بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 173

شخصى قائل شده‌اند- و از همين جا جواب اشكال دوم نيز واضح است- زيرا اولا هيولاى ثانيه نيز از آن جهت كه هيولى و ماده است- حقيقتى از حقايق است و ثانيا چه مانعى دارد كه- قبول كنيم آنچه را ماده مى‌نامند- و در مقابل صورت مى‌نهند خود نوعى از صورت است- و مجازا ماده ناميده شده است- ولى جواب صحيح همان اول است ولى يك اشكال ديگر باقى مى‌ماند و آن اينكه- قدما كه قائل به جواهر خمسه بوده‌اند- نظر به تركيب انضمامى داشته‌اند- و متوجه اشكال تركب انضمامى- يعنى وجود على‌حده براى مركب نبوده‌اند و يا اينكه- اصلا توجه به تركب انضمامى و اتحادى نداشته‌اند- و مقصودشان از اتحاد ماده با صورت در تعبيراتشان- انضمام بوده است به دليل اينكه معتقد بوده‌اند كه- ماده پس از اتحاد با صورت دو مرتبه از او جدا مى‌شود- مثلا هيولى صورت واحده متصله را رها مى‌كند- و با دو صورت متحد مى‌شود و باز آنها را رها مى‌كند- و صورتى نظير صورت اولى را مى‌پذيرد- و برهان فصل و وصل مبتنى بر همين نظريه است- پس قطعا مقصودشان از كلمه‌هاى يتحد ينضم- و يا يتلبس است و الا اگر مقصود از اتحاد تبدل باشد- معنى ندارد كه دو مرتبه به حالت اول برگردد- اگر هويت متبدل شد از ما هو عليه منقلب نمى‌شود- نظير اينكه صبى كه رجل شد دو مرتبه صبى نمى‌شود- بنا بر نظريه تركب انضمامى- واقعا ماده و صورت دو حقيقتند- و به اعتبار انضمام واحد جسم را تشكيل مى‌دهند- و بشرط لائيت آنها اقرب به واقع است تا اعتبار لا بشرطى- و ايضا بنا بر تركيب انضمامى- صورت و ماده در عرض يكديگرند نه در طول يكديگر- .


صفحه 174

بر نظريه تركب انضمامى دو ايراد وارد است- يكى همان كه گذشت كه- بنا بر انضمام جسم حقيقت واحد نيست الا مجازا- پس چرا آن را جوهرى على‌حده شمرده‌اند- به علاوه اينكه واقعا هم ماده و صورت- دو امر مستقل مجاور نيستند به دليل حمل اتحادى- همان طورى كه صدرا در باب نحوه تركب ماده و صورت- آخر ج 2 گفته است هم او مى‌گويد- ما بالوجدان احساس مى‌كنيم كه تمام حركات بدن ما- حقيقتا منتسب به نفس ما است و اين دليل ديگر است- ايراد دوم اينكه فرض ماده مستقل حامل صورت- كه حقيقتى غير از قوه و استعداد نداشته باشد- و در عين حال اين مقدار شخصيت داشته باشد- كه حافظ وحدت و ملاك بقاء هويت باشد- با اينكه خودش حقيقتى از حقايق نيست- خيلى مشكل و بلكه غير ممكن است- به علاوه اينكه دليل بر اين جهت- چيزهايى از قبيل فصل و وصل و مثالهايى از قبيل شمعه- و ماده مصدرى و ماده صوتى حرفى است- كه همه اينها مخدوش است- زيرا اين مثالها از قبيل جوهر باقى در ضمن اعراض است- و روى اين نظريه اساسا تعبير به اينكه- ماده جوهر غير متحصل است الا به سبب صورت غلط است- خودش متحصل بالذات است و حتى نمى‌توان اثبات كرد- كه غير ممكن است بلا صورت موجود شود- .

و اساسا هيولائى كه برهان فصل و وصل مى‌خواهد اثبات كند- فرق دارد با هيولائى كه برهان قوه و فعل مى‌خواهد اثبات كند- هيولاى برهان فصل و وصل خيلى شخصيت دارد- زيرا او است كه حافظ وحدت و باقى در همه حالات است- و اما هيولاى


صفحه 175

برهان قوه و فعل- فقط حامل قوه و مناط استعداد است- و از آن جهت كه قوه شىء آخر است شيئى از اشياء نيست- .

