و همه تحولات طبيعى در جهان طبيعت- به دليل تجربه و مشاهده قطعى روى همين قانون مىباشد- تخم سيب است كه مىتواند درخت سيب را بپذيرد- نه تخم انار و از درخت سيب تنها مىتوان ميوه سيب را چيد- نه ميوه ديگر و نه از درخت ديگر- مادهاى كه مىخواهد انسان شود بايد پيشتر حال پذيرش- و صفت امكان صورت انسانى را داشته باشد- و گر نه انسانى به وجود نخواهد آمد- پس در هر شكل و صورت وجودى كه پيدا مىشود- ماده ويژهاى بايد امكان آن را داشته باشد- و اين امكان خود يك امر وجودى(4)است- كه پس اصل شدن كه در اين جهان است نظامى دارد- اين نظام از نظر فلسفى از نسبت خاصى كه- ميان مادههاى سابق و صورتهاى لاحق است- و در اصطلاحات فلسفى قوه و استعداد- و احيانا امكان استعدادى ناميده مىشود استنتاج مىشود (4)از آنچه قبلا گفته شد معلوم گشت كه- هيچ چيز بدون استعداد قبلى به وجود نمىآيد- استعداد هر چيز تقدم زمانى دارد بر خود آن چيز- از طرفى مىدانيم استعداد- خود يك موجود جداگانه و مستقل نيست- كه به صورت يك شىء يا شخص خاصى عرض وجود كند- استعداد وصفى است كه در باره موجود خاصى صدق مىكند- پس موصوفى لازم دارد يعنى استعداد مستعد لازم دارد- پس يك چيزى بايد باشد كه- به اصطلاح فلاسفه حامل استعداد باشد- پس هر چيزى كه به وجود مىآيد لازم است كه- قبل از او استعدادش موجود باشد و هم لازم است كه- قبل از او يك شىء ديگر كه حامل استعداد او است موجود باشد- حامل استعداد همان است كه اصطلاحا ماده ناميده مىشود- اينست كه معنى جمله حكما كه مىگويند- كل حادث مسبوق به قوه و ماده تحملها- يعنى هر پديدهاى پيشى گرفته شده است به استعدادى- و مادهاى كه حامل آن استعداد است- .
.......... .
اكنون نوبت آن است كه در باره هويت- و ماهيت اين صفت كه استعداد يا قوه ناميده مىشود- بحث كنيم اين صفت يك صفت وجودى و واقعى است- نه عدمى يا اعتبارى يعنى- مادهاى كه مىتواند صورت خاصى را بپذيرد- به موجب اينست كه چيزى را دارد- نه موجب اينكه چيزى را ندارد و آن چيزى كه دارد- يك امر واقعى است نه يك امر اعتبارى و فرضى- به عبارت ديگر كلمه استعداد- نماينده يك حقيقى است كه در ماده وجود دارد- نه نماينده خالى بودن ماده از يك امر وجودى- و نه نماينده يك امر اعتبارى و بى اثر- .
در اينجا دو نظريه ديگر وجود دارد- طبق يكى از اين دو نظريه قوه و استعداد امر عدمى است- و طبق نظريه ديگر امر اعتبارى- .
طرفداران نظريه عدمى مىگويند- اساسا استعداد و قابليت از نقصان وجود ناشى مىشود- موجود هر اندازه داراى كمالات- و تعينات وجودى بيشتر باشد استعداد و قابليت- و امكان اينكه چيز ديگر بشود كمتر است- و هر اندازه كه تعينات و جهات وجودى كمترى داشته باشد- امكان تبديل او به چيز ديگر بيشتر است- و در حقيقت هر صورت و حالتى كه شىء پيدا مىكند- يك مانع براى او نسبت به يك سلسله حالتها- و صورتهاى ديگر پيدا مىشود- و به هر نسبت كه واجد صورتها و حالات وجودى بيشتر باشد- موانع بيشترى براى تغير و تبدل- و پذيرش حالت جديد دارد- .
پس اگر موجود برسد به حدى كه- واجد تمام كمالات و صور باشد- استعداد هيچ حالت جديدى در او نخواهد بود- و بر عكس اگر برسد به جائى كه واجد هيچ حالت- و صورت بالفعلى نباشد استعداد همه چيز در او خواهد بود- هيولاى اولى همان موجودى است كه- در ذات خود واجد هيچ فعليتى نيست- و به همين دليل استعداد همه چيز در او هست- معنى اينكه استعداد همه چيز در او هست اينست كه- در ذات او ابا و امتناعى از هيچ صورت و حالت نيست- هيولاى اولى هيچگاه بدون صورت نيست- و صورتها نسبت به يكديگر ضديت و تمانع دارند- يعنى هر صورتى فقط نسبت به بعضى از صورتهاى ديگر- مانعيت ندارد و
............ .
