بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 142

اكنون ما حركت عمومى را چگونه بايد توضيح دهيم چنانكه در مقاله 5 اشاره رفت- و پس از اين نيز بيان خواهيم كرد- ما در جهان ماده نوعيتهاى جوهرى داريم كه- خواص و اعراض- جلوه و نمايشهائى از وجودات آنها مى‌باشند- .

و از سوى ديگر همين صورتهاى جوهرى- به گواهى حس و تجربه به همديگر قابل تبدل مى‌باشند- و در صدر اين مقاله نيز به ثبوت رسانيديم كه- اينگونه تبدل مستلزم گسترده شدن بساط امكان- و فعليت و بالاخره تحقق حركت مى‌باشد- جز اينكه حركتهاى ديگرى مانند حركتهاى مكانى- به شهادت حس در اين جهان داريم- .

نتيجه‌اى كه از اين چند مقدمه مى‌توان گرفت اينست كه- موجودات جوهرى جهان طبيعت بى آنكه به حسب وجود شخصى- از همديگر جدا و گسسته بوده باشند- يك آميزش وجودى دارند كه- به واسطه او همگى يك واحد پهناورى را تشكيل مى‌دهند- كه بالذات متحرك است- و خواص و اعراض نيز كه از وجود آن بيرون نيستند- به طفيل و تبع وجود آن در تبدل بوده- و مانند يك قافله بزرگ پيوسته در راه تكامل- در جريان بوده به سوى مقصد نهائى خود روان مى‌باشد- .

از سخنان گذشته نتيجه‌هاى زير را مى‌توان گرفت- 1 در جوهر و ذوات انواع طبيعى حركت هست- .

2 اعراض و خواص انواع خارجيه مانند نوعهاى عنصرى- و مركبات در عين حال كه ساكن ديده مى‌شوند- به تبع جوهرشان متحركند- .


صفحه 143

3-هر پديده جوهرى يك قطعه مخصوصى است- از اين حركت پهناور كه از پديده پيش از خود و پس از خود- به حسب واقع گسسته و جدا نيست- اگر چه ما آنرا يك موجود جدا از ديگران فرض مى‌كنيم- درست مانند قطعات زمان- كه با تاريكى و روشنى روز و شب- از همديگر جدا شده و به شماره مى‌آيند- در حالى كه يك حركت ممتد و متصل بيش نيستند- .

4-حركتهاى ديگر محسوس را مانند حركت مكانى- با ملاحظه حركت جوهرى نامبرده- بايد از قبيل حركت در حركت پذيرفت- .

5-چون هر حركتى غايتى دارد چنانكه پيشتر گذشت- آرامش و سكون اين حركت جوهرى نيز- با فعليت پيدا كردن امكان جسم است- يعنى با پيدا شدن جوهرى ثابت- جوهر مجرد از ماده و حركت مى‌باشد- در نتيجه تجرد از ماده غايت حركت جوهرى است- .

6-در جهان طبيعت سكون مطلق- نداشتن حركت از چيزى كه مى‌تواند حركت كند نداريم- زيرا وجود خارجى طبيعت با توابع وى مساوى با حركت است- آرى اين حقيقت با پيدايش سكون نسبى- كه حس نيز تاييد مى‌كند منافات ندارد

كشش امتداد در حركت

از سخنانى كه در موضوع حركت گذشت روشن مى‌شود كه- هر حركتى خود بخود اين خاصه را دارد كه- مى‌تواند به قطعاتى تقسيم شود- كه هر قطعه امكان فعليت قطعه پسين خود را داشته باشد- و همچنين هر واحد از همين قطعات- به قطعات ديگرى تقسيم شود- با


صفحه 144

همان داستان امكان و فعليت- .

