بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 148

ذهن خود را- از همه حركات خالى كرده و چشم دل به چهره طبيعت باز كند- باز معناى امتداد سيلانى را مشاهده خواهد كرد- و آن همان زمان جوهرى است كه در خود مى‌يابيم- .

از بيان گذشته نتايج زيرين را مى‌شود گرفت- 1 زمان مقدار حركت است- يعنى امتدادى كه با گرفتن حركتى با سرعت معين- به وجود آيد و به عبارت ديگر- زمان تعين حركت است- چنانكه جسم تعليمى تعين جسم طبيعى است- .

2 به شماره حركات موجوده جهان مى‌توانيم- زمان فرض نمائيم ولى در ميان آنها- زمان معروف از روى قرارداد تعين پيدا كرده- و همچنين زمان جوهرى تعين طبعى پيدا كرده است- 3 زمان ساخته وجود سيال جهان بوده- و تحقق زمان پيش از پيدايش جهان يا پس از پيدايش آن- با اينكه متناقض است پندارى بيش نيست- .

4 چون اجزاى مفروضه زمان- در حقيقت همان اجزاى حركت مى‌باشند- از اين روى طبعا در ميان اجزاى آن- يك نحو تقدم و تاخرى پسى و پيشى موجود است- كه تغيير پذير نيست چنانكه در اجزاى زمان مفروض معروف- مثلا امروز پس از ديروز و پيش از فردا است- و هيچگاه اين ترتيب تغير بردار نيست- .

5 يكى از اسباب سنجش سرعت و بطوء- تندى و كندى حركات زمان است- .

توضيح اين مطلب اين است كه- اگر مسافت محدودى را مثلا در حركت مكانى- با دو حركت مختلف 1 و 2 و در يك جهت فرض كرده- و شروع حركتها را به يك مبدا زمانى منطبق كنيم- حركت 1


صفحه 149

مثلا به منتهاى مسافت مى‌رسد- در حالى كه حركت 2 هنوز در ميان مسافت است- و زمان مقياس مثلا يك ساعت بر آن منطبق و تمام مى‌شود- و دوباره مقياس نامبرده به حركت 2- يك مرتبه ديگر منطبق شده و حركت 2- معادل 1 ساعت ضرب در 2 مى‌شود- و در اين صورت دو وضع مخصوص پيش مى‌آيد- الف حركت 1 در يك ساعت مساوى با تمام مسافت است- در صورتى كه حركت 2 در يك ساعت- معادل مسافت تقسيم بر 2 نصف مسافت است- .

ب حركت 1 در تمام مسافت معادل يك ساعت است- در صورتى كه حركت 2 در تمام مسافت- معادل 1 ساعت ضرب در 2 دو ساعت است- و نتيجه اين تناسب اينست كه- حركت 1 دو برابر حركت 2 مى‌باشد و در اين نتيجه- يكى از دو مقياس زمان مسافت كار مى‌كند- و در نتيجه دو حركت 1 و 2 به واسطه مقياس- به همديگر تطبيق شده- امتداد يك جزء از حركت 1- معادل امتداد دو جزء از حركت 2 مى‌گردد- يعنى حركت 2 انقسام بيشترى پذيرفته- و اجزاى بيشترى پيدا مى‌كند- و ما كثرت نسبى اجزاى حركت را بطوء- و قلت نسبى آنها را سرعت مى‌ناميم- و البته اين سرعت غير از سرعتى است كه در علوم- به معنى مطلق جريان و سيلان حركت استعمال مى‌شود- .

و از همين جا مى‌توان نتيجه ديگرى نيز گرفت- و آن اينست كه اگر آحاد اجزاء حركتى- كه با تقسيم پيدا شده‌اند انقسام ديگرى نيز پذيرفتند- نتيجه‌اش تحقق حركت در حركت خواهد بود- .

6-زمان آغاز و فرجام- جزء اول از خودش و جزء آخر از


صفحه 150

خودش ندارد- زيرا زمان تعين حركت مى‌باشد- و حركت اگر جزء اول داشته باشد يا سيال است- پس قابل انقسام و داراى اجزاء خواهد بود- و يا سيال نيست- يعنى امكان و فعليت آميخته به همديگر نيست- پس خلاف فرض خواهد بود- ولى از براى حركت و زمان- آغاز و فرجام به معنى نقطه سكون نسبى- يا نقطه ثابت خارج از خود ممكن مى‌باشد

خاتمه مقاله

توضيح 1

قدماى فلاسفه گفته‌اند- در حركت شش چيز لازم است- مبدا و منتهى و مسافت و موضوع و فاعل و زمان- .

چون گذشتگان حركت جوهرى را تصور نمى‌كردند- و تنها حركت را در كيفيت و كميت و وضع- و اين نسبت جسم به مكان مى‌پذيرفتند- تطبيق اين امور در مورد حركت ساده و آسان بود- مثلا اگر جسمى را از يك نقطه به نقطه ديگر حركت دهيم- نقطه آغاز حركت مبدا و نقطه فرجام منتهى- و مكان حركت مسافت و خود جسم متحرك موضوع- و ما كه محرك مى‌باشيم فاعل- و مدت حركت زمان حركت مى‌باشد- .