نسبت به ساير صورتها مانعيت دارد- پس اينكه ديده مىشود در بعضى از مواد- استعداد يك صورت معين هست و نه بيشتر- و پنداشته مىشود اين استعداد- يك امر وجودى است اشتباه است- استعداد يك صورت معين داشتن معنىاش اينست كه- صورت بالفعل اين شىء ماده اين شىء را كه- قابليت هر صورتى را دارد از همه آن صورتها مانع است- مگر از يك صورت بالخصوص مثلا در دانه گندم- استعداد بوته گندم شدن است نه جو شدن- و نه خرما شدن و نه انسان شدن و نه چيز ديگر- وقتى كه به حقيقت مطلب برسيم چنين خواهيم يافت- كه اين صورت بالفعل دانه گندم است- كه نمىگذارد ماده اصلى كه در دانه گندم است- جو يا خرما يا انسان بشود- و فقط نسبت به بوته گندم شدن منعى ندارد- يعنى صورت بالفعل دانه گندم- همه راهها را بر روى ماده اصلى بسته است- مگر راه بوته گندم شدن را- پس بازگشت همه استعدادها به خالى از مانع است اينكه گفته مىشود در هيولاى اولى استعداد همه چيز- بدون استثنا و بدون تفاوت و بدون ترجيح هست- به معنى اينست كه او از لحاظ نقصان وجود- و عدم تعين و فاقد بودن همه فعليتها در حدى است كه- نسبت به هيچ چيز مانعيت ندارد و اينكه گفته مىشود- در گندم يا هسته خرما يا نطفه انسان- استعداد شىء خاص هست به معنى اينست كه- در هر يك از اينها نسبت به هر صورت ديگر مانع وجود دارد- جز نسبت به يك صورت بالخصوص- .
اين نظريه قابل قبول نيست- پايه اصلى اين نظريه اينست كه- اجسام در تحليل نهائى منتهى مىشوند به دو جزء- كه يكى هيچ فعليتى ندارد جز فعليت قابليت- و آن همان است كه ماده اصلى و هيولاى اولى ناميده مىشود- و ديگرى صورت جسميه است كه حقيقتش بعد و امتداد است- نظريه معروف ارسطوئى جوهرهاى پنجگانه نيز- مبتنى بر همين اساس است- برهان معروف فصل و وصل براى اثبات همين مدعا است- .
ولى ما اين عقيده را صحيح نمىدانيم- به عقيده ما جسم قابل تحليل به ماده و صورت نيست- و ماده و صورت اجزاء جسم مىباشند- اما اجزاء تحليلى
............. .
نه اجزاء خارجى- به اين معنى كه هر جسمى در ظرف خارج- منتهى نمىشود به دو جزء واقعى كه يكى فقط ماده است- و در ذات خود فاقد هر صورتى است و ديگرى صورت- بلكه همان طورى كه اجزاء زمان و اجزاء حركت- تا بى نهايت قابل تقسيم مىباشند- و همان طورى كه بعد جسمانى تا بى نهايت- قابل تقسيم ذهنى است به اجزاء كوچكتر- حقيقت جوهر جسم نيز تا بى نهايت- قابل تقسيم ذهنى است به قوه و فعليت- اين خاصيت براى جسم از آنجا پيدا شده- كه حركت مقوم وجود جوهر جسم است- .
در باب تركب و عدم تركب جسم از ماده و صورت- و اينكه به فرض تركب كيفيت آن چيست- آيا اتحادى است يا انضمامى سخنان بسيارى است- و جاى ايراد و اشكال در گفتار بسيارى از فلاسفه- در اين زمينه بسيار است اكنون مجال بحث در آنها نيست- .
اما نظريه اعتبارى بودن قوه و استعداد- در اينجا بيان نسبتا مهمى هست- كه استعداد يا امكان استعدادى نمىتواند- يك امر وجودى و يك حقيقت موجود باشد- بلكه حتما بايد يك مفهوم اعتبارى و انتزاعى باشد- به اين بيان قوه و استعداد طبق آنچه قبلا گفته شد- شرط قبلى وجود هر حادث و هر پديدهاى است بدون استثنا- به همين دليل خود قوه و استعداد نمىتواند يك پديده- و يك موجود باشد زيرا لازم مىآيد كه- خود نيز مشمول همين قانون باشد يعنى لازم مىآيد- براى هر استعدادى كه موجود مىشود- قبلا استعداد ديگرى وجود پيدا كند- و آن استعداد ديگر نيز- قبل از خود استعداد ديگرى داشته باشد- و همينطور الى ما لا نهايه له- پس اگر بخواهد انسان موجود شود- بايد استعدادهاى بى نهايت وجود داشته باشد- كه يكى از آنها استعداد خود انسان است- و ديگرى استعداد استعداد انسان- و ديگرى استعداد استعداد استعداد انسان و همينطور...- و هر يك از اين استعدادها نيز حامل مخصوص مىخواهد- و حال آنكه بالضروره مىدانيم- براى هر موجودى مانند انسان و درخت و غيره- استعدادهاى بى نهايت وجود ندارد- .
