پايه دوم نيز بهرهاى از تكامل را دارد- .
ولى اين تكاپوى بيهودهاى است زيرا- اين حقيقت را كه پايه دوم تكامل يافته پايه اول است- توضيح نمىدهد 3-قانون نامبرده به فرض صحت و تماميت خود- تنها در بخشى از جهان هستى يعنى مركبات مادى- مانند نبات و حيوان و انسان و متعلقات آنها- مىتواند قابل اجرا بوده- تحول و تكامل را توضيح دهد- ولى در بسايط و حركات مفرده- كه مجموعهاى از آنها يك مركبى را به وجود مىآورد- قابل اجرا نيست- مثلا يك حركت مكانى كوتاهى كه فرض مىكنيم- به عقيده اين دانشمندان مجموعهاى از دانههاى مكانى است- كه پهلوى همديگر چيده شده- و هرگز با همديگر وحدت و اتصال ندارند- در هر سه دانه مكانى مفروض دومى نفى اولى است- ولى سومى نمىشود مجموع نفى و اثبات اولى و دومى شود- زيرا اين فرض با فرض بساطت منافى است- .(36) (36)اين ايراد بر اصل قانون مثلث تز آنتىتز سنتز وارد است- خواه آنرا مانند هگل بر اساس تناقض- و تركيب وجود و عدم فرض كنيم- و خواه مانند شلينگ و فيخته هر سه مرحله را اثباتى بدانيم- خلاصه ايراد اينست كه- جريان تثليثى طبيعت بر فرض صحت- تنها در مورد مركبات صادق است- يك مركب را مىتوان گفت تركيبى است از دو ضد- اما در باره بسيط فرض تركيب و اينكه حقيقت- و ماهيتش عبارت از اجتماع دو ضد است غلط است- و از طرفى وجود عنصر بسيط- يا حركت بسيط را نمىتوان منكر شد- زيرا اگر بسيط نباشد مركب هم نيست- اينجا ممكن است گفته شود كه- اين ايراد تنها در تعبير متقدمان بر هگل - كه هر سه مرحله را اثباتى مىدانستند وارد است- اما بر هگل اين ايراد وارد
........... .
نيست- بنا به نظريه هگل هر حركت بسيط و مفرد نيز- مرحله اثبات نفى نفى نفى مىتواند داشته باشد- و از اين جهت با مركب فرقى ندارد- اگر ايرادى بر نظريه هگل باشد- همان ايراد اول است نه اين ايراد- .
پاسخ اين است كه اين اشكال صحيح است در صورتى كه- هگليستها حركت را يك امر متصل ممتد بدانند- اما اگر چنانكه در متن آمده حركت را- مثلا حركت بسيط مكانى را- عبارت از يك سلسله دانههاى ريز مكانى- كه پهلوى يكديگر چيده شدهاند بدانند- مرحله دوم مىتواند نفى اول باشد- ولى مرحله سوم تركيب آن دو نخواهد بود- .
مثلث تز آنتىتز سنتز به معنى اينكه- شىء از يك حالت بالخصوص به ضد آن حالت كشيده شود- و در مرحله بعدى يك حالت متعادل و متكامل- كه مشتمل باشد هم بر عناصر ضد اولى و هم عناصر ضد دومى- و در عين حال در سطح عاليترى از آن دو قرار گرفته باشد- مطلبى است كه فى الجمله صحيح است- ولى نه به صورت يك قانون عمومى و فلسفى- كه شامل همه اشياء اعم از بسيط و مركب ماده و فكر باشد- و نه به صورت يك امر دائمى- كه الزاما آن حالت متعادل و متكامل نيز- به نوبت خود به سوى ضد خود كشيده شود- و مرحله عاليترى را طى كند- و اين جريان تا بى نهايت ادامه يابد- .
مثلث تز آنتىتز سنتز در بسائط بلكه در مركبات حقيقى- كه يك واحد واقعى را تشكيل مىدهد- و به اصطلاح داراى يك صورت واحد نوعى است- از قبيل واحد گياه و واحد حيوان و واحد انسان جارى نيست- انسان در سير تكاملى خود چنين نوساناتى را طى نمىكند- و در داخل وجود انسان چنان قواى متضادى- كه منجر به چنين حركتى بشود وجود ندارد- اين مثلث تنها در مركباتى وجود دارد- كه مركب واقعى نيستند بلكه مركب اعتبارى مىباشند- و اجزاء آن مركب تاثيرات متضادى در يكديگر مىنمايند- از قبيل جامعه- .
