يا نظام شدن است- يعنى اينكه يك مادهاى از حالتى به حالت ديگر در آيد- و چيزى را كه ندارد واجد شود- و يك مادهاى استعداد پذيرفتن حالتى را داشته باشد- و به آن حالت نائل شود- .
البته ممكن است تاثير و تاثر- و عليت و معلوليت و فعل و انفعال- مبدا و منشا رسيدن شىء از قوه به فعل بشود- يعنى او را زودتر به فعليت برساند- ولى در مرتبه قبل كه علتى مىخواهد در موضوعى تاثير كند- بايد در موضوع استعداد پذيرفتن آن اثر وجود داشته باشد- و اگر نه هر علتى در هر معلولى نمىتواند تاثير كند- پس از جهتى قوه بر تاثر مقدم است- و از جهت ديگر تاثر بر قوه مقدم است- زيرا بسيار اتفاق مىافتد كه يك علت و يك تاثير- يك ماده را مستعد پذيرفتن يك صورت مىنمايد- و به اصطلاح علت اعداد و معد واقع مىشود- .
پس نظر ما به علت و معلول از جنبه تاثير و تاثر است- و نظر ما به قوه و فعل- از جنبه شدن و رسيدن از حالتى به حالتى است- گو اينكه بين اين دو يك نوع رابطهاى بر قرار است- .
در نظر فلاسفه جديد ديده نمىشود كه- باب قوه و فعل را از باب علت و معلول مجزا كنند- ولى فلاسفه قديم اين دو را از يكديگر جدا مىكنند- نه تنها به اين دليل كه قدما- عليت را اعم از عليت ايجابى و اعدادى مىدانند- بلكه از آن جهت كه جنبه عليت مطلقا حتى اعدادى- با جنبه امكان و فعليت دو تا است- همان طورى كه باب امكان و ضرورت- با باب امكان و فعليت دو باب است- .
به عقيده اين حكما- عليت خاصيت فاعل و مؤثر و اقوى است- و قوه و استعداد شان ماده و اضعف است- شىء از آن جهت كه كامل است مؤثر است- و از آن جهت كه ناقص و ضعيف است بالقوه و مستعد است- .
نبايد اشتباه كرد كه- قوه و استعداد نفس تاثر شىء از علت نيست- بلكه معنايى است كه تا موجود نباشد ماده متاثر نمىشود- و احيانا بعد از تاثير
علت و تاثر ماده از علت- كه البته مسبوق به استعدادى است- استعداد ديگرى حادث مىشود- پس قوه و استعداد گاهى مقدمه تاثر- و گاهى مولود تاثر مادهاى از علتى است- تاثر قبول اثر و انفعال است- و اين قبول در اثر قوه و استعداد قبلى پيدا مىشود- .
اينجا است كه اين سؤال پيش مىآيد كه- بنا بر اينكه ماده قابل است و اين قبول- در اثر يك صفت وجودى- كه نام آن صفت قوه و استعداد است پيدا مىشود- خود آن صفت يعنى قوه از كجا پيدا مىشود- يعنى ماده آن صفت را به چه وسيله قبول مىكند- و از چه علتى قبول مىكند- آيا صفت قوه و استعداد در ماده- مسبوق به علت فاعلى- و دهنده و مسبوق به قوه و استعداد ديگرى است و اين محال است- .
جواب اين سؤال اينست كه- هر چند احيانا اين تعبير در باره قوه و استعداد مىشود- كه در مادهاى نبود و پيدا شد يا بود و معدوم شد- و يا گفته مىشود كه فلان علت معد و موجد استعداد است- و يا گفته مىشود كه امكان استعدادى- كيفيتى است از كيفيات- و به نظر مىرسد كه از معقولات اوليه است- ولى حقيقت اينست كه اينطور نيست- .
ما در مقاله علت و معلول- آنجا كه علل چهارگانه ارسطوئى را شرح مىداديم- در باره علت مادى گفتيم كه- آن چيزى است كه اثر فاعل را مىپذيرد و قبول مىكند- گفتيم كه خاصيت ماده قبول و انفعال است- و علت مادى آن است كه صورت و اثر فاعل را قبول مىكند- و به خود مىپذيرد هر چند اين پذيرفتن او شدن است- يعنى همان طورى كه ايجاد- دادن چيزى چيز ديگرى را به ثالثى نيست- پذيرفتن و قبول نيز لازم نيست كه- پذيرنده شيئى و پذيرفته شده شيئى ديگر- و پذيرش واقعا سه واقعيت بوده باشد- بلكه به اينطور است كه- پذيرش و پذيرفته شده دو عينيت و واقعيت نيست- بلكه پذيرش ماده صورت را عين تحقق يافتن- و واقعيت يافتن صورت است- و پذيرنده نيز هر چند قبل از پذيرش- غير از پذيرفته شده است ولى با
پذيرش او مىشود- پس مركب از ماده و صورت- مركب است از پذيرنده و پذيرفته شده- اشكال عمده در اينجا اينست كه- حكما از طرفى مىگويند كه- هيولاى اولى محض القوه و الاستعداد است- و از طرفى مىگويند هيولى باقى است با همه صور- و با زوال صور نيز از بين نمىرود- و از طرف ديگر مىگويند قوه تبديل به فعليت مىشود- پس اين سؤال پيش مىآيد كه- آيا واقعا دو قوه و استعداد داريم- يكى قوه به معناى ماده كه در همه حال باقى است- و يكى قوه به معناى استعداد- كه عارض بر قوه به معناى اول است- .