شيخ اشراق يك قاعده كلى براى اعتبارى بودن- اينگونه امور ذكر كرده
............... .
است مىگويد- هر چيزى كه لازمه موجود بودن او تكرر وجود او باشد- او امر اعتبارى است - .
مثلا به عقيده شيخ اشراق وحدت امر اعتبارى است- يعنى اشيائى كه داراى صفت وحدت مىباشند- حقيقت دارند اما خود وحدت اعتبارى و انتزاعى است- زيرا اگر وحدت وجود داشته باشد- بايد يا واحد باشد يا كثير- چون نمىشود موجودى نه واحد باشد و نه كثير- اگر وحدت واحد باشد يعنى داراى صفت وحدت باشد- وحدت اين وحدت نيز بايد موجود باشد- پس ما در اينجا دو وحدت موجود داريم- يكى وحدت آن شىء مورد نظر ديگر وحدت وحدت آن شىء- نقل كلام بوحدت وحدت آن شىء مىكنيم- آن وحدت نيز چون على الفرض موجود است و واحد است- پس وحدتى دارد و چون باز على الفرض هر وحدتى وجود دارد- پس وحدت آن وحدت وجودى دارد- و همينطور الى غير النهايه- اما اگر فرض كنيم خود وحدت واحد نيست و كثير است- اشكال بيشتر مىشود زيرا اولا خلاف بديهى است- ثانيا هر كثيرى مجموعهاى از واحدها است- پس وجود وحدت مستلزم وجود چند واحد است- و باز هر يكى از آن واحدها چون داراى وحدتند- و هر وحدتى كثير است و مجموع واحدها است- پس وجود هر يك از آن واحدها مستلزم واحدها است- و همينطور الى غير النهايه و لازم مىآيد- الى غير النهايه رشتههاى نامتناهى به وجود آيد- پس وحدت از آن امورى است كه- وجود داشتن آنها مستلزم تكرر آنها است- و چون تكرر آنها محال است- پس وجود داشتن آنها محال است- پس وحدت امر اعتبارى است- .
شيخ اشراق به همين دليل وجود را نيز امر اعتبارى مىداند- و مدعى است موجود بودن وجود- مستلزم تكرر وجود هر شىء الى غير النهايه- يعنى يك امر محال خواهد بود- .
اكنون كه اين قاعده كلى روشن شد مىگوئيم- موجود بودن استعداد نيز- مستلزم تكرر وجود استعداد است- و چون تكرر وجود به صورتى كه بيان شد محال است- پس استعداد و امكان استعدادى نيز موجود نيست- و امر اعتبارى
با آن ميان ماده و صورت پذيرفته خودش- ارتباط بر قرار مىشود- .
است- .
جواب اينست كه ما قاعده كلى شيخ اشراق را- به همان صورت كلى مىپذيريم يعنى اگر فرض كنيم- وجود چيزى مستلزم تكرر وجود او باشد- آن چيز نمىتواند يك موجود حقيقى باشد- ولى همانطور كه صدر المتالهين تحقيق كرده- حقيقى بودن امثال وجود و وحدت مستلزم تكرر آنها نيست- شيخ اشراق گمان كرده هر چيزى كه موجود است- بايد از سنخ ماهيات باشد و وجودش غير از ذاتش باشد- در صورتى كه مىتواند وجود چيزى عين ذات آن چيز باشد- و اشكال بالا وارد نشود خود وجود- و شئون وجود از قبيل وحدت و كثرت و تقدم و تاخر- و قدم و حدوث و قوه و فعل از اين قبيل است- اينها موجودند به معنى اينكه عين حقيقت وجود- و يا مرتبهاى از مراتب وجودند نه به معنى اينكه- ماهيتى مىباشند كه داراى وجود مىباشند- .
قوه و استعداد را كه مىگوئيم امر وجودى است- به معنى اينست كه از وجود شيئى مستعد خارج نيست- و از مرتبه و مرحله خاص وجود ماده انتزاع مىشود- نه به معنى اينكه يك صفتى است كه- عارض و ضميمه ماده شده است از قبيل رنگ و بو- و وضع و محاذات كه عارض جسم مىشود- .