و از همين جهت حركت مفروضه يك نوع كشش- امتداد بعد پيدا خواهد كرد- كه بى شباهت به بعدهاى جسمانى نيست- با اين تفاوت كه اجزاى مفروضه در بعدهاى جسمانى- با هم جمعند ولى بعدى كه در حركت مشاهده مى‌شود- هر يك از اجزايش كه به فعليت مى‌آيد- جزء پيشين وى از ميان رفته- جزء پسين نيز هنوز موجود نيست- و حركت را با ملاحظه اين وصف حركت قطعيه مى‌ناميم- .

حركت در اين حال ناچار و ناگزير- نسبتى به اجزاى مسافت پيدا خواهد كرد- كه اگر صرف نظر از نسبت نامبرده شده- و همان حالت هنوزى و غير ثابت جسم- در ميان دو نقطه مبدا و منتهى ملاحظه شود- حركت نامبرده امتداد خود را از دست داده- امرى ثابت و بسيط بى تغيير و بى اجزاء خواهد بود- و حركت را با اين وصف حركت توسطيه مى‌ناميم- .

پس حركت با دو نظر نامبرده بالا- به دو نحو تصور مى‌شود قطعيه و توسطيه- و بايد دانست كه هر دو معنى از حركت- با دو جهت مختلف كه دارند در خارج موجود مى‌باشند- ولى آنچه گاهى در شكل يك واحد مجتمع الاجزاء مى‌بينيم- مانند قطره بارانى كه با پائين آمدن خود- خطى در حس ما رسم مى‌كند خارجيت ندارد- و تنها در پندار ما اينگونه نمودار مى‌شود

زمان و حركت

دير گاهى بود كه فلاسفه زمان را- در حدوث حوادث ماديه دخالت مى‌دادند- مى‌گفتند پيدايش و حدوث هر حادثى- به تحقق


صفحه 145

يك سلسله علل و معدات و شرايط نيازمند مى‌باشد- كه يكى از آنها تحقق يك قطعه زمانى است- كه موجود مفروض در آن موجود و مستقر شود- زيرا وجود جوهرى اگر چه جوهر و ثابت است- قدماى فلاسفه موجودات جوهرى جسمانى را- ثابت و بى حركت مى‌دانستند- و تبدل صورتى را به صورتى- با كون و فساد توجيه مى‌كردند نه با حركت جوهرى- ولى در تكون خود و در زمان وجود- هيچگاه از يك سلسله از حركات عرضى تهى نخواهد بود- كه نياز به زمان نداشته باشد- .

و اخيرا صدر المتالهين از فلاسفه اسلام- در قرن يازدهم هجرى با اثبات حركت جوهرى به ثبوت رسانيد- كه گذشته از عوارض جسمانى خود جوهر جسمانى نيز- در جوهريت نيازمند به زمان مى‌باشد- يعنى زمان از هويت اشياء خارج نيست- و تنها ارزش ظرفيت ندارد- .

و در اين اواخر بحثهاى علمى نيز مانند فلسفه- دخالت زمان بعد رابع را در هويت ماديات پذيرفته‌اند- اگر چه از هويت زمان بحث نكرده- تنها به وضوح مفهوم آن قناعت ورزيده‌اند- و ممكن است كه اين روش گاهى موجب اشتباه گردد- و در حقيقت اين كار كار فلسفه است نه علم- .

دست انداختن به دامن زمان تنها كار فلاسفه نيست- بلكه بشر از نخستين روز كارهاى خود را- كه حركتهاى گوناگون است با زمان اندازه گيرى مى‌كند- به روز به ماه به سال كارهاى خود را تطبيق مى‌نمايد- و مبدا تاريخ نيز مى‌گيرد- .

