تغيير بحث خواهيم كرد- .
به عقيده حكماء الهى- تضاد نقش مؤثرى در تغييرات و تحولات جهان دارد- ولى نقش تضاد از نظر حكماء تنها به اين شكل است كه- تضاد و تاثير مخالف صورتها عليه يكديگر- سبب مىگردد كه ماده از انحصار يك حالت- و صورت بالخصوص بيرون آيد- و زمينه براى حالت و صورت جديد پيدا شود- يعنى رفع مانع بشود- و زمينه براى افاضه از مبادى فعاله جهان صورت گيرد- اگر تضاد نباشد ماده در انحصار حالت- و صورت معين باقى مىماند-[1]اين تضاد بر دو قسم است خارجى و داخلى- در بسائط و مركبات اوليه تضادهاى خارجى است- كه اين نقش مؤثر را ايفا مىنمايند- يعنى عاملهاى متضاد و مخالف خارجى است كه- حالتها و صورتهاى موجود در ماده را زايل- و آنرا آماده حالت جديد و صورت جديد مىنمايند- ولى در مركبات عاليه يعنى مركباتى كه- از تركيب يك سلسله مركبات سادهتر به وجود آمدهاند- نظير نباتات و حيوانات و انسانها- علاوه بر تضادهاى خارجى- يك سلسله تضادهاى داخلى نيز در تغيير- و زوال حالتهاى موجود مؤثر است- يعنى اينگونه مركبات از ناحيه داخل خود نيز- منهدم مىگردند ولى به هر حال- نقش اضداد رفع مانع است و اعداد ماده است- نه پيش بردن و جلو بردن- .
[1]تضاد نه تنها عامل حركت است و نه نقش مثبت و اصلى را دارد .از نظر حكماى الهى نقش اصلى حركت مربوط است به ميل متوافق ميان اشياء(از قبيل توافق مذكر و مؤنث)و يك توجه عميق به غايت و كمال و انتخاب هدف است كه عامل اصلى پيشبرنده است .
در جلد دوم اسفار فن چهارم فصل يازدهم- بيان زيبائى در باره اين مطلب دارد كه- شايسته است مراجعه و نقل شود- .[1]
نقش تضاد در تغيير و تحول نقش غير مستقيم است- يعنى اثر تضاد فقط تخريب و افساد- و از ميان بردن حالت قبلى و آزاد كردن ماده
[1][اسفار چاپ جديد جلد پنجم صفحه 192(ترجمه از ناشر است):] «اشاره به صور اوليه و صور بعد از آن و نيز اشاره به چگونگى بقاء اشياء فساد پذير» از جمله اين صور عبارتند از عناصر بسيط يا اسطقس . و نيز آنچه كه از تركيب عناصر پديد آمده و از اين دسته است آنچه كه حد اكثر تركيب را دارا است و نيز آنچه كه حد اقل تركيب را دارا است . و اما در مورد عناصر آن ضدى كه از بين برنده هر يك از اين عناصر است چيزى است كه فقط مىتواند يك عامل خارجى باشد .زيرا در درون عنصر ضدى وجودى ندارد. و اما در مورد كائن و پديدهاى كه حد اقل تركيب را دارا است اضدادى كه در آن قرار دارند بسيار ظريف و شكننده و ضعيف هستند و ضد نابود كننده آن فى نفسه ضعيف و كم تأثير است .چنين پديدهاى جز از خارج نابود و فاسد نمىگردد .ضد اين قبيل اشياء و پديدههائى نيز مانند عناصر ضد خارجى است و ليكن آن پديده مركبى كه امتزاجى بعد از امتزاج ديگر پذيرفته و حد اكثر تركيب را دارا است به دليل اضداد بسيارى كه در درونش نهفته است و نيز تركيبهاى اين اضداد داراى آشكارتر و قويتر . و همچنين از آنجائى كه چنين پديدهاى از اجزاء و ابعاض و قسمتهاى غير متشابهى تشكيل شده است محال نيست كه از ناحيه تضاد و فساد در هر يك از اجزاء نيز شيء مركب در معرض نابودى قرار گيرد .بنا بر اين چنين پديدهاى داراى تضاد و تخالفى هم از بيرون و هم از درون مى باشد كه نابود كننده آن است .اشياء و عناصر بسيط كه عامل متضاد خارجى آنها را از بين مىبرد مثل آب و سنگ از درون نابود نمىشوند و تحليل نمىروند زيرا اين دو و امثال اين دو تنها از طريق تضاد خارجى نابود مى شوند ولى ساير اجسام(مركبات)مانند گياه و حيوان هم به واسطه عوامل و اضداد داخلى تحليل مىروند و هم اشيائى از خارج با آنها در تضادند.
