلكه نظر به اينكه ممكن است هر يك از اين سه- نيز انقساماتى پيدا كنند- مثل انقسام خط به مستقيم و منحنى- انقسامات جزئىترى براى آن علم قائل شويم- .
علاوه بر اينكه موضوعات علوم- متباينات من جميع الجهات نيستند- و بين آنها وجه مشتركهائى در كار است- احيانا مىبينيم كه موضوع يك علم- عينا جامع مشترك موضوع علم ديگر- با يك رشته اشياء ديگر است- مثل آنكه موضوع علم النبات- جامع مشترك موضوع علم الحيوان- و يك عده از اشياء است و همينطور...- .
منطقيين و فلاسفه به اين سؤال پاسخ دادهاند- حاصل آنچه در مقام پاسخ به اين سؤال بيان شده اين است- كه عوارض و احكامى كه بيك شىء نسبت داده مىشود- بر دو قسم است- عوارض اوليه يا عوارض ذاتيه- و عوارض ثانويه يا عوارض غريبه- و در مقام تميز عوارض ذاتيه از عوارض غريبه- تحقيقات نيكو و ارجمندى بعمل آمده- و آن كس كه از همه بيشتر و بهتر اين مطلب را تحقيق كرده- ابن سينا در كتب منطقيه خويش- و بالخصوص منطق الشفا است- هر چند متاخرين نكات لازمى را كه وى يافته است- درك نكردهاند و به راههاى ديگر رفتهاند- و همين جهت موجب اضطراب- و اختلاف آراء زيادى در آن مسئله شده- تا آنجا كه از طرف برخى از غير منطقيين- عقائد عجيب و گزافه مانندى- در اين زمينه اظهار شده است- .
چنانكه معلوم شد- در مسئله تمايز و تشابه علوم و طبقهبندى آنها- نكته حساسى كه از نظر منطقى هست- همانا تميز و تشخيص عوارض ذاتيه- از عوارض غريبه است- و تميز و تشخيص اين جهت- احتياج بمقدمات منطقى زيادى دارد- كه از عهده اين مقدمه و اين مقاله خارج است- و طالبين بايد بكتب منطقيه- و بالاخص كتب ابن سينا مراجعه كنند- .
توضيح يك نكته لازم است- و آن اينكه نظر به اينكه عوارض ذاتيه هر موضوعى- همواره به نحوى است كه ذهن يا مستقيما و بلا واسطه- رابطه آن را با موضوع درك مىكند- يعنى احتياج به دخالت حد وسط و اقامه برهان ندارد- و يا اينكه با مداخله حد وسط- رابطه وى با موضوع روشن مىشود- قهرا رابطه بين هر موضوعى و عوارض ذاتيه وى- بايد واقعى و نفس الامرى باشد نه اعتبارى-
و قهرا بايد آن موضوع كلى باشد نه جزئى- و بناء على هذا علوم اعتباريه- كه رابطه بين موضوعات و محمولات- در آن علوم وضعى و قراردادى است نه واقعى و نفس الامرى- مانند حقوق و فقه و اصول و صرف و نحو- و همچنين علومى كه يك سلسله قضاياى شخصيه- مسائل آنها را تشكيل مىدهد- مانند لغت و تاريخ و جغرافيا- از محل كلام منطقيين خارج است- زيرا آنچه در مورد تمايز و تشابه- و طبقات علوم گفته مىشود- اولا در مورد علوم حقيقى است- كه رابطه واقعى و نفس الامرى امور را بيان مىكند- نه علوم اعتبارى- و ثانيا در مورد كليات است- كه براى ذهن قابل استدلال و استنتاج است نه جزئيات- كه بقول منطقيين- نه كاسباند و نه مكتسب- و بالاخره در مورد علومى است- كه برهان بمعناى صحيح منطقى در آن علوم جارى است- مانند تمام علوم عقلى محض و علوم آزمايشى- .