و ايضا بنا بر تركب انضمامى- قوه و استعداد به منزله عرض است- كه تبديل به فعليت مى‌شود- ولى حامل عرض به حال خود باقى است- و اما بنا بر تركب اتحادى-[1]نفس ماده متبدل مى‌شود به فعليت- و معناى حامل قوه بودن ماده اينست كه مستعد شد- اينست كه متبدل به شىء ديگر شود- نه اينكه مستعد اينست كه شىء ديگر در آن حلول نمايد- .

و اما مطابق نظريه تركب اتحادى- اصلا نمى‌توان به هيچ وجه به هيولاى اولى قائل شد- يعنى نمى‌توان به جوهرى قائل شد كه هو محض القوه- و محض حمل القوه زيرا به حكم اتحاد- بايد متبدل شده باشد به صورت در يك زمانى- و چون از ازل همراه صورت بوده- پس هيچ وقت نبوده كه او موجود باشد- و ايضا نمى‌توان به جوهر باقى در همه احوال قائل شد- آن طورى كه مقتضاى برهان فصل و وصل است- على هذا قبول نظريه تركب اتحادى- و برهان فصل و وصل تناقض است از مثل صدرا و حاجى - باز هم اشكال اول تا اندازه‌اى قابل رفع است- از اين نظر كه هيولاى اولى جزء تحليلى عقلى است- و ممكن است كسى بگويد- عقل در تحليلات خود به حد يقف مى‌رسد- يعنى به حدى مى‌رسد كه ديگر صورتى نيست- ولى روى نظريه ما به حد يقف نمى‌رسد- زيرا از حركت انتزاع مى‌شود- ولى اشكال دوم به

[1]و در عين حال با واحد واحد است و با كثير كثير!!!.


صفحه 176

هر حال غير قابل رفع است- .

پس بر صدرا دو ايراد وارد است- يكى اينكه تو كه قائل به تركب اتحادى هستى- ديگر تمسك به برهان فصل و وصل برايت صحيح نيست- ديگر اينكه تو كه قائل به تركب اتحادى- و هم به اصل حركت هستى- نبايد قائل شوى به هيولاى اولى حتى به تحليل عقلى- زيرا در عقل حد يقف ندارد بلى هيولاى ثانيه- به معناى آنكه هر درجه‌اى را كه بگيريم- منحل مى‌شود به قوه و فعليتى مانعى ندارد كه فرض شود- همان طورى كه اعتبار بشرط لائيت- و نوعيت مستقل نيز در ماده ثانيه- و لو به نحو مجازيت قابل فرض است- پس بنا بر نظريه تركب اتحادى به نحو مجاز- مى‌توان قائل به ماده ثانيه- به عنوان جوهر مستقل در مقابل صورت شد- از اين نظر نيز ما با صدرا مخالفيم- كه در فصل تركب اتحادى و انضمامى از جلد دوم مى‌گويد- اعتبار بشرط لائيت نسبت به ماده است- در حالى كه متحد به اين صورت نيست و نوعى مستقل است- و باز ايراد ديگرى بر صدرا وارد است- كه اگر مطلب اينطور است- كه لازمه تركب اتحادى اينست كه- حتى اعتبار بشرط لائيت نيز ممكن نباشد- پس تو به چه نظر نظريه جواهر خمسه را مى‌پذيرى- .

2 آيا حاجى كه مى‌گويد حامل قوه لشىء عنصره- هيولاى ثانيه را تعريف مى‌كند در مقابل هيولاى اولى- كه جوهر ذا محض قوه الصور است- و يا هيولاى به معناى اعم را تعريف مى‌كند كه-ان الهيولا العم اعنى ما حملقوه شىء اثبتت كل الملل
- ظاهر امر اينست كه هيولاى اعم را تعريف مى‌كند- البته هيولاى اعم


صفحه 177

هم بر هيولاى اولاى مشائى- قابل صدق است و هم بر هيولاى اشراقى- و مانعى ندارد كه هيولاى اشراقى را- به حسب نظر مشائى هيولاى ثانيه بدانيم


صفحه 178

[ياد داشت‌هاى اجمالى]

ياد داشت شماره‌هايى كه در پايان برخى از يادداشتهاى زير آورده شده- مربوط است به يادداشتهايى كه در بخش بعد آمده است- به عبارت ديگر مطالب اين يادداشتها- در بخش بعد تحت شماره‌اى كه در انتهاى اين يادداشتها- ذكر گرديده توضيح داده شده است- .

