............. .
ماشينها از اتومبيل هواپيما- كارخانه ذوب آهن كارخانه اسلحه سازى و غيره- كه همه آنها مجموعهاى هستند از فلزات و غيره- ولى با ساختمانها و ترتيبهاى مختلف- اختلافات اين ساختمانها و يا اين ماشينها- تنها در ناحيه تاليف و ترتيب و شكل و هدفى است كه- از آنها منظور است هرگز احدى ادعا نكرده است كه- اين ساختمانها يا اين ماشينها از نظر ماهيت و ذات- و نوعيت با يكديگر متغايرند- .
موجوداتى كه ما آنها را ماهيات مختلف مىپنداريم- و اختلافات آنها را ذاتى و نوعى مىانگاريم- و آنها را به صورت انواع و اجناس مختلف- دستهبندى مىكنيم نيز بيش از اين نيست- مجموعهاى از ذرات مادى با يكديگر گرد آمده- و نظم و تشكيل مخصوصى يافتهاند و ما آنها را- با نامهاى جماد و نبات و حيوان و انسان مىناميم- اگر به اصطلاح در باره هر يك از اينها با ما هو سؤال شود- جواب اينست انبوهى از ذرات با فلان نظم و فلان مكانيسم- .
اين نظريه سابقه زيادى دارد- ذيمقراطيس و استادش لوسيبوس - كه اجسام را مركب از يك عده ذرات مىدانستند- و همچنين اپيكور كه در اين جهت پيرو ذيمقراطيس بود- نظرشان در باره موجودات از عنصر بسيط گرفته- تا مركبات عينا همين بوده است- ذيمقراطيس مىگويد- تنها چيزهائى كه صحت و حقيقت دارد ذرات است و خلا - بوعلى در طبيعيات شفا در مواضع مختلف به تناسبهاى مختلف- نظريه ذيمقراطيس را نقل كرده است- علماء امروز نيز با صراحت بيشترى- گفته او را در اين زمينه نقل كردهاند- يعنى نظريه ذيمقراطيس تنها متوجه اين جهت نيست كه- اجسام محسوسه آنچنانكه به نظر مىآيند- متصل و پيوسته نمىباشند- متوجه نفى اختلافات ماهوى و ذاتى اشياء نيز هست- علماء جديد از قرن نوزدهم به بعد- كه آتميسم را تاييد كردند- نظريه ذيمقراطيس را از هر دو جنبه تاييد نمودند- هم از اين جهت كه جسم محسوس مجموعهاى است از ذرات- و هم از اين جهت كه اختلافات اشياء سطحى است- و وابسته به نظم و تاليف و تركيب ذرات- .
............. .
البته نظريه انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء- دائر مدار نظريه آتميسم از يك طرف- و پيوستگى اجزاء جسم از طرف ديگر نمىباشد- ممكن است كسى طرفدار نظريه اتصال- و پيوستگى اجسام باشد در عين حال- منكر اختلافات ذاتى و ماهوى و نوعى اشياء باشد- بوعلى به نقل از ارسطو شخصى را به نام انطيقون - از قدماى يونانيان نام مىبرد كه- در عين اينكه طرفدار نظريه آتميسم نبوده است- منكر اختلافات ماهوى و ذاتى بوده است- همچنانكه طرفدارى از آتميسم- لزوما مساوى انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء نيست- چنانكه بعدا خواهيم گفت- .
در قرون جديد قبل از آنكه نظريه آتميسم پيدا شود- نظريه انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء پيدا شد- دكارت يكى از طرفداران اين نظريه است- دكارت تنها انسان را از اين قاعده كلى استثنا مىكند- به عقيده دكارت انسان مجموعهاى است از جسم و جان- جسم انسان مانند همه اجسام ديگر از جماد و نبات- و حيوان يك ماشين است و بس- ولى روح انسان جوهرى است صد در صد مغاير با بدن- دكارت با اينكه جهان را به شكل ماشينى توجيه مىكند- و بر پايه انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء نظر مىدهد- طرفدار روح مجرد انسانى است- و وجود خداوند را نيز مىپذيرد و به او ايمان دارد- دكارت با اين طرز تفكر خود در باره جسم و جان- يك ثنويت كامل ميان آن دو قائل شد- و فاصلهاى ميان آنها بر قرار كرد- دورتر از فاصله زمين تا آسمان از آن پس- در فلسفه اروپائى مسئله روح با اين ثنويت توام شد- و اين خود عوارض ناگوارى به بار آورد- .
