بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 104

است- اما اينكه ماده براى اينكه پس از آزاد شدن- حالت جديد به خود بگيرد- خواه ناخواه نيازمند به عامل ديگرى است- پس تضاد را نمى‌توان عامل اصلى و اساسى- و منحصر حركت و تحول دانست و معرفى كرد- بعدا در خود متن نيز در باره اين مطلب بحث خواهد شد- .

اما اصل پنجم[1]ماهيت حركت- يا مثلث تز آنتى‌تز سنتز- اين همان مطلبى است كه- در متن در باره آن بحث شده است- و ما در پاورقيها توضيح خواهيم داد

[1]در باره اصل پنجم كه نتيجه تضادهاى داخلى سازش اضداد و وحدت آنها است كه شايد اساسى‌ترين سخن ديالكتيك است بايد بيشتر بحث شود .


صفحه 105

قانون تكاپوى ديالكتيكى طبيعت

طرفداران ماترياليسم ديالكتيك - قانون تحول و تكامل طبيعت را- از راه ديگر توضيح داده‌اند و مى‌گويند- واقعيت خارجى كه مساوى است با ماده و مكان زمان- چون زمان بعد رابع را در بر دارد- ناچار تغيير يافته و نفى خواهد شد- (30)و البته اين نفى نسبى بوده- و موضوع را معدوم مطلق نمى‌كند- و گر نه رشته (30)بطلان اين بيان در توجيه علت تغيير روشن است- اين مطلب صحيح نيست كه- واقعيت خارجى چون زمان را در بر دارد تغيير يافته- و نفى خواهد شد بلكه بر عكس است- واقعيت خارجى چون متغير است زمان را در بر دارد- در باره زمان بعدا بحث خواهد شد- و بطلان ادعاى فوق روشنتر مى‌شود- .

دكتر آرانى در جزوه ماترياليسم ديالكتيك - صفحه 56 مى‌گويد واقعيت ماده زمان مكان- چون زمان را در بر دارد- قهرا شامل مفهوم تغيير نيز مى‌باشد - در اين بيان نوعى تقدم براى زمان- نسبت به تغيير فرض شده است- و زمان به شكل يك عنصر- از سه عنصر تشكيل دهنده واقعيت فرض شده است- ما بعدا در باره همه اينها بحث- و بطلان آنها را روشن خواهيم كرد


صفحه 106

حادثه كه با حركت پيش مى‌رود قطع مى‌شود- و همين نفى نيز نفى خواهد شد و همچنين...- .

پس اگر پديده‌اى را مبدا قرار دهيم- پديده نامبرده در لحظه اول اثبات است- و در لحظه دوم نفى خواهد شد- و در لحظه سوم اين نفى نيز نفى مى‌شود نفى نفى- و با منفى شدن نفى اثبات بر مى‌گردد- ولى چون نفى چنانكه گفته شد نسبى است- (31)اثبات را به كلى بر نمى‌دارد (31)مقصود از نسبى بودن نفى در اينجا اينست كه- موضوع پيشين به كلى معدوم نشده است- بلكه چيزى از آن منتفى شده و چيزى باقى است- اگر فرض شود تمام آنچه در پيش بود معدوم شده- و آنچه بعدا موجود است صد در صد جديد است- پس تغيير و تحول و دگرگونى صورت نگرفته است- يعنى چيزى دگرگون نشده است بلكه چيزى معدوم شده- و چيز ديگرى از نو به وجود آمده- و ميان آنچه معدوم شده و آنچه به وجود آمده- هيچ رابطه‌اى بر قرار نيست و نمى‌توان گفت- آن متبدل به اين شده است يعنى نمى‌توان گفت- اين همان است كه فعلا به اين صورت است- همچنانكه اگر گذشته صد در صد با جميع جنبه‌ها- و حدود و تعينات در آينده باقى باشد- باز هم تغيير و انقلاب و دگرگونى صورت نمى‌گيرد- يعنى نمى‌توان گفت چيزى چيز ديگر شد- چيزى كه بود همانطور است كه بود- تغيير و حركت و دگرگونى تنها در موردى صادق است كه- از طرفى قسمتى از جنبه‌هاى شىء پيشين معدوم شده باشد- و قسمتى ديگر باقى باشد البته اينجا يك مطلب هست- و آن اينكه آيا الزاما بايد شىء متغير به واسطه تغيير- برخى از جنبه‌هاى وجودى خود را از دست بدهد- يا اينكه ممكن است فقط- حدود و تعينات خود را از دست بدهد- و در حقيقت چيزى از دست ندهد- بلكه فقط چيزى به دست آورد البته فرض دوم صحيح است- و ما در باره اين مطلب مجددا بحث خواهيم كرد[1]

