يك سلسله علل و معدات و شرايط نيازمند مىباشد- كه يكى از آنها تحقق يك قطعه زمانى است- كه موجود مفروض در آن موجود و مستقر شود- زيرا وجود جوهرى اگر چه جوهر و ثابت است- قدماى فلاسفه موجودات جوهرى جسمانى را- ثابت و بى حركت مىدانستند- و تبدل صورتى را به صورتى- با كون و فساد توجيه مىكردند نه با حركت جوهرى- ولى در تكون خود و در زمان وجود- هيچگاه از يك سلسله از حركات عرضى تهى نخواهد بود- كه نياز به زمان نداشته باشد- .
و اخيرا صدر المتالهين از فلاسفه اسلام- در قرن يازدهم هجرى با اثبات حركت جوهرى به ثبوت رسانيد- كه گذشته از عوارض جسمانى خود جوهر جسمانى نيز- در جوهريت نيازمند به زمان مىباشد- يعنى زمان از هويت اشياء خارج نيست- و تنها ارزش ظرفيت ندارد- .
و در اين اواخر بحثهاى علمى نيز مانند فلسفه- دخالت زمان بعد رابع را در هويت ماديات پذيرفتهاند- اگر چه از هويت زمان بحث نكرده- تنها به وضوح مفهوم آن قناعت ورزيدهاند- و ممكن است كه اين روش گاهى موجب اشتباه گردد- و در حقيقت اين كار كار فلسفه است نه علم- .
دست انداختن به دامن زمان تنها كار فلاسفه نيست- بلكه بشر از نخستين روز كارهاى خود را- كه حركتهاى گوناگون است با زمان اندازه گيرى مىكند- به روز به ماه به سال كارهاى خود را تطبيق مىنمايد- و مبدا تاريخ نيز مىگيرد- .
و حركتهاى نسبتا كوچكتر را با قطعات كوچكتر شبانه روز-
مانند از بامداد تا چاشتگاه از چاشتگاه تا پسين- از طلوع ستاره بامداد تا بامگاه مىسنجد- انسانهاى مترقى كه داراى حضارت و مدنيت بيشترند- با وضع ابزارى به نام ساعت- كه حركتى منطبق به حركت شبانه روزى دارد- مانند ساعت آبى و ساعت ريگى و ساعت آفتابى- و بالاخره ساعت معمولى امروزه- حركتهاى كوچكتر را تا آخرين درجه- كه حس ما توانائى ضبط آنرا دارد اندازه مىگيرند- و در ابن بخش انسانهاى ساده نيز آرام نگرفته- در ميان خودشان حركتهاى بسيار كوتاه را- با هوش فطرى خود با حركتهاى ديگرى مىسنجند- ما نيز فطرتا گاهى همين كار را كرده- هر حركت كوچك را اندازه گيرى مىنمائيم- به قدر يك آب خوردن- اندازه بر خواستن و نشستن- اندازه چشم بهم زدن- .
از تامل در اطراف اين اندازهگيريها- دستگير مىشود كه انسان با هوش فطرى خود- از براى تشخيص سرعت و بطوء و دراز- و كوتاهى حركات حركت معينى را مقياس قرار مىدهد- و چنانكه طول را با واحد طول- و سنگينى را با واحد سنگينى- و هر چيز مقدارى را با واحدهائى از جنس وى- مانند گرماسنج و هواسنج و فشارسنج- و ولتمتر اندازه مىگيرد- حركت را نيز با واحد حركت مىسنجد و اين همان زمان است- جز اينكه حركت شبانه روزى چون پيش ما- از ساير حركات روشنتر و آشكارتر است- طبعا او را انتخاب مىكنيم- و از براى ساير حركات مقياس قرار داده- و تقريبا همه حركات را با آن مىسنجيم- و به واسطه كثرت تكرر در حس- در ذهن ما جايگزين شده و مانند اينست كه- تعين ذاتى از براى اين كار پيدا كرده است- به حدى كه در تابلوى پندار از براى وى- يك وجود مستقل و مهمى
بى آغاز و انجام- مانند خطى كه اين سر و آن سرش- در اعماق ازل و ابد فرو رفته باشد تصوير كرده- حوادث را به وى نسبت مىدهيم تا جائى كه- در ستايش و نكوهش وى سخنپردازيها نموده- و شعرها مىسرائيم- .
اين پندار به اندازهاى در مخيله ما جايگزين شده- كه حتى بسيارى از متفكرين و كنجكاوان ما- وجود واجب الوجود را كه از طوفان تغير- و جار و جنجال حوادث بر كنار است- نمىتوانند بى زمان تصور كنند- و از براى خود زمان كه زاده حركت طبيعت است- و همچنين از براى عالم طبيعت- آغاز زمانى فرض مىكنند- چنانكه همين گرفتارى را در مورد مكان نيز داريم- و ذهن ما از بس با مكان و فضا آشنا شده- و از براى هر پديده جسمانى مشهود فضائى فرض كردهايم- براى هر موجودى حتى براى واجب تعالى و براى عالم تجرد- فضائى بيرون از فضاى عالم طبيعت فرض مىنمائيم- و يك فيلسوف آزموده با زحمت و رنج مىتواند- اين موضوعات را آنچنانكه شايد و بايد تصور كند و بفهمد- .