دكارت جهان منهاى انسان را بيش از آن حد كه بايد و شايد- هم شكل و همسان و متجانس و متشابه دانست- و آنها را به هم نزديك پنداشت- و از اين جهت به ذيمقراطيس نزديك شد- و بر عكس انسان را بيش از حد از جهان دور كرد- و او را با جهان نامتجانس دانست- و در اين جهت از ارسطو در گذشت- و به افلاطون نزديك شد- .
مرحوم فروغى در سير حكمت جلد اول مىگويد- براى چگونگى عالم
.............. .
جسمانى- دكارت همين دو امر يعنى بعد و حركت را كافى پنداشته- و مخصوصا در يكى از نوشتههاى خود- اين فقره را تصريح كرده و گفته است- بعد و حركت را به من بدهيد جهان را مىسازم- از اين قرار علم طبيعى فيزيك- مبدل به علم الحركات مكانيك مىشود- و مباحث همه مسائل رياضى خواهد بود- .
تا آنجا كه از زبان دكارت مىگويد- به طور كلى عالم جسمانى امر واحد- و اجسام مختلف اجزاء يك كلاند به عبارت ديگر- هر جسمى قسمتى است محدود از فضاى نامحدود- و امتياز اجسام از يكديگر تنها به شكل و وضع آنها است- تحولات و عوارض اجسام از گرمى و روشنى- و سنگينى و جذب و دفع- و همه آثار طبيعت نتيجه حركات اجسام است- و حركت جز نقل مكان چيزى نيست- و آن تغيير وضع اجزاء و اجسام است نسبت به يكديگر- .[1]
ايضا مىگويد اجسام جاندار نيز- تابع قواعد اجسام بى جان مىباشند- و جان داشتن مستلزم وجود امرى زائد بر خواص جسم- كه بعد و حركت باشد نيست- و جانوران فقط ماشين و دستگاه مىباشند- و ليكن ماشينهاى كامل هستند- و بسيار به دقت و نفاست تعبيه شدهاند- چنانكه دستگاههاى ساخت انسان در جنب آنها- بسيار ضعيف و ناقص است اما از همان نوع است- و حتى تن انسان هم اين صفت را دارد- و جز ماشين چيزى نيست- جز اينكه انسان نفسى يا روانى هم دارد كه- مايه حس و شعور و تعقل او است و امرى زائد بر تن است- و با جسم به كلى متباين است- و دخالتى در كارهاى حيوانى تن ندارد[2]و نيز مىگويد جانوران داراى روان نيستند- و به اين سبب حس و شعور و عقل ندارند- و حركات آنها مانند ماشين است- چنانكه انسان هم اگر از عقل و شعورش صرف نظر كنيم- حركات حياتيش مانند جانوران حركات ماشينى
[1]«سير حكمت در اروبا»جلد اول ص 191-192.
[2]همان مدرك ص 195.
............ .
است- و بنا بر اين معرفه الحيات هم شعبهاى از حكمت طبيعى- و تابع قواعد علم حركات است - .[1]
يكى از آثار و لوازم اين طرز تفكر اينست كه- علوم مختلف مخصوصا علوم طبيعى يعنى علومى كه- موضوع آنها يكى از انواع اين جهان است- تبديل به علم واحد مىشوند از نظر قدما- به واسطه اختلافات نوعى و ذاتى اشياء و انواع- عوارض هر نوعى با نوعى ديگر مختلف- و متباين شناخته مىشد- و قهرا علمى كه به يكى از آن انواع تعلق مىگرفت- با علم ديگرى كه از عوارض ذاتى نوع ديگر بحث مىكرد- متفاوت و متباين بود مثلا به همان دليل كه- نبات و حيوان انواع مختلف و متباين مىباشند- علوم مربوط به هر يك از آنها نيز مختلف است- .