[1]مى‌توان به اين بيان ايراد گرفت كه در اينجا نظريه ديالكتيسينها بر اساس منطق ارسطوئى و امتناع تناقض توجيه شده است .آنها نفى شيء را مستلزم نابودى آن شيء نمى دانند كه در باره اين جهت بحث شود كه آيا همه جنبه‌ها نابود شده يا برخى جنبها . آنها نفى را به معنى انكار و تضاد مى‌دانند كه در آن واحد با اثبات جمع شده پس در مرحله نفى اثبات از بين نرفته و در مرحله نفى نفى نه اثبات از بين رفته و نه نفى بلكه تركيب آن دو صورت گرفته است . اين مطلب اگر چه مخدوش است ولى بايد به اين صورت طرح شود.


صفحه 107

و نفى نمى‌كند- و همچنين نفى نفى نيز نفى را معدوم مطلق نمى‌كند- از اين روى در نفى نفى هم اثبات و هم نفى موجود است- يعنى اثبات به صورت كاملترى ظهور مى‌كند- .

پس نفى نفى حاصل جمع اثبات+نفى است- ولى نه حاصل جمع جبرى كه مساوى با صفر بوده- بلكه حاصل جمع ديالكتيكى اثبات و نفى- كه مساوى است با نفى نفى- يعنى اثبات با شرايط جديده و وجود كاملتر- و همچنين اگر نفى موضوع در لحظه دوم را مبدا قرار دهيم- نسبت به مرحله بعد از خود اثبات است- و مرحله پس از وى نفى نفى نفى وى مى‌شود- و مرحله پس از اين مرحله- موضوع در لحظه چهارم نفى نفى خواهد بود- و به همين ترتيب سلسله تكامل درست مى‌شود- .

و بايد دانست كه در ظهور تكامل از تخلل- نفى در ميان اثبات و نفى نفى گريزى نيست- زيرا تا اثبات نفى نشود نوبه به نفى- كه مصداق تكامل است نرسيده- اثبات در جاى خود ثابت مى‌ماند- .

مثلا تخم مرغ كه يكى از پديده‌هاى طبيعت- و سر گرم تحول و تكامل است داراى فعليتى است- كه حافظ وضع حاضر او مى‌باشد- و در عين حال مشتمل بر قواى متضاده‌اى است كه- با فعاليت خود مى‌خواهند فعليت او را منهدم ساخته- و فعليت تازه‌ترى به وى دهند- .


صفحه 108

پس اگر تخم مرغ را مبدا قرار دهيم تخم مرغ اثبات است- و در لحظه ديگر جوجه به عمل آمده و تخم مرغ را نفى مى‌كند-[1]و در لحظه سوم جوجه نفى شده و خود مرغ به وجود مى‌آيد- كه نفى نفى تخم و نفى جوجه مى‌باشد- و همچنين گندم و ساقه گندم و خوشه گندم- به ترتيب اثبات و نفى و نفى نفى هستند و به همين قياس- .

مى‌گويند با استقرار اين قانون در طبيعت- منظره‌اى تازه در پيش ديدگان ما نمودار شده- و مى‌بينيم كه در جهان طبيعت- هيچ پديده‌اى عينيت[2]و ثبات ندارد- و مى‌بينيم وجود و عدم ضدين به اصطلاح ديالكتيك- با هم كمال آشنائى و يگانگى داشته و جمع مى‌شوند- و از اين روى فرهنگ امروزه به افسانه اصالت عينيت- و ثبات و استحاله اجتماع ضدين گوش نمى‌دهد- .