از سخنى كه در چگونگى گرفتن اين مقياس گفتيم- فهميده مىشود كه در حقيقت- به شماره حركات موجوده در جهان زمان داريم- اگر چه ذهن ما با يكى از آنها كه زمان معروف است- بيشتر آشنائى دارد- ولى پس از اثبات حركت جوهرى در جوهر جهان طبيعت- زمانى با مفهومى تازه كه مىتواند جنبه تعين داشته- و از ادراك هيچ مدركى پنهان نشود روشن مىگردد- و آن زمان جوهرى است- .
و راستى همان گونه هم هست- زيرا هر يك از ماها كه
ذهن خود را- از همه حركات خالى كرده و چشم دل به چهره طبيعت باز كند- باز معناى امتداد سيلانى را مشاهده خواهد كرد- و آن همان زمان جوهرى است كه در خود مىيابيم- .
از بيان گذشته نتايج زيرين را مىشود گرفت- 1 زمان مقدار حركت است- يعنى امتدادى كه با گرفتن حركتى با سرعت معين- به وجود آيد و به عبارت ديگر- زمان تعين حركت است- چنانكه جسم تعليمى تعين جسم طبيعى است- .
2 به شماره حركات موجوده جهان مىتوانيم- زمان فرض نمائيم ولى در ميان آنها- زمان معروف از روى قرارداد تعين پيدا كرده- و همچنين زمان جوهرى تعين طبعى پيدا كرده است- 3 زمان ساخته وجود سيال جهان بوده- و تحقق زمان پيش از پيدايش جهان يا پس از پيدايش آن- با اينكه متناقض است پندارى بيش نيست- .
4 چون اجزاى مفروضه زمان- در حقيقت همان اجزاى حركت مىباشند- از اين روى طبعا در ميان اجزاى آن- يك نحو تقدم و تاخرى پسى و پيشى موجود است- كه تغيير پذير نيست چنانكه در اجزاى زمان مفروض معروف- مثلا امروز پس از ديروز و پيش از فردا است- و هيچگاه اين ترتيب تغير بردار نيست- .
5 يكى از اسباب سنجش سرعت و بطوء- تندى و كندى حركات زمان است- .
توضيح اين مطلب اين است كه- اگر مسافت محدودى را مثلا در حركت مكانى- با دو حركت مختلف 1 و 2 و در يك جهت فرض كرده- و شروع حركتها را به يك مبدا زمانى منطبق كنيم- حركت 1
مثلا به منتهاى مسافت مىرسد- در حالى كه حركت 2 هنوز در ميان مسافت است- و زمان مقياس مثلا يك ساعت بر آن منطبق و تمام مىشود- و دوباره مقياس نامبرده به حركت 2- يك مرتبه ديگر منطبق شده و حركت 2- معادل 1 ساعت ضرب در 2 مىشود- و در اين صورت دو وضع مخصوص پيش مىآيد- الف حركت 1 در يك ساعت مساوى با تمام مسافت است- در صورتى كه حركت 2 در يك ساعت- معادل مسافت تقسيم بر 2 نصف مسافت است- .
ب حركت 1 در تمام مسافت معادل يك ساعت است- در صورتى كه حركت 2 در تمام مسافت- معادل 1 ساعت ضرب در 2 دو ساعت است- و نتيجه اين تناسب اينست كه- حركت 1 دو برابر حركت 2 مىباشد و در اين نتيجه- يكى از دو مقياس زمان مسافت كار مىكند- و در نتيجه دو حركت 1 و 2 به واسطه مقياس- به همديگر تطبيق شده- امتداد يك جزء از حركت 1- معادل امتداد دو جزء از حركت 2 مىگردد- يعنى حركت 2 انقسام بيشترى پذيرفته- و اجزاى بيشترى پيدا مىكند- و ما كثرت نسبى اجزاى حركت را بطوء- و قلت نسبى آنها را سرعت مىناميم- و البته اين سرعت غير از سرعتى است كه در علوم- به معنى مطلق جريان و سيلان حركت استعمال مىشود- .
و از همين جا مىتوان نتيجه ديگرى نيز گرفت- و آن اينست كه اگر آحاد اجزاء حركتى- كه با تقسيم پيدا شدهاند انقسام ديگرى نيز پذيرفتند- نتيجهاش تحقق حركت در حركت خواهد بود- .
6-زمان آغاز و فرجام- جزء اول از خودش و جزء آخر از
خودش ندارد- زيرا زمان تعين حركت مىباشد- و حركت اگر جزء اول داشته باشد يا سيال است- پس قابل انقسام و داراى اجزاء خواهد بود- و يا سيال نيست- يعنى امكان و فعليت آميخته به همديگر نيست- پس خلاف فرض خواهد بود- ولى از براى حركت و زمان- آغاز و فرجام به معنى نقطه سكون نسبى- يا نقطه ثابت خارج از خود ممكن مىباشد
خاتمه مقاله
توضيح 1
قدماى فلاسفه گفتهاند- در حركت شش چيز لازم است- مبدا و منتهى و مسافت و موضوع و فاعل و زمان- .