و حركتهاى نسبتا كوچكتر را با قطعات كوچكتر شبانه روز-


صفحه 146

مانند از بامداد تا چاشتگاه از چاشتگاه تا پسين- از طلوع ستاره بامداد تا بامگاه مى‌سنجد- انسانهاى مترقى كه داراى حضارت و مدنيت بيشترند- با وضع ابزارى به نام ساعت- كه حركتى منطبق به حركت شبانه روزى دارد- مانند ساعت آبى و ساعت ريگى و ساعت آفتابى- و بالاخره ساعت معمولى امروزه- حركتهاى كوچكتر را تا آخرين درجه- كه حس ما توانائى ضبط آنرا دارد اندازه مى‌گيرند- و در ابن بخش انسانهاى ساده نيز آرام نگرفته- در ميان خودشان حركتهاى بسيار كوتاه را- با هوش فطرى خود با حركتهاى ديگرى مى‌سنجند- ما نيز فطرتا گاهى همين كار را كرده- هر حركت كوچك را اندازه گيرى مى‌نمائيم- به قدر يك آب خوردن- اندازه بر خواستن و نشستن- اندازه چشم بهم زدن- .

از تامل در اطراف اين اندازه‌گيريها- دستگير مى‌شود كه انسان با هوش فطرى خود- از براى تشخيص سرعت و بطوء و دراز- و كوتاهى حركات حركت معينى را مقياس قرار مى‌دهد- و چنانكه طول را با واحد طول- و سنگينى را با واحد سنگينى- و هر چيز مقدارى را با واحدهائى از جنس وى- مانند گرماسنج و هواسنج و فشارسنج- و ولتمتر اندازه مى‌گيرد- حركت را نيز با واحد حركت مى‌سنجد و اين همان زمان است- جز اينكه حركت شبانه روزى چون پيش ما- از ساير حركات روشنتر و آشكارتر است- طبعا او را انتخاب مى‌كنيم- و از براى ساير حركات مقياس قرار داده- و تقريبا همه حركات را با آن مى‌سنجيم- و به واسطه كثرت تكرر در حس- در ذهن ما جايگزين شده و مانند اينست كه- تعين ذاتى از براى اين كار پيدا كرده است- به حدى كه در تابلوى پندار از براى وى- يك وجود مستقل و مهمى


صفحه 147

بى آغاز و انجام- مانند خطى كه اين سر و آن سرش- در اعماق ازل و ابد فرو رفته باشد تصوير كرده- حوادث را به وى نسبت مى‌دهيم تا جائى كه- در ستايش و نكوهش وى سخن‌پردازيها نموده- و شعرها مى‌سرائيم- .

اين پندار به اندازه‌اى در مخيله ما جايگزين شده- كه حتى بسيارى از متفكرين و كنجكاوان ما- وجود واجب الوجود را كه از طوفان تغير- و جار و جنجال حوادث بر كنار است- نمى‌توانند بى زمان تصور كنند- و از براى خود زمان كه زاده حركت طبيعت است- و همچنين از براى عالم طبيعت- آغاز زمانى فرض مى‌كنند- چنانكه همين گرفتارى را در مورد مكان نيز داريم- و ذهن ما از بس با مكان و فضا آشنا شده- و از براى هر پديده جسمانى مشهود فضائى فرض كرده‌ايم- براى هر موجودى حتى براى واجب تعالى و براى عالم تجرد- فضائى بيرون از فضاى عالم طبيعت فرض مى‌نمائيم- و يك فيلسوف آزموده با زحمت و رنج مى‌تواند- اين موضوعات را آنچنانكه شايد و بايد تصور كند و بفهمد- .

از سخنى كه در چگونگى گرفتن اين مقياس گفتيم- فهميده مى‌شود كه در حقيقت- به شماره حركات موجوده در جهان زمان داريم- اگر چه ذهن ما با يكى از آنها كه زمان معروف است- بيشتر آشنائى دارد- ولى پس از اثبات حركت جوهرى در جوهر جهان طبيعت- زمانى با مفهومى تازه كه مى‌تواند جنبه تعين داشته- و از ادراك هيچ مدركى پنهان نشود روشن مى‌گردد- و آن زمان جوهرى است- .