اين سير تثليثى از آن ناشى مىشود كه- اشياء تاثيرات متضادى در يكديگر دارند- و با هم از جهتى در حالت جنگ و نزاع مىباشند- اشياء به حسب طبيعت اولى خود- يك سير آرام مستقيم و متكاملى را دارند- و در اثر برخورد با
............ .
يك عامل مخالف از حالت وسط- و متعادل به يك حالت انحرافى رانده مىشوند- ولى عكس العمل نشان مىدهند- و در جهت مخالف آن حالت انحرافى سير مىكنند- و از حد وسط گذشته به نقطه مقابل آن كه ضد آن است مىرسند- بار ديگر در جهت همان حالت انحرافى اولى- كه نيروى متضاد وارد كرده بود باز مىگردند- ولى پس از نوساناتى در حد وسط استقرار مىيابند- و البته در سطح بالاترى از آنچه قبلا بود- زيرا در جريان نوسانها نيروهاى ذاتى شىء- دائما در حال فعاليت بوده است- .
اين سير تثليثى از چهار عامل سرچشمه مىگيرد- 1-ميل طبيعى اشياء به تكامل و سير صعودى- 2-خاصيت تضاد و برخورد با عوامل مخالف- 3-قانون عمل و عكس العمل- 4-تحريك نيروهاى داخلى- به واسطه برخورد با عوامل مخالف- .
يك مطلب ديگر هست كه نبايد ناگفته بماند- و آن اينكه مساله توليد ضد ضد خود را ممكن است- به شكلى باشد كه منجر به جريان تثليثى نشود- جريان تثليثى همان طورى كه گفته شد در موردى است كه- شىء تحت تاثير عامل مخالف خود از خارج قرار بگيرد- و ضربه و نيروئى بر او وارد شود- و او را در جهتى منحرف كند- آنگاه عكس العمل ايجاد شده وضع مقابلى پديد آيد- و در نهايت امر منجر به وضع مجامع گردد- .
ولى جريان ديگرى در طبيعت هست كه- هر چند كلى و عمومى و فلسفى نيست- ولى در موارد خاصى وجود دارد كه- اشياء اضداد خود را مىزايند و توليد مىنمايند- شايد تعبير قرآن كريم در اين باره رساترين تعبير باشد-يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهٰارِ وَ يُولِجُ النَّهٰارَ فِي اللَّيْلِ- ويُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ- .
اين مطلب كه ضد مولد ضد خودش مىشود- البته نه به اين معنى كه اين قانون عمومى جهان است- و شامل همه اشياء است و يك جريان دائمى و لا ينقطع است- از قديم مورد توجه فرزانگان بوده است- مولوى رومى عالى گفته آنجا كه مىگويد-
ممكن است اين دانشمندان بگويند- فلسفه ما دوش به دوش واقعيت خارج پيش مىرود- و در واقعيت خارج حركات بسيط تنها نداريم- هر چه هست محصول اجتماع و فعل و انفعال بسايط است- ولى اين سخن سودى به آنها نمىدهد- زيرا اين قانون در بسيارى از مركبات نيز- مانند مركباتى كه سير تحول و تكامل آنها- تقريبا يك نواخت مىباشد جريان ندارد- .
و از همه روشنتر مجموع جهان طبيعت مىباشد- زيرا خود اين دانشمندان گواهى مىدهند كه- جهان يك مجموعهاى است از انرژى- غير قابل كاهش و افزايش- كه در هر گوشه از پيكره خويش- بابا خود آمد گفت اى بحر خوشىاى نهاده هوش را در بى هشى
خواب در بنهادهاى بيداريى بستهاى در بىدلى دلدادهيى
منعمى پنهان كنى در ذل فقر طوق دولت بندى اندر غل فقر
ضد اندر ضد پنهان مندرج آتش اندر آب سوزان مندمج
روضهاى در آتش نمرود درج دخلها رويان شده از بذل و حرج
ميوه شيرين نهان در شاخ و برگ زندگى جاودان در زير مرگ
در عدم پنهان شده موجوديى در سرشت ساجدى مسجوديى
آهن و سنگ از برونش مظلمى و ز درون نورى و شمع عالمى
درج در خوفى هزاران ايمنى در سواد چشم چندين روشنى
اى مبدل كرده خاكى را به زر خاك ديگر را نموده بو البشر
اى كه خاك شوره را تو نان كنى اى كه نان مرده را تو جان كنى
اى كه جان خيره را رهبر كنى اى كه بى ره را تو پيغمبر كنى
اى كه خاك تيره را تو جان دهى عقل و حس و روزى و ايمان دهى
شكر از نى ميوه از چوب آورى از منى مرده بت خوب آورى
گل ز گل صفوت ز دل پيدا كنى پيه را بخشى ضياء و روشنى
اشكال گوناگون خود نمائى مىكند- و از اين روى هر پديده تازهاى كه- در گوشهاى از گوشههاى وى پديد آمده- به شكل تكامل خود نمائى كند در واقع- به اندازه خود از گوشه ديگر مصرف مىبرد- و در نتيجه پيوسته دو طرف معادله در حال تساوى است- و از تكامل خبرى نيست- .