اما اگر فرض كنيم انواع مختلفى در جهان وجود ندارد- و قهرا آثار و عوارض متباين و متغايرى در كار نيست- و آنچه اصيل است جسم مادى است- و تنها خاصيت طبيعى جسم مادى حركت است- و همه اختلافات به اختلاف نظم ماشينى- و انواع حركتهاى مكانى ذرات بر مىگردد- قهرا تمام علوم از نوع علم حركات خواهد بود- كه در فيزيك جاى دارد شيمى و زيست شناسى- و روانشناسى و غيره جز علم حركات فيزيكى نيست- .
مسئله ديگر اينكه از نظر متودولوژى نيز- اين طرز تفكر تاثيرات فراوان دارد- علماء جديد بر خلاف قدما اختلافات علوم را- تنها از دريچه اختلافات ذاتى موضوعات آن علوم- و عوارض ذاتى آن موضوعات و به عبارت ديگر- تنها از دريچه اختلافات ذاتى معلومات نمىبينند- علماء جديد به اختلاف ديگرى پى بردهاند- و آن اختلاف در متد تحقيق است- ولى اگر همه علوم طبيعى را- داخل در علم الحركات بدانيم چارهاى نداريم از اينكه- متد تحقيق را در همه آنها يكى بشناسيم- و اين جهت جنجالى در فلسفه اروپا بپا كرده است- و دانشمندان بعد از دكارت نفيا و اثباتا- در اين باره زياد سخن گفتهاند- و
[1]همان مدرك ص 196.
............. .
مجموعا امروز نظريه دكارت در باره اينكه- همه علوم طبيعى داخل در علم الحركات است- مقبوليتى ندارد- .
اين طرز تفكر ذيمقراطيسى كه ساختمان جهان- يك ساختمان ماشينى است بعد از دكارت تعقيب شد- كسان ديگرى نيز بعد از دكارت پيدا شدند- و ادعا كردند كه اساس جهان ماده و حركت است- ماده و حركت را به ما بدهيد جهان را مىسازيم- با اين تفاوت كه آنها انسان را نيز- از اين قانون كلى استثنا نكردند- اين طرز تفكر را معمولا ماشينيسم يا مكانيسم مىخوانند- اين خود طرز تفكرى است كه- بسيار شايسته است روى آن دقت و تعمق شود- ولى بعدها يك سلسله مشخصات براى اين فلسفه تعيين شد- كه چهره آنرا عوض كرد برخى پنداشتند كه- مكانيسم صد در صد يك فلسفه ماترياليستى است- و مساوى با انكار خالق است به همين دليل- ذيمقراطيس و همفكرانش را مادى خواندند- برخى ديگر پيوندى قاطع و دو طرفه ميان اين فلسفه- و اصل ضرورت على و معلولى قائل شدند- به طورى كه مكانيسم را مساوى دترمينيسم- اصل ضرورت على و معلولى- و دترمينيسم را مساوى مكانيسم پنداشتند- و گاهى مكانيسم را نقطه مقابل فيناليسم- اصل علت غائى قرار دادند- و گاهى آنرا ضد اصل قوه و فعل- كه موضوع بحث اين مقاله است فرض كردند- و چنين گفتند كه ارسطو اصل قوه و فعل را- براى مقابله با فلسفه مكانيسم عرضه داشت- و با رجعتى كه اخيرا به سوى مكانيسم شده است- خواه ناخواه قانون قوه و فعل- با همه متفرعاتش سقوط مىكند- و احياء مكانيسم ضربه مستقيمى است بر پيكر قوه و فعل- .