1-تركيب ماده و صورت اتحادى است يا انضمامى- .

2-قول به جوهريت هيولى ناشى از نظريه كون و فساد است- و غفلت صدر المتالهين - .

3-ماده و صورت دو جزء طولى هستند- و قابل اشاره عقلى هستند نه حسى- .

4-ماده غير از صورت و صورت غير از ماده است- به دليل فرض انفكاك- .

5-هر ماده‌اى به هر صورتى در نمى‌آيد بلا واسطه- پس يك رابطه خاصى بين بعضى مواد و بعضى صور موجود است- و آن رابطه وجودى است- .

6-در صنعت صانع صورتى به ماده افاضه نمى‌كند- بلكه ماده و صورت موجود نه تنها ماده موجود را- به صورت قابل استفاده‌اى در مى‌آورد- رجوع شود به اسفار در فرق صنعت و هنر- .

7-اگر قوه عرض ماده است پس فعليت هم عرض صورت


صفحه 179

است- .

8-ما دو اشكال داريم يكى اثبات ماده در مقابل صورت- و يكى اثبات قوه به عنوان عرض و محمول ماده- .

9-بحث از وراثت و كروموزومها- به مناسبت مثال سيب و انار- .

10-رابطه ماده و صورت بيرون از وجود آن دو نيست- و اگر نه بايد يا ماده باشد و يا صورت و يا عرض- .

11-آيا حامل استعداد ماده اولى است يا ماده ثانيه است- يعنى آيا نسبت مستقيما بين ماده المواد است- و هر صورتى و صور نسبت به يكديگر- جنبه شرطيت يا رفع مانعيت دارد- و يا نسبت مستقيما بين صور است- و شك نيست كه صور با هم نسبت دارند- ولى اگر اثبات ماده و استعداد شد- ناچار بايد نسبت امكان استعدادى را- مستقيما بين ماده اولى و هر صورتى دانست- .

12-اين نسبت عجيب اين فرق را با ساير نسبتها دارد كه- با تحقق طرف دوم يعنى صورت از بين مى‌رود- بر خلاف ساير نسبتها مثل نسبت بين زيد و قيام- كه تابع تحقق و فعليت طرفين است- و مطابق عبارت متن تا وقتى به وجود خود- وجود واقعى يا انتزاعى مى‌تواند ادامه بدهد- كه صورت محقق نشده- .

13-از مطلب بالا شايد بشود به مطلب شماره 11 پى برد- كه آيا رابطه بين ماده اولى و صورت بعدى است- و يا بين صورت قبلى و صورت بعدى- .

14-علت اينكه هيولى را جوهر فرض كرده‌اند اين است كه-


صفحه 180

محل ندارد و دليلى در دست نيست- كه هر جوهرى اقوى وجودا از عرض است- .

15-علت لزوم فرض هيولى به عقيده همان برهان- قوه و فعل است و خلاصه اينكه مطلق نقص- مثل معلول نسبت به علت مناط قبول نيست- .

16-آيا اين مقاله فقط مى‌خواهد اثبات قوه و امكان بكند- بدون هيولى البته اين قوه يا عين صورت است- يا عين ماده يا عارض ماده- اگر عين صورت باشد معنايش انكار هيولى است- و اگر عين ماده باشد عين اثبات هيولى است- ولى عين ماده اگر باشد- با معدوم شدنش در حين تحقق صورت سازگار نيست- .

17-عله المتغير متغير و عله الثابت ثابت... رجوع شود به حاشيه نورى - .

18-بحث از آنى و زمانى- .

19-حركت در حركت- .

20-آيا همان طورى كه امكان ذاتى- فكر اصالت ماهوى بود و ما رد كرديم- امكان استعدادى نيز همين طور است- .

21-آيا بنا بر اينكه در ناقص- و كاملهاى قوس صعودى ناچاريم فرض ماده قابل بكنيم- نمى‌توانيم فرض هيولى را- مغنى از فرض امكان استعدادى بگيريم- و استعداد را عين ذات هيولى بدانيم- ظاهر اين است كه اين مطلب تا اندازه‌اى مبتنى است- بر نظريه اينكه آيا صور عارضه بر ماده- ايجاد كننده استعدادند يا موانع و اضداد بعضى- دون بعضى و ظاهر اين است كه فرض ايجاد استعداد