4-اينكه گفتهاند جريان اين قانون- پرده از روى جهان برداشته- نمود تازهاى كه در وى وجود و عدمهاى متنافى- و ضدهاى متقابل هم آغوشند نشان مىدهد- سخنى است كه ارزش شعرى بيشتر ندارد- و آنانكه اجتماع نقيض را محال مىدانند- مقصودشان وجود و عدم مطلق مىباشد- نه تدريجى و سيال نسبى- .(37) (37)اين ايراد نيز بر طرز تعبير و تفسير هگل - از مثلث تز آنتىتز سنتز وارد است- كه آنرا بر اساس اجتماع نقيضها فرض كرده است- .
قبلا گفتيم كه آنچه هگل و اتباع او آنرا- تناقض يا اجتماع نقيضها خواندهاند- با آنچه منطق و فلسفه آنرا اجتماع نقيضين مىخواند- و ممتنع مىداند هزارها فرسنگ فاصله دارد- و اينكه در صيرورتها و شدنها- وجود و عدم با يكديگر تركيب شدهاند- و اجتماع نقيضين تشكيل دادهاند- به شوخى شبيهتر است تا جدى- و از يك اشتهاى فوق العاده به نوپردازى- و نو گوئى ناشى شده است بهتر است كه اينها را جدى نگيريم- و نوعى مجاز و تشبيه تلقى كنيم- اگر اينگونه تعبيرات را ملاك قرار دهيم- بايد عرفاى خودمان را قبل از هگل ديالكتيسين بدانيم- زيرا آنها هستند كه مكرر گفتهاند- هستى اندر نيستى است بقا در فنا است- عارفى مىگويد-عاقل ز هست گويد و عارف ز نيستىمن در ميان آب و گل هست و نيستم
- .
عبرت نائينى مىگويد-چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيستعالم همه آيات خدا هست و خدا نيست
در آينه بينيد همه صورت خود را آن صورت آئينه شما هست و شما نيست
و شگفتآورتر اينكه اين دانشمندان- در عين حال كه اين سخن را مىگويند- از نفى نفى اثبات را نتيجه مىگيرندهر جا نگرى جلوهگه شاهد غيبى استاو را نتوان گفت كجا هست و كجا نيست
اين نيستى هستنما را به حقيقت در ديده ما و تو بقا هست و بقا نيست
درويش كه در كشور فقر است شهنشاه پيش نظر خلق گدا هست و گدا نيست
بى مهرى و لطف از قبل يار به عبرت از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست
- .
حقيقت اينست كه خود هگل متوجه اين نكته بوده است- كه آنچه او به نام جمع نقيضين مىخواند- غير آن چيزى است كه منطق و فلسفه آنرا ممتنع مىداند- پيروان هگل بيش از خود هگل - هگليست از آب در آمدهاند- پل فولكيه در رساله ديالكتيك - تحت عنوان ديالكتيك هگل و تناقض مىگويد- به عقيده هگل روش ديالكتيكى- كه بر طبق آن انديشه مثال مطلق در طبيعت- و در ذهن صورت واقعيت مىپذيرد- بر اساس تناقض مبتنى است ولى بايد متوجه بود كه- ديالكتيك هگل اصل عدم اجتماع ضدين را- به كلى طرد نمىنمايد و از اين لحاظ- با ديالكتيك قديم كه اصل عدم اجتماع ضدين را- اساس اصلى خود مىدانست فرقى ندارد...- هگل اگر چه ظاهرا خلاف آنرا اظهار مىدارد- ولى در باطن مانند همه افراد بشر- اصل عدم اجتماع ضدين را قبول دارد - .