مرحوم فروغى در جلد دوم سير حكمت - در مقدمه بحث از فلسفه لايب نيتس - اشارهاى به مسائل اصلى فلسفه مىكند كه- از آغاز امر مورد توجه مفكران- و انديشمندان بشر قرار گرفته است- از قبيل اصل عليت اصل تغيير و ثبات يعنى اينكه- در عين اينكه هيچ حالت ثابت و پايدار نيست- دوام و بقائى هم در كار هست- و اصل وحدت و كثرت- يعنى اينكه موجودات در عين اينكه بسيار و بىشمارند- از وحدت و يگانگى هم نمىتوان غافل شد- و ديگر اينكه
.............. .
وجود حقيقى چيست- و علتها به كجا مىرسد- و آيا موجود منحصر است به محسوس- و يا غير محسوس هم هست- و اينكه ادراكات به انسان چگونه دست مىدهد- و آيا انسان مجبور است يا مختار- .
آنگاه مىگويد سر انجام در باب موجودات عالم- دو نظر اساسى ميان اهل تحقيق شيوع يافت- يكى اينكه كليه جهان- مركب از اجزاء جسمانى بسيار خرد است- و آن اجزاء ملا را تشكيل مىدهند- و فاصلهها كه ميان آنها هست خالى است- و حركتهائى كه آن ملاها در آن خلاها دارند- و جمع و پراكندگى آن اجزاء- با اختلاف شكل و اندازهاى كه در آنها هست- مايه كون و فساد- و ظهور و بروز اين همه آثار و اوضاع مىباشد- پيشروان اهل اين نظر ذيمقراطيس و ابيقور بودند- و آنها را ماديون گفتهاند راى ديگر اينكه- جسم متصل واحد است و اجزاء بالفعل ندارد- و خلا محال است و مدار امر عالم بر قوه و فعل است- و كون و فساد و تغيير و تحول را چهار علت است- ماده و صورت و فاعل و غايت- و موجودات دو قسمند يا جوهرند يعنى قائم به ذاتند- يا عرضند كه وجودشان بسته به جوهر است- و جوهر جسمانى مادهاى است كه- صورت جسميه اختيار كرده است- و صورت جسميه همان ابعاد سهگانه- يعنى طول و عرض و عمق است- و جسم جنسى است داراى انواع مختلف- و اختلاف آنها به صور نوعيه آنها است- و كون و فساد و تغيير و تبديل مخصوص بعضى از آنها است- كه عنصر ناميدند بيان كامل راى دوم را- كه اصحابش روحيان و الهيان خوانده شدهاند ارسطو كرده- و مدت دو هزار سال اكثر دانشمندان- از او پيروى داشتهاند و در كليات اين راى موافق بودند- و اختلافشان فقط در جزئيات بود- و در اروپا اين فلسفه را به صورتى در آورده بودند- كه آنرا اسكولاستيك ناميدهاند - .[1]
مرحوم فروغى همه اين نظريات را- با يك عده نظريات ديگر در باب افلاك و غيره- به صورت يك راى و يك نظر كه اجزاء آن به هم پيوسته است-
[1]جلد دوم سير حكمت صفحات 79-77.
.............. .
و نقطه مقابل نظر اول است قرار مىدهد- .