است- اما اينكه ماده براى اينكه پس از آزاد شدن- حالت جديد به خود بگيرد- خواه ناخواه نيازمند به عامل ديگرى است- پس تضاد را نمىتوان عامل اصلى و اساسى- و منحصر حركت و تحول دانست و معرفى كرد- بعدا در خود متن نيز در باره اين مطلب بحث خواهد شد- .
اما اصل پنجم[1]ماهيت حركت- يا مثلث تز آنتىتز سنتز- اين همان مطلبى است كه- در متن در باره آن بحث شده است- و ما در پاورقيها توضيح خواهيم داد
[1]در باره اصل پنجم كه نتيجه تضادهاى داخلى سازش اضداد و وحدت آنها است كه شايد اساسىترين سخن ديالكتيك است بايد بيشتر بحث شود .
قانون تكاپوى ديالكتيكى طبيعت
طرفداران ماترياليسم ديالكتيك - قانون تحول و تكامل طبيعت را- از راه ديگر توضيح دادهاند و مىگويند- واقعيت خارجى كه مساوى است با ماده و مكان زمان- چون زمان بعد رابع را در بر دارد- ناچار تغيير يافته و نفى خواهد شد- (30)و البته اين نفى نسبى بوده- و موضوع را معدوم مطلق نمىكند- و گر نه رشته (30)بطلان اين بيان در توجيه علت تغيير روشن است- اين مطلب صحيح نيست كه- واقعيت خارجى چون زمان را در بر دارد تغيير يافته- و نفى خواهد شد بلكه بر عكس است- واقعيت خارجى چون متغير است زمان را در بر دارد- در باره زمان بعدا بحث خواهد شد- و بطلان ادعاى فوق روشنتر مىشود- .
دكتر آرانى در جزوه ماترياليسم ديالكتيك - صفحه 56 مىگويد واقعيت ماده زمان مكان- چون زمان را در بر دارد- قهرا شامل مفهوم تغيير نيز مىباشد - در اين بيان نوعى تقدم براى زمان- نسبت به تغيير فرض شده است- و زمان به شكل يك عنصر- از سه عنصر تشكيل دهنده واقعيت فرض شده است- ما بعدا در باره همه اينها بحث- و بطلان آنها را روشن خواهيم كرد
حادثه كه با حركت پيش مىرود قطع مىشود- و همين نفى نيز نفى خواهد شد و همچنين...- .