طرفداران ماترياليسم ديالكتيك اين قانون را كه- قانون تكاپوى طبيعت ناميده و پايه‌هاى سه‌گانه آنرا- گاهى به نام تز آنتى‌تز سنتز- و گاهى اثبات و نفى و نفى نفى- و گاهى حكم و ضد حكم و حكم مركب مى‌خوانند- (32)روى سه پايه استوار (32)و اخيرا بعضى اصطلاح وضع[3]وضع مقابل- وضع مجامع را انتخاب كرده‌اند- ما بعد الطبيعه پل فولكيه - ترجمه آقاى دكتر يحيى مهدوى به كمك آقاى دكتر فرديد - .

[1]به عبارت ديگر تخم مرغ«نه مرغ»يعنى نفى مرغ است (استاد شهيد).

[2]به مسأله عينيت و امكان حد و تعريف و نقدى كه از اين جهت از منطق ارسطو مى‌شود توجه كامل شود(استاد شهيد).

[3]رجوع شود به اصطلاح وضع و اصطلاح سائل و مجيب در صناعت جدل به كتاب «منطق الشفا»و«جواهر النضيد»و غيره.


صفحه 109

كرده نهايت اهميت به وى مى‌دهند- و در همه مواردى كه نمايش حركت- و پيشرفت تحول و تكامل در وى هست- اجرا كرده قابل تطبيق مى‌دانند- در جهان طبيعت در فكر در همه شئون اجتماعى قبلا گفتيم كه اصطلاح اثبات يا تصديق- نفى نفى در نفى مخصوص هگل است- قبل از هگل مثلث تز آنتى‌تز سنتز- تنها به صورت موضوع ضد موضوع تركيب بيان مى‌شد- هگل بنا بر فرضيه اينكه تناقض اساس فكر و اشياء است- آنرا به صورت اثبات نفى نفى در نفى بيان كرد- به عقيده هگل مفهوم شدن در عقل- تركيبى است از مفهوم وجود و عدم- همچنانكه واقعيت شدن نيز عبارت است از تركيب آن دو- به عقيده هگل هستى هست ولى وجودى كه- كاملا غير مشخص غير متعين باشد با عدم برابر است- به طورى كه به دنبال اين تصديق نفى آن لازم مى‌آيد- پس مى‌گوئيم هستى نيست اين نفى هم نفى مى‌شود- و مرحله تركيب فرا مى‌رسد- پس مى‌گوئيم هستى صورت پذيرفتن است- .

هگل از اين جهت مثلت تز آنتى‌تز سنتز را- به اين صورت در آورده است كه خواسته است- مفهوم و واقعيت اشياء را بر اساس تناقض توضيح دهد- .

در ما بعد الطبيعه پل فولكيه صفحه 308 مى‌گويد- بنا به قول مشهور هگل - هر امر معقول منطقى موجود واقع- و هر موجود خارجى واقع معقول است - نتيجه آنكه منطق به معنى علم فكر- با ما بعد الطبيعه يا علم به وجود يكى است- و براى تبيين واقع متابعت از سير و حركت روان كافى است- .

روان به موجب سير تثليثى معروف كه- وضع و وضع مقابل و وضع مجامع باشد پيش مى‌رود- بدين وجه كه روان از مفهوم وجود نامتعين وضع- شروع مى‌كند اما وجود نامتعين كه نه اين باشد و نه آن- با لا وجود يكى است وضع مقابل و با صيرورت است كه- اين دو مفهوم متقابل با هم جمع مى‌گردد وضع مجامع- زيرا صيرورت كه همان خروج از لا وجود به وجود باشد- از هر دو بهره‌ور است