و همچنين روى نظريه‌ها و فرضيه‌هاى علمى- در جائى كه حركت را بسيط و مفرد نگيريم- به آسانى مى‌توان شش چيز نامبرده را پيدا كرد- مثلا طبق نظر فيزيكى گفته مى‌شود كه- 1 ماده پيوسته و براى هميشه در حركت است- و 2 ماده در اثر تراكم انرژى كه خود حركت است پيدا مى‌شود- .


صفحه 151

چون جهان هيچگاه مجموعا در حال حركت ساده- كه عقيم و نازا باشد نبوده- و پيوسته ماده تراكم انرژى بهره از هستى داشته- و نيز پيوسته جاذبه عمومى حركت عمومى را- به شكلهاى گوناگون از سرعت و جهت انداخته- پس مبدا هر شكل تازه از حركت مبدا حركت- و منتهاى آن منتهاى حركت و مكان وى مسافت حركت- و ماده موضوع حركت چنانكه در گذشته تذكر داديم- كه دانشمندان امروزه مجموعه‌اى از اعراض و حركات را- جوهر و موضوع مى‌نامند- و بعد زمانى نيز زمان حركت و چنانكه در مقاله 9 گفته شد- حركت كار است و هر كار كننده كار لازم دارد- و آن علت فاعلى حركت است- .

ولى در حركات بسيط كه به تنهائى گرفته شوند- همه شش چيز گذشته را نمى‌شود توضيح داد- مثلا اگر بگوئيم جهان طبيعت كه همان حركت مكانى است- و يا در تحول است و يا بگوئيم نور در هر ثانيه- تقريبا سيصد هزار كيلومتر مسافت مى‌پيمايد- و نور همان انرژى است- تصور موضوع در اين مثالها خالى از اشكال نيست- و بايد گفت مفهوم اين دو مثال اينست كه- حركتى به نام جهان متحقق است- حركتى به شكل سيصد هزار كيلومتر در ثانيه موجود است- .

و همچنين نظر به نظريه حركت جوهرى- كه توضيحش را داديم- تصور موضوع حركت يعنى متحرك به حركت جوهرى- خالى از اشكال نمى‌باشد- .

پس بايد قدرى دقيقتر شده- و حركت جوهرى جهان طبيعت را- كه مانند نهر آبى با امواج و چينهاى اعراض و خواص خود- پيوسته در جريان است به اين نحو توضيح داد-


صفحه 152

اول و دوم مبدا و منتهى- چون جهان جوهرى است سيال- كه قطعاتى به نام جواهر و اعراض آنها در بر دارد- مى‌توان براى هر قطعه آن مبدا و منتهائى فرض كرد- ولى اگر اين حركت را يكپارچه يك واحد بگيريم- مبدا آن امكان محض بى فعليت خواهد بود- و منتهاى آن فعليت بى امكان- چنانكه در گذشته اشاره نموديم- .

سوم مسافت البته مراد از مسافت در بحث حركت- مسافت زمينى و مانند آن كه قابل انطباق به بعدهاى جسمانى- خط و سطح و حجم بوده باشد نيست- بلكه مراد يك واحدى است كه به واسطه انقسام خود- افرادى از ناحيه حركت به دست مى‌دهد- مانند مسافت ميان درجه صفر از حرارت تا درجه 100- در حركتى كه جسم در حرارت مى‌كند- و مانند نور از 1 شمع تا 100 شمع در حركت در روشنائى- و مانند مسافت- ميان نقطه مبدا و منتهاى حركت در حركت مكانى- در هر حال آن امرى است كه اگر چه به حسب تصور ثابت است- ولى به حسب خارج سيال و پيوسته در تغير مى‌باشد- و از اينجا روشن مى‌شود كه- مسافت حركت جوهرى نيز خود جوهر مى‌باشد- .

چهارم موضوع و آن چيزى است كه- حركت صفت اوست و براى او ثابت مى‌شود- و چنانكه موضوع حركت در اعراض جوهر مى‌باشد- موضوع حركت در جوهر نيز جوهر است- زيرا جوهر براى خودش ثابت است- پس هم حركت مى‌باشد و هم متحرك- .

پنجم فاعل اثبات علت فاعلى در مقاله 9 گذشت- و با تذكر بحثى كه در آنجا كرديم كه- جهت پذيرش قابليت- هيچگاه عين جهت كنش فاعليت نمى‌شود- نظريه زيرين روشن مى‌شود-


صفحه 153

هرگز محرك عين متحرك نمى‌شود- ششم زمان آن چنانكه در بحث زمان گذشت- تابع و از لوازم حركت است- .