ظاهر اينست كه مقصود حكما از ماده- مطلق حامل استعداد است- و لهذا قائل به هيولاى ثانيه و ماده ثانيه شدهاند- و حقيقت هيولى ماده بودن است نه قوه بودن- و چون هيولى هيچ خاصيتى جز خاصيت ماده بودن- يعنى حامل استعداد بودن- يعنى اينكه مىشود چيز ديگر بشود ندارد- احيانا در تعريف هيولى گفتهاند هو محض قوه الصور- و البته مقصود اينست كه هو محض ماده الصور- يعنى خاصيتش صرفا اينست كه مىتواند چيز ديگر بشود- نه اينكه مىتواند تبديل به چيز ديگر بشود- پس ماده آن چيزى است كه مىتواند چيز ديگر بشود- و چيز ديگر شدن ملازم با بقاء او است- و قوه چيزى است كه مىتواند تبديل به چيز ديگر بشود- يعنى تبديل به فعليت بشود- كه ملازم است با از بين رفتن و معدوم شدن قوه- قوه خاصيت ماده است كه قبل از صورت پذيرفتن دارد- .
قوه را اگر صفت هيولاى اولى بدانيم- قطعا يك معناى سلبى و عدمى خواهد بود- نظير امكان ذاتى و معنايش ابا نداشتن است- و قطعا يك صفت وجودى و حتى- يك نسبت نظير نسبت ظرف و مظروف هم نخواهد بود- و معناى از بين رفتن قوه- با رسيدن فعليت اين خواهد بود كه- قبل از صورت گرفتن از قبول صورت ابا نداشت- ولى بعد از قبول صورت ابا دارد- اينجا است كه اشكال پيش مىآيد كه- باز هم از خود اين صورت ذات هيولى ابا ندارد- مگر آنكه گفته شود كه- معناى بالقوه بودن ماده چون مربوط به عالم
خارج است- امكان صيرورت است- يعنى ممكن است كه مثلا نطفه انسان بشود اى يصير انسانا- و ممكن نيست كه انسان انسان بشود- اى يصير الانسان انسانا- پس قوه امكان شدن است- بر خلاف امكان ذاتى كه امكان بودن است- و امكان بودن با خود بودن منافات ندارد- ولى امكان شدن با بودن منافات دارد- امكان بودن شرطش فقدان در مرتبه ذات است- ولى امكان شدن شرطش فقدان مطلق است- مىتوان گفت كه اين استدلال بر اختلاف دو معناى امكان- كه چون يكى زائل شدنى است و ديگرى نيست درست نيست.
[مقدمه]
اين چند سطر آغاز مقاله اى است كه قرار بوده است مقدمه مقاله دهم قرار گيرد .همان طور كه از آخر اين سطور برمىآيد استاد شهيد فرصت تكميل آنرا نيافتهاند .
همان طورى كه عنوان مقاله حكايت مى كند اين مقاله مربوط به مسأله قوه و فعل و مسائل مربوط به آن از قبيل مسائل حركت و زمان و غيره است .بر خلاف مسأله علت و معلول كه گفتيم سابقه و قدمت زيادى دارد و اولين مسأله فلسفى است كه فكر بشر را به خود متوجه ساخته است مسأله قوه وفعل آنقدرها سابقه و قدمت ندارد و يك مسأله ارسطوئى است يعنى ارسطو بود كه فلسفه خويش را بر پايه تصور قوه و فعل گذاشت و در فلسفه خود بابى براى قوه و فعل در برابر علت و معلول و ضرورت و امكان و غير اينها باز نمود .به علاوه مسأله قوه و فعل در ميان فلاسفه جديد نيز چندان طرف توجه واقع نشده و به مسائل حركت نيز از دريچه قوه و فعل نظر نكردهاند .
قدماى اسلامى مسأله قوه و فعل را يكى از مسائل فلسفه اولى مىدانستند و در فلسفه اولى بابى براى قوه و فعل باز مى كردند همان طورى كه در كتبى مانند الشفا و...غير اينها مشهود است ولى مسائل حركت را به اعتبار اينكه حركت از لواحق جسم طبيعى است در طبيعيات مورد بحث قرار مىدادند ولى از ميان فلاسفه اسلامى صدر المتألهين به مناسبتى كه بعدا بيان خواهيم كرد تحقيق در ماهيت و نحوه وجود حركت و اقسام حركت را...
يادداشتهاى مقاله دهم
ماده و صورت
ارسطو به جواهر خمسه قائل است- و نظريه جواهر خمسه يك نظريه ارسطوئى است- همان طورى كه نظريه علل چهارگانه نيز- يك نظريه ارسطوئى است جواهر خمسه عبارت است از- عقل و نفس و جسم و هيولى و صورت- مطابق اين نظريه ما بايد هر يك از هيولى و صورت را- نوعى از انواع جوهر بدانيم- و هر يك را نوعى در مقابل نوع ديگر بدانيم- اگر تركب جسم را از هيولى و صورت- تركب انضمامى بدانيم- مىتوانيم اين دو را هر يك نوعى از جوهر بدانيم- و اما اگر تركب را اتحادى بدانيم- آن طور كه صدرا در اواخر جلد دوم اسفار قائل است- و اجزاء را تحليلى عقلى بدانيم- ديگر نمىتوانيم هيولى و صورت را دو نوع از جوهر بدانيم- خصوصا اگر آن طورى كه صدرا - در همان باب تصريح كرده معتقد شويم كه- ماده متحده با صورت حتى قابل اعتبار بشرط لائى- يعنى اعتبار استقلال نوعى نيز نيست- و اعتبار بشرط لائيت ماده نسبت به مواردى است كه- ماده در جريان ديگرى است و يا هنوز در انتظار صورت است- و باز به همين دليل جسم نيز- جوهرى در قبالى هيولى و صورت نيست- زيرا مطابق