و راستى همان گونه هم هست- زيرا هر يك از ماها كه


صفحه 148

ذهن خود را- از همه حركات خالى كرده و چشم دل به چهره طبيعت باز كند- باز معناى امتداد سيلانى را مشاهده خواهد كرد- و آن همان زمان جوهرى است كه در خود مى‌يابيم- .

از بيان گذشته نتايج زيرين را مى‌شود گرفت- 1 زمان مقدار حركت است- يعنى امتدادى كه با گرفتن حركتى با سرعت معين- به وجود آيد و به عبارت ديگر- زمان تعين حركت است- چنانكه جسم تعليمى تعين جسم طبيعى است- .

2 به شماره حركات موجوده جهان مى‌توانيم- زمان فرض نمائيم ولى در ميان آنها- زمان معروف از روى قرارداد تعين پيدا كرده- و همچنين زمان جوهرى تعين طبعى پيدا كرده است- 3 زمان ساخته وجود سيال جهان بوده- و تحقق زمان پيش از پيدايش جهان يا پس از پيدايش آن- با اينكه متناقض است پندارى بيش نيست- .

4 چون اجزاى مفروضه زمان- در حقيقت همان اجزاى حركت مى‌باشند- از اين روى طبعا در ميان اجزاى آن- يك نحو تقدم و تاخرى پسى و پيشى موجود است- كه تغيير پذير نيست چنانكه در اجزاى زمان مفروض معروف- مثلا امروز پس از ديروز و پيش از فردا است- و هيچگاه اين ترتيب تغير بردار نيست- .

5 يكى از اسباب سنجش سرعت و بطوء- تندى و كندى حركات زمان است- .

توضيح اين مطلب اين است كه- اگر مسافت محدودى را مثلا در حركت مكانى- با دو حركت مختلف 1 و 2 و در يك جهت فرض كرده- و شروع حركتها را به يك مبدا زمانى منطبق كنيم- حركت 1


صفحه 149

مثلا به منتهاى مسافت مى‌رسد- در حالى كه حركت 2 هنوز در ميان مسافت است- و زمان مقياس مثلا يك ساعت بر آن منطبق و تمام مى‌شود- و دوباره مقياس نامبرده به حركت 2- يك مرتبه ديگر منطبق شده و حركت 2- معادل 1 ساعت ضرب در 2 مى‌شود- و در اين صورت دو وضع مخصوص پيش مى‌آيد- الف حركت 1 در يك ساعت مساوى با تمام مسافت است- در صورتى كه حركت 2 در يك ساعت- معادل مسافت تقسيم بر 2 نصف مسافت است- .

ب حركت 1 در تمام مسافت معادل يك ساعت است- در صورتى كه حركت 2 در تمام مسافت- معادل 1 ساعت ضرب در 2 دو ساعت است- و نتيجه اين تناسب اينست كه- حركت 1 دو برابر حركت 2 مى‌باشد و در اين نتيجه- يكى از دو مقياس زمان مسافت كار مى‌كند- و در نتيجه دو حركت 1 و 2 به واسطه مقياس- به همديگر تطبيق شده- امتداد يك جزء از حركت 1- معادل امتداد دو جزء از حركت 2 مى‌گردد- يعنى حركت 2 انقسام بيشترى پذيرفته- و اجزاى بيشترى پيدا مى‌كند- و ما كثرت نسبى اجزاى حركت را بطوء- و قلت نسبى آنها را سرعت مى‌ناميم- و البته اين سرعت غير از سرعتى است كه در علوم- به معنى مطلق جريان و سيلان حركت استعمال مى‌شود- .

و از همين جا مى‌توان نتيجه ديگرى نيز گرفت- و آن اينست كه اگر آحاد اجزاء حركتى- كه با تقسيم پيدا شده‌اند انقسام ديگرى نيز پذيرفتند- نتيجه‌اش تحقق حركت در حركت خواهد بود- .

6-زمان آغاز و فرجام- جزء اول از خودش و جزء آخر از