توضيح 2-

چندى است كه موضوع جهش به زبان دانشمندان افتاده- و با اينكه اين نام را با اهميت ويژه‌اى مى‌برند- در تفسير آن جانب اين اهميت را مراعات نكرده- و در بحثهاى متفرقه كه پاى جهش به ميان مى‌آيد- در هر موردى با تعريف نسبتا محلى به تعبيرش پرداخته‌اند- و آنچه روى هم رفته از بيانات متفرقه‌شان در مى‌آيد- جهش به پيدايش ناگهانى يك پديده گفته مى‌شود- چنانكه طبيعت با فعاليت خود- تدريجا حوادثى را در دنبال همديگر مى‌زايد- و گاهى تدريج نامبرده يكباره بهم شكسته- و به طور ناگهانى پديده‌اى خود نمائى كرده- و حركت را به يك مجراى تازه‌اى مى‌اندازد- مانند اينكه طبيعت در حركت و فعاليت خود- از يك مجرا جهيده و به مجراى ديگرى مى‌افتد- .

مثلا آب به واسطه ورود حرارت شروع به گرم شدن نموده- و تدريجا سطح حرارتش بالا رفته- به حركت اشتدادى خود ادامه مى‌دهد- ولى همينكه درجه حرارت به صد رسيد- ناگهان سير تدريجى حرارت را بهم زده- تبديل به بخار مى‌شود يعنى حركت كمى- تبديل به حركت كيفى مى‌گردد- .

مثال ديگر سال...ميلادى در آفريقا- در ميان يك رمه گوسفند كه به حال عادى مى‌زيستند- ناگهان و بى سابقه پشم يكى


صفحه 154

از گوسفندان تبديل به پشم نغز- و ابريشم‌آساى مرينوس شده- پس از آن در اثر بچه‌گيرى و توارث- گوسفند مرينوس بسيارى به وجود آمد- البته مفهوم ناگهانى مشخصات و خصوصياتى دارد- الف موجود ناگهانى به حسب عادت پيش بينى نشده- و وقوعش به ملاحظه سابقه‌اش مترقب نمى‌باشد- يعنى حركات قبلى طبيعت- با نظامى از تدريج كه پيش مى‌رود- منتهى به آن نمى‌گردد و از اين روى گفته شده كه- در جهش حركت تبديل مى‌شود- .

ب و علاوه خود حادثه ناگهانى- معلول يك سلسله حركتهاى سريع مندمج توى هم رفته است- كه حس تميز نمى‌دهد- .

دانشمندان جهش را با بعضى از اين مشخصات- معرفى كرده‌اند و گاهى گفته شده كه- در مورد جهش بقاى توارثى نيز ضرورى و لازم است- اخيرا دانشمندان ماترياليست ديالكتيك- كه هدفشان تطبيق فلسفه به مرام اجتماعى مى‌باشد- زمزمه‌اى تازه آغازيده- و در جهش انقلاب را شرط كرده- و با جوشى كه در آب پيش از بخار شدن پيدا مى‌شود- مثال زده‌اند

نظر فلسفه در باره جهش

خواصى كه براى جهش ذكر شده- چنانكه روشن است كليت ندارند- و از ميان آنها تنها دو خاصه را مى‌توان- با وصف كليت حفظ كرد و آن غير مترقب بودن حادثه مى‌باشد- و تبدل دفعى حركتى به حركت ديگر- .


صفحه 155

و البته مترقب بودن و نبودن پيدايش چيزى- يك صفت ذهنى است كه- ذهن به واسطه نگران بودن و نبودن- و در حالت نگرانى به سر بردن و نبردن به شىء مى‌دهد- و چنين چيزى را وصف واقعى واقعيات نمى‌شود قرار داد- .

تنها مى‌ماند انتقال سريع از حركتى به سوى حركت ديگر- و به زبان ديگر پيدايش سريع حركتى ميان دو حركت مخالف- كه آنها را به همديگر بسته و ارتباط بدهد- و البته اين معنى يك واقعيت تازه- زائد بر واقعيت حركت نيست كه فلسفه- كه از وجود اشياء به طور كلى بحث مى‌كند- او را مورد بحث قرار دهد- و از همين جا روشن خواهد شد كه- بحث جهش ارزش فلسفى ندارد- .[آرى جهش به معناى ديگر موضوعى است فلسفى- و گذشتگان فلاسفه گفته‌اند- طفره در حركت محال است- و آن اينست كه متحرك- بى آنكه قطعه‌اى از قطعات حركت را بپيمايد- قطعه سابق وى را به قطعه لاحق پيوندد- مثلا حركتى كه مركب از ده قطعه مى‌باشد- قطعه اول را به قطعه دهم پيوند دهد- بى آنكه هشت قطعه وسطى را پيموده باشد- .

طفره محال است زيرا در مثال نامبرده- قطعه دهم داراى فعليتى است كه- امكان وى حسب الفرض در قطعه نهم مى‌باشد- و تحقق قطعه دهم بى قطعه نهم- مستلزم تحقق فعليتى است كه- پيش از خود امكان نداشته باشد- و امكانى هم كه در قطعه يكم موجود است- امكان قطعه دوم است نه دهم][1]

[1]جملات داخل[كروشه]از شهيد استاد مطهرى است .