صفحه 110

و از همين روى در هر پديده تازه مادى- و در هر فكر نو پيدايشى و در هر نمود وابسته به اجتماع- از اقتصاد و سياست و مرام و تاريخ و جز آنها- سنتز فرض كرده و ريشه آنرا- يعنى دو پايه تز و آنتى‌تز آنرا مى‌جويند(33) (33)ويل دورانت در تاريخ فلسفه - در توضيح نظر هگل چنين مى‌گويد-[1]هر حالى از فكر و يا از اشياء و هر تصور و وضعى در عالم- به شدت به سوى ضد خود كشيده مى‌شود- بعد با آن متحد شده يك كل برتر و معقدتر تشكيل مى‌دهد- اين حركت ديالكتيكى- در تمام نوشته‌هاى هگل به چشم مى‌خورد- مسلما اين يك فكر قديمى بود كه- انباذقلس شالوده آن را ريخت- و ارسطو عقيده حد وسط را به كار برده- و نوشته بود علم به اضداد يكى است- هر حقيقتى مانند الكترون- وحدت مركبى است از اجزاء متضاد- حقيقت حاصل از محافظه كارى- و تجدد خواهى مفرط آزاديخواهى است...- تمام عقائد ما در باره مسائل مهم عبارت است از- نوسانات كاهش يابنده‌اى كه- ميان دو طرف افراط و تفريط صورت مى‌گيرد- و در هر مساله مورد نزاع حقيقت در راه وسط است- هر حركت تطورى عبارت است از- بسط دائمى متقابلات و اختلاط و تركيب آنها...- نه تنها فكر تابع اين سير عقلى حركت ديالكتيكى است- بلكه اشياء ديگر نيز همينطور است- هر وضع و امرى مستلزم يك نقيض و ضدى است- كه تطور بايد آن دو را آشتى داده به وحدت مبدل سازد- چنانكه بدون شك دستگاه اجتماعى فعلى ما- يك نقيض نابود كننده‌اى را متضمن است- هر اجتماعى كه داراى اقتصاديات جوان- و منابع دست نخورده است ناچار از روح انفرادى است- اين روح انفرادى در دوران بعد- به تدريج تبديل به روح همكارى و تعاون مى‌گردد- ولى آينده نه روح فردى فعلى- و نه تعاون مطلق نزديك را خواهد ديد- بلكه تركيبى از آن دو

[1]آنچه ويل دورانت نقل مى‌كند با منطق متقدمان هگل بيشتر جور مى‌آيد تا منطق هگل كه قبلا نقل كرديم .


صفحه 111

............ .

را شامل خواهد شد كه- زندگى عاليترى را ايجاد خواهد كرد اين حالت عاليتر نيز- به اضداد ثمر بخشى تقسيم خواهد گشت- و به وحدت و تركيب و تشكيل بالاترى منجر خواهد شد...- نزاع و شر امور منفى ناشى از خيال نيستند- بلكه امور كاملا واقعى هستند- و در نظر حكمت پله‌هاى خير و تكامل مى‌باشند- تنازع قانون پيشرفت است- صفات و سجايا در معركه هرج و مرج و اغتشاش عالم- تكميل و تكوين مى‌شوند و شخص فقط از راه رنج- و مسئوليت و اضطرار به اوج علو خود مى‌رسد- .

تاريخ جهان صحنه سعادت و خوشبختى نيست- دوره‌هاى خوشبختى صفحات بى روح آنرا تشكيل مى‌دهد- زيرا آن دوره‌ها ادوار توافق بوده‌اند- و چنين رضايت و خرسندى گرانبار سزاوار يك مرد نيست- تاريخ در ادوارى درست شده است كه تناقضات عالم واقع- به وسيله پيشرفت و تكامل حل شده است... - .

پل فولكيه در رساله ديالكتيك قسمت دوم- در مقام بيان اصل تناقض در فلسفه هراكليت - و وحدت آن با نظر هگل چنين مى‌گويد-... هراكليت در عين حال فيلسوف تناقض هم هست- وى مى‌گويد[1]ما هستيم و نيستيم- وى مخصوصا مبارزه ضدين را در طبيعت تاييد مى‌كند- و آنرا براى به دست آوردن هماهنگى لازم مى‌داند- ضدين با هم توافق مى‌كنند- و بهترين آهنگها از الحان مختلف درست مى‌شود- و همه چيز از مبارزه به وجود مى‌آيد...- طبيعت تناقضات را دوست دارد- و هماهنگى را به وسيله آنها توليد مى‌كند- نه به وسيله موجودات مشابه- مثلا جنس نر را با جنس ماده جمع مى‌كند- و دو جنس مشابه را با هم جمع نمى‌كند- و توافق اوليه به وسيله دو جنس مخالف صورت مى‌گيرد- نه به وسيله دو جنس مشابه هنر همينطور عمل

[1]آنچه از هراكليت هم نقل شده با[منطق]قدماى ما جور مى‌آيد كه قائل به تضاد عرضى مى‌باشند نه با منطق هگل كه قائل به تضاد طولى و درونى و تك شاخه‌اى است ولى ظاهرا عبارات به جز قسمت آخر از خود پل فولكيه است .از هراكليت جز جمله‌هاى كوتاه در دست نيست.