در علوم تجربى و آزمايشى- هر چند مستقيما برهان جارى نيست- ولى مطابق آنچه در مقاله 5 تحقيق شد- آن سلسله علوم قطعى بودن و كلى بودن- و قانون عمومى بودن خود را- مديون يك سلسله براهين عقلانى مىباشد- كه بطور ضمنى مورد استناد آن علوم است
نقطههاى اتكاء مسائل علوم يا مبادى تصوريه و تصديقيه
از آنچه در مقام معرفى موضوع علم گفتيم- ميزان معرفت مسائل علم نيز حاصل مىشود- مسئله هر علم عبارت است- از قضيهاى كه رابطه موضوع آن علم را- با يكى از عوارض و احكام وى بيان مىكند- و از اين رو هر علمى عبارت است- از مجموعهاى از مسائل- كه مشتمل است بر موضوع و محمول و نسبتى- و هنگامى آن مسئله صورت قانون بخود مىگيرد- كه اولا كلى باشد و ثانيا حالتى پيدا كند- كه ذهن جبرا- اذعان بثبوت محمول از براى موضوع پيدا كند- .
اين اذعان و تصديق هنگامى پيدا مىشود- كه اولا ذهن تصور روشن و صريحى از موضوع مسئله- و همچنين از محمول آن داشته باشد- تا مورد قضاوت خويش را بشناسد- و ثانيا يك نوع دليل و حجتى در كار باشد- كه سند قضاوت واقع شود- و ذهن را ملزم به تصديق و اذعان نمايد- پس قانون شدن يك مسئله براى اذهان در درجه اول- متوقف است بمعرفت موضوع و محمول آن مسئله- و در درجه دوم متوقف است بدليل- و حجتى كه سند قضاوت واقع شود- و بتواند ذهن را قانع و ملزم كند- آنچه در مقام معرفى موضوعات و محمولات آورده مىشود- همان تعريفات است- كه در همه علوم مورد استفاده قرار
مىگيرد- و آنچه سند قضاوت ذهن واقع مىشود- يك سلسله اصول متعارفه يا اصول موضوعه- و يا يك رشته مسائل متكى به اصول متعارفه- و اصول موضوعه است- .
تعريفات و اصول متعارفه- و اصول موضوعه هر علمى بعنوان مبادى آن علم شناخته مىشود- .
تعريفات را مبادى تصوريه- و اصول متعارفه و موضوعه را مبادى تصديقيه مىخوانند- .
تعريفات را معمولا همه مىشناسند- مثل آنچه در مقام تعريف خط و سطح و حجم- و دائره و مربع و مثلث و غيره- در هندسه بكار برده مىشود- در اينجا لازم است- فرق اصول متعارفه و اصول موضوعه را بيان كنيم- اصول متعارفه عبارت است از يك يا چند اصلى- كه دلائل و براهين آن علم بر روى آنها بنا شده- و خود آن اصول بديهى و غير قابل ترديد است- و هيچ ذهنى خلاف آنرا جايز نمىشمارد- مانند اصل كل و جزء كل از جزء بزرگتر است- و اصل مساوات- دو مقدار مساوى با يك مقدار- مساوى با يكديگرند- در هندسه- و اصل امتناع تناقض در فلسفه و منطق- .
اصول موضوعه عبارت است از يك يا چند اصلى- كه برخى از دلائل آن علم متكى به آنها است- و خود آن اصول بديهى و جزمى اذهان نيست- و دليلى هم عجالتا بر صحت آن اصول نيست- ولى آن اصول را مفروض الصحه گرفتهايم- .
و البته ممكن است كه يك اصل موضوع در يك علم- جنبه وضعى و فرضى داشته باشد- ولى در علم ديگر با دلائل مخصوص آن علم- به تحقيق پيوسته باشد- مثل اينكه در علوم طبيعى از اصول رياضى- و در علوم رياضى از اصول طبيعى- و در هر يك از اينها از اصول فلسفى- و در فلسفه از هر يك از اينها استفاده شود- .
پس فرق اصل متعارف و اصل موضوع به اين است- كه اصل متعارف بخودى خود قطعى و جزمى است- و ذهن خلاف آن را جايز نمىشمارد- و اصل موضوع بخودى خود غير قطعى است- و ذهن خلاف آن را جايز مىشمارد- خواه آنكه آن اصل موضوع- بطور مطلق جنبه وضعى و فرضى داشته باشد- و يا آنكه با توجه بيك رشته دلائل- كه مخصوص فن ديگرى است- غير از آن فنى كه اين اصول موضوعه- مورد استفاده آن فن قرار گرفته- جنبه قطعيت و ضرورت پيدا كرده باشد- و به تحقيق پيوسته باشد- تفصيل اين مطالب- و جميع وجوه فرق بين اصول متعارفه و اصول موضوعه و تعريفات- و انقسام علوم متعارفه به اصول عامه و خاصه- و همچنين بيان اينكه- در فلان علم چه اصول متعارفه- و چه اصول