بعد مىگويد حال بر اين منوال بود- تا زمانى كه كم كم در اروپا فكرهاى تازه ظهور كرد- و سر انجام دكارت فرانسوى- فلسفه پيشينيان را يكسره باطل انگاشت- هم اجزاء ذيمقراطيس و ابيقور را منكر شد- و هم قوه و فعل و علتهاى چهارگانه ارسطو را كنار گذاشت- و طرح تازهاى ريخت - .[1]
آنگاه به اصول طرح دكارت اشاره مىكند و مىگويد- از جمله آن اصول اينكه- در عالم گذشته از ذات بارى دو قسم جوهر هست- يكى جسم كه حقيقت آن بعد است- و يكى روح كه حقيقت آن فكر يا علم است- و مدار امر عالم بر جسم و حركت جسم است- و مقدار حركات در جهان معين و ثابت است- و كم و زياد نمىشود- و همه آثار طبيعى كه نتيجه بعد و حركت مىباشند- به قاعده و اصول رياضى در مىآيند- و براى معرفت آنها بجز آن اصول و قواعد- به چيز ديگر نياز نيست و كليه جهان- مانند دستگاه كارخانه و ماشين است كه- چرخهاى آن به حركتى كه خداوند به آنها داده در جنبشند- و از خود قوه و تصرفى ندارند- و آفريدگار عالم اين قسم مقرر فرموده است - .[2]
فروغى در جلد سوم سير حكمت - ضمن بيان فلسفه ويليام جمز تحت عنوان تذكرات لازم- پس از اشارهاى به اختلاف- و كشمكش ماديون و الهيون مدعى مىشود كه- ظهور فلسفه تحققى پوزيتيويسم اگوست كنت - و ترقيات سريعى كه در علوم رياضى و طبيعى دست داد- در اواخر سده نوزدهم- منتهى به فلسفه تركيبى هربرت اسپنسر گرديد- مبنى بر اينكه حقيقت مطلق ندانستنى است- و آنچه دانستنى است همانا عوارض و حوادث اين جهان است- كه در تحت احكام و قوانين مضبوط طبيعى مىباشند- .
آنگاه اين احكام و قوانين و اصول را به اين ترتيب شرح مىدهد- 1-قاعده عليت مبنى بر اينكه هر امرى معلول علتى است- .
[1]همان مدرك ص 79.
[2]سير حكمت در اروبا جلد 2 ص 80.
............ .
2-اصل بقاى ماده و اينكه هيچ موجودى معدوم نمىشود- و هيچ معدومى موجود نمىشود- .
3-اصل بقاى انرژى نه تنها مقدار ماده ثابت است- بلكه مقدار نيرو و انرژى هم ثابت است و كم و بيش نمىشود- .
4-ضرورت على و معلولى- و اينكه جريان امور جهان بر طبق قوانين مضبوط و حتمى است- كه تخلف در آنها راه ندارد- .
آنگاه مىگويد نتيجه كلى اين قواعد و اصول- اينكه اين جهان كارخانهاى است ماشينى- و تصور جهان ماشينى را مىتوان تشبيه كرد مثلا- به يك كارخانه پارچهبافى كه- مقدار معينى پنبه و پشم براى آن تهيه شده- و آن پشم و پنبه خوراك ماشينهائى مىشود- و بر طبق قواعد معين و بر اصل عليت- تحولاتى در آنها صورت مىگيرد- و به شكل مصنوعاتى در مىآيد سپس آن پارچهها- و مصنوعات به استعمال فرسودگى مىيابند- و رشتهها پنبه مىشود و دوباره خوراك ماشينها مىگردد- و اين كيفيت همواره دور مىزند و جريان مىيابد- نه چيزى بر آن مىافزايد نه كاسته مىشود- و جريانش بر طبق قوانين معين حتمى و واجب است- و اختيارى در كار نيست ضمنا با اينكه- هربرت اسپنسر خود وجود امر ندانستنى را قائل بود- و راه اعتقاد به امور باطنى را نبسته بود- كاسههاى گرمتر از آش يعنى متمايلان به ماديت- مىتوانستند استفاده كنند كه قوه خلاقيتى هم در كار نيست- .[1]
سپس مىگويد از نتايجى كه- از تصور ماشينى جهان مىتوان گرفت اينست كه- مدار امر جهان بر اصل عليت است نه بر اصل غائيت- يعنى محتاج نيستيم كه براى حدوث حوادث- و جريان امور طبيعت غاياتى فرض كنيم- و در كار جهان حكمتى قائل باشيم- زيرا گردش چرخهاى ماشين طبيعت را- بنا بر اصل عليت موجه مىسازيم - .
در اينجا چند بحث است يكى اينكه- آيا مكانيسم و ماشينى پنداشتن
[1]سير حكمت در اروبا جلد 3 ص 272.