پل فولكيه در كتاب ما بعد الطبيعه ص 369 مىگويد- هگل خود نيز بر خلاف آنچه به او گاهى نسبت داده شده- قائل به اصل امتناع اجتماع متناقضان بوده است- و گفته او در باب اجتماع و ارتفاع نقيضين- مربوط به تناقضهاى ظاهرى است نه واقعى- هگل قائل بوده است بر اينكه- آنچه در فكر انسانى واقعا حقيقى است- هميشه حقيقى مىماند- و تماما در ضمن تاليفهاى بعدى قرار مىگيرد- و پيشرفت فكر منحصرا عبارت از- طرد آن قسمتهائى از علم است كه- غلط بودن آنها معلوم شده باشد
توضيح مفهوم حركت عمومى
دانشمندانى كه در علوم ماديه به كنجكاوى مىپردازند- چنانكه مىدانيم روزگارى بود كه ماده- اجزاى اوليه اتمى جسم را موضوع بحث قرار داده- از خواص گوناگون وى بحث مىكردند- و اين بحث را با حس و تجربه پيش مىبردند- پس از آنكه زمانى راه بحث به حس و تجربه منحصر نبود- .
روى همين روش مفهوم قضيه حمل اين اوست- چنانكه در مقاله اول يادآورى كرديم در محيط بحث- اين دانشمندان غير از مفهومى است كه از آن قضيه- در محيط تفاهم عمومى دستگير ما مىشود- مثلا اگر گفته شود انسان غذا مىخورد- آب بر حرارت تبديل به بخار مىشود- مفهومش پيش اين دانشمندان اينست كه- انبوهى از اجزاى لا يتجزاى ماده كه- پيش مردم انسان ناميده مىشود خاصه تغذيه را دارد- و همچنين مجموعهاى از ماده كه آبش
مىگويند- به بخار تبديل مىشود- .
چنانكه پيدا است در اين صورت- ارزش تاثير و تاثر از آن ماده بوده- و موضوع خاصيتدار همانا اوست كه- با شرايط مخصوصى اثر و خاصه ويژهاى را دارا مىباشد- در حالى كه پيش مردم خاصه از آن انسان و آب است- از ماده خبرى داشته باشند يا نه- .(38) (38)يكى از مسائل اساسى كه جهان بينى قديم و جديد را- از يكديگر كاملا متمايز ساخته است مسئله صور نوعيه است- اين مسئله در كمال اهميت است- براى توضيح مطلب لازم است مقدمهاى ذكر كنيم- چنانكه مىدانيم قدما موجودات جهان را- به طرز مخصوصى تقسيمبندى مىكردند- از نظر آنها موجودات موجودات ممكن الوجود- منقسم مىشوند به جوهر و عرض تمام جوهرها يك مقولهاند- يعنى در يك ما به الاشتراك ذاتى و ماهوى جمع مىشوند- ولى اعراض مجموعا نه مقولهاند- و هر مقولهاى با مقوله ديگر متباين است- .
جوهرها كه همه داخل در يك مقولهاند- و جامع ذاتى مشترك دارند اقسام و انواعى هستند- يعنى با آنكه در يك امر ذاتى و عام مشتركند- در يك سلسله امور ذاتى ديگر با يكديگر اختلاف دارند- مثلا جوهر منقسم مىشود به جسم و غير جسم- و جسم منقسم مىشود به نامى و غير نامى- و نامى منقسم مىشود به حيوان و غير حيوان- و حيوان منقسم مىشود به انسان و غير انسان از نظر قدما- اين تقسيمات مربوط است به ذات و ماهيت اشياء- يعنى همانطور كه ماهيت جوهر- غير از ماهيت هر يك از اعراض است- همچنين ماهيت جوهر جسم- با ماهيت جوهر عقل متفاوت است- چيزى كه هست جوهر جسم و جوهر عقل- در جزئى از ماهيت با يكديگر وحدت دارند- و همچنين ماهيت جسم نامى- با ماهيت جسم غير نامى متفاوت است و همينطور...- .
از نظر قدما انواع جوهرى- مختلف الذات و الماهيهاى در خارج وجود