پس اگر پديدهاى را مبدا قرار دهيم- پديده نامبرده در لحظه اول اثبات است- و در لحظه دوم نفى خواهد شد- و در لحظه سوم اين نفى نيز نفى مىشود نفى نفى- و با منفى شدن نفى اثبات بر مىگردد- ولى چون نفى چنانكه گفته شد نسبى است- (31)اثبات را به كلى بر نمىدارد (31)مقصود از نسبى بودن نفى در اينجا اينست كه- موضوع پيشين به كلى معدوم نشده است- بلكه چيزى از آن منتفى شده و چيزى باقى است- اگر فرض شود تمام آنچه در پيش بود معدوم شده- و آنچه بعدا موجود است صد در صد جديد است- پس تغيير و تحول و دگرگونى صورت نگرفته است- يعنى چيزى دگرگون نشده است بلكه چيزى معدوم شده- و چيز ديگرى از نو به وجود آمده- و ميان آنچه معدوم شده و آنچه به وجود آمده- هيچ رابطهاى بر قرار نيست و نمىتوان گفت- آن متبدل به اين شده است يعنى نمىتوان گفت- اين همان است كه فعلا به اين صورت است- همچنانكه اگر گذشته صد در صد با جميع جنبهها- و حدود و تعينات در آينده باقى باشد- باز هم تغيير و انقلاب و دگرگونى صورت نمىگيرد- يعنى نمىتوان گفت چيزى چيز ديگر شد- چيزى كه بود همانطور است كه بود- تغيير و حركت و دگرگونى تنها در موردى صادق است كه- از طرفى قسمتى از جنبههاى شىء پيشين معدوم شده باشد- و قسمتى ديگر باقى باشد البته اينجا يك مطلب هست- و آن اينكه آيا الزاما بايد شىء متغير به واسطه تغيير- برخى از جنبههاى وجودى خود را از دست بدهد- يا اينكه ممكن است فقط- حدود و تعينات خود را از دست بدهد- و در حقيقت چيزى از دست ندهد- بلكه فقط چيزى به دست آورد البته فرض دوم صحيح است- و ما در باره اين مطلب مجددا بحث خواهيم كرد[1]
[1]مىتوان به اين بيان ايراد گرفت كه در اينجا نظريه ديالكتيسينها بر اساس منطق ارسطوئى و امتناع تناقض توجيه شده است .آنها نفى شيء را مستلزم نابودى آن شيء نمى دانند كه در باره اين جهت بحث شود كه آيا همه جنبهها نابود شده يا برخى جنبها . آنها نفى را به معنى انكار و تضاد مىدانند كه در آن واحد با اثبات جمع شده پس در مرحله نفى اثبات از بين نرفته و در مرحله نفى نفى نه اثبات از بين رفته و نه نفى بلكه تركيب آن دو صورت گرفته است . اين مطلب اگر چه مخدوش است ولى بايد به اين صورت طرح شود.
و نفى نمىكند- و همچنين نفى نفى نيز نفى را معدوم مطلق نمىكند- از اين روى در نفى نفى هم اثبات و هم نفى موجود است- يعنى اثبات به صورت كاملترى ظهور مىكند- .
پس نفى نفى حاصل جمع اثبات+نفى است- ولى نه حاصل جمع جبرى كه مساوى با صفر بوده- بلكه حاصل جمع ديالكتيكى اثبات و نفى- كه مساوى است با نفى نفى- يعنى اثبات با شرايط جديده و وجود كاملتر- و همچنين اگر نفى موضوع در لحظه دوم را مبدا قرار دهيم- نسبت به مرحله بعد از خود اثبات است- و مرحله پس از وى نفى نفى نفى وى مىشود- و مرحله پس از اين مرحله- موضوع در لحظه چهارم نفى نفى خواهد بود- و به همين ترتيب سلسله تكامل درست مىشود- .
و بايد دانست كه در ظهور تكامل از تخلل- نفى در ميان اثبات و نفى نفى گريزى نيست- زيرا تا اثبات نفى نشود نوبه به نفى- كه مصداق تكامل است نرسيده- اثبات در جاى خود ثابت مىماند- .
مثلا تخم مرغ كه يكى از پديدههاى طبيعت- و سر گرم تحول و تكامل است داراى فعليتى است- كه حافظ وضع حاضر او مىباشد- و در عين حال مشتمل بر قواى متضادهاى است كه- با فعاليت خود مىخواهند فعليت او را منهدم ساخته- و فعليت تازهترى به وى دهند- .
پس اگر تخم مرغ را مبدا قرار دهيم تخم مرغ اثبات است- و در لحظه ديگر جوجه به عمل آمده و تخم مرغ را نفى مىكند-[1]و در لحظه سوم جوجه نفى شده و خود مرغ به وجود مىآيد- كه نفى نفى تخم و نفى جوجه مىباشد- و همچنين گندم و ساقه گندم و خوشه گندم- به ترتيب اثبات و نفى و نفى نفى هستند و به همين قياس- .