از اينجا معلوم مىشود كه بحثهائى كه فلاسفه كردهاند- در باره قوه و استعداد كه آيا از مقوله كيف است- يا اضافه يا مقوله ديگر چقدر نابجا است- قوه و فعليت داخل در باب مقولات نيست- تا جائى براى اين سخنان بوده باشد- حد اكثر آنچه مىتوان گفت اينست كه- نسبت استعداد به ماده- مانند نسبت جسم تعليمى است به جسم طبيعى- كه از قبيل نسبت مبهم و لا متعين است به متعين- و چنانكه مىدانيم مبهم و متعين در خارج عين يكديگرند- اختلافشان به حسب اعتبار ذهن است- هر متعين عارض تحليلى مبهم است نه عرض خارجى آن- ولى فلاسفه آنجا كه در باره ماهيت قوه و استعداد بحث مىكنند- آن چنان بحث مىكنند كه در باره يك عرض خارجى
و از آن روى كه در مقاله 9 گفته شد كه- ماده با داشتن صورتى عين آن صورت را بار ديگر نمىپذيرد- تحصيل حاصل محال است بايد گفت- اين نسبت يا صفت وجودى به وجود خود ادامه خواهد داد- تا صورت و شكل مطلوب پيدا شود- و پس از پيدايش آن امكان مذكور از ميان خواهد رفت- زيرا خواستن و به خود گرفتن صورتى- با داشتن همان صورت معنى ندارد- مثلا سيب پس از سيب شدن ديگر سيب نمىشود- مگر اينكه صورت سيب موجود را از خود دور كرده- و با حركت و سير ديگرى دوباره سيب شود- .(5) ما اين صفت وجودى را قوه- و صورت وجودى پسين را فعل مىناميم- و گاهى به جاى اين دو نام قوه و فعل- دو لفظ امكان و فعليت را به كار مىبريم- چنانكه مثلا مىگوئيم تخم قوه و امكان درخت را دارد- و پس از فعليت درخت قوه سپرى مىشود- و يا امكان تبديل به فعليت مىگردد- .
و اين نيز بديهى است كه با آمدن فعليت درخت- چنانچه امكان درخت از ميان مىرود صورت تخم نيز- كه قوه درخت همراه آن بود از (5)در گذشته ثابت شد كه- امكان وجود هر چيز قبل از خودش هميشه وجود دارد- البته از قبيل وجود تعين در ضمن متعين- اكنون نوبت آنست كه بدانيم- اين امكان تا كى به وجود خود ادامه مىدهد- آيا پس از تحقق يافتن خود شىء و به فعليت رسيدن آن- باز هم امكان و استعداد باقى است يا نه- .
جواب اينست خير آغاز فعليت يك چيز- پايان قوه و استعداد و امكان آنست- بديهى است اگر فرض كنيم با آمدن فعليتى- باز هم قوه و استعداد آن فعليت باقى است- لازم مىآيد كه استعداد استعداد حصول حاصل باشد- و
ميان مىرود- .(6) چون حصول حاصل محال است- استعداد چنين امر محالى هم محال است- پس با آمدن هر فعليت- امكان و استعداد آن فعليت از ميان مىرود- .
اما اينكه چگونه از ميان مىرود- آيا واقعا مثل اينست كه موجودى برود- و موجود ديگرى جاى او را بگيرد يا به شكل ديگر است- مطلبى است كه عن قريب در خود متن توضيح داده مىشود (6)مطلب ديگرى كه بايد روشن شود اينست كه- آيا همچنانكه با آمدن فعليت بعدى- امكان قبلى از ميان مىرود- صورت قبلى نيز از ميان مىرود و پايان مىيابد يا نه- مثلا آيا همچنانكه امكان انسانيت كه- قبلا در نطفه بالخصوص موجود بود- با آمدن فعليت انسانيت از ميان خواهد رفت- صورت خاص نطفه كه منشا آثار بالخصوص بود- از ميان مىرود يا خير- .
البته مقصود از صورت پيشين شكل و هيئت پيشين نيست- مقصود آن فعليت خاصى است كه مبدا آثار اين شىء است- و مقوم ذات و مبدا فصل اخير او است- .
در اينكه گذشته صد در صد در آينده باقى نيست شكى نيست- مسلما نطفه كه انسان مىگردد- در حال حاضر حالت نطفهاى ندارد- و قسمتى از آثار خود را از دست داده است- تخم مرغ پس از جوجه شدن حالت تخم مرغى- و قسمتى از آثار خود را از دست مىدهد- .
همچنين در اينكه گذشته صد در صد در آينده معدوم نيست- و چيزى از گذشته در آينده موجود است باز بحثى نيست- آنچه در گذشته و آينده باقى است- و صورتهاى گوناگون را مىپذيرد- به اصطلاح فلاسفه ماده ناميده مىشود- هم او بود كه حامل استعداد صورت بود- سخن در اينست كه آيا با آمدن صورت پسين- صورت پيشين از ميان مىرود يا نه- باز در اينكه پس از آمدن صورت پسين ديگر- صورت پيشين شان و مقام خود را به عنوان صورت- و معرف حقيقت و ماهيت شىء نمىتواند حفظ كند بحثى نيست- زيرا اگر