چون گذشتگان حركت جوهرى را تصور نمىكردند- و تنها حركت را در كيفيت و كميت و وضع- و اين نسبت جسم به مكان مىپذيرفتند- تطبيق اين امور در مورد حركت ساده و آسان بود- مثلا اگر جسمى را از يك نقطه به نقطه ديگر حركت دهيم- نقطه آغاز حركت مبدا و نقطه فرجام منتهى- و مكان حركت مسافت و خود جسم متحرك موضوع- و ما كه محرك مىباشيم فاعل- و مدت حركت زمان حركت مىباشد- .
و همچنين روى نظريهها و فرضيههاى علمى- در جائى كه حركت را بسيط و مفرد نگيريم- به آسانى مىتوان شش چيز نامبرده را پيدا كرد- مثلا طبق نظر فيزيكى گفته مىشود كه- 1 ماده پيوسته و براى هميشه در حركت است- و 2 ماده در اثر تراكم انرژى كه خود حركت است پيدا مىشود- .
چون جهان هيچگاه مجموعا در حال حركت ساده- كه عقيم و نازا باشد نبوده- و پيوسته ماده تراكم انرژى بهره از هستى داشته- و نيز پيوسته جاذبه عمومى حركت عمومى را- به شكلهاى گوناگون از سرعت و جهت انداخته- پس مبدا هر شكل تازه از حركت مبدا حركت- و منتهاى آن منتهاى حركت و مكان وى مسافت حركت- و ماده موضوع حركت چنانكه در گذشته تذكر داديم- كه دانشمندان امروزه مجموعهاى از اعراض و حركات را- جوهر و موضوع مىنامند- و بعد زمانى نيز زمان حركت و چنانكه در مقاله 9 گفته شد- حركت كار است و هر كار كننده كار لازم دارد- و آن علت فاعلى حركت است- .
ولى در حركات بسيط كه به تنهائى گرفته شوند- همه شش چيز گذشته را نمىشود توضيح داد- مثلا اگر بگوئيم جهان طبيعت كه همان حركت مكانى است- و يا در تحول است و يا بگوئيم نور در هر ثانيه- تقريبا سيصد هزار كيلومتر مسافت مىپيمايد- و نور همان انرژى است- تصور موضوع در اين مثالها خالى از اشكال نيست- و بايد گفت مفهوم اين دو مثال اينست كه- حركتى به نام جهان متحقق است- حركتى به شكل سيصد هزار كيلومتر در ثانيه موجود است- .
و همچنين نظر به نظريه حركت جوهرى- كه توضيحش را داديم- تصور موضوع حركت يعنى متحرك به حركت جوهرى- خالى از اشكال نمىباشد- .
پس بايد قدرى دقيقتر شده- و حركت جوهرى جهان طبيعت را- كه مانند نهر آبى با امواج و چينهاى اعراض و خواص خود- پيوسته در جريان است به اين نحو توضيح داد-
اول و دوم مبدا و منتهى- چون جهان جوهرى است سيال- كه قطعاتى به نام جواهر و اعراض آنها در بر دارد- مىتوان براى هر قطعه آن مبدا و منتهائى فرض كرد- ولى اگر اين حركت را يكپارچه يك واحد بگيريم- مبدا آن امكان محض بى فعليت خواهد بود- و منتهاى آن فعليت بى امكان- چنانكه در گذشته اشاره نموديم- .
سوم مسافت البته مراد از مسافت در بحث حركت- مسافت زمينى و مانند آن كه قابل انطباق به بعدهاى جسمانى- خط و سطح و حجم بوده باشد نيست- بلكه مراد يك واحدى است كه به واسطه انقسام خود- افرادى از ناحيه حركت به دست مىدهد- مانند مسافت ميان درجه صفر از حرارت تا درجه 100- در حركتى كه جسم در حرارت مىكند- و مانند نور از 1 شمع تا 100 شمع در حركت در روشنائى- و مانند مسافت- ميان نقطه مبدا و منتهاى حركت در حركت مكانى- در هر حال آن امرى است كه اگر چه به حسب تصور ثابت است- ولى به حسب خارج سيال و پيوسته در تغير مىباشد- و از اينجا روشن مىشود كه- مسافت حركت جوهرى نيز خود جوهر مىباشد- .
چهارم موضوع و آن چيزى است كه- حركت صفت اوست و براى او ثابت مىشود- و چنانكه موضوع حركت در اعراض جوهر مىباشد- موضوع حركت در جوهر نيز جوهر است- زيرا جوهر براى خودش ثابت است- پس هم حركت مىباشد و هم متحرك- .
پنجم فاعل اثبات علت فاعلى در مقاله 9 گذشت- و با تذكر بحثى كه در آنجا كرديم كه- جهت پذيرش قابليت- هيچگاه عين جهت كنش فاعليت نمىشود- نظريه زيرين روشن مىشود-