مىگويند با استقرار اين قانون در طبيعت- منظرهاى تازه در پيش ديدگان ما نمودار شده- و مىبينيم كه در جهان طبيعت- هيچ پديدهاى عينيت[2]و ثبات ندارد- و مىبينيم وجود و عدم ضدين به اصطلاح ديالكتيك- با هم كمال آشنائى و يگانگى داشته و جمع مىشوند- و از اين روى فرهنگ امروزه به افسانه اصالت عينيت- و ثبات و استحاله اجتماع ضدين گوش نمىدهد- .
طرفداران ماترياليسم ديالكتيك اين قانون را كه- قانون تكاپوى طبيعت ناميده و پايههاى سهگانه آنرا- گاهى به نام تز آنتىتز سنتز- و گاهى اثبات و نفى و نفى نفى- و گاهى حكم و ضد حكم و حكم مركب مىخوانند- (32)روى سه پايه استوار (32)و اخيرا بعضى اصطلاح وضع[3]وضع مقابل- وضع مجامع را انتخاب كردهاند- ما بعد الطبيعه پل فولكيه - ترجمه آقاى دكتر يحيى مهدوى به كمك آقاى دكتر فرديد - .
[1]به عبارت ديگر تخم مرغ«نه مرغ»يعنى نفى مرغ است (استاد شهيد).
[2]به مسأله عينيت و امكان حد و تعريف و نقدى كه از اين جهت از منطق ارسطو مىشود توجه كامل شود(استاد شهيد).
[3]رجوع شود به اصطلاح وضع و اصطلاح سائل و مجيب در صناعت جدل به كتاب «منطق الشفا»و«جواهر النضيد»و غيره.
كرده نهايت اهميت به وى مىدهند- و در همه مواردى كه نمايش حركت- و پيشرفت تحول و تكامل در وى هست- اجرا كرده قابل تطبيق مىدانند- در جهان طبيعت در فكر در همه شئون اجتماعى قبلا گفتيم كه اصطلاح اثبات يا تصديق- نفى نفى در نفى مخصوص هگل است- قبل از هگل مثلث تز آنتىتز سنتز- تنها به صورت موضوع ضد موضوع تركيب بيان مىشد- هگل بنا بر فرضيه اينكه تناقض اساس فكر و اشياء است- آنرا به صورت اثبات نفى نفى در نفى بيان كرد- به عقيده هگل مفهوم شدن در عقل- تركيبى است از مفهوم وجود و عدم- همچنانكه واقعيت شدن نيز عبارت است از تركيب آن دو- به عقيده هگل هستى هست ولى وجودى كه- كاملا غير مشخص غير متعين باشد با عدم برابر است- به طورى كه به دنبال اين تصديق نفى آن لازم مىآيد- پس مىگوئيم هستى نيست اين نفى هم نفى مىشود- و مرحله تركيب فرا مىرسد- پس مىگوئيم هستى صورت پذيرفتن است- .
هگل از اين جهت مثلت تز آنتىتز سنتز را- به اين صورت در آورده است كه خواسته است- مفهوم و واقعيت اشياء را بر اساس تناقض توضيح دهد- .
در ما بعد الطبيعه پل فولكيه صفحه 308 مىگويد- بنا به قول مشهور هگل - هر امر معقول منطقى موجود واقع- و هر موجود خارجى واقع معقول است - نتيجه آنكه منطق به معنى علم فكر- با ما بعد الطبيعه يا علم به وجود يكى است- و براى تبيين واقع متابعت از سير و حركت روان كافى است- .
روان به موجب سير تثليثى معروف كه- وضع و وضع مقابل و وضع مجامع باشد پيش مىرود- بدين وجه كه روان از مفهوم وجود نامتعين وضع- شروع مىكند اما وجود نامتعين كه نه اين باشد و نه آن- با لا وجود يكى است وضع مقابل و با صيرورت است كه- اين دو مفهوم متقابل با هم جمع مىگردد وضع مجامع- زيرا صيرورت كه همان خروج از لا وجود به وجود باشد- از